تاریخ درج خبر : 1392/08/04
کد خبر : ۱۱۶۹۵۵
+ تغییر اندازه نوشته -

باران آمد، باران با طوفان آمد

31

سایت استان: دکتر بهاره حسینی

اینبار میخواهم درباره باران بنویسم شاید بنیاد باران… این را خواهم نوشت برای عمو جلیل، که به من گفته است ساده بنویسید چون که من نمیتوانم آن نوشته های آنروزی شما را بخوانم. باران آمد. باران قطره قطره نیامد. باران با طوفان آمد. باران تند تند می بارید. باران پاک کن من را دزدید و املاهای نانوشته وبد نوشته را اصلاح کرده است. اصلاح موی صورت را نمیگویم. اما اصلاح کرد. یادم آمده است. در طوفان و باران، من همچنان آرام آرام، مداد رنگیهایم را برمیداشتم وبر روزنامه سلام قوس وقزح می کشیدم. هفت رنگ آسمانی را می کشیدم من. باران آمده بود. باران با طوفان آمده بود. هفت رنگ قوسش واقلیم هفت هنررا ، در پهنه ی هفت آسمان میکشیدم. مدادرنگیهایم را زمین می گذاشتم. ومن نوباوه به عشق باران باران را رها میکردم و همینطور تراوشات ذهنم را. باران آمد. باران من را شسته است. باران با طوفان آمد. باران جدولها را روبیده است. این طوفان چقدر لطیف است. این طوفان تند وتندرو، تندتر آمد. آمده است تا کودک را به دگماتیسم کودکانه خنجر زده باشد. نمیدانم آن روز،روز دوم خرداد بوده است یا هنوز به عشق سوم. اما میدانم که دیگر پوتین بابایم به خاطر باران در گل کوچه و خیابانهامان گیر نمی کرده است و بابایم مادرم را کتک نمی زده است. این باران طوفان دیگری داشت. چون بابایم این بار با کفش ورنی به خانه آمده بود. برای من خیلی خیلی جالب بوده است. صورت مادرم با دیدن نانی که در دست بابایم بود گل شکفته بوده است. بابایم نگاهی به پشت سرش انداخت و با سلام و خنده سرش را به طرف من ومادرم چرخانده است. ایندفعه فهمیدم بابا نان داد. باران آمد. باران با طوفان آمد. بابا در باران نا ن داد. غروب شد. باران از باریدن ایستاد. باران ما دیگر سمبول فتنه شده بود. باران خون میبارد. باران این بار ترور شد. نانهای در دست بابا سوخته بودند. ولی در جیب بابایم چهل هزار تومان پول بود. بابا لامپها را خاموش کرد تا سوختگی نان را نبینیم. آقای شاطر به بابا گفت چهل پس انداز،نان نینداز. بابا خنده تلخ کرد. اما خندید. باید می خندید. اگر بابایم نمی خندید آشوبگر بود. بابایم سر میدان آمده بود و خودش اعتراف کرده است که خندید. رعدوبرقی دوباره در آسمان پیدا شده است. باران خاموش بود. رعدوبرق همچنان بوی امید می داد. باران نمی بارید. دیگر از طوفان خبری نبود. گندمها نارس بودند. اما جو ها را چیده بودند. اینبار باران با ترنم آمد. ترنمی که دیشب آقای حسین آن را امید ایران نامیده است. حسین؛ آره حسین چون او خودش در تحلیف خودش گفته است حسین نام دارم. حسن هم زیر باران بود. درگیر طوفان بود. حسن از باران نان می آورد. ما نیز نان باران باران را میخوریم. ایندفعه نان جو است. میگویند جو فطرتی آرام وامید بخش دارد. باران ببار. ببار باران! چه با طوفان خود، چه با امیدهایی که در آرامش برایم بوجود آورده ای. سید باران بارانی باش که شیخ طوفان تدبیر کند.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • دلواپس می‌گه:

    بهاره جان سلام .باران قبلا هم آمده بود .درآن باران قبلا هم راه رفتیم .آنقدرباریده بود،که ازشوق گفتیم سالهای دیگر ،نیاز به تعبیرخواب امثال یوسف ویوزارسیف نیست .اما مایحصل آن نفرت جهان از ماشد .باران سیل شد وهمه چیز را باخودش برد،دست وپا زدیم تاسیل فرو نشست ،ما ماندیم وخرابی های فراوان از آن سیلاب .حالا تومی گویی باران با طوفان آمد.اما من میگویم این طوفان نیز سونامی است وهیچ چیزی را به ارمغان ندارد.بگذار این باران از باریدن بیفتد،رعد وبرقهایش را قبلا دیده بودیم .خوردن نان جو مارانیز دچار افت قند می کند .بگذار با رویاهای شیرین نمان به فرزندانمان وعده های فردا رابدهیم .همان وعده هایی که با نشان کلید بر انبر گاز پیروز شدند….سوق

  • سعيدبخشوده می‌گه:

    باسلام وخسته نباشىد خدمت خانم حسینى.یادش بخىر.از شما ممنونم که ما را به ان حال و هواى خردادى بردى.انموقع که انسانها ارزش داشتند و نام ونان قرب وارزشى داشت.دروغ و گرسنگى معناىى نداشت چون دلمان خوش بود.امىدوارم حسن کارى کند

  • نصیب می‌گه:

    اخر سر نفهمیدیم منظورت چیه وچه چیزی را خطابه قرار دادی؟

  • علی از دهدشت می‌گه:

    لطف فرموده مطلب را در حد بیسوادانی مانند من ساده کنید (ثبت نظر حتی بد خوب است دلگرمی است )

  • جواد می‌گه:

    بااین باران باران نوشتنت، یاد شعر (بازباران باترانه)کلاس چهارم دبستان افتادم،یادش بخیر

200x208
200x208