تاریخ درج خبر : 1392/07/29
کد خبر : ۱۱۲۹۳۲
+ تغییر اندازه نوشته -

“پناه بی پناهی”

سایت استان: محمد مختاری

[دل نوشته ی محمد مختاری :یادت همیشه مانا حسین پناهی / پناه بی پناهی]

محمد مختاری: امروز یادمان حسین پناهی بود . یادمان نبودنش . همه هم بودند و من . کلی یادش کردم . با اینکه متنی آماده کرده بودم که طولانی حرف نزنم
یادمان نبودنش . همه هم بودند و من . کلی یادش کردم . با اینکه متنی آماده کرده بودم که طولانی حرف نزنم اما باز هم شد . چه کنم … تقصیر حسینه که دریاییه و هر چی ازش بگی بازم انگار هیچ نگفتی .

به نام … حقیقت
می خواهم بهانه ات کنم / می خواهم بهانه ات کنم تا واگویمت خود را به خویش / میخواهم آئینه ام شوی / تو / تنها تو /
چو هر آئینه ای یارای برتابیدن این درد را ندارد / درد ه غریب آشنای … بی کسی / تو، گل همیشه بهار / گل بی منت باران / تو ، غریزه ی ناب و بیدار بشر / که یادت پناه بی پناهی مان شده / حسین نازنین / همیشه پناه پناهی

گفتم درد غریب ، غریب ، باران یاد حسین ، باریدنم گرفت ،روزی که . در خلوتی بی کس، چند نفری ازما نشسته بودیم و از درد غربت در این دود آلود شهر زانوی غم داشتیم و یاس تنقل محفل مان بود، حسین که همیشه آنطرفتر به شیوه ی خاص و منحصر بفردش در غوغای کشف فلسفه ی خلقت، شعر سکوت می سرود/ با آرامشی این تعبیر را استعاره کرد و حک نمود در ذهن و … طوفان باور و امید و زیبایی را با جادوی کلمه جاریمان ساخت که به حق ترین است ” ما گل بی منت بارانیم”* و
مرگ حسین . جمله ی هست حسین به نقطه نرسید . با کاما تمام شد و چه خوب شد . چون بنا نبود تمام شود و ادامه اش در ذهن ما شکل بگیرد . فیلم تشییع او و جماعتی میلیونی که از دو روز پیش نخوابیده و منتظرش بودند و چنین می گفت شهر عشق با خویش ، مگر خورشید با تابوت بردند ؟
و کائنات که دست بهم داد تا حسین، زمانش برای همیشه بایستد.و هیچکس حتا خودش دخیلی نبود در این اتفاق . کتابش در دست و درست لحظه ی برداشتن قرص قلبش ، همان کهنه درد پر دردش ، برای همیشه ایستاد . همان روزی که قرار کاری داشتیم و دو روز بعدش که دیر رسیدیم به او .

ShowImage.aspx 131670_orig

و گل بی منت باران نه تنها استعاره بی بدیلی است که نام نوعی گل است در آن اقلیم ، که فقط خودمان میدانیم چقدر جلا می دهد جان خسته از خشکسالی های پی در پی مناطق گرمسیری سرزمین چهار فصل پدری قوم مان را ، که پدران شاعر ما چه نام با مسمایی هم بر آن گذارده اند ، تصور آنهمه زیبایی سخت نیست البته ، در فصول مختلف سال ، حتا سالهای بی باران ودر اکثر مناطق زاگرس وبخصوص در بخش گرمسیری ، و هنگامی که بخل زمین و آسمان امکان رویش هیچ سبزینه ای را برای نعت زمین باقی نمی گذارد ، در بیابانی خشک گل کوچکی که با زیبایی و اشوه ی بی مثالش گلبرگهای ظریفش را چنان رو به آسمان باز می کند تا همراه مردمان زلال آن دیار طلب باران نماید/ / تو گویی بخشی از خدا را میبینی که روی زمین افتاده .

و قوم ما / قومی که افتخار پرورش هیچ باربری برای خدمت در بازارهای تهران و یا فروشنده ی میادین میوه که اصلا هیچ نقاشی به ساختمانهای شهرهای همجوار تاکنون در تاریخش ندارد / قومی که امثال حسین در شعر و معنا ، درسیاست و کیاست / در علم و طب / در تاریخ و علوم غریبه کم و سایر تخصص ها کم نپرورده / که تمامن / یعنی درست تک تک شان همان گل بیمنت باران خدا بوده اند حتا / چه برسد به حامی بشری . حتا … حتا … خودمان هم حامی همدیگر نبوده ایم . اینست درد غریب بیکسی / که تو چه خوب برای خودمان ترجمه اش کردی / ما … ما که : اکسژن ناب از نیلی زاگرس استنشاق کرده ایم / ما که زلالی را در گوارای آب چشمه ساران نوشیده ایم / ما که ترجمان حقیقی رنگها را در اردیبهشت و نعت زمین با سبزه ی حقیقت یاد گرفته ایم / و آبی را تنها آبی بی کرانه ی آسمان به معنا داریم / ما که جز حقیقت هیچمان برنمی تابد و قانع مان نمی کند .
حسین نازنین / مجلس یاد توست و آن به که به زبانت به سخن آییم . پس تقدمیت می کنم تا تقدیمی باشد به میهمانانت در این یاد روز تو :
این غبار خردلی رنگ سراسر پخش در این شهر و بر لبخند این مردم ،رهاورد کدامین باد، یا طوفان بی خانه است،
که گویا هیچ چشمی بدون دل نبیند تا
برارد آه دلتنگی از این جادوی مردافکن
من اما ایلیاتی، ساده دل ، دل همچو دریایی در آن اوج ، بر بام سراسر افتخار ملک این خاکم ، من از شهر شهیدانم ، از همان دنیای ایمانم ، از آن خاکی که گلگون گشت از تعظیم تاریخ و تمدن ، بر سترگ دوش مفقودالاثر سردار مردش شهید ، آریوبرزن
من از این شهر مردانم ، خدایا از چه حیرانم؟
ز کهنه درد تاریخم برون گشته به دامان عموهایم پناه و اندکی بیتوته شد تا باز افزون تر شود این شوم دلتنگی ،وای ، از آن ایام بی ناموسی تاریخ می گویم ، همان آخرزمان ، ایام شب دوران ، خواجه گان ، سرسره باز، حاکمان ، ختم کلام ، ترک تازان قجر، بر وزن …….

مختاری
همانهایی که تازیدند بر فرهنگ ،همانهایی که دادند آبرو بر …. بی ننگ ، و خوناب ابرمرد کبیر ملتی را در کویر فین نمودند چه بی رنگ ،که جان و عزت این خاک در اوج سفاهت دادند به چراگاهی بنام گوسفندان وبه کام خویش ، و تهران شد ،ایران نشان سنگ .
که شد زرین نشانه انقلابی . و لیکن پر زخون ،آنهم زخون ملته بی آه و تابی ، یکی بردش به سمت کرکس پیر ،آن دگر زین سو به گوش خلق می خواند ، ز هر برزن ولی ،آهی بپا خواست ،پدر از داغ فرزندش نشد راست ، فغان مادران گوش فلک برد ، که از خون جوانان وطن غیرت بپا شد ، اسد از قوم من ، از بختیاری ، به پلکی فاتح این غائله شد .

که ماندش تا ابد قانون مداری، در این زخمی سرای عمر تاریخ. و مشروطه گواه مادران است ، که سردار غیور بختیاری ، همی بر خاک سرد آن شهیدان ،فرود آورد و نعتی تا که مرحم، نهد بر زخم مادر تا قیامت. و لیکن، تا به امروزی که قرنی ،از آن زرین ورق در کل تاریخ ،به تصویر آمده، غیرت از این مرد، و در یاد آورد، نامی از این شیر . کدامین کوچه بن بستی بنامش ، ولو در شهر خود باشد سراغی ؟
و مریم . و مریم . و مریم ، خون او ، بی وی مریم ما ، چه ها کرد این کلانتر دختر ایل، که بر زانو نشستند آن سه چرچیل ، همی روزولت و استالین قندیل. بماند …. بماند….. بماند این یکی باشد به سینه ، بهای خون او کل زمینه.
هلا اردیبهشت سبز فامم ، به جادویت بدی آرام جانم ،نه یاسوج، این نگینه قله ی تو ، که کل قوم من ،همچون نگینت ، سری بر آستانت می سپاریم،که سرخ خون دل، با یک نسیمت، شود سبزینه ی، یکتا ترینت. ولیکن، باز دلتنگیست باقی.
زاگرس / دنای استوارت، پشت ما باد ، که طوفان هاست بر ما ،ظاهرنا باد ، غم فرزند باشد، نیمه جانی ، برادر بی برادر ، خسته جانی، غم بیکس شدن ، تنها و بی یاور شدن ، هر دو عذابست ، که عظما تر ز این آلام، درده ، بی نشانیست ، نشان مرد باشد کومردی ، بزرگی ،از تبار پایمردی ، بزرگ ایل من ،مدت بهاریست ، که از درد نبودش، بی بهاریست ، دراین اردیبهشت، سبزه بی عطر ،سر مردان ایلم مانده بی چتر ،
مهمتر از همه پشتی نمانده ،
ره تکیه به کوهی را نشان ده

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • رفیعی پور می‌گه:

    آقا واقعا زیبا بود و دلنشین . حقیقتا به وجود مختاری افتخار می کنیم . ایکاش حسین پناهی هم دوش به دوش مختاری بود و این راه را با همدیگه می رفتن و الان مختاری بی یاور نبود . ما ارادت داریم استاد مختاری .

  • فردين هاشمي می‌گه:

    سلام بر سید محمد مختاری که هنوز در غبار شلوغی تهران می شود او را دید !

  • اسحاق آقایی می‌گه:

    درود بی پایان

200x208
200x208