تاریخ درج خبر : 1394/01/16
کد خبر : ۱۱۹۴۱۱
+ تغییر اندازه نوشته -

« ردپای عشقی فراموش شده در ادبیات ایران »

سایت استان: این یادداشت که به قلم قاسم یزدانی است در آبان ماه سال ۹۲ در سایت استان منتشر شد، اکنون و به مناسبت روز زن و با اجازه نویسنده مجددا منتشر می شود.

sms-rooze-zan-94

آری زن واژه ای که همواره مورد مناقشه بوده است، گاه تا سرحد پرستش اوج گرفته و گاه از بدیهی‌ترین حقوق اجتماعی خویش محروم مانده، اظهار نظرها در خصوص پردگیان مظلوم گوناگون و گاه بسیار متناقض می نماید؛ گاه آنها را اژدهای ناپاک دانسته اند و گاه تا سرحد جنون مورد ستایش قرار داده اند، گاه چونان لیلی حق اظهار و بیان عشقی جانسوز را نداشته و گاه چون شیرین با عظمتی ستودنی وبی پروایی خاص فرهنگ ایران قدیم فاصله ارمنستان تا تیسفون را برای پاسخگویی به عشقی پاک دلیرانه می پیماید.

با این وجود ردپای زنانی بزرگ در فرهنگ ایران و اسلام به گونه ای برجسته و آشکار است که امکان عبور از آن ها ناممکن می نماید گاه زنانی بوده اند که به واسطه غنای روح و عظمت درون مردان را به حساب نمی آورده اند؛ از جمله نقل است که حلاج را خواهری بود که نیمه حجابی داشتی به اصلاح امروزی حجاب کامل نداشت روزی حلاج از او در این باره بازخواست نمود؛ پاسخ خواهر زیبا و شنیدنی و در نوع خود جالب است ؛ او معتقد بود که چون مردی وجود ندارد نیازی به حجاب نیست « در تمام بغداد یک نیم مرد بود، این نیمه حجاب از بهر آن نیم مرد بود و آن نیم مرد حسین بن منصور حلاج بود. !

اما کیست که در تاریخ بیهقی داستان حسنک را خوانده باشد و از بزرگی روح و دلاوری مادر حسنک در شگفت نماند؟!

آنگاه که خبر به دارآویختن فرزند را توسط مسعودیان به مادر می دهند؛ بیهقی می نویسد: «مادر حسنک زنی بود سخت جگر آور ماتم پسر سخت نیکو بداشت» ، و «اشکی نریخت و جزعی نکرد چندانکه زنان کنند، بلکه بگریست به درد » و سرانجام تنها یک جمله می گوید: « بزرگا مردا که این پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان۱ »

و باز در همین تاریخ بیهقی از زبان این مرد شرافتمند و امانت دار می خوانیم که : در محاصره مکه توسط حجاج بن یوسف او به عبداله بن زبیر پیغام می دهد که تسلیم شود ، عبداله با مادرش اسما مشورت می کند ، آن زن بزرگ از فرزند می پرسد برای دین می جنگی یا دنیا؟ گفت «به خدای که از بهر دین» ، مادر می گوید تسلیم نشو و در کمال شگفتی می خوانیم که روز نبرد « مادرش زره بر وی راست می کرد و بغلگاه می دوخت و می گفت دندان افشار با این فاسقان تا بهشت یابی ، چنان که گفتی او را به پالوده خوردن می فرستد»

سرانجام عبداله در این نبرد کشته می شود، جسدش برادر می رود ، خبر به مادر می رسد بی تابی نکرد ، پس از مدتی حجاج پرسید «این عجوزه جه می کند ؟ گفتار و صبوری وی بیان کردند، حجاج گفت سبحان اله این است جگر و صبر». نقشه ای تدارک دیدند تا گروهی از زنان مادر عبداله را از مسیری که پسر بردار بود بردند، بی تامل فهمید که دار پسرش است، عکس العمل این شیر زن ستودنی است ؛ شاید به نظر می آید که مویه سر دهد، روی بخراشد، گریبان چاک کند، اشک بیافشاند؛ اما نه روح این زن بزرگتر از آن است که حتی آهی بکشد؛ تنها روی به یکی از زنان شریف آن جماعت می نماید و می‌گوید: «گاه آن نیامد که این سوار را از این اسب فرود آورند بر این نیفزود و برفت» وقتی خبر به حجاج رسید در شگفت ماند، فرمود تا او را از دار در آورده و دفن نمایند.

بهار شاعر میهن پرست و آزاده معاصر از فداکاری زنی می گوید که آنگاه که فرزند دلبندش به اعلام محکوم می شود در زندان به ملاقات فرزند می رود و می گوید تمام اسباب خانه را گرو گذاشته ام ، نقدینه ای فراهم کرده ام و هدایایی نثار کرده تا تو را از مرگ برهانم ؛ و در آخرین دیدار به فرزند خبر می دهد که وقتی تو را پای دار می آورند نگاهی کن اگر مرا بر آن بلندا با لباس سفید دیدی مطمئن باشد پای دار نجات می یابی و اگر هم سیاه پوشیدم…

گرم سپید بود رخت مطمئن گشتن – و گر سیاه به چنگ اجل عنان دادن

جوان شب آخر را امیدوارانه می خوابد و روز بعد به میدان دارش می آورند ، گامهایش استوار و امیدوارانه بود بی خبر از سرنوشت در انبوهی جمعیت به آن بلندای می نگرد، غرفه مادر را می بیند با لباس سپید نشسته و سرنوشت خود را در لباس سفید مادر می بیند .

به غرفه مادر خود دید در لباس سفید دلش قوی شد از آن عهد و آن زبان دادن

فهمید که فاصله ای با نجات ندارد، پسر جوان شادیها نمود، امیدوارانه به سوی چوبه دار آمد و ناباورانه:

فتاد رشته دارش به گردن وجان داد – به رغم مادر و آن وعده نهان دادن

همه در شگفت ماندند ! مادر دروغ گفته بود؟ در نقشه هایش شکست خورده ؟ با احساسات جوانش بازی کرد؟ آیا یک شوخی با فرزند کرده بود؟ این پرسش ها و پرسش هایی از اینگونه در ذهن همگان می‌گذشت تا آنکه کسی به هنگام تسلیت از آن وعده پرسید؛ چرا وعده ی آزادی، آیا این وعده خطا کار درستی بود ؟ و پاسخ مادر شنیدنی است

جواب داد چو نومید گشتم این گفتم – که بچه ام نخورد غم به وقت جان دادن

آری این است حکایت زنی وارسته و فداکار که می خواهد تا لحظه مرگ فرزند را امید وار نگهدارد ، نمونه ای عالی از عشقی مادرانه که به قول اریک فروم « به خاطر خاصیت نوع پرستانه و فداکارانه اش بالاترین نوع عشق ها و مقدس ترین پیوندها های عاطفی نامیده شده است. ۲»

شاهنامه نیز که منبع بزرگ فرهنگ اساطیری و تاریخی قبل از اسلام است از زنان بزرگ و وارسته ای سخن گفته است. پاک ترین و نجیب ترین عشق ها در شاهنامه است، رودابه، گرد آفرید، تهمینه ،فرنگیس و جریره، زنان عاشق و بزرگ و نجیب فرهنگ اساطیری ایران اند، گر چه غالباً زنان شاهنامه مربوط به سرزمین های بیگانه اند اما همگی تربیتی ایرانی یافته اند.

در نقطه مقابل عشق های پاک شاهنامه تنها یک زن پتیاره وجود دارد ، سودابه که حکایتی جداگانه دارد . آنگونه که مهاتماگاندی گفته « زیور حقیقی زن منش و پاکدامنی اوست » این زنان همگی آراسته به این زیور بوده اند. زال و رودابه شباهتی به رومئووژولیت شکسپر دارند ، از دو خانواده و دو کشوری که در جگند ؛ رودابه در خلوت خود زال را به تنهایی به قصر خود فرا می خواند با گیسوانی آویخته از فراز کاخ تازال از آن کمندی ساخته و به قصر رودابه راه یابد. اما هیچ گونه رفتاری مغایر پاکدامنی از آنها مشاهده نمیشود.

و تهمینه : که دلیرانه با شمعی در دست وارد خوابگاه رستم می شود ، آن شمع بدان معنا است که هر گونه ابهام وتاریکی را بزداید بی هیچ تردید و ترسی، قبلاً از رستم زیاد شنیده بود ، درست گفته اند که گاه گوش قبل از چشم عاشق می شود . و زلال ترین و زیباترین نوع عشق همین است. به جز تهمینه شیرین نیز از راه شنیدن عاشق خسرو می شود ، او تنها تمثال خسرو را دیده است.

تهمینه اولین بار رستم را درقصر پدر در شهر سمنگان آن شب که رستم پی رخش را گرفته بود ملاقات می کند؛ تنها در خواست تهمینه کاشتن نطفه ای از رستم است که بتواند سروی چون سهراب را به بار آورد .در این عشق هیچ شائبه ی هوس و هرزگی و ناپارسایی وجود ندارد.

تهمینه از پارساترین و در عین حال محروم ترین زنان جهان دانسته اند ، چرا که با همه شاهزادگی و جمال فقط یک مرد می بیند آنهم برای یک شب از آن مرد تمنایی جز آوردن پسری ندارد و هیچ خواهش دیگری نیز در پی آن نیست.

فرنگیس همسر سیاوش یکی از مظلوم ترین زنان عصر اساطیری شاهنامه است. وقتی شوهر پاک و معصومش مظلومانه به قتل می رسانند با پسرش کی خسرو برای همیشه در بدر می شود و به خاطر شوهرش آنچنان وفادار می ماند که همراه ایرانیان در نابودی خانواده پدری اش افراسیاب سهیم می شود . اینها گوشه ای از عشق های شاهنامه و فرهنگ اساطیری ایران بود .

شاید همه ی اینها مقدمه ای بود تا از زنی سخن بگوییم که بکلی در ادبیات غنایی ما از قلم افتاده است ، قصه ی فراموش شده زنی عاشق و در عین حال عفیف و نجیب به نام میترا، آری حکایت این زن و داستان عشق او بکلی با خسرو شیرین لیلی و مجنون، زال و رودابه ، وامق و عذرا، ویس و رامین، مهرو وفا متفاوت است .

شاید این قصه اگر بدست شاعر با ذوقی چون نظامی می افتد سرآمد قصه های غنایی ادبیات ایران می شد. سرگذشت پراکنده ای از این زن در متون گذشته درج شده است .

گویا چون خواهر حلاج هیچ مردی را مرد نمی دانسته است ، درحکایات نیم مرده ای که از او جسته وگریخته نقل شده البته که جمال شیرین را نداشته ، از گستاخی وجسارت و دلیری او نیز بی نصیب بوده ، اما چون شیرین عظمت درون و غنایی روحی والایی داشته است. سیمایش چون لیلی سیاه و ناز زیبا نبوده اما چون لیلی اجازه و حق اظهار عشق هم نیافته است، شاید آنگونه که پیداست انباشته از ترس و تردید بوده است کلید شخصیت او را در سه واژه یافته اند : خدا، عشق و عفاف وهمین هاست که او را بزرگ و دست نیافتنی می نماید. کناره گیری از آدمیان شیوه ی دیرینه او بوده است .

در عین حال که مردان را ده دله می دانسته و معتقد بوده که مرد یک دله وجود ندارد ، اما در آیین دلبری یگانه عهد خویش بوده است، شاید به تحقیق توان گفت که هیچ کس به اندازه او از آیین عشق ورزی پاک و بی ریا با خبر نبوده است شاید مجموعه ترس و تردیدی که وجود او را گونه ای دیگر می نماید ، شرایط اجتماعی عصر او است چرا که او مربوط به دورانی است که به قول شاملو : « عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد » شاید نخستین منبعی که از این زن سخن گفته و به توصیف زیبایی های ظاهری او پرداخته الهی نامه عطار باشد :

خوشی و خوبی بسیار بودش صلاح و زهد با آن یار بودش

چوبگشادی عقیق درفشان را به آب خضر کشتی سرکشان را

صدف گویی لب خندان او بود که مرواریدش از دندان او بود

به هر مویی که در زلف آن صنم داشت خم از پنجه فزون و شصت هم داشت

اما اثر مهم دیگری که در آن از میترا سخن به میان آمده است کتاب « پیامبر» نوشته جبران خلیل جبران بیروتی است، شاعر و نقاش عاشقی که در این کتاب ناب ترین و لطیف ترین اندیشه های بشری را آفرید. انسانی که از شرق بر خاست و بیشترین تاثیر را بر جوامع غربی به جای گذاشت.

« المیترا » نخستین زنی است که از پیامبر پرسش می نماید که:« با ما از عشق سخن گوی » و پیامبر پس از سکوتی که بر مردمان می پاشد می گوید: « عشق همچنان که تاج بر سرتان می نهد شما را نیز به صلیب خواهد کشاند۳ »

اما میترا بی توجه به تاج تنها به صلابه می اندیشد، گویی در این پاسخ فقط لفظ صلیب را می شنود ، ترس از رسوایی ترس از مرگ وحشتناک، ترس از صلابه … ترس از رجاله ها ، ترس از گزمه های مست که هر آن فرا می رسند و نه عشق را می شناسند و نه تفاوتی با هوس می شناسند و نه حتی خواهر و برادری را ؟!

پیامبر در ادامه می گوید : « عشق چون بافه های گندم شما را در بغل می گیرد ، دانه می کند و پوست از شما می اندازد ، شما را می بیزد تا شما را سفید کند ۳» اما او باز هم به این زیبایی به این سپیدی به این دگرگونی و پوست اندازی نمی اندیشد ، که به خورد شدن دندهایش بین سنگهای آسیاب می اندیشد ، اجتماع او شاید اینگونه افکار را در او پروانده است .

منبع دیگری از معاصرین که به توصیف این زن پرداخته بوف کورصادق هدایت است . یک بار هدایت او را در رویا دیده است و زیباترین توصیفات را شاید هدایت از او داشته است.» در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود. بلکه فقط یک پرتو گذرنده ، یک ستاره پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه فقط یک ثانیه همه بدبختی های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد – نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم …. یاد گار چشمهای جادویی یا شراره کشنده چشمهایش در زندگی من همیشه ماند – چطور می توانم او را فراموش کنم که آنقدر وابسته به زندگی من است ؟ … چشمهای مهیب افسونگر چشمهایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی می زند ، چشمهای مضطرب ، متعجب ، تهدید کننده و وعده دهنده ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گوی های براق پر معنی ممزوج و در ته آن جذب شد ؛ این آینه جذاب همه هستی مرا تا آنجایی که فکر بشر عاجز است به خودش کشید – چشمهای مورب ترکمنی که یک فروغ ماوراء طبیعی و مست کننده داشت ، گونه های برجسته ، پیشانی بلند ابروهای باریک به هم پیوسته ، لطافت اعضا وبی اعتنایی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد … حالت افسرده و شادی غم انگیزش همه اینها نشان می داد که او مانند مردان معمولی نیست ، او مثل یک منظره رویای افیونی به من جلوه کرد. صورتش یک فراموشی گیج کننده همه صورتهای آدمهای دیگر را برایم می آورد به طوری که از تماشای او لرزه بر اندامم افتاد در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشمهای درشت چشهای بی اندازه درشت او دیدم ، چشمهای تر و براق ، مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند ، در چشمهای سیاهش – شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهی مهیب و افسونگر آن غوطه ور شدم ، این فرشته برای من سرچشمه تعجب و الهام ناگفتنی بود. او بود که حس پرستش را در من تولید کرد ، من مطمئنم که نگاه یک نفر بیگانه ، یک نفر آدم معمولی او را کنفت و پژمرده می کرد.

از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین ، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینی سرب جلوی من و او کشیده شد حس کردم که زندگی ام برای همیشه بیهوده و گم شده است. آنقدر شبها جلوی مهتاب زانو به زمین زدم از درختها ، از سنگها از ماه که شاید او به ماه نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرد و همه موجودات را به کمک طلبیدم ولی کمترین اثری از او ندیدم . زیرا او نمی توانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد . »

میترا در عین حال معتقد بود که چون زرگر سمرقندی زیبایی خود را در معرض آدمیان قرار ندهد. تا کشته جمال خویش نشود زیرا آنچنانکه خفته قونیه می فرماید:

دانه باشی مرغکانت برچنند غنچه باشی کودکانت بر کنند

دانه پنهان کن به کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شود

هرکه داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بدسوی او رونهاد

اشکها و خشمها و رشکها برسرش ریزند چو آب از مشکها

دشمنان او را از غیرت می درند دشمنان هم روزگارش می برند

با این اوصاف شواهدی از عشق او به بار بد موسیقی دان بزرگ عصر ساسانی وجود دارد؛ چرا که او از شاگردان آن موسیقیدان بزرگ بوده است اینکه عشقی یک طرف بوده یا نه چندان معلوم نیست اما غم این عشق همواره همراهش بوده و برای زدودن این غم شاید تلاشهای موفق یا ناموفقی داشته است و سالها به دنبال جایگزینی عشقی دیگر به شکلی پنهانی بوده است ، چرا که می دانست « نبرد عشق را جز عشق دیگر۴ »

گفتیم که او در آیین دلبری یگانه روزگار خویش بوده اما شواهد نشان می دهد که در دلربایی از بار بد توفیق صد درصدی نیافته یا آنکه اصل حکایت بر ما پوشیده مانده است .

او گرچه مردان را کوچک می شمارد اما این نگاه او باعث نشده که از اظهار وجود و معرفی گوهر خود به شایستگان کوتاهی نماید، بنا براین شواهدی وجود دارد که بعد از بار بد همواره به شکلی پوشیده و پنهان به دنبال جایگزینی مناسب بوده است؛ اما طبع حساس و زود رنج او و عدم اعتماد به نفس او که شاید ناشی از ترس و تردید بوده و دلیل اصلی آن واضح نیست اجازه یک بستگی پاک را از او ستانده است. با وجود چشمان اهورایی و زلفکان چویل گونه اش و شرحی که هدایت از آن زیباییها نوشته این سئوال همچنان وجود دارد که علت این عدم اعتماد به نفس ناشی از چه عاملی بوده است؟

دغدغه جدی میترا آن بوده که گوهر وجودیش ناشناخته ماند و کسی که شایستگی این شناخت را داشته باشد وجود نداشته است بنا براین حافظ گونه می سروده که:

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

و همواره در جستجوی کسی بوده که این گوهر را کشف نماید :

دوستان عیب من بیدل حیران مکنید

گوهری دارم و صاحب نظری می جویم

میترا شخصیت پیچیده و معماگونه ای داشته، هم از شک خیامی برخوردار بوده هم جان مولانایی اش در کوچه های قونیه سرگشته شمس وجود بوده است و رندی حافظ گونه اش گاه همگان را در بهت و حیرت فر می برده است . با آنکه خود را مذهبی نشان داده اما تاکنون معلوم نیست بر چه مذهبی بوده است ؟

با آنکه به کرات از حقیر بودن مردان سخن رانده اما گویی از هم صحبتی و مراوده با آنان و ابراز وجود در برابرشان لذت می برده است .

در طی شکست عشقی اش با باربد همواره عشقی پاک و نجیب را جستجو کرده و هیچ گاه هرزه سودایی و هوسرانی را نیافته است و این نکته کاملاٌ مشهود است .

عشق به دیگران در وجودش شعله ور بوده شاید با پیروی از مکتب کنفسیوس که از او پرسیدند « آیا با یک کلمه می توان تمام زندگی را پاک نگاه داشت ؟ » و او در پاسخ می گوید آن یک کلمه « محبت به دیگران است » محبت به دیگران که در مکتب اریک فروم عشق برادرانه نامیده می شود . « عشق برادرانه عشق به همه ی ابنای بشر است و اگر توانایی دوست داشتن در ما تکامل یافته باشد چاره ای جز دوست داشتن مردم نداریم۴ . »

سرانجام و دهه چهل عمر میترا به پایان نزدیک می شود که اسیر عشقی نافرجام می گردد. آری مردی که به احتمال کیخسرو نام داشته که بی شباهت به کیخسرو شاهنامه نیست که در جوانی به غنای روحی می رسد و پشت پا به همه ی دنیا و مافیها می زند.

اما او هیچگاه نامش را بر زبان نیاورده است زیرا اگر آنگونه که سنایی می گوید او را خیلی مست هم کنند در اوج مستی نیز معشوقش را لو نمی دهد.

کیخسرو شخصیت طناز و مغرور و با اعتماد به نفس بالاست که به دلیل همین ویژگیهای منحصر به فردش برخی میترا را شایسته چنین عشقی ندانسته اند.

خود میترا هم در پاسداری از این عشق کاهل بوده و غفلت او اشتباه نا بخشودنی را به دنبال آورد . چون اشترک آندو یعنی پاکدامنی و نجابت و پرهیز از هرزه سودایی اشتراک بزرگی بوده است. در مجموع میترا گاه زنی با فداکاری بالا و گاه در اوج بی وفایی توصیف شده که شاید کنایه ای به شخصیت شاهد و شاهدان در فرهنگ ایرانی باشد.

در پایان این گفتار ذکر این نکته ضروری می نماید که متاسفانه دوران عشق به سر آمده است، هوس جایگزین عشق های پاک شده است. دیگر عشقی وجود ندارد که نیازی باشد آنرا در پستوی خانه نهان کرد. جامعه صنعتی ارتباطات گسترده و بی حد و مرز رواج چت و پیامک بوسه های خیابانی و… دیگر جایی برای نسیم سحری و کبوتران نامه رسان و بادصبا نگذاشته اند . پس در این قحطسال عشق و شیدایی اگر عشقی پاک و زالال ودوستی های بی ریا و فداکارانه یافته شود باید چونان برگ گل از آن پاسداری نمود در غیر این صورت حسرت ها و افسوس های بعدی گرهی نخواهد گشود.

پاورقی

۱- تاریخ بیهقی به کوشش خطیب رهبر ص ۱۴۵

۲- هنر عشق ورزیدن ، اریک فروم ص ۶۴

۳- پیامبر، جبران خلیل جبران ترجمه دکتر مؤید شیرازی انتشارات نوید سال ۷۲

۴- بوف کور صادق هدایت چاپ رخ۴

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ق ي می‌گه:

    سپاسگزارم دوست عزیزو ناشناس
    من جدا چندین بارکامنت شما راخواندم
    بازهم اقرارمیکنم که این نگاه کاملا نو وزیباست و اگرفرصت شدحتما مفصل تردراین باره خواهم نوشت،
    اما لازم استکه نکته ای را یادآوری کنم که شایدتوجیه گرپراکندگی این نوشته ام باشد،
    و آن اینکه این نوشته شان نزولی دارد و حتی چندسال قبل آنرا با نام مستعارمنتشرکردم
    در هر حال کاستی های آن رابرمن ببخشایید

    • ناشناس می‌گه:

      سلام و درود مجدد به شما آقای یزدانی عزیز
      امیدوارم بنده نیز این بخت را داشته باشم که از نوشته های وزین شما در آینده بهره مند شوم. گفتگو بر سر مفاهیم انسانی و ارزشهای فرهنگی نه تنها از قدر و قیمت این مفاهیم و ارزش ها نمی کاهد٬ بلکه مانند دمیدن در آتشی نیمه جان به رونق و روشنایی شعله های آن می انجامد.

  • ق ي می‌گه:

    سلام به دوست ناشناس که به احتمال آشنای عزیزی است.
    مشتاق آشنایی بیشتری هستم.
    از نثرزیباکه دانشی عمیق را یدک میکشدونگاه کاملا نویی راعرضه میکند جداحظ بردم.با بخشی از نوشته تان -که توصیه میکنم آنرا پرورانده ودوباره منتشرکنیدتازمینه انتشاردیدگاهای جدیدتری نیزفراهم شودودیگرانی ازاین نگاه قشنگ بهره گیرند-موافق هستم.
    -مشکل درهمان تعریف عشق است.نگاه عاشقان وصاحب نظران دنیای قدیم وجدیدبه این مقوله متفاوت است وطبیعی است که برداشتها نیز متفاوت باشد.
    -اینکه دردنیای قدیم فقط عشق به آفریدگارمجازبوده است البته جای بحث دارد.عرفا البته معتقدندکه المجازقنطره الحقیقه(عشق مجازی نردبان عشق حقیقی ست)وهمه زیباییها راجلوه ای از جمال الهی میدانندکه ان الله جمیل ویحب جمال.
    حدیثی هم اگراشتباه نکنم منقول است ازحضرت رسول که میفرماید:من عشق وکتم ثم مات،مات شهیدا(اگرکسی عاشق شود وآنراکتمان کندودراین حالت بمیردشهیداست)
    -خداوندان عشق وآفرینندگان ادبیات کلاسیک ایران کسانی چون سعدی وحافظ این پنهان بودن را دوست داشته وستوده اندوالبته شاید شرایط آن روزجامعه ویا نوع نگاه دینی براین نظرگاهها بی تاثیرنبوده
    بگذارتامقابل روی توبگذریم دزدیده درشمایل خوب توبنگریم
    مشتاقی و مهجوری را باهم ستوده ودوست داشته اند
    اینهمه سخن از وصل وهجران در ادبیات ایران گواه این سخن است.
    امااین نکته که آزادی حلقه مفقوده تاریخی ماست سخن به جایی ست.درهر حال ازتوجه آن عزیزبه این نوشته کوچک سپاسگزارم امیدوارم که بحث عشق در فرهنگ ودنیای جدیدوقدیم موردواکاوی وپزوهش قرارگیردوامثال جنابعالی دست به قلم برده ودراین زمینه بیشتربنویسید.پوزش مرا ازبابت تاخیر درپاسخ به دلیل گرفتاری ام پذیراباشید.

    • ناشناس می‌گه:

      درود بر شما جناب یزدانی عزیز
      از خواندن پاسخ همراه با وقار و انصافتان شاد شدم.
      برایتان روزگاری خوش آرزو می کنم.
      شاد و تندرست باشید.

  • سید رجمان وفانژاد می‌گه:

    بسیار شیوا بود. آن چیز که به ادبیات نگارشی متن فوق، روح می بخشد صداقت در مقام مادر می باشد.
    جناب یزدانی سپاسگزارم

  • ناشناس می‌گه:

    جناب آقای یزدانی عزیز,
    ترجیح می دادم درباره آن پاراگراف آخرتان سکوت کنم و از زیبایی تصاویری که از ادبیات ایرانی ارایه دادید سپاسگزار باشم. اما این پاراگراف آخر در واقع همان عنوان مقاله شماست و نمی شود بی تفاوت از آن گذشت.
    ————————————————————————-
    محتوای کلامتان اینست که عشق این روزها به دست فراموشی سپرده شده است و برای یافتن ردپایش باید به ادبیات ایرانی پناه برد و از نمونه های ذکر شده اینطور بر می آید که بویژه منظورتان ادبیات کلاسیک ایرانی ست. دیدگاه بنده اینست که اتفاقا ردپای عشق در ادبیات ایرانی از زمان مشروطه جان می گیرد و در اجتماع نیز هر چه به اینسو نزدیک تر می شویم عشق بیشتر و جای قدم هایش تازه تر می نماید. اما چرا اینطور فکر میکنم؟
    —————————————————————————
    ۱- مراد ما از عشق چیست؟ عشق به یک زن! و یا عشق به یک مرد! اما بخش عمده ای از ادبیات ایرانی عشق را از زن دریغ می کند و عشق ورزی را سزاوار آفریدگار او می داند. برخی از قله های ادبیات ایرانی به این مفهوم تعلق یافته است.
    ۲- عشق نیازمند آزادی ست و آزادی حلقه مفقوده ای در ایران زمین. و آنطور که افلاطون می گوید, سخن گفتن از عشق میان ایرانیان (آن دوران) بی معناست زیرا وقتی آزادی نباشد عشق نیز وجود نخواهد داشت.
    درست به همین خاطر است که در تاریخ ایران خوبی یک زن بیشتر با پاکدامنی و غیرت و تعصب و وفاداری او یکسان در نظر گرفته می شود تا با زیبایی های بدنی او. زیرا ما از پیش وظیفه ای به زن درباره عفاف و جنسیت و نقش مادرانه اش برای تملک او و تعهدش به خانه داری سپرده ایم و البته این کدام عشقی ست که معشوق را آزاد نمی گذارد تا آنطور که دوست دارد و هوس می کند زندگی کند؟ ما (مردهای ایرانی کلاسیک) زن را به شرط خوب بودنش می خواهیم و تعریفمان از خوب بودن هم مشخص است. این رسم عشق ورزی نیست. این “خواستن” یک زن است و نه عشق به او. به همین خاطر مثلا سودابه را از حریم انسانیت به دور می اندازیم! همانطور که در ادبیات مذهبی زلیخا را به خاطر عشق واقعی اش دست می اندازیم و آزارش می دهیم. دست بر قضا هر دوی این زن ها به مردانی جوان و با کمالات عشق ورزیده بودند. اما ادبیات ایرانی اینطور زنانی را خوار می کند و از دایره انسانیت به دور می اندازد.
    توجه بفرمایید که بنده نقد اخلاقی نمی کنم و درباره “عشق” حرف می زنم و نه درباره اخلاق. درباره احساس مسئولیت سخن نمی گویم. حرفم اینست که شاید بهتر بود می گفتید ردپایی از زنان جسور و یا ردپایی از زنان خوب! در ادبیات ایرانی. اما وقتی از عشق سخن می گویید داستان فرق می کند! قصه رهایی در کار باید باشد و نیست.
    ۳- راوی عشق در ادبیات کلاسیک ایرانی کیست؟ یک مرد! آنسوی داستان زنی ست که خودش در سایه ای محو و مبهم پنهان است. عشق در ادبیات کهن ایرانی بیش از حد امری مردانه است و ما باید تا آمدن زنانی مانند فروغ فرخزاد صبر کنیم تا داستان واقعی و تلخ عشق را بالاخره از زبان یک زن بشنویم. در برابر صدای زنده فروغ بسیاری از روایت های ادبیات کهن ایرانی از عشق, رویابافی های مردانه ای به نظر می رسد. مردهایی که گاه در فراق زن ناچار به داستان سرایی درباره عشق و یا فرافکنی عشق واقعی به عشق های آسمانی شده اند.
    ما هر چه در ادبیات ایرانی بیشتر به گذشته برگردیم از طعم و مزه عشق کاسته می شود و چهره زن در آن محو تر و دورتر می شود.
    ۴- (درباره ارزشمندی ادبیات ایرانی در بسیاری از حوزه ها تردیدی نیست) اما بخش عمده ای از ادبیات کلاسیک ایرانی درباره عشق دچار تناقض و ریاکاری ست. در متن به باد صبا دل می دهد, اما در پاورقی هوس پسری جوان به سر می پروراند (کلیات سعدی) منظورم این نیست که آن یکی خوب و این یکی بد است. منظورم ایسنت که جای یک عشق واقعی از آن دست که خودمان در زندگی درک کرده ایم و به پایش ایستاده این خالیست.
    ۵- اینهمه ردپای عشق در ادبیات ایرانی تصویری از چند ساعت کار و زندگی واقعی یک زن ایرانی برای ما به ارث نگذاشته است. ادبیات مردانه ایرانی حال و حوصله رفاقت با زن را ندارد و در غمهای او شریک نمی شود و پای دردهای او نمی نشیند و حرف هایش را عینا به گوش ما نمی رساند. ادبیات ایرانی کلاسیک زن را فقط و فقط “می خواهد” بی آنکه به او عشق ورزد.
    ۶- در ادبیات ایرانی “هوس” امری ناپسند و یا محقر و کم ارزش دانسته می شود. در حالیکه هوس اراده انسان به انجام دادن کاری ست که “دوست دارد و به آن تمایل می ورزد” عشق ورزی در ادبیات ایران اینطور بوده است که وقتی باب میلمان باشد عشق است و وقتی به راهی دیکر می رود هوس نام می گیرد. ردپایی از حسادت مردانه در ادبیات ایرانی همیشه پیداست که عشق را در زنجیر می کشاند و از پای در می آورد.
    ————————————————————————–
    و اما درباره آنچه درباره این روزها فرمودید. به باور من عشق در سرزمین ایران این روزها بیشتر از هر زمان دیگری جاری ست. حتی در آن چت ها و خیابان ها عشق بیشتر از آنچه در ادبیات کهن ایرانی بوده جاریست. عشق های واقعی. داستان عشق ورزی در ایران زمین تازه شروع شده است. زیرا زن ایرانی که یک روی سکه عشق است, تازه دارد از اسارتی کهن به در می آید. به زبان می آید و حرف می زند.
    ما باید صبر کنیم تا روی دیگر سکه عشق در سرزمین مان به بار نشیند. باید صبور باشیم و بگذاریم رهایی باشد. بگذاریم آدمها آزاد باشند و از سر تشنگی و محدودیت و هجران های اجباری دل به رویا ندهند. بگذاریم عشق با خوب دیدن و خوب دانستن و خوب احساس کردن رخ بنماید و نه با ندیدن و کم دیدن و بد دیدن…
    موفق باشید.

  • مومن نسب می‌گه:

    دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند – دست نوشته شما برام آرامش بخش بود لذت بردم

  • مجنون دل شکسته می‌گه:

    دیگر زمان،زمانه «مجنون »نیست
    «فرهاد»،
    در بیستون مراد نمی جوید؛
    زیرا بر آستانه «خسرو» ،
    بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است.
    در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها،
    آن شور عشق
    _عشق به«شیرین» را،
    از یاد برده است.
    دست مریزاد جناب یزدانی عزیز بسیار زیبا و لذت بخش بود.

  • احسان یوسفی می‌گه:

    تنها یک جمله را می توان بیان کرد.
    دل نشین و لذت بخش بود.
    درود بر جناب یزدانی یار هم پیمان و صادق و خوش اخلاق.

  • ق ی می‌گه:

    سلام به زن غربت.جهت ااستحضارشما عرض کنم که هیچ پست اداری به من پیشنهادنشدکه رد کنم وکت وشلواری نیزبراپستی ندوخته ام.ضمنامدتهاست کت وشلوارخودبرتن دیگران می بینم.صوفیان واستدندازگرومی همه رخت/خرقه ماست که درخانه خماربماند.امادرپاسخ دوست عزیزی که وقت گداشت ویاوه های ماراخواندوچیزی دستگیرش نشدشرمنده شدم.حکایت خواهرحلاج حقیقت تاریحی ست.اگه اون اشتباهات تاریحی رابفرمایی سپاسگزارم

  • وحيد از مارگون می‌گه:

    سلام ودرود بر استاد عزیز جالب بود احسنت

  • زن غربت می‌گه:

    با سلام.حالا که پیشنهاد پست های اداری را رد کردید و حاضر به گرفتن مسئولیت نشدید.مقاله نویسی کنید تا ما از قلمتان لذت ببریم. واقعا قلمتان حرف ندارد .برنده ،تیز ،پرجوهر و پرآب.و مستقیم الخط و …….

  • دوست می‌گه:

    ای دوست شکربهتردا انکه شکرساز؟جداخوشابه حال میترابااین وصف شبربن ورویایی

  • کامیار ولیزاد می‌گه:

    اقای یزدان خیلی خرسندیم که کسی هم دراین مملت هنوز وجود دارد که پرچم دفاع ازمظلومین رامیتواند برافراشته نگاه دارد امید داریم جوانان این مرزوبوم هم صدا وهم فکرء عزمشان را برای ایرانی اباد جزم کنند وهم صدا با مظلومین دسته این پرجم رابفشارند((به شیرو شتر خوردنو سوسمار عرب را به جای رسیذست کار که تاج کیانی کند ارزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو))

  • بئاتریس می‌گه:

    lمطالب خوبی بود با چند اشتباه تاریخی نظیر خواهر حلاج .ولی منظور نویسنده مشخص نشد که چیست.پیامی نداشت .خوب هم جمع بندی نشده است.تجزیه اش خوب بود اما …………!!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر رفیق گرامی،نیک می دانید که چندان اهل کامنت گذاشتن و یا یادداشت نهادن نیستم و نوشته ی زیبای تان را خواندم و برای آن که بر نوشته تان صحه نهاده باشم عبارتهای آتشینی از ابن عربی برایتان نقل میکنم تا عشق همچنان خدای خانهی ما باشد /((تا امروز با همنشینی که همکیش من نبود مخالفت میورزیدم لیکن امروز دل من پذیرای هر صو رتی است چراگاه آهوان است و بتکده ی بتان و صومعه ی راهبان و کعبه ی طاعفان و الواح تورات و اوراق قران دین من اینک دین عشق است و هر جا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم به دنبالش روان است

  • یار دبستانی می‌گه:

    اری اری سخن عشق نشانی دارد ،سخن کز دل براید لاجرم بردل نشیند ،خاصه کان لیلی واین مجنون بود ،در روزگاری که منسوخ گشته وفا داد سخن از میترا راندن ودرپستوی غبار گرفته تاریخ بیاد ان عاشق پاک سرشت فلم زدن ،هنرمندی میخواهد که با افسون واژگانش دل ربایی کند واین مهم با کلک سحار استاد یزدانی به شیوایی وبانثری هنری -تحقیقی رقم خورده است

  • حسین روحانی می‌گه:

    درود برادر یزدانی.از مطلب زیبای شما مشعو ف ومغموم شدم.اتنا سیون کلام نابت را دریافت کردم.کاش میبود انچه نیست.ادبیات شفاهی و کتبی ما سرشار از عشقهای نابی است که یا گم مانده اند یا به فاجعه منتهی شده اند.ایا فرزندان ما میدانند همین گردنه ماه پرویز بواقع یادگار عشقی افسانه ای بنام هما و پرویز است؟همانطور که به زیبایی اشاره فرمودید درادبیات اساطیری وتاریخی ما فرجام وماحصل عشق عشاق ایرانیان باغیر ایرانی به فاجعه انجامیده .تهمینه و رستم =پسرکشی کاووس شاه وزن تورانی+حضور سودابه=فاجعه خون سیاوش.سیاوش و جریره=مرگ فرود.گشتاسب و کتایون شاهزاده رومی=مرگ رویین تن.زال و رودابه دخت مهراب شاه کابلی(نژادضحاک تازی)=مرگ رستم بدست شغاد=برادرکشی. خسرو و شیرین=آوارگی فرهاد…البت باژگونه همه آنچه ذکر شد پیوند سیاوش و فرنگیس راز مینویی و پیوست کیخسرو پاک نهاد به سروش خودگونه دیگری از عشق پاک سرشتی است. باشد فرزندانمان بخوانند و بیابند سرشت عفیف ایرانی گری را…

  • دوست می‌گه:

    درود بر جناب یزدانی عزیز
    باز هم مثل همیشه زیبا و پر محتوا و البته مستند .
    موضوع بسیار زیبا،کمیاب والبته کاملا جدیدی را برای نوشتن انتخاب نمودید به موقع بود چرا که از خواندن این همه موضوع ومطالب تکراری خسته شده بودم. سبز باشید و پایدار

  • دوست می‌گه:

    ضمن تشکر فراوان از برادر فرهیخته ام جناب قاسم یزداتی بخاطر مطلب فوق العاده زیبا و واقعی ومستندش. به امید نوشته های دیگرش در باب عشق پاک.
    چند مورد غلط املایی در متن مشاهده کردم جهت اینکه به تایپیست تذکرات لازم را بفرمایی تا مطالب بعدی شما دچار اشکال نشوند:
    1- به اصلاح امروزی—نوشته شود— به اصطلاح امروزی
    2- جسدش برادر میرود—نوشته شود—-جسدش بر دار میرود
    3- چون نظامی می افتد—نوشته شود—چون نظامی می افتاد
    4- غنچه پنهان کن گیاه بام شود —-نوشته شود—غنچه پنهان شو گیاه بام شو
    5- عشق پاک وزالال —-نوشته شود—عشق پاک و زلال

    • امیرحسین عزیزی می‌گه:

      اقای دوست ،خیلی ملا نکته گیرنشوید . خود شما هم در نوشته تان دقت بیشتری کنید .صحیح تر است به جای (میرود) بنویسید می رود.تشکر از نگاه نکته سنج شما ودست مریزاد به استاد فرزانه جناب یزدانی دارم .

  • مهمان می‌گه:

    جناب آقای یزدانی می گذاشتی شرق مطلبت را منتشر می کرد بعد میدادی به سایتها.

200x208
200x208