تاریخ درج خبر : 1392/07/21
کد خبر : ۱۰۶۵۳۳
+ تغییر اندازه نوشته -

“تصمیم مش حسن”

سایت استان: یکی از کاربران سایت استان با نام مستعار میر جنت عمری، طنزنوشته ای را برای ما ارسال کرده است که در پی می آید.

روزی و روزگاری در یک ده خیلی دور نیافتاده مَشتی حسن نامی بودکه تصمیم گرفت روی پای خود بایستد اتفاقن گاوی داشت وشیر وماست و از همه مهمتر پنیر آن را هم میخورد از قضا به فکرش رسید که به اقتصاد خانواده هم برسد ،آستینهای همت را بالا زد(مَشتی آستین کوتاه نمی پوشید) و بخشی از زمین کشاورزی اطراف ده را که مطمئن بود نسق پدری اش بوده را آماده کشت نمود.

8

مش حسن نامبرده با پشتکار خود و خانواده اش کار شخم و کود پاشی وکاشت را انجام دادند. جالیزشان پر شده بود از خیار و خربزه و گوجه و بادمجان و سبزی ، زمان زمان برداشت بود مَشتی سر در لاک جالیز مشغول هزاران فکر و امید و آرزو که عده ای بیرون از پرچین مَشتی را به فحش و ناسزا کشیدند و مدعی شدند که زمین مال آنهاست، البته مدعیان در حالیکه ناسزا گفتن را به بهترین وجه ممکن به جا می آوردند در کار پر کردن سبدها و گونی های خود هم بودند و در هنگامه ی غسل دادن پدر مَشتی در گور گازی هم بر لبان گوجه ها و خیار ها میزدنند و هر چه هاج  و واج مش حسن بیشتر میشد جالیز خالی تر، مدعیان رفتند، مشتی حسن تا به خود آمد از خود بی خود شد و چون زنی فرزند مرده بنای شیون و زاری گذاشت اما دیگر غروب بود و صدای مَشتی با صدای سگان ده در هم آمیخت و به گوش خانواده اش نرسید، مَشت حسن به فکر فرو رفت تصمیم گرفت از آنجا برود به همین سادگی…

و حالا ما مثل دوران دبستان از ین داستان نتیجه می گیریم:

1- به نظر میرسد مَشتی حسن در دوره ای به مدرسه میرفته و تصمیم کبرا را خوانده بوده(تصمیم کبری در کتاب فارسی قدیم دوره ی ابتدایی جزء درسهای پایه ی سوم بود)
2- آیا علت اینکه مَشتی شکست خورد به خاطرآستین هایش بوده ؟ آیا بهترنبود آستین کوتاه می پوشید تا آنان که متهم به لائیک بودنش کردند بیراهه نمی گفتند.
3- آیا بهتر نبود مَشتی نامبرده گنجی پیدا میکردو با نقدینگی آن برای خودش گوجه و بادمجان می خرید وبا آنها میرزا قاسمی می پخت که بشود انگشتانش را با آن بخورد.
4- آیا اصولن فحش دادن در آنسوی دیوار جالیز قابل قبول هست ؟ آیا این جزءموارد اغفال میباشد و اغفال یک بیماری روانی است .؟
5- آیا به نظر نمی رسدکه مشتی حسن در این ده همه ناسزا گو نباید زندگی می کرد و باید به شهر مهاجرت میکرد و آب معدنی میفروخت – درآمد خوبی هم داشت –
6- بهتر نبود مَشتی همان مدیر جالیز میماند و مسئولیت آن را بخش بخش میکرد و به هر کسی با توجه به شایسته سالاری مسئولیت میداد مثلاً امور بادمجان ها را به یک عده و متولی خیارها عده ای دیگر میشدند. این طور بخش ناسزا را هم مدیریت میکرد
7- خوشآیند تر نبود که این داستان اصلاً شروع نمیشد که پایانش با صدای سگان ده در آمیزد و شخصیت اول و آخر داستان مغموم گردد.
8- عالی نمی شد که سایت استان ک.ب به جای این داستان خبرهای بیشتری در مورد تقسیم پست های استان بوسیله ی نمایدگانی که به کسانی غیر از روحانی رای دادند و میراث دار رای مردم شدند در سایت میگذاشتند واین چنین ذهن بیمار یک نویسنده را به خورد مخاطبانش نمی داد.

نویسنده: میر جنت عمری

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208