تاریخ درج خبر : 1392/01/02
کد خبر : ۱۲۰۴۶
+ تغییر اندازه نوشته -

تاریخ گیلویه و خاندان او

کشواد سیاهپور

سخن نویسنده

مطلب ذیل، مقاله ای است در باب  نقش سیاسی اجتماعی گیلویه و اسلاف و اخلاف وی در تاریخ ایران پس از اسلام، که در مجله  پژوهشهای ایرانشناسی دانشگاه تهران به چاپ رسیده. چون ممکن است برخی علاقمندان، به مجله  و مقاله دسترسی نیابند، به درخواست و الزام جمعی از دوستان ارجمند، تصمیم به انتشار آن در سایتهای استانی گرفته شد. عدم تمایل اینجانب به چاپ مقاله و مطلب در سایت ها و نشریات محلی، دلایل مختلفی دارد که برخی ازآنها عبارتند از:

۱- جای ارایه و انتشار مقالات و نوشته های علمی و پژوهشی، مجلات معتبر و کتب و رسالات علمی  و تخصصی است، نه نشریات و سایت های خبری.

۲- متاسفانه، تا آنجایی که تا کنون ملاحظه و مطالعه نموده ام، غالب خوانندگان مقالات علمی و تخصصی – بر اساس آنچه اظهار نظر کرده اند – اشخاص آگاه و صاحب نظر نیستند و بیشتر، افرادی احساسی با اغراض بدسگالانه شخصی و در بسیاری موارد خصمانه، حاسدانه و کینه توزانه اند.

۳- با کمال تاسف، جامعه ما دچار بحران اخلاقی شدیدی گردیده که، اگرمتولیان امر فکری عاجل و اساسی ننمایند، فرجام آن دیر یا زود انحطاط و اضمحلال است. دربرخی از سایت ها و نشریات محلی، نویسنده یا خواننده ای که خود اظهار نظر می‌نماید، با فحاشی و دشنام مطلب و منظورش را ارایه می دهد که، اینجانب هیچ علاقه ای به خواندن و شنیدن این گونه فحاشی‌ها ندارم  و نمی توانم در این میدان منحط، بازیگری  و نقش آفرینی نمایم.

۴- بنده از جمله کسانی هستم که، سالها پیش از انقلاب، پدران پاک  و مادران عفیفمان درس دینداری، اخلاق، ادب، تواضع، خوش رفتاری و در یک کلام انسان نیک بودن را به ما آموخته اند و نبایستی در این آشفته بازار بی اخلاقی و پتیارگی، آنرا آلوده، لگد مال و بی حرمت کرد.

۵- جای بسی تحسر و تاثر است که، برخی قلم به دستان فحاش، از جانب دوستان سایتی و روزنامه ای خود، به عنوان فرهیخته  و اهل مطالعه معرفی می شوند و اشخاص آگاه، متحیر و مبهوت می گردند که در نزد برخی افراد، فحاشی معادل فرهیختگی است.

۶- در جامعه ما، هر کس به گونه ای زندگی می کند  و نان و نامش را تامین و تشهیرمی نماید: یکی با فحاشی مدرن و پست مدرن، دیگری با رقص روشنفکری، سدیگر با سکوت و پاک زیستن، چهارمی با چهچه زدن و خوشباشی، پنجمی با پنهان کاری و پلیدی، ششمی با شیخی و ریا ورزی، هفتمی با هتاکی وحرمت شکنی. .. و قس علیهذا. اگر به طعن وطنز بگویم، برخی نورالدوله های جماشید الجواسیس هستند که نانشان را به نرخ ناصواب می خورند و نامشان را به شیوه زشتی آشکار می‌سازند.

۷- توکل و امید بسیار دارم که، خداوند تعالی و تقدس به داد جامعه ما رسد و شایستگان کمک و هدایت را مدد و هدایت فرماید، و شر اشخاص « فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا » را از سر انسانهای مظلوم و پاک، بزداید.

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند             نه هرکه آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست        کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن           که دوست خود روش بنده پروری داند…

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی                  و گر نه هرکه تو بینی ستمگری داند. ..

هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست              نه هر که سر بتراشد قلندری داند. ..

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه              که لطف طبع وسخن گفتن دری داند

***

مقدمه مقاله

هر چند سقوط ساسانیان به دست اعراب مسلمان، خیلی سریع صورت گرفت و قوم عرب در جای جای ایران خیمه و خرگاه زد، اما تا قرن‌ها بعد اقوام محلی ایران سازش قطعی و واقعی با مهاجمان مسلط نیافتند و به گونه های مختلف در ستیز بودند. فارس- خاستگاه اصلی ساسانیان – همچون شمال و شرق کشور به آسانی در برابر مسلمانان سر تسلیم فرو نیاورد و حاکمان عرب، تا مدت ها با مشکل مواجه بودند. در میان مردم فارس، کردان یا همان عشایر- که مجموعه ای از اقوام و طوایف ایرانی بودند – هیچ گاه به صورت قطعی و کامل با اعراب مسلمان پیوند نخوردند و همواره در تخالف و تضاد بودند. عشایر فارس در مناطق خود که رَم یا زَم خوانده می شد، برای حاکمان عرب ودست نشاندگان ایرانی آنان، رقیب و دشمن به شمار می رفتند و در مواقع مناسب و مختلف این تعارض و عناد را با جنگ و مقاومت نشان می دادند(برای آگاهی از مقاومت عشایر فارس در ایام فتوح، رجوع شود: سیاهپور: نقش سیاسی-نظامی کردان فارس و خوزستان در دوره فتوح اسلامی،صص ۱۱۶ -۹۸). وسیع ترین و قدرتمند ترین مناطق عشایری فارس، رم گیلویه بود که از نزدیکی های شیراز شروع می شد و تا حدود ولایات اصفهان و خوزستان امتداد می یافت. حاکم این ناحیه گسترده و پردرآمد، خاندان روزبه بود که چون در میان این خاندان، گیلویه – نوه روزبه – اقتدار و اشتهار افزونی یافت، قسمتی از منطقه به نام او ماندگار شد. وی با خاندان عرب عجلی که در نواحی جبال ایران- خاصه همدان، اراک و اصفهان – تسلط مقتدرانه یافته بودند، درگیر شد و توانست با شکست آنها یکی از سران این خاندان را به قتل رساند. البته در دنباله کارزار دو خاندان معارض ایرانی و عرب، جان باخت ولی نامش جاودان ماند. شهرت و شوکت وی به حدی بود که شاعران مداح ابودلف عجلی – نظیر بکر بن نطاح و علی بن جبله – در تمجید از ممدوح خویش، شکست و قتل گیلویه را از کارهای بزرگ ودرخور او دانسته اند (ابن معتز : طبقات الشعرا، صص۱۷۷ -۱۷۶ و۲۲۳ ).

خاندان گیلویه پس از او، هرچند نام وآوازه جنگجویی وی را به دست نیاوردند، اما به شیوه های دیگر شهرت وتاثیر خاندان را استمرار بخشیدند و دست کم تا نیمه دوم قرن سوم قمری، حضور ودوام داشتند. این مقاله که براساس منابع دست اول کتابخانه ای وروش تحقیق تاریخی،توصیف وتحلیل شده ،نقش سیاسی-اجتماعی گیلویه وخاندانش را در عصرعباسیان ،بررسی وتحقیق نموده وبه روشنایی تاریخ ایران و جهان اسلام افزوده وموضوع جدیدی را به محققان وعلاقمندان تاریخ نشان داده است.

رموم و کردان فارس

پس از آنکه اعراب مسلمان، امپراتوری ساسانی را به سقوط کشاندند و خود میراث خوار آن شدند، تا قرنها تقسیم بندی اداری و سیاسی ساسانیان را رعایت می کردند. فارس بزرگ که خاستگاه ساسانیان – و قرنها قبل هخامنشیان – بود، به پنج کوره وسیع و گسترده تقسیم می شد. این پنج کوره عبارت بود از: استخر، داراب، اردشیر، شاپور و قباد ( = ارجان). بنیان هر کدام از کوره های پنج گانه فارس، به پادشاهی اساطیری یا تاریخی نسبت داده شده بود. ( رجوع شود: استخری : ممالک و مسالک ،صص۸۸ و۱۰۹/ مقدسی: احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، صص ۶۳۳-۶۳۱ / ابن بلخی : فارسنامه ،صص ۱۴۸-۱۲۱ ). علاوه بر تقسیم بندی فوق، تقسیمات پنج گانه دیگری در درون کوره های فارس صورت گرفته بود، که مناطق عشایری را مشخص می نمود. این مناطق عشایری، با عنوان عمومی رموم ( زموم) شهرت داشتند و در نواحی مختلفی از فارس واقع شده بودند. در واقع، نقاطی که اقوام کوچ رو و دامدار زندگی می کردند و در فصول سال ییلاق و قشلاق می نمودند ، رم (= زم) خوانده می شد. مبنای معیشت این عشایر نیز، دام و دام پروری بود، و لامحاله دامپروری نیاز به کوچ روی و کوه نشینی و مراتع مناسب و مساعد در سردسیر و گرمسیر داشت. رَم، در حقیقت همان رمه است، که نشان از شبانکارگی قوم و گله های بز و گوسفند و گاو و دیگر چهارپایان داشت. رموم نیز جمع رم است که بی تردید به مناطق عشایر نشین و شبانکاره اطلاق می گردید. غالب نویسندگان اسلامی، رم را به معنای نواحی عشایری و مناطق و منازل شبانکاره ها ضبط کرده اند. ( ابن خردادبه: المسالک والممالک،ص ۳۷/ خوارزمی: مفاتیح العلوم ،ص ۱۱۷ / یاقوت حموی : معجم البلدان، ۳/ ۷۱ و۴/۲۲۶/ ابن خلدون: العبر،ص۱۱۶/۱).

آن گونه که جغرافی نویسان مشهور اسلامی گزارش داده، پنج رم زیر رموم فارس بودند: ۱- رم جیلویه ۲- رم احمد بن لیث ۳- رم حسین بن صالح ۴- رم شهریار ۵- رم احمد بن حسن. ( استخری:همان،ص ۸۹/ ابن حوقل :ایران در صوره الارض، ص ۳۵/ یاقوت حموی،همانجا ) باری رموم فارس، مناطق عشایری و جایگاه قبیله های فارس بود، که تا قرنها با نام عمومی کردان، از شهرنشینان باز شناخته می شدند. مقصود از کردان نیز، همان عشایر و قبایل بودند که در نواحی مختلف فارس – خاصه رموم – می زیستند و شغل اصلی آنها دامداری بود و سردسیر و گرمسیر داشتند. یکی از مناطق مهم کرد نشین (=عشایری)و قبیله های معروف فارس، منطقه و قبیله گیلویه بود که در وقایع سیاسی و اجتماعی عصر خود نقش برجسته ایفا کردند.

« رم جیلویه»؛ محیط زندگانی و قلمرو حکمرانی خاندان گیلویه

از فحوای سخن استخری، استنباط می گردد که، محیط زندگانی و قلمرو حکمرانی گیلویه و اسلافش منطقه ای بود که به دلیل اقتدار و اشتهار گیلویه، به نام او خوانده شد. بنا به نقل این نویسنده، رم گیلویه شامل بخش هایی از کوره های استخر، شاپور وارجان بود،که « حدی سوی بیضا» داشت،« و دیگری سوی سپاهان، و [ سوم] سوی حدود خوزستان، و حدی سوی ناحیت سابور، و هرچه درین حدود باشد دیه و شهر جمله در شمار این رم آید.» ( استخری:مسالک و ممالک ،ص۱۰۲/ مقایسه شود با : ابن حوقل: همان ،ص ۳۹). بر مبنای این اطلاعات کلی، نمی توان به طور دقیق محدوده قلمرو حکمرانی و زندگانی گیلویه و نیاکان او را تعیین نمود. به رغم این ابهام، می توان احتمال داد که رم گیلویه شامل استان کنونی کهگیلویه و بویراحمد، شهرستان های اردکان و ممسنی فارس، بخشی از شهرستان لردگان بختیاری و قسمت اعظم کوره ارجان (= شهرستان بهبهان و بنادر دیلم، مه روبان و گناوه ) بود. استخری، موطن گیلویه را « خمایجان سفلی از کوره استخر » می داند که به نزد عمویش سلمه رفت و خدمت او کرد( استخری: ممالک ومسالک ،ص ۱۴۴ ). خمایجان، که همان «همایجان » کنونی است، خود بخش بزرگی از شهرستان اردکان ( = سپیدان) فارس محسوب می شود. هر چند استخری، ابن حوقل وجیهانی در قرن چهارم هجری به صراحت « رم جیلویه» ضبط کرده اند، اما ابن خرداد به – و به نقل از او ابن فقیه همدانی جغرافی نویسان قرن سوم هجری، نام رم را به اسم پسر جیلویه نوشته اند. ( ابن خردادبه: همان، ص ۳۷ / ابن فقیه:البلدان ،ص ۱۶ ). مولف نامعلوم حدود العالم ( تالیف ۳۷۲ ق ) نخستین نویسنده ای است که به « کوه جیلویه » اشارت دارد. ( حدود العالم، ص ۱۳۳). از آن به بعد، منابع تاریخی و جغرافیایی – که نام منطقه را ذکر کرده – تنها به کوه گیلویه ( = جبل جیلویه ) پرداخته و دیگر نامی از « رم جیلویه » نیاورده. اگر چه در قرون سوم و چهارم هجری، رم جیلویه ناحیه وسیعی را شامل می شد، اما منابع سده های بعد، کوه گیلویه را تنها منطقه محدود و کوچکی از رم جیلویه دانسته اند ( ابن بلخی:فارسنامه ،صص ۱۴۸-۱۴۲). آن گونه که از منابع دیگر برمی آید، کوه گیلویه از قرن هفتم به بعد، منطقه وسیع تری را شامل می شد که در دربار ایلخانان مغول و حکومت های بعد، واحد اداری و مالیاتی خاصی را در بر می گرفت ( وصاف الحضره شیرازی:تاریخ وصاف،ص ۱۴۹/ همدانی:جامع التواریخ، ص ۱۲۷۱ ). درمیان « بیگلربیگیان عظیم الشان » عصرصفوی ،کوه گیلویه هشتمین بود وحدود آن بیشتر از کهگیلویه و بویراحمد و بهبهان کنونی بود. ( میرزا سمیعا: تذکره الملوک، ۵و۸۵).در دوره های افشاریه، زندیه و قاجاریه – و بخشی از عصر پهلوی – کوه گیلویه همچنان عنوانی عمومی برای تقسیمات سیاسی و اداری کهگیلویه، بویراحمد و بهبهان بود. اما نام گیلویه ،علاوه بر شهرت عام ودیرینه در اسم کهگیلویه ،در برخی مناطق ممسنی فارس –و حد فاصل اردکان، کازرون و گناوه بوشهر – به یادگار محفوظ مانده است. یکی از روستاهای ممسنی که در نزدیکی اردکان فارس است، گیلو مهر خوانده شده که از گذشته تا کنون نام گیلویه و پدرش مهرگان را حفظ کرده است. هم چنین در ناحیه ماهور میلاتی ممسنی میانه گناوه ،کازرون وممسنی – کوهی به نام گیلویه وجود دارد، که بیانگر محدوده حاکمیت و قلمرو گیلویه است.

گیلویه و نیاکان او

مولف مسالک و ممالک (تالیف ۳۴۰ ق) درخصوص گیلویه ونیاکان او ،اطلاعات ارزشمندی به دست می دهد. متاسقانه این اطلاعات، بسیار اندک و مجمل است. بر مبنای گزارش این نویسنده، گیلویه فرزند مهرجان( = مهرگان ) و مهرگان فرزند روزبه نام بود. روزبه، علاوه بر مهرگان، پسر دیگری به نام « سلمه» داشت، که پس از برادر به قدرت رسید. در میان این چهار تن، « شوکت و منزلت » مهرگان، از دیگران افزونتر و بیشتر بود. بعد از مرگ مهرگان، برادرش سلمه جانشین و فرمانروا گردید و چون وفات یافت، گیلویه که به نظر می رسد سری پرشور داشت، با قدرت و صولت حاکمیت یافت. تلاش ستیزه جویانه و تکاپوی مجدانه وی، به حدی رسید که با اقتدار تمام منطقه استحفاظی را در حیطه ضبط آورد و قوت و عظمتش به اندازه ای شد که با خاندان مشهور ابودلف عجلی نبرد نمود ( استخری:ممالک ومسالک ،ص۱۴۳ ). مطالب استخری در باب نیاکان گیلویه، منحصر به ضبط نام روزبه، مهرگان و سلمه است و تنها به شوکت و منزلت « اعظم» و افزون مهرگان پدر گیلویه بردیگران اشارت دارد ( استخری : مسالک و ممالک ،ص۱۴۴ ).درگیریهای دو خاندان گیلویه و ابودلف، درنیمه دوم قرن دوم قمری رخ داده است. آن گونه که استخری گزارش می دهد، گیلویه و سپاهش موفق به شکست ابودلفیان گشتند و حتی « معقل بن عیسی » برادر ابودلف را کشتند. به دنبال این وقایع، ابودلف در جنگهای بعدی، گیلویه را کشت و سرش را برید و به عنوان نماد پیروزی سترگ به یادگار نگه داشت. این نماد فیروزی بزرگ خاندان ابودلف، تقریبا تا یک قرن بعد که نواده ابودلف به دست عمرو لیث صفاری – در اواخر قرن سوم قمری- هزیمت یافت ،همچنان نزد آنان بود. در واقع، شکست و قتل گیلویه، برای ابودلف و خاندان او، چنان عظیم و ارزشمند بود که به گفته استخری « تا آن وقت که روزگار دولت ایشان منقضی و سپری شد از آن حرب و جنگ باز می گفتند و در حروب اعادی آن سر را با خود می بردند و[کاسه] سراو را به نقره درگرفته به نیزه برافراشته بودند »(استخری: ممالک ومسالک،ص ۱۳۴ ).بنا به نقل استخری، کاسه سر گیلویه و نیزه ای که سر بر آن افراشته شده بود، در زمان درگیری عمرولیث صفاری با احمد بن عبدالعزیز دلفی – نواده ابودلف – در زرقان فارس، به دست عمرولیث افتاد که به دستور وی شکسته وناپیدا شد. ( همان ،۱۳۵-۱۳۴). به احتمال زیاد، استخری به رویارویی احمد بن عبدالعزیز و عمرولیث صفاری در سال ۲۷۷قمری اشاره دارد که در آن، احمد بن عبدالعزیز « بی هیچ حربی. .. به هزیمت بازگشت » و عمرولیث« در پس او بشد تا به بیضا، و بسیار مردم اسیر گرفت و بنه و کالای و سلاح. » ( تاریخ سیستان، ۱۳۸۱، ۳۰۰ ). باری، گیلویه که در میان خانواده « روزبه » از اقتدار و آوازه بسیار برخوردار گردید، عظمت و ارزش وافری به دست آورد که منطقه تحت حاکمیت او و خاندانش را به نام وی برخواندند. استخری تایید وتاکید می کند که گیلویه از ملوک رموم وعشایری محسوب می شد که همواره در دربار ایشان، هزار تا سه هزار سپاه دایمی و مهیا وجود داشت (استخری،مسالک وممالک،۲۰۰۴، ص۱۴۴ ). می توان پذیرفت گیلویه با این لشکر آماده ودایم ،در حفظ حوزه حاکمیت وتوسعه قلمرو و تهدید معارضان ومقابله با مهاجمان، موفقیت های فراوان کسب کرد. بی تردید سیاست و عملکرد مقتدرانه و جسورانه گیلویه، عامل اصلی شهرت قلمرو حکمرانی آنان به نام او و نیز ماندگاری و استمرار این حاکمیت در خاندان وی بود. استخری روایت می نماید که « کار او عظیم و قوی گشت تا چنان شد که الی یومنا هذا آن رم را به وی نسبت می برند… و ریاست و بزرگی آن رم الی یومناهذا در فرزندان جیلویه باقی و مخلد ماند.» ( استخری:ممالک و مسالک،صص ۱۳۵-۱۳۴).

زمان و علل درگیری گیلویه وخاندان ابودلف

درباره زمان وعلل جنگهای گیلویه با برادران دلفی ،نشانه صریحی در منابع به دست نمی آید. استخری که گزارش مختصر وقایع –خاصه داستان قتل معقل وگیلویه را آورده – هیچ اشاره ای به زمان وعلل حوادث ندارد. هر چند اشعار بکر بن نطاح و علی بن جبله نیز اشارت آشکاری به دلایل درگیری وتاریخ آن ندارد،اما از یک بیت بکر بن نطاح که در آن از لبیک گویی ابودلف به خلیفه هارون الرشید(۱۹۳-۱۷۰) سخن گفته – و از خلفای بعد ،امین ومامون نام نبرده – در می یابیم که دوره درگیری ها مربوط به عهد هارون است(ابن معتز: طبقات الشعرا،ص۲۲۴ ). به رغم آنکه ،سال سرایش قصیده بکر بن نطاح معلوم نیست، ولی مسجل است که جنگهای گیلویه و برادران دلفی در اواخر قرن دوم قمری رخ داده است.چنین به نظر می رسد که پس از مرگ گیلویه، نبرد دو خاندان معارض ایرانی و عرب، پایان پذیرفت وادامه نیافت. از آن پس دیگر نشانه ای مبنی بر تداوم درگیری دو خاندان، در دست نیست. گویا فرزندان گیلویه -خالد و حسن – با کناره جستن از حوادث خطیر،راه سلامت گزیده اند. خالد بن گیلویه در بغداد – مرکز خلافت عباسی – ساکن گردید، و حسن حاکمیت قلمرو خاندان را به دست گرفت. ابودلف نیز در سال ۲۲۶قمری به مرگ طبیعی وفات یافت (مسعودی :مروج الذهب ،ص ۴۷۵/۲ ).

اما این سوال مطرح است که تعارض وتخاصم خونین گیلویه و خاندان دلفی بر سر چه بود ؟ متاسفانه، منابع موجود در این باب کاملا خاموشند. علی بن جبله ،شاعر و مداح ابودلف ،به غرور و نخوت گیلویه اشاره دارد که موجب نابودی وی گردید. اگر چه این گفته را می توان حمل بر شجاعت و جسارت گیلویه در برابر اعراب دلفی نمود ،اما بیشتر یک توجیه شاعرانه در تایید و تمجید اعمال ممدوح است. البته نباید انتظار داشت که مداح ابودلف به تقصیرات و تعدیات وی اشاره نموده باشد. به احتمال زیاد، تجاوزات و طمع ورزی های ابودلفیان نسبت به قلمرو خاندان گیلویه، ضدیت دیرینه خاندان های بزرگ ایرانی با سلطه اعراب و نیز اختلافات و مناقشات معمول مذهبی ،عوامل درگیری ها وتشدید تعارضات بود. ابودلفیان عجلی که به نوشته ابن رسته «از عبادیان حیره بودند »(ابن رسته: الاعلاق النفیسه ،ص۲۴۷) ظاهرا از قرن دوم قمری در ایالت جبال ساکن شدند و از حمایت خلفا برخوردار گشتند. تسلط تدریجی خاندان ابودلف در ایالت جبال ،در عهد ابودلف قاسم بن عیسی و برادرش معقل ، به اوج خود رسید. در میان مناطق مربوط به ابودلفیان، دو ناحیه اختصاصی به نام «زز» یا «زیز» وجود داشت که به نام دو برادر خوانده می شد. مولف مشهور التنبیه والاشراف ،از «زز معقل و زز ابودلف » اسم می برد که مسکن و مامن خرمیان بود (مسعودی : التنبیه و الاشراف،ص۳۳۷ ). منابع جغرافیایی سده های چهارم تا نهم قمری، جایگاه دو زز را در حوزه همدان وکهگیلویه نشان می دهند. به نظر می رسد، زز(=زیز) کهگیلویه وبویراحمد که هنوزنام آن محفوظ مانده ،از زز همدان معروفتر بوده است. این مهم را،مطالب مقدسی و یاقوت حموی به صراحت تایید می نماید. مقدسی می نویسد: « زیز،شهری کوچک در کوهستان در کنار رود طاب است. نان را در آنجا هشت من، به من آنجا ،به یک درم خریدیم. گوشت وجوز و میوه در آن ارزانست. جامع نیکوی آن به سال ۳۶۷ ساخته شده است. به سال ۳۶۸ که من آنجا بودم هنوز آنرا می ساختند. چشمه هایی نیز دارد. » (مقدسی :همان،ص ۵۸۱). همین نویسنده ،در ذکر منزل گاههای مسیر ارجان به اصفهان ،زیز را سومین توقف گاه نام می برد که پس از دهدشت (= قریه ) واقع بود. بعد از زیز ،سه منزل گاه دیگر وجود داشت تا به سمیرم اصفهان می رسید ( همان:۶۷۳ ). یاقوت هم بیان می کند :«از برخی عقلای اهل همدان درباب زز سوال کردم که پاسخ دادند: زز ولایتی است از ناحیه لالستان، میان اصفهان و جبال لر که از نواحی اصفهان است. » ( یاقوت حموی :معجم البلدان،ص ۱۰۴/۳ ). وی در ادامه به نقل از« سلفی »نام، می نویسد : « الزز، ناحیه ای است مشهور به همدان، که جماعتی منسوب به آن است. …» (همانجا ). معهذا می توان تصور کرد، خاندان ابودلف که بر زز همدان تسلط داشتند، خواهان حاکمیت بر زیز کهگیلویه و بهره برداری از منابع و منافع آن بودند. این همان زیزی است که، به معقل بن عیسی برادر ابودلف اختصاص یافته بود، وبی شک جان را بر سر آن باخت. هرچند نمی دانیم زیز مزبور را خلیفه به معقل هبه نمود ،یا خود ابودلفیان مدعی آن گشتند، کاملا معلوم است که با مخالفت ومقاومت گیلویه مواجه گردید وجنگهای خونین طرفین را موجب شد. قتل معقل و گیلویه ،که از پیامدهای این اختلاف بود ،باعث از دست رفتن زیزکهگیلویه نشد و چنان که استخری تصریح می نماید، رم گیلویه تا زمان نویسنده – نیمه قرن چهارم قمری – در دست اولاد گیلویه بود. قرنها بعد از مرگ گیلویه و ابودلفیان، جغرافی نویسان اسلامی ،همچنان زیز را مرکز کوه گیلویه (=جبل جیلویه ) ذکر می کنند ( ابن بلخی :همان،ص ۱۴۸ / حافظ ابرو:جغرافیای حافظ ابرو،ص۱۳۶ / ۲). اگر چه امروز، زیز کهگیلویه و بویراحمد -واقع در شهرستان بویراحمد – روستای کوچکی بیش نیست، اما نشان می دهد که دست کم از ۱۱۰۰سال پیش تا کنون، نامش محفوظ مانده و لااقل بخشی از ساکنان آن ،تسلسل وتوارث نژادی خود را نگه داشته اند. به رغم آنکه مستندات قوی دردست نیست، شاید بتوان با قراین وشواهد، یکی از علل اختلاف ودرگیری گیلویه و خاندان ابودلف را مناقشات مذهبی و عقیدتی دانست. پیشتر اشاره شد که مسعودی، یکی از خاستگاه های خرم دینان را زز معقل ذکر نموده. یعقوبی نیز در البلدان خویش، آشکارا تایید می نماید که، خرم دینان از «روستای قامدان ظهور کردند.» (یعقوبی : البلدان،ص۴۱). در حقیقت مناطق کوه گیلویه – به مرکزیت زیز – با نواحی بختیاری نظیر لردگان ، متصل و پیوسته است ،و روابط قوی قومی، نژادی ،اجتماعی ،سیاسی، اقتصادی و فرهنگی فراوان داشته اند. خرم دینان که ظاهرا بازماندگان و متاثران مذهب مزدک بودند،در عصر خلفای عباسی به حیات خود ادامه دادند ودوره ای طولانی مبارزه رویاروی نمودند. اوج قیام آنان را بابک خرمی رهبری کرد، اما پیش از آن، سالها در نواحی فارس، اصفهان، جبال و گرگان مبارزه و مقاومت کرده بودند (نظام الملک: سیاستنامه،ص۲۸۲ ). خواجه نظام الملک که از دشمنان سرسخت فرق اسماعیلی، خرمی و مزدکی است ،فصول مهمی از سیاست نامه را به مطالب ومطاعن آنان اختصاص داده که، به رغم عیوب وابهامات آن، اطلاعات خوبی نیز ارایه می دهد. وی بیان می کند که، در سال ۲۱۸ قمری « دیگر باره خرم دینان به اصفهان و پارس و آذربایجان و جمله کوهستان خروج کردند. .. همه به یک شب وعده نهاده بودند و به همه ولایت ها و شهرها کار راست کرده، شب خروج کرده شهرها غارت کردند و در پارس بسیار مسلمانلن کشتند و زن وفرزندان برده بردند و در اصفهان سرایشان مردی بود علی مزدک، از در شهر بیست هزار مرد عرض داد و با برادر به کوه شد وبودلف غایب بود و برادرش معقل به کوه بود، با پانصد سوار مقاومت نتوانست، بگریخت و به بغداد رفت. علی مزدک کوه بگرفت و هر کرا یافت از اهل اسلام بکشت و فرزندان عجلیان [=ابودلفیان] را برده کرد و بازگشت به آذربایجان تا به بابک پیوندد….» (همان : ص۲۸۴ )

استنباط نگارنده از برخی گفته های نظام الملک ،خاصه آنجا که می گوید : «علی مزدک. .. با برادر به کوه شد و بودلف غایب بود و برادرش معقل به کوه بود » این است که رهبر خرم دینان –علی مزدک- با سپاه خود به کوه گیلویه وارد گشته ومعقل عربی – نماینده حکومت عباسی – را که مدعی حاکمیت در کوه گیلویه بوده، فراری داده وخود جای گزین شده است. اوتاکر کلیما ،محقق خارجی که کتب ارزشمندی در باب مزدکیان و متاثران آن نگاشته ،معتقد است:« شهر کوه واقع در ارجان » به دست علی مزدک فتح شد (کلیما:تاریخچه مکتب مزدک ،ص۸۵). وی که به نظر می رسد ،مطالبش را از نظام الملک یا منبعی شبیه آن اخذ نموده، به قاطعیت شهر کوه را در ارجان می داند. بنا بر این، تردیدی نیست که منظور از « شهر کوه »، کوه گیلویه است. قراین دیگری نیز موجود است که،کاملا مبین حضور ونفوذ مزدکیان و خرمیان در کوه گیلویه و بویراحمد است. در پنج کیلومتری شمال شهر یاسوج – مرکز کهگیلویه وبویراحمد – روستایی معروف به نام « مزدک » وجود دارد، که بی شک حکایت گر بخشی از تاریخ مزدکیان و فعالیت وتبلیغات آنان درکوهستان های بویراحمد و کهگیلویه است. از عجایب تاریخ آنکه، در سال ۱۳۳۰ه ش، شخصی از روستای مزدک بویراحمد به نام « آقا بابا »، جنبشی عدالت طلبانه راه انداخت که تا حدودی شهرت ملی یافت و تاثیرکوتاه مدتی گذاشت ( رجوع شود: طاهری:کوچ کوچ ،صص ۴۶۸-۴۴۳). باری ،به رغم ابهامات موجود وفقرشدید منابع ،بایست پذیرفت که مزدکیان وجانشین منسوب به آنان – خرمیان – در نواحی مختلف ایران ،از جمله کوه گیلویه وبویراحمد، نفوذ و فعالیت فراوان داشته وبا مناقشات مذهبی واعتقادی ،با اعراب حاکم بر ایران ضدیت وعناد خونین نشان داده اند. به نظر میرسد، قیام خرمیان اصفهان و فارس – که ارجان و کوه گیلویه جزیی از آن بود – در همان عهد هارون رخ داد، و احتمال دارد گیلویه یکی از رهبران و فرماندهان آن بود. پیشتر به نقل استخری اشاره گشت که، معقل برادر ابودلف به دست گیلویه کشته شد. با این گزارش درست، بایست احتمال قوی داد که گیلویه در اتحادیه خرم دینان به رهبری علی مزدک ،مشارکت جسته و با معقل بن عیسی درگیر شده است. سال ۲۱۸ قمری، که نظام الملک به خروخ خرم دینان در اصفهان وفارس اشاره دارد ،و معتقد است معقل برادر ابودلف را به بغداد فراری داده ،نمی تواند درست باشد. زیرا قتل معقل و گیلویه، در دوره خلافت هارون و دهها سال پیش از آن رخ داده است. معهذا، با قراین و استدلال های پیشین، می توان تعارضات اعتقادی و مذهبی را برعوامل و دلایل اختلاف وکارزار گیلویه و خاندان ابودلف افزود.

داستان قتل گیلویه

در خصوص قتل گیلویه، دو روایت وجود دارد که با هم متفاوت و متناقض است، و ترکیب آنها ابهام اساسی ایجاد می کند. نخست، روایت یعقوبی، مورخ مشهور اسلامی ( متوفی ۲۸۴ ق) است، که نقل می کند: طاهر بن حسین، در سال ۱۹۶ ق « ناحیه عراق عجم تا اهواز را گرفت و محمد بن یزید بن حاتم عامل محمد [ امین] و جیلویه کردی را کشت. »( یعقوبی: تاریخ یعقوبی،ص۴۵۵ /۲).این واقعه، مربوط به درگیری طرفداران امین و مامون است، که بر سر خلافت کشمکش یافتند و سرانجام حامیان مامون به رهبری و هدایت طاهر بن حسین ( معروف به طاهر ذوالیمینین ) پیروز گشتند و با خلع و قتل خلیفه امین، مامون را به خلافت برداشتند. از گفته یعقوبی، برمی آید که گیلویه کردی از حامیان معروف خلیفه امین بود که در مقابل طرفداران مامون مقاومت کرد و جان را در این راه از دست داد.روایت دیگر در باب قتل گیلویه – که صحت آن قریب به یقین است – گزارش استخری است، که حاکی از درگیری دیرینه و مدت دار گیلویه با آل ابی دلف است. اطلاعاتی که استخری ارایه می دهد، مبین آن است که گیلویه در جدال با خاندان ابودلف، معقل بن عیسی برادر ابودلف را کشت و در جنگهای بعدی به دست ابودلف به قتل رسید (استخری :ممالک و مسالک ،صص۱۳۵-۱۳۴ ). استخری، البته هیچ اشاره ای به زمان درگیری ها و علل تصادم و قتل معقل و گیلویه نمی کند. آنچه که ما را در تایید گزارش استخری راسخ می نماید، اشعار حماسی و مدحی دو شاعر نامدار است که در دربار ابودلف آمد و شد داشته و در مدح او، به این واقعه مهم پرداخته اند. این دو شاعر بکر بن نطاح و علی بن جبله – به درگیری ابودلف و گیلویه اشاره دارند و قتل گیلویه را تایید می کنند. ابووائل بکر بن نّطّاح (فوت ۱۹۲ ق ) در ابیاتی از قصیده مشهور و مطول خویش می گوید :

«… اذاق الردی جلویه [جیلویه] فی خیل فارس               و نصرا فصارو اعظما نخرات

و ما اعتورت فرسان قحطان قبله                                 علی احدٍ فی السرّ والجهرات

عدَت خیله حُمرَ النُّحور و خیلُهم                                  مخضبهَ الاکفال و الرَّبَلات( ابن معتز:طبقات الشعرا ،ص ۲۲۳)

( طعم مرگ را به جیلویه در سپاه فارس چشاند و آنها تبدیل به استخوان های پوسیده شدند. در حالی که سواران قحطان قبل از او، آشکارا و پنهان بر کسی دست نیافتند. اسبان سواران او{ابودلف}-در اثر کشتار سپاه دشمن – گردن هایشان از خون آغشته شده بود،واسبان وسواران دشمن ران وکفل شان خون آلود گشته بود.)

شاعر دیگر، علی بن جبله خراسانی معروف به عَکَوَّک ( ۲۱۳-۱۶۰ ق) است که در قصیده ای که بیش از پنجاه بیت دارد، به تفصیل بیشتری نبرد ابودلف با گیلویه را شرح داده است. آن گونه که از منابع برمی آید، اشتهار عمومی ابودلف پس ازاین قصیده به اوج خود رسید. شاعر مزبور می گوید :

«… وزحوف فی مواکبه                  کصیاح الحشر فی اَمَره

قدته والموت مُکتمِن                       فی مَذاکیه و مُشتجِره

فغدا جیلُوه[ جیلویه] عنه و قد           طوتِ المنشورَ من بَطَره

زرتَه والخیلُ عاسه [ عابسه]            تحمل البُوسی الی عُقُره

خارجات تحت رایتها                      کخروج الطَّیر من وُکُره

فابَحتَ اللیلَ عَقوَتَه                         و قَرَیتَ الطیرَ من جَزَره. ..» ( همان،۱۷۷-۱۷۶).

( چه بسا سپاه گرانی که در زیادی و کثرت چون سرو صدای محشر بودند. و تو { ابودلف}

سپاه را به سوی آنها هدایت کردی، در حالی که مرگ در نیزه ها و اسبان تیزتک نهفته بود.

جیلویه از آن سپاه رفت و امر او به خاطر غرور و تکبرش در هم پیچیده شد. رفتی به سراغ او با سواران عبوس و گرفته،که مصیبت و گرفتاری را به سوی منزلگاه وی { گیلویه} می بردند.

اسب ها در زیر پرچم ها خارج می شدند، چون خروج پرندگان از لانه هایشان. شب هنگام در عرصه منزلگاه او قرار گرفتی ،و با کشتگان او از پرندگان پذیرایی کردی. )

معهذا براساس ابیاتی که بکر بن نطاح و علی بن جبله در باب ممدوح خویش ابودلف سروده، نبرد گیلویه و ابودلف و قتل گیلویه به دست ابودلف و سپاهش، محرز و عاری از تردید است.

با این قطعیت، می توان احتمال قوی داد که، یعقوبی در ضبط حوادث قرن قبل از خود، داستان قتل گیلویه را با بازداشت و شکنجه خالد بن گیلویه به دست طاهر، خلط کرده باشد.

اخلاف گیلویه و مشارکت در مسایل سیاسی اجتماعی عصر

به جز گیلویه، که در وقایع عهد خود در دوره عباسیان حضور یافت و به عنوان یک شخصیت موثر و مشهور، مورد توجه و هدف قرار گرفت؛ چند تن از اخلاف او نیز در قلمرو خلافت عباسی و نزد خلفای بنی عباس، نقش بارز و چشمگیری ایفا کردند. متاسفانه، اطلاعات منابع عصر، محدود و مختصر است و تنها به اشارات کلی بسنده نمو ده اند. این اطلاعات، مربوط به قرن سوم قمری است و پس از آن گزارشی جز نوشته استخری در دست نیست. استخری در نیمه اول قرن چهارم قمری، بیان می کند که ریاست « رم گیلویه» اکنون در دست اولاد اوست. وی، البته نام هیچ یک از فرزندان و نوادگان گیلویه را ذکر نمی کند. ( استخری:ممالک و مسالک،ص ۱۳۵). برخلاف او، برخی منابع تاریخی و جغرافیایی، نام دو تن از فرزندان گیلویه و یک تن از نوه های او را ضبط کرده و به اختصار اخباری آورده ،که در پی به آن پرداخته می شود.

۱- خالد بن گیلویه

در خصوص خالد فرزند گیلویه، منابع معتبری چون دستور الوزاره اصفهانی، وفیات الاعیان ابن خلکان و الوافی بالوفیات صفدی گزارش تقریباً یکسانی آورده اند. از فحوای گزارش برمی آید که این داستان شهرت خاصی داشته است. تردید نباید نمود که منابع مذکور – که چند قرن بعد از حادثه نگاشته شده – خود از منابع سده های قبل اخذ و استفاده نموده اند.

باری، داستان به هنگامه درگیری های شدید طرفداران امین و مامون و محاصره بغداد در سال ۱۹۸ قمری بر می گردد. در وقت محاصره بغداد، لشکر مامون به فرماندهی طاهر، نیاز مبرم به مال پیدا کرد و مشکل را به مامون انعکاس داد. مامون برای رفع معضل مالی سپاه، طاهر را به« خالد بن جیلویه کاتب» احاله داد تا با گرفتن « قرض» از او، به اوضاع مالی سرو سامان دهد. اما، خالد امتناع ورزید و چون فتح بغداد صورت گرفت، طاهر دستور داد او را دستگیر و شکنجه نمایند. خالد در زیر ضربات شکنجه، از طاهر تقاضا نمود اجازه اش دهد اشعاری را که سروده انشاد کند، سپس هر کاری می خواهند انجام دهند. طاهر اجازه داد و چون خالد اشعار را خواند، اعجاب و احسانش را برانگیخت و عفوش نمود. ( ابن خلکان:وفیات الاعیان،صص ۵۲۰-۵۱۹ /۳ / صفدی:الوافی بالوفیات ،ص ۲۲۷/۱۶ / سنجری:منظر الانسان ،۱۰۰ / ۲).

مولف دستور الوزاره، داستان را با تفصیل و جزئیات بیشتری عرضه داشته است. وی که این واقعیت تاریخی را با نگارشی ادیبانه ثبت کرده، می نویسد : چون طاهر در کار فتح بغداد شد و « نقل به مستقر سریر مملکت و دارالسلام خلافت کرد، لشکرش از ناهار بی نوایی و فرط اشتها، با معده ها ناری ملتهب » داشت. بنابراین،« حال اختلال احوال [ لشکر] بر رای امیرالمومنین عرض داشت. مامون. .. نبشت که : استقرض من خالد بن جیلویه ما یقیم به اَوَد الاختلال ». یعنی از خالد بن جیلویه قرض کن، تا این اختلال و نابسامانی را سامان دهی. « و این خالد چندان مال داشت که حساب کمیت آن چون جذر اصم، منطق نبود. »(اصفهانی:دستورالوزاره،ص۸۶ ).

چون طاهر درخواست مامون را به خالد ابلاغ کرد، وی با این استدلال که « من مامون را در قضای قرض، امین ندانم » جواب رد داد. (همانجا ).وقتی مامون پاسخ منفی خالد بن گیلویه را شنید، به طاهر اجازه بازداشت و برخورد با خالد را داد. چون طاهر « اجازت استیصال و ابادت خالد یافت، او را حاضر کرد و در شکنجه عقوبت کشید. » قبل از این که تازیانه شکنجه بر او فرود آید، به طاهر پیشنهاد گزاف و چشمگیری داد که : « چندان پیاده که در لشکراند سوار گردانم و هر سواری را جنیبتی ترتیب دهم و یک سال برگ لشکرت متقبل و متکفل شوم. .. مرا خلاص فرمای. » طاهر پاسخ داد : « من خود ترا نیست کنم و هر چه هست بردارم. » پس او را خواباندند « و دست تازیانه بر وی گشادند. »(همان ،صص۸۷-۸۶ ). خالد بن گیلویه، مجدداً از طاهر درخواست نمود : « کلمه ای دیگر بشنو »، آنگاه هر چه خواهی انجام ده. چون « او را بازنشاندند، گفت از بهر خدا طفلان خرد دارم، دو سه بیتک حسب الحال بر زبان خاطرم آمد، بشنو. » طاهر گفت : « بخوان ». وی،این اشعار را خواند.

« زعموا بان الصقر صادف مره               عصفور بر ساقه المقدور

فتکلم العصفور تحت جناحه                     والصقر منقض علیه یطیر

ما کنت خامیزا لمثلک لقمه                      و لین شویت فاننی لحقیر

فتهاون الصقر المدل بباسه                      کرما و افلت ذلک العصفور »(همان:ص۸۷).

یعنی : «آورده اند که بازی بر یک گنجشک بیابانی برخورد و آن را که قضا و قدر می راندش گرفت. پس در حالی که باز بر سر او فرود می آمد و می پرید ،گنجشک زیر بال او چنین سخن گفت : من برای تو نمی توانم لقمه خامیزی باشم، و اگر مرا سرخ کنند چیز حقیری خواهد بود. باز بالنده به خود ونازکنان از قدرت خود، از روی کرم منقارش را اندکی سست کرد، گنجشک در رفت. » ( همان:۱۹۸-۱۹۷)

بنا به نقل اصفهانی ،وقتی خالد ابیات را خواند، « نسیم جان پرور[ اشعار] به دماغ استماع [طاهر] رسید، از مکارم اوصاف خود نپسندید که آن آزاد مرد را در بند بگذارد که او نیز طفلکان داشت. » بنابراین، از « محاسن اخلاق و مکارم عادات خود » او را بخشید. (همان:ص۸۷ ).

با این حال، چون مامون وارد بغداد شد و خلافت را به دست گرفت « حال خالد بحث کرد، نایره کینه که از او در سینه داشت زبانه زد. » پس دستور داد، او را دستگیر و شکنجه کنند. چون خبر بازداشت خالد به طاهر رسید، « پیاده می دوید تا خود را بر سر او افکند » و به مامون گفت :« اِنّ راسی دون راسِه ». یعنی سر من به جای سر او باشد. طاهر، داستان شعر خوانی خالد و ابیات او را بر مامون روایت کرد و گفت : « من او را به عواطف اشرف مولانا بخشیدم و آن جرم بزرگ او را در کار اطفال خرد او کردم.» مامون سوال کرد: او را به خاطر تو ببخشم یا چهار بیتش. طاهر جواب داد: « جانب هنر راجح تر، او را به فضل خود بخش، عفواً صفواً، آزاد کن او را، با مزید عاطفت و حفاوت. » پس خلاصش فرمود. ( همانجا ). از مطاوی مطالبی که نویسندگان مزبور آورده، چند نکته مهم استنباط می گردد.

۱- خالد بن گیلویه، کاتب بود. یعنی عنوان رسمی و مهم کاتبی را داشت. اما معلوم نیست که وی کاتب دستگاه خلافت و امور دیوانی و اداری آن بود یا نه ؟ آیا در بحبوحه این درگیری ها مسئولیت اداری داشت یا پیشتر چنین سمتی را عهده دار بود ؟متاسفانه، به دلیل عدم تصریح منابع پاسخ درستی به این سوالات نمی توان داد.

۲- خالد بن گیلویه، شاعر و ادیب بود.

۳- خالد بن گیلویه، فرد ثروتمند و معروفی بود.

۴- ظاهرا وی تمایلی به حمایت سپاه طاهر و مامون نداشت و امین را ترجیح می داد. جمله ارزشمند و ادیبانه ای که مولف دستور الوزاره به نقل از او آورده، که : « من مامون را در قضای قرض، امین ندانم » مبین موضوع است.

۵- موطن خالد و خاندانش، فارس و کهگیلویه و بویراحمد کنونی بود و احتمالاً مثل خیلی از فارسیان دبیر و نویسنده که در فن کتابت و دبیری مهارت و منزلت خاص داشتند و دیوانیان خلافت عربی برای رتق و فتق امور اداری از آنان استفاده می نمودند، به مرکز خلافت رفته و به امور دیوانی پرداخته است. زیرا وی در ایام درگیری طرفداران امین و مامون و محاصره و فتح بغداد، درآنجا بود، و نمی توان دلیل مقبولی جز وجوب و ضرورت حضور در شهری پر آشوب و خطر زا، متصور شد. این حضور واجب و ضروری، به احتمال زیاد، مرتبط با شغل، مقام و موقعیت اداری، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی او بود. اشتهار وی برای مامون پسر خلیفه پیشین – هارون الرشید – که اکنون مدعی جدی برادر و خلافت شده بود، و نیز تقاضای مالی مامون از او، خود موید شهرت عمومی خالد و جایگاه بارز وی در مرکز خلافت عباسی است. بدین ترتیب، باید احتمال قوی داد که خالد بن گیلویه از دوره خلافت امین، در بغداد حضور و شهرت یافته است.

۲- حسن بن گیلویه

یکی دیگر از فرزندان گیلویه، حسن نام داشت که متاسفانه اطلاعات درباره او بسیار اندک است. بر مبنای گفته مولف مشهور المسالک و الممالک، می توان احتمال قوی داد که حسن پس از پدر، حاکمیت رم گیلویه – و قلمرو حکمرانی خاندان – را به دست گرفت. ابن خردادبه، نخستین نویسنده ای است که منطقه مربوط به خاندان گیلویه را به نام « حسن بن گیلویه » ضبط کرده است. وی، در ذکر « رموم کردان فارس» به « رم حسن بن جیلویه » یا « بازنجان » به عنوان نخستین رم اشاره دارد که در « ۱۴ فرسخی شیراز» واقع است. ( ابن خردادبه: همان، ۳۷ ) ادریسی و یاقوت حموی- در سده های ششم و هفتم قمری – همانند ابن خردادبه به رم حسن بن جیلویه اشارت دارند(ادریسی :نزهه المشتاق، ص۴۱۸ /۱). البته، یاقوت نقل استخری را نیز در باب رموم پنج گانه فارس آورده، که به جای رم حسن بن گیلویه، رم گیلویه ثبت کرده است (یاقوت حموی:معجم البلدان،۷۱/۳). جغرافی نویس معروف دیگری به نام ابن فقیه – در اواخر قرن سوم قمری – به استناد ابن خردادبه، به چهار رم مشهور فارس پرداخته و نخستین آن را « زومه حسین بن جیلویه» یا بازنجان آورده است. ( ابن فقیه:همان،ص ۱۶). می توان احتمال داد که، وی یا کتاب و نساخ اثرش به اشتباه نام حسن را حسین ثبت نموده اند. معهذا، معلوم است که حسن بن گیلویه، یکی دیگر از اشخاص شهیر خاندان گیلویه بود، که مدتی بعد از پدر حاکمیت منطقه مربوط را در دست داشت و حکمفرمایی نمود. از سرنوشت وی، و مدت زندگانی و حکمرانی او اطلاع دیگری در دست نیست.

۳- محمد بن حسن بن گیلویه

از دیگر اشخاص مشهور خاندان گیلویه، که نامش در منبع معتبری چون تاریخ طبری مضبوط است، محمد فرزند حسن و نوه گیلویه است. متاسفانه، جز یک مورد مهم، گزارشی از زندگانی و حوادث سیاسی مرتبط با او در دست نیست. این گزارش، مربوط به وقایع سیاسی سال ۲۵۱ ق و تعارض مستعین و معتز بر سر خلافت است. مستعین در سال ۲۴۸ قمری توسط ترکان قدرتمند و پر نفوذ به خلافت انتخاب شد و زمام امور مسلمین را به دست گرفت. اما، از همان آغاز با مخالفان و معارضان جدی و خطرناک روبرو گردید و هیچ گاه نتوانست بر آنان فایق آید. دوران خلافت وی کوتاه و کمتر از چهار سال بود. در این ایام، درگیری های متعدد موافقان و مخالفان، و هرج و مرج و آشفتگی قلمرو خلافت، امان خلیفه ضعیف را بریده بود. وی که در چنگ سرداران ترک- از جمله وصیف و بغا – افتاده بود، بالاجبار تن به خواسته های آنان داد. مسعودی به نقل از شاعری هم عهد مستعین می نویسد: « خلیفه ای در میان وصیف و بغا در قفس است و هر چه بگویند مانند طوطی تکرار میکند. » ( مسعودی:مروج الذهب، ص ۵۵۱/ ۲ ). در این میان، طرفداران و حامیان معتز نیز به تلاش خود ادامه دادند و نواحی مختلف قلمرو خلافت – خاصه عراق – را در تضاد و تعارض نگه داشتند. در بحبوحه جنگ و جدل شدید حامیان مستعین و معتز، جمعی از ایرانیان شهیر و صاحب مقام – به ویژه طاهریان – از مستعین حمایت کردند. محمد بن عبدالله طاهری در راس طرفداران مستعین قرار داشت و به عنوان فرماندهی مقتدر، امر و نهی می کرد. ( طبری:تاریخ طبری،۶۱۲۰-۶۱۱۵ /۱۴).محمد بن حسن بن گیلویه نیزکه از خاندان معروف گیلویه بود، در دستگاه خلافت مستعین نفوذی یافت و در حمایت او کوشش نمود. وی با هماهنگی محمد بن عبدالله طاهری، فرماندهی بخشی از سپاه خلیفه را بر عهده گرفت و برای سرکوب جمعی از متمردان و اخذ مالیات عقب افتاده لشکر کشید. در این زمان، به علت آشفتگی و نابسامانی، عاملان خراج شهرها، اموال ماخوذه را به درستی و کاملی نزد خلیفه بغداد نمی فرستادند. عامل ناحیه راذان یکی از آنها بود. راذان، که از نواحی پر قریه در سواد عراق بود،از دو بخش علیا و سفلی تشکیل می شد( یاقوت حموی:معجم البلدان ،ص۱۲ / ۳).حاکم آن که یک فرد مغربی بود، از ارسال مال ناحیه اجتناب می ورزید. بنابراین، محمد بن حسن بن گیلویه، نزد وی رفت و تقاضای مال ناحیه را نمود. اما وی نپذیرفت و با محمد بن حسن بن گیلویه درگیر شد. در این درگیری، محمد بن حسن موفق گردید، مغربی و سپاهش را شکست دهد و او را به اسارت درآورد. به علاوه، از مال ناحیه مزبور « دوازده هزار دینار و سی هزار درهم » اخذ کرد و با خود به دربار محمد بن عبدالله طاهری برد. محمد بن عبدالله نیز دستور داد، « ده هزار درهم » از مال ماخوذه را به عنوان جایزه و پاداش به محمد بن حسن گیلویه دهند. ( طبری: همان ،ص۶۱۵۷). بدین ترتیب، نواده گیلویه – محمد بن حسن – در مسایل سیاسی زمانه خود، حضور موثر یافت و نقش اخلاف گیلویه را در عصر عباسیان، همانند گذشته، بارز نشان داد. البته جز این مهم، اطلاع دیگری از اقدامات و اعمال وی در دست نیست و نمی دانیم سرنوشت وی چگونه پایان پذیرفت. آیا می توان گمان برد که محمد بن حسن بن گیلویه، به دلیل ارتباط دوستانه و نزدیک با محمد بن عبدالله طاهری، سرانجام به سوی معتز گرایش یافت و در خلع مستعین از خلافت، نقش بازی کرد ؟ نویسندگان اسلامی تاکید دارند که محمد بن عبدالله طاهری – که نتوانست قدرت مستعین را تثبیت نماید – به سود خلافت معتز و خلع مستعین نظر داد و خلیفه را قانع نمود که سریر خلافت را به رقیب واگذارد. در این باب، البته مذمت ها و هجو های بسیار یافت( طبری، همان: ص۶۲۳۰-۶۲۱۵/ مسعودی:مروج الذهب ،ص۵۶۷-۵۶۶ /۲).پس، می توان احتمال داد که محمد بن حسن بن گیلویه، با تبعیت و همراهی محمد بن عبدالله طاهری به خلیفه جدید پیوست و دوران محدودی را نیز در دستگاه تازه تاسیس معتز گذراند. زیرا، عمر خلافت معتز ( ۲۵۵-۲۵۲ ق) نیز همانند مستعین، کوتاه و مستعجل بود و چهار سالی بیش نکشید.

نتیجه

از زمانی که اعراب مسلمان،موفق به فتح نواحی مختلف ایران شدند و به تدریج تسلط خود را افزودند،اقوام وخاندان های متعدد عرب تازه مسلمان ،در جای جای ایران سکونت گزیدند. بی شک در مقابل این مهاجمان مهاجر،که قوم غالب نیز محسوب می شدند،مغلوبان ایرانی واکنش مخالف ومنفی داشتند. تضاد منافع ومطا مع اقوام معارض ورقیب ایرانی وعرب ،کم کم به خصومت های خونین و مستمر، منجر شد. دو خاندان ایرانی روزبه (=گیلویه ) و ابودلف عربی، از جمله خاندان های معروف بودند که ،به عللی نظیر حفظ وتوسعه قلمرو،اعتقادات مذهبی ومنافع خویش با هم درگیر شدند و سال ها جنگهای خونین نمودند. در میان خاندان روزبه، گیلویه نواده او، از همگنان جسورتر وجنگجوتر بود و با شجاعت و دلاوری تمام ،مقابل مطامع وفزون طلبی ابودلفیان عرب ایستاد. او توانست با سپاه چند هزار نفری خود ،ضربات زیادی بر ابودلفیان وارد آرد ،اما سرانجام جان را برسر ستیز با اعراب باخت. پس از وی، فرزندانش خالد وحسن ونواده اش محمد، که جنگجویی واشتهار او را کسب نکردند، به طرق دیگر در محافظت موقعیت خود و خانواده کوشش نمودند، و با حضور ونفوذ در دستگاه خلافت عباسی، نقش بارز یک خاندان ایرانی را در مسایل سیاسی و اجتماعی عصر، آشکار ساختند. این مقاله، به رغم قلت اطلاعات به بررسی نقش ونفوذ یک خاندان شناخته نشده ایرانی ،در وقایع و رخدادهای زمانه ،پس از سقوط ساسانیان پرداخته و گوشه های دیگری از تاریخ ایران بعد از اسلام را نشان داده است.

* کتابنامه

ابوالفداء،تقویم البلدان،ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران:انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۹

ابن بلخی،فارسنامه،به اهتمام گای لسترانج و آلن نیکلسون،چاپ دوم، تهران:دنیای کتاب ،۱۳۶۳٫

– ابن حوقل، سفرنامه (ایران در صوره الارض)، ترجمه جعفر شعار ،چاپ دوم، تهران : امیرکبیر ۱۳۶۶٫

– ابن خردادبه،المسالک و الممالک،ترجمه حسین قره چانلو، تهران:ناشر مترجم،۱۳۷۰٫

– ابن خلدون،العبر(تاریخ ابن خلدون)،۳جلد،ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی،۱۳۸۳، چاپ سوم.

– ابن خلکان،وفیات الاعیان،ج ۳،حققه احسان عباس،بیروت:دارالثقافه،۱۳۶۹ق.

– ابن رسته،الاعلاق النفیسه،ترجمه و تعلیق:حسین قره چانلو، تهران: امیر کبیر،۱۳۶۵٫

– ابن عنبه،جمال الدین احمد،الفصول الفخریه،به اهتمام محدث ارموی تهران: ،علمی و فرهنگی ،۱۳۶۳٫

– ابن فقیه(ابوبکر احمدبن محمد بن اسحاق همدانی)،البلدان(بخش مربوط به ایران)،ترجمه ح-مسعود،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران،۱۳۴۹٫

– ابن معتز،طبقات الشعراء ،تحقیق عبدالستاراحمد فرج،مصر:دارالمعارف،۱۳۷۵ق/۱۹۵۶م.

– ادریسی،ابوعبدالله محمدبن محمد،نزهه المشتاق فی اختراق الافاق،ج۱،بیروت:عالم الکتب،۱۴۰۹ق.

– اذکایی،پرویز،فرمانروایان گمنام ،ج یکم،تهران:بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار،۱۳۶۷ا

– اصبهانی،ابوالفرج علی بن حسین، الاغانی، ج ۹،تحقیق ابراهیم الابیاری،مصر:دارالشعبف۱۳۸۹ق.

– اصطخری،ابواسحق ابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب،۱۳۴۰٫

– ———————–، مسالک وممالک، بیروت : دار صادر، ۲۰۰۴م.

– ———————–، مسالک و ممالک ،قاهره : الهییه العامه لقصور الثقافه، بی تا.

– —————–، ممالک و مسالک،ترجمه محمدبن اسعد بن عبدالله تستری،به کوشش ایرج افشار، تهران:بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار،۱۳۷۳٫

– اصفهانی،محمود بن محمد بن الحسین،دستور الوزاره،تصحیح انزابی نژاد، تهران:امیر کبیر،۱۳۶۴٫

تاریخ سیستان،تصحیح ملک الشعراءبهار، به سعی و کوشش علی اصغر عبداللهی، تهران: دنیای کتاب،۱۳۸۱٫

– ثعالبی نیشابوری،ابومنصور عبدالملک،التمثیل والمحاضره،تحقیق عبدالفتاح محمد الحلو،قاهره : داراحیاء الکتب العربیه ،۱۳۸۱ق/۱۹۶۱م.

– جعفری،عباس،گیتاشناسی ایران،ج اول کوهها وکوهنامه ایران،تهران:سازمان جغرافیایی وکارتوگرافی گیتاشناسی ،۱۳۶۸٫

– جیهانی،ابوالقاسم بن احمد،اشکال العالم، ترجمه علی بن عبدالسلام،تصحیح منصوری،مشهد: به نشر،۱۳۶۸٫

– حافظ ابرو،جغرافیای حافظ ابرو،جلد دوم،تصحیح صادق سجادی، تهران:نشر میراث مکتوب،۱۳۷۸

حدودالعالم من المشرق الی المغرب،ترجمه میر حسین شاه، ،تعلیقات مینورسکی،تصحیح ورهرام و مریم میراحمدی، تهران:ناشر دانشگاه الزهرا،۱۳۷۲٫

حسینی ،سید ساعد ،گوشه های ناگفته ای ازتاریخ معاصر ایران ،شیراز:نوید،۱۳۷۳٫

– حموی،یاقوت بن عبدالله،معجم البلدان،ج ۲و۳و۴،بیروت:داراحیاءالکتب العربیه،۱۳۹۹ق.

– خوارزمی،ابوعبدالله محمد ابن احمد، مفاتیح العلوم، ترجمه حسین خدیو جم ،چاپ دوم، تهران : علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲٫

– رربورن،نظام ایالات در دوره صفویه ،ترجمه جهانداری،تهران:علمی وفرهنگی،۱۳۸۳،چ سوم.

– سنجری،احمدبن محمدبن عثمان،منظر الانسان(ترجمه وفیات الاعیان)،ج دوم ،تصحیح مدرسی،ارومیه :دانشگاه ارومیه ،۱۳۸۱٫

– سیاهپور،کشواد،«نقش سیاسی – نظامی کردان فارس وخوزستان در دوره فتوح اسلامی »،مجله تاریخ ایران، شماره ۸،پاییز ۱۳۸۹ ،صص۱۱۶ – ۹۷٫

– صفدی ،الوافی بالوفیات ،ج۱۶، بیروت: دار احیاءالتراث ،۱۴۲۰ق /۲۰۰۰م.

– طاهری ،عطا، کوچ کوچ، تهران: سخن، ۱۳۸۸٫

– طبری،محمد بن جریر، تاریخ طبری،ج ۱۴ ،ترجمه پاینده، چاپ نهم ،تهران:اساطیر،۱۳۹۰٫

– قزوینی،زکریا بن محمد بن محمود،آثار البلاد و اخبار العباد،ترجمه جهانگیر میرزا قاجار،تصحیح میرهاشم محدث، تهران:امیر کبیر،۱۳

– کلیما،اوتاکر،تاریخچه مکتب مزدک ،ترجمه فکری ارشاد،تهران:توس،۱۳۷۱٫

– ———-،تاریخ جنبش مزدکیان ،ترجمه فکری ارشاد،تهران :توس ،۱۳۵۹٫

مستوفی،حمدالله،تاریخ گزیده،به اهتمام عبدالحسین نوایی، چاپ چهارم، تهران:امیر کبیر،۱۳۸۱٫

– _________،نزهت القلوب،به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران:انتشارات طه،۱۳۷۸٫

– مسعودی،ابوالحسن علی بن حسین،التنببیه و الاشراف،ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم ،تهران:انتشارات علمی و فرهنگی،۱۳۶۵٫

– ___________________،مروج الذهب،مجلد اول و دوم،ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران:انتشارات علمی و فرهنگی،۱۳۷۴،چاپ پنجم.

– مقدسی،احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم،ترجمه منزوی،تهران:کومش،۱۳۸۵،چ دوم.

– میرزا سمیعا،تذکره الملوک،به کوشش دبیر سیاقی،تهران:امیرکبیر،۱۳۶۸،چ دوم.

– نظام الملک،سیاست نامه،تصحیح عباس اقبال، تهران:انتشارات اساطیر،۱۳۶۹،چاپ دوم.

– وصاف الحضره،تاریخ وصاف(تجزیه الامصار وتزجیه الاعصار)،تهران:کتابخانه ابن سینا،۱۳۳۸٫

هفت کشور یا صور الاقالیم،تصحیح و تحشیه منوچهر ستوده،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران،۱۳۵۳٫

– همدانی،رشیدالدین فضل الله،تاریخ مبارک غازانی،به اهتمام کارل یان،اصفهان:پرسش،۱۳۶۸،چ دوم

– ————————-،جامع التواریخ،ج دوم،تصحیح محمد روشن ومصطفی موسوی،۱۳۷۳٫

– یعقوبی،ابن واضح،البلدان،ترجمه محمد ابراهیم آیتی ،چاپ چهارم، تهران:علمی و فرهنگی، ۱۳۸۱٫

– __________،تاریخ یعقوبی،مجلد اول و دوم،ترجمه محمد ابراهیم آیتی، چاپ پنجم ،تهران:علمی و فرهنگی،۱۳۶۶.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • نادر می‌گه:

    با سلام خسته نباشید
    جناب اقای دکتر سیاه پور،این جانب ساکن روستای گلومهر یا همان گیلویه میباشم.نظر به این که در کنار روستای مزبور روستای مخروبه دیگری به نام جلال مهر میباشد که احتمال دارد همان رم جیلویه باشد لازم دیدم جهت اطلاع حضرت عالی رسانده شاید در تحقیقاتتان کار ساز باشد.
    یزدان پاک نگهدارت

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    با سلام.
    مدیریت محترم سایت نام آقای دکتر سیاهپور در اول مطلب جا افتاده است.
    و اما سوالی از جناب دکتر؟
    ” اگر به طعن وطنز بگویم، برخی نورالدوله های جماشید الجواسیس هستند که نانشان را به نرخ ناصواب می خورند و نامشان را به شیوه زشتی آشکار می‌سازند. ” این نوع کنایه جز کدام یک از آن هفت حالتی است که در بند ۶ یادداشت نویسنده خودتان آمده؟
    و شما نام این نوع نگارش را چه میگذارید؟
    البته مبادا از این سوال تایید چنان جماعتی بنظر برسد بلکه تنها پرسشی بود بر این که شما چرا جناب دکتر که خود منتقد این روش برخورد هستید؟

  • برزو خالدی می‌گه:

    خیلی ممنون اقای دکتر اطلاعات خیلی خوبی در مورد تاریخ کهگیلویه د ادین امیدوارم شاهد اثرات ارزشمندتان باشم

  • با عرض سلام وتشکر از زحمات شما برادر بزرگوارمان که بخش جزیی از تاریخ استان وکشورمان را به حضور هم استانی ها و مردم عزیز مان اظهار فرمودید انشاالله سربلند وموفق باشید.

  • لاله خرسندی می‌گه:

    سلام دانشجوی ارشدتاریخ ایران اسلامی.دنبال موضوع پایان نامه درمورداستان کهگیلویه وبویراحمدهستم اگه ممکنه راهنماییم کنید.تشکر

  • گلستانی می‌گه:

    با سلام و عرض خسته نباشید به پاس زحمات بی دریغ شما در راستای شناسایی تاریخ ملی و ایلی مان .
    امید است که اظهار نظرهای بعضی دوستان که بعضآ خالی از غرض و مرض نمیباشد خللی در عزم و اراده شما ایجاد نکند .فقط میخواستم اینو بدونید که کسانی هم هستن که همچون شما قلبشون برای تاریخ این استان و تاریخ ایلات عشایر میتپه.

    با سپاس و درود فراوان

  • بختیاری زاده می‌گه:

    ممنون از زحمات جناب آقای سیاهپور ، اطلاعات خوب و مناسبی بود مرسی.

200x208
200x208