تاریخ درج خبر : 1392/08/15
کد خبر : ۱۲۲۵۷۹
+ تغییر اندازه نوشته -

که تلف کرد و که اندوخته بود …

سایت استان: امراله نصرالهی*

(درد نامه ی یک معلم)
این جا یاسوج است. سازمان آموزش و پرورش استان کوه گیلویه و بویراحمد و اداره‌های متبوعش. دستگاهی عریض و طویل با بخشنامه‌ها و دستورالعمل‌هایی انبوه.

 

 

605

ساختمان هایی با راهرو ها و دالان هایی پر پیچ و خم وکارمندانی به حجم ساختمان هایش، خسته و درمانده و کارت هایی به نشانه ی حضور وغیاب هایی بی‌پایان و ارباب رجوع هایی سردرگم. دهدشت، دوگنبدان، سوق، لنده، باشت، بهمئی، چاروسا، چرام، سی‌سخت، مارگون، لوداب و چیتاب، فرقی نمی‌کند. معلم، دانش آموخته، دانش آموز، پیرمرد، پیرزن، بازنشسته، شاغل، تحصیل کرده و از تحصیل بازمانده، تفاوتی ندارد. همه به امید و آرزویی سالها و سالهاست بر آستان این “امامزاده بی معجز” سر سوده و می سایند. پیشانی برپیشگاه این حرم نهاده و می نهند و دریغ ودریغ از پاسخی در خور شانشان که بشنوند. این سان بخشنامه ها همه دست و پا گیرند. به جای گشایشی، گره می زنند و به عوض رهایی، به زنجیر می کشند. پیر بازنشسته‌ای را از طبقه‌ای به طبقه‌ای، از اتاقی به اتاقی به ستوه می‌آورند و آخر سر به حرفی و حدیثی روانه‌اش می‌نمایند. تحصیل کرده‌ای را به تفتیش عقایدی، دست رد به سینه می زنند و دانش آموخته‌ای را به بهانه نبود بخشنامه‌ای در پی نخود سیاهی روانه می کنند. آری، این جا سازمان آموزش و پرورش کوه گیلویه و بویراحمد است. نهادی که به تاریکخانه… بیشتر می ماند تامکانی به مثابه و نماد آموزش، پرورش و فرهنگ. سازمانی با عالیجنابانی خاکستری که بیشتر به تسویه حساب های حزبی و جناحی مشغولند تا برنامه ریزی از برای آموزش و پرورشی بیمار و قریب الاحتضار .
آموزش و پرورش ما چنین است و آدمیانش نیز این گونه اند: بخشنامه خوانانی که عمر گرانمایه شان را تنها بدین صورت، صرف کرده اند وکسانی که در کوچه پس کوچه ها و بایگانی های این نهاد، گواهی نامه های ضمن خدمت گدایی می کنند و در پی گونه گونه امتیازها باج می دهند تا فارغ از هر “زنده باد و مرده باد” بر حکم حقوقی شان بیفزایند. باشد که دلخوش به این نهاد بوده باشند.

دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او/ ز آنکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

و دریغا، دریغ! بر چنین نهادی که جولانگاه باندها و دسته های سیاست باز دلال صفت گردیده و اسفا!،
این نهاد روزگاری قبای اصلاح طلبی بر خویش پوشیده و روزگاری دیگر عبای اصولگرایی بر تن نموده وآنچه در این میان جان سپرده، تنها پیکر سرطانی این نهاد بی صاحب و بی طبیب و پرستار بوده است. مگر نمی‌شناسیم کسانی را که در ظاهر وتیپ اصلاح طلبی تنها خوردند و بردند؛ حیثیت و اعتبار اصلاح طلبان راستین را به سخره گرفتند، ترک یار و دیار کردند تا در تهران این کعبه ی آمال و بتکده ی بت پرستان سیاست باز پناه گیرند؟ مگر ندیدیم و نمی‌دانیم اصولگرایان بی اصولی که این نهاد فرهنگی را به اتاق های خلوت مال اندوزی خویش بدل نمودند. به ایمان داران راستین و ریا ستیز پشت پا زدند، ثروت ها انباشتند و به سرمایه گذاری در حوزه ی خصوصی گام نهادند و سودها بردند؟ بله، می شناسیم و می دانیم گرگان در پوستین گوسفند خزیده را،راستی را، هیچ از خویش پرسیده‌ایم آموزش را چه نسبتی است با دلالی و کسب؟ با خرید و فروش؟ کاسبی و مکسبی؟ این همه سال آقایان …… که در تاریخ این سرزمین همواره در شب تاریک نشسته و روشنایی را پاییده‌اند، از جان این نهاد چه می‌خواستند؟ وای بر ما و شما معلمان که سرنوشت مان را به دست روایت خوانانی بی تقوی، حدیث خوانانی بی محتوا، دانشی مردانی بی دانش و اعیان و انصارشان، همه دلال و همه سیه باطن، سپردیم تا هرچه خواستند از تحقیر تا تطمیع بر سرمان فرود و بر جانمان نازل کنند؛ این شریکان دزد و رفیقان قافله. در این سیاق حکایت شیخ خردمند و خردستای شیراز، سعدی، را به یاری می طلبم تا بر زشتی و بدکرداری این زشت صفتان و فرهنگ ستیزان پای بفشارم. شیخ در گلستان خویش اندر باب نخست: “در سیرت پادشاهان” آورده است:
درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند، بخواندش و گفت: دعای خیری بر من بکن. گفت: خدایا، جانش بستان! گفت: از بهر خدای، این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را.

ای زبر دست زیر دست آزار/گرم تا کی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهانداری/ مردنت به که مردم آزاری (گلستان سعدی- ویرایش هوشنگ گلشیری)

شیخ در گلستانش بر نکته ای انگشت نهاده که همانا حکایت استبداد خزیده در تاریخ وطنی است مستبد خیز. داستان این استبداد را حکایت احمد بن عبدالله خجستانی کافی است تا مابقی را تو خود حدیثی مفصل بخوانی از این مجمل. خربنده ای که به امیری خراسان رسید. در سیاقی و زمانه ای دیگر یعنی اکنونیتی معاصر دیده ایم، خربندگانی که به امیری این سامان رسیدند و ادعای مدیریت کردند. آری، در میانه های این نوشتار در مصرع حافظ درنگی می کنم. ” ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش”
به راستی از زاهدان پشمینه پوش، ناخوشی ها دیده ایم و خون دل ها خورده ایم بی آنکه گلی حاصل کنیم. بله، سهم ما از این نهاد در همه این سال ها، تنها و تنها، جدایی و جدایی بوده است. نهادی که به دلال خانه و امنیت خانه شبیه تر است تا آموزش و پرورش. کارمندانی علی الظاهر و الاتبار!! با تیپ هایی همسان و (آپاراتچیک) هایی مقلد و بخشنامه خوان. آدمی آنگاه که بدین خانه پای می نهد با کسانی روبرو می شود که گمان می کنی در خانه ی خود نیستی و به اشتباه بدآنجا قدم نهاده ای. شیوه ی برخورد، نوع نگاه، سکوت های تحقیر آمیز، همه و همه تجربه ی ما در همه ی سال های معلمی مان بوده است. بله، ما معلمان سال های عطش و تشنگی ایم با محرومیت ها و نداشتن های بسیار. فقر فضیلت و دانش را از روزهای نخست در این نهاد با گوشت و پوست و استخوان حس کرده ایم. در محروم ترین مکان ها بوده و زیسته ایم. و دریافته ایم که این نهاد بیش از آموزش به فرهنگ سازی نیاز ضروری تری دارد. فرهنگ برای کسانی که در راس هرم این نهادند. زیرا با تاسف بسیار هم اینانند که، از عنصر فرهنگ به دور و از دنیای هنر نیز بی خبرند. و از ما تنها تقلید می طلبند. با خلاقیت و تنوع افکار مخالفند. تنها به امر و نهی می پردازند و از ایدئولوژی یکدست پرور و یکسان ساز حمایت می کنند. همین که متفاوت بیندیشی و متفاوت بپوشی از اصول شان پای به بیرون نهاده ای. آنان کثرت اندیشه ها و افکار متلون را از صفت مواج و خیزان دریاگونگی آن تهی و به مردابی آکنده از سکون و سکوت محض بدل نموده اند . به گفته عزیزی اندیشمند وروشن روان، اینان همان شک ناکرده گان کرده یقین وکثرت ندیده گان وحدت گزین، بی تحمل ترین و تحمل ناپذیرترین آدمیانند.
و دریغا! دریغ! از پرسشی و عجبا! از درنگی و تاملی از جانبشان
باری، آموزش و پرورش ما امروز بیش از هر زمان دیگر به شک کردگان نیازمندتر و به کثرت دیدگان محتاج تر و به مدارا کنندگان مشتاق تر است. به کسانی که جامعه را متکثر می بینند، از برخوردهای سلیقه ای دورند، به تخصص ایمان دارند، برای آموزش، دل می سوزانند و برای پرورش ایده های مناسب می پرورند. برای جامعه ی دینی احترام قائلند اما به هدف پرورش، دانش آموزان را به زور و اجبار در مدارس به انجام هرکاری وا نمی دارند. چرا که می دانند فرهنگ به زور و قدرت تحمیلی و سلیقه ای در آدمیان نهادینه نخواهد شد. من معلمم و نیک می دانم که در این ساختار چه فاجعه ها رخ داده و چه اتفاق های نامیمون و نامبارکی به وقوع پیوسته، کسانی نالایق بر مسند ریاست نشسته و آدمیانی کاردان در کنج عزلت گوشه گرفته اند.
“دردی کشان یکرنگ” در کنجی و ازرق لباسان دل سیه” در میانی، که حافظ سرود:

غلام همت دٌردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که از رق لباس و دل سیهند

همکاران، مسند نشینان، معلمان و گرامیان، نیش عقرب این نوشتار از ره کین نیست بل از سر دردی است. و ایمان دارم که به نقادی نزدیک و از بدگویی به دور است. هر چند دل سیهان خود رسوایند و ازرق لباسان به ریا و تلوّن، نکوهیده و مذموم. دست در دست هم دهیم و بر این نهاد انسان ساز، که جانش پریشان و جسمش در احتضار است رحمت آریم. این نهاد شاید روزی کاردان کاملی بوده باشد.

بر این جان پریشان رحمت آرید
که روزی کاردان کاملی بود

مادام که در این نهاد،حزبی می اندیشیم، باندی و گروهی و جناحی عمل می کنیم. بر ظواهر تاکید داریم، بر امتیازهای پشت پرده دل می بندیم، بایگانی ها را به اتاق های رانت و امتیاز بدل می کنیم، دم رئیس را می بینیم، آموزش پیکرش همچنان بیمار و پرورش وضعیتش نزار خواهد بود. تا اینگونه ایم کسانی همچنان با هدف هایی پلید می اندوزند و کسانی دیگر با تلاشی پاک در راهی پوک تلف می شوند. اکنون که فرصتی هرچند اندک فراهم آمده است از استاندار جدید و محترم می خواهیم وبل یاد آور می شویم: قریب به اتفاق معلمان و فرهنگیان این استان جزو بدنه اصلاح طلبی اند، پس این بدنه اصلاح طلب را مدیری اصلاح طلب، شایسته وکاردان باید، تا اندکی از بی مهری ها وکارناشناسی ها وآسیب ها وعقوبت ها کاسته وبه آینده ای هرچند ناروشن امید بسته باشیم پس تا آن روز سخن کوتاه کنم و به بیت خواجه ی شیراز که روانش جاودانه باد پناه برم:

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت / الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود.

*دبیر ادبیات

(مطلب منتشر شده نظر نویسنده محترم می باشد و انتشار آن در سایت استان به معنای تایید تمام یا بخشی از آن نمی باشد)

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • باقر می‌گه:

    ممنون که هستی که گاهی کلامی نقدی حرفی سردو سخت نیاز است تا بدانیم کجاییم،

  • هاشمی می‌گه:

    باسلام
    چه زیبا نگاشتی وصریح وباصداقت تمام وصلابت کمال
    سپاس گذارم

  • م دهدشت می‌گه:

    آفرین به این مرد… شنیدم به هیات تخلفات معرفی شدی … که بدا به حال آموزش وپرورش… جدیدا خبری شنیدم که نگرانم کرد…. دانشی از مشاوران استاندار است…. واقعا تاسف بار و اندوه بار است … دلم برای سالهای تنهایی اصلاح طلبی ام می سوزد!!!!!!!!!!

  • فریدون هاشمی می‌گه:

    سلام بر فرهیخته گرامی جناب نصرالهی عزیز
    این نوشته بدون تامل بر جهت گیری یا هدف یا مفهوم، خود گونه درخشان و کم نظیری از ادبیات قوی و استخواندار ی ست که متاسفانه در این استان کمتر دیده می شود. قلم محکم و پر مغزی است که باید قدر دانسته شود. انتخاب کلمات و معماری جملات و گستردگی بیان در عین ایجاز و قوت کلام بسیار دلنشین و قابل تحسین است.
    زنده باشید

  • ایمانی می‌گه:

    واقعیت تلخی است حرف دل هر فرهنگی اندیشمند و قطعا باب طبع عده ای نخواهد بود اما درود بر شجاعت بیانش به امید اصلاح عده ای…

  • راوی می‌گه:

    اقای نصرالهی احسن که خوانا و فارسی نوشتی .روشن گری کردی و مطلب شما نه استان کهگیلویه و بویر احمد بلکه مصداق کشور عزیزمان ایران است .در گوشه گوشه این وطن و نه فقط اموزش و پرورش بلکه تمام ادارات مصداق دارد.

  • عسکری می‌گه:

    ما همه از یک آواز
    کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
    شاید آوازهایمان ، ما
    را به غربت لهجه ها برده است
    ای بغض پراکنده در غربت این همه گلوی تر
    ای تو را که نمی دانم
    ای مرا که کجایم
    کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
    کسی باید امشب آواز بخواند
    کسی باید امشب
    با غربت جاده ها و لهجه ها
    به قبیله ی بی چتر برگردد
    ما همه از
    یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم
    فقط سکوت هایمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
    کسی باید امشب
    نخستین ترانه را به یاد آورد (هیوا مسیح)

  • شهرام خادم می‌گه:

    امید است به کارگیری مدیری کاردان و شایسته و به دور از باندبازی های مخوف؛دردنامه ای که زبان گویای همه ی نظام های اداری این بیغوله سست پیکر است.تشکر از جناب نصرالهی…

  • تقوی می‌گه:

    درود بر این دوست پرشور و با احساس که مجموعه چندین هنر است.دوستی عزیز ،که پس از غیبتهای طولانی گاه رخی می نمایاند. دیدار می نماید و پرهیز میکند.

  • ابوطالب صادقی می‌گه:

    دوست خوبم جناب نصرالهی
    با سلام و درود
    احسنت بر شما که با اندیشه ای مثبت وفرمایشی صحیح وکلامی راسخ و پیامی کامل وقلمی شیوا در حسرت اصلاح امور پیرامون قدم در راهی صعب و دشوار برمیدارید و میدانم که خوب می دانید مادام که سایه کرکس تهدید بر سر راه حرکت ارزشی اصلاح طلبانه است و تا آنگاه که بی فر هنگی از بزرکترین نهاد فرهنگی کشور رخت بر نبندد نمیتوان بر اصلاح سایر امور دل بست و مطمئنم اگر در محیط آموزش و پرورش معلمانی چون شما باشند که با دلسوزی به تنویر افکار عموم خصوصا همکارانشان و بالاخص شاگردانشان بپردازند لا اقل میتوان به آینده ای روشن برای فرزندان ایران زمین امید وار بود .

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام خدمت کارمند آموزش و پرورش،نخست من نه نیازی به این تشکر ها دارم و نه انتظاری از آقای طاهری و امثال طاهری .من بر جنازه ای گریسته و می گریم که خود من ،تو ،او،طاهری و امثال طاهری در پدید آمدنش گناهکاریم .برادر گرامی آموزش و پرورش سالهاست که با دستان خویش ،مرگ خود خواسته ای چون خود کشی را برای خویش رقم زده است.درد من همین بود که خبر نوشته را به مدیرتان دهید و او نیز تشکر خشکه و خالی ای کند؟نه نه من نه نیازی به این تشکر ها دارم ونه کشته مرده ی آنم.آه از باد بلا خیز که زد در چمنم

  • کارمندآموزش وپرورش استان می‌گه:

    درمورد این متن باآقای طاهری صحبت کردم گفت:از طرف من ازنویسنده متن تشکر می شود.

  • حسین می‌گه:

    مقاله ای از سر آگاهی ودرد بود . به نظر من سید رضا عسکری بهترین و جامع ترین گزینه است . البته ایشان باید با تیمی سالم و قوی و برنامه ای روشن و علمی و وقع گرایانه وارد عمل شود و از انسان های سالم هر دو جناح استفاده کند . فرهنگیان و استاندار محترم نیز از وی حمایت کنند تا موفق شود . وی انسانی متدین و دارای سعه ی صدر و مقبولیت استانی است .

  • علی می‌گه:

    درود جهان افرین بر تو باد ای دوست روشن ضمیر .چه زیبا نگاشتی عزیز دل .هر بار که به این سازمان مراجعه می کنم با ادمهایی روبرو می شوم ک همه در پوشش بینش/بیان و قامت یکسان هستند اما به وجهی دگر . گویی به انها اموختند که همه در پاسخ نه بگویند و گره از کار فرو بسته ما نگشایند .دردا و دریغا که شرمسارم از معلم بودنم.به کلامم خاتمه میدهم با تک بیت صاعب/به هوش باش که به سهو نخراشی دلی /به ناخنی که توانی گره گشایی کرد

  • ق می‌گه:

    راست جون سوسن وگل ازاثرصحبت پاک برزبان بودمرا انچه تورادردل بود.ازنوشته شیوای ان مهربان یارلدت بردم.همواره درپس نوشته های زیبایتان صداقت وبی ریایی رادیده ام.به امیدبهروزی

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    حافظ جان سلام گرم و بر دوامم را پذیرا باش من نیز چون شما بر بنیادهای تاثیر گذاری از جمله فرهنگ باور دارم اگر کمی تامل کنید بر نبود چنین عامل موثری انگشت تاکید نهاده ام اما در جغرافیای نه چندان محدودی چون آموزش و پرورش استان. به گفته ی شاملو:اندکی بدی در نهاد تو/اندکی بدی در نهاد من/اندکی بدی در نهاد ما/لعنتی جاودان بر تبار انسان فرود می آید .سپاس از شما دوست روشن روان

  • حافظ می‌گه:

    برادرجان فکرنمیکنم با آمدن این وآن تغییری در این دستگاه عریض وطویل بوجود بیاید شما که همه را موردنوازش قراردادیدبفرماییدازچه کس یاکسانی استفاده کنند ودر راس کار قراردهند که بتواند مشکلات لاینحل حوزه آموزش وپرورش که از پایبست ویران است،راحل کند؟ اصلافرض بفرمایید خود شما (که من در سلامت نفس وبینش روشنت تردید ندارم)شدین مدیرکل چه کاری ازشما وتیم احتمالیتان که به فرض درحدواندازه خودتان باشند،برمی آید؟به نظر من نه مدیرکل نه وزیر ونه حتی حکومت هم اگر بخواهند که نمی خواهند نمی توانند مشکلات آموزش وپرورش را حل کنند چون ما از ریشه (فرهنگ)مشکل داریم ومشکلات فرهنگی در ایران لاینحل است هیچ کس نمی تواند هیچ کس

  • معلم می‌گه:

    در آموزش و پرورش طاهری الان معلمی حکمش در لوداب ومحل کارش روابط عمومی طاهری است
    جهت اطلاع استاندار محترم . ایشان خدمتگزار لوداب هستند کارشناس روابط عمومی طاهری

  • فرهنگی می‌گه:

    با سلام ودرود واقعا طاهری و عواملش در حق فرزندان این استان ظلم کردند و به معلم و شخصیت وی توهین کردند .
    امور بانوان آموزش وپرورش مورثی مال …… از دختر …… حالا به عروس …… رسید آقای طاهری حیا کن . به قیامتت فکر کن ……

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سروش گرامی ،ما همه از یک قبیله ی بی چتریم/فقط لهجه هایمان ما را به غربت جاده ها برده است .سپاس از شما به جان منت پذیرم و حق گزار

  • سروش می‌گه:

    برادر اندیشمند جناب نصراللهی عزیز! “سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی”.و این حقیقتی دردناک است که با قلم زیبا و صد البته با جسارت تحسین برانگیز شما بیان گردیده و انشاأله بزودی شاهد تغییرات مدیریتی در آموزش و پرورش خواهیم بود.امید است با “تدبیر”دکتر روحانی دیگر بار “امید” به دلهای ناامید باز گردد.دست مریزاد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای رسایی گرامی سلام ؛سپاس و خشنودم که صدای همدردی را می شنوم .شاملوی عزیز سرود:من درد مشترکم مرا فریاد کن

  • رسايي نسب می‌گه:

    دوست عزیز و قرهیحته نصرالهی عزیز!
    نوشتار به مانند همیشه زیبا اما پر درد و تلختان ذره رذه حق بود و حقیقت است.
    شما “مشتی نمونه خروار” برداشتید ،می دانید و می دانیم که قریب به اتفاق سکانداران زورق ترقی بی دانش و بی منش بوده و هستند ، گرنه این همه بلا و مصیبت نصیب ما نبود
    دو نکته که در این نوشته یاد بهمن بیگی عزیز را در خاطرم زنده کرد که البته “هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق!”: فهم و عشق!
    آموزش و پرورش درک درست از این دو مفهوم می خواهد و البته برای این راه سرنوشت ساز حتما بادی عشق را همراه ساخت.
    مسئولین بی مسئولیت به گفته درست و به جای شما “بخشنامه خوان!” تنها به فکر تصدی کرسی ها برای تثبیت قدرت و شهرت و ثروت خود هستند و گاه شعاع این شهوت تا حلقه خویشان و بستگان و در نهایت هم پالگیهای حزبی و باندی هم می رسد و دریغ از کمی درد و درک و احساس مسئولیت!
    خداند عاقبت همه را به خیر گرداند

200x208
200x208