تاریخ درج خبر : 1391/12/17
کد خبر : ۱۱۴۳۱
+ تغییر اندازه نوشته -

شعر / مادرم، غزلی از حسن بهرامی

مادرم!
تو گُل بودی از ریشه پژمردمت
شبیه خوره از درون خوردمت
تنت داشت یخ می زد از بی کسی
در آغوش گرمم نیفشردمت
مطب دور بود و عصا می زدی
چرا روی چشمم نمی بردمت؟
نفس هایت از پلّه افتاد زیر
دَمِ آخرت بود و نشمردمت
تو از من چه دیدی به جز اخم و تخم؟
تو با من چه کردی که افسردمت؟
مرا زجرکش می کند مادرم!
غمِ روزهایی که آزردمت.

*به یاد زنده یاد حاج نرگس خادمی و به اشکهای دوستم حاج مهدی خادمیان

(حسن بهرامی)

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208