تاریخ درج خبر : 1392/08/25
کد خبر : ۱۳۲۹۷۴
+ تغییر اندازه نوشته -

سوگ نوشته ای برای پرویز مشکاتیان

سایت استان:  امراله نصرالهی

302

ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود
وز این دیار دور فراموشی ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاک تیره روز هم آغوشی ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابور سُرمه گون
عطری چنین سزای سیه پوشی ات نبود
جان جانان و عزیز مهربان،
نخست به شما سلام می گویم. پس سلام از سر بغضم را پذیرا باش. این روزها دلم سخت گرفته است و این “پادشاه فصل ها، پاییز،” گویی آرام و قرار از من ربوده است. همیشه وقتی از راه می رسد، برگ ریزانش با من داستان ها دارد.آن گونه که با تو داشت. داستان خوب، داستان بد. ماجرای خوب، ماجرای بد. حکایت بی قراری های من و دربدری های تو، دل نگرانی های من و اضطراب های تاب فرسای تو، بی خانمانی های من و وطن اندیشی های تو، چشم انتظاری های طاقت فرسای من و نیامدن های غم آلود تو. چه داستان های غریبی و چه فصل غم آگینی عزیز. دستان سنتوری ات از این فصل، چه قطعه های نابی آفرید. چه برگ های لرزان و نالانی که مضراب های سنتوری ات به وجد آورد. از غم نجات شان داد و لحظاتی در سماع سماوات غرق شان نمود. چه سروهای بالنده ی بلند، که توشان جانی دوباره بخشیدی و سرسبزی، ارمغان تو بود برای جان های بی رمق شان.”چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود/ چه دارها که از تو گشت سربلند/ زهی شکوه قامت بلند عشق/که استوار ماند در هجوم هر گزند” تو از مهر غم آلوده و چهره تکیده، افق ها ساختی، روشنا بخش و بلند. و “مژده ی بهارت” ، بهاری بود در خزان نیامدن ها و نومیدی های پرگزند. “دود عودت” سربر آسمان ها نهاد، تا اوج ها کمان کشید و پیر بی قرار بلخ را به عطر و عطار بزرگ نشابورش رساند و “پله پله تا ملاقات خدا” عروج داد. وقتی “بر آستان جانان” سر نهادی، آن گونه “گلبانگ سربلندی” سردادی که رند یک لاقبای شیراز، حافظ ، هم به غزل دُروارش نازید، عشوه کرد و راهی زد تا “آهی بر ساز آن توان زد”. و “بیداد”ت که بیداد زمانه را نشانه گرفت و رنگ ریای روزگار را افشا نمود. بر جامعه ات نهیب زد و نوستالوژی غریبش را فریاد کرد.
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
مقامت، صبر بود و صبرت، تلخ. “کنج صبوری”ات، گنج حضور تو بود در وادی جان و “صبح مشتاقان”ت، صُبوحی بود”در وقت صَباح”برای مشتاقان.”سرو آزاد”، تو بودی آن هم در زمانه ی پر زبون و شگون.
پس، جان عشّاق، برخیز. “نغمه سرکن/که جهان تشنه ی آواز تو بینم”. برخیز و بسُرای که “سرودن است بودن”. تو سرایت در اینجاست، آنجا چه می کنی. بی تو وطن ، چه حال های پریشانی دارد. براستی با “ایران مهین”چه نرد عشق باخته ای؟ که در غم هجرانت “دردا و دریغا” سر می دهد و دمادم تصنیف سوگ می خواند. برخیز، بر “گنبد مینا”یت فراز گیر، به پرواز درآی. “لحظه ی دیدار” ات را به تعویق نینداز. که اینجا هستند کسانی که در آشفته بازار بی سامانی و پریشانی موسیقی این سرزمین، به دست های سنتوری ات خو کرده اند. درنگ مکن که هنوز هم برفرازی و دیگران در فرود. خوب به یاد دارم آن روز کلاس درس را که آن بزرگ نی نواز سترگ دیار خراسانت، استاد محمد علی کیانی نژاد، چگونه از بزرگی های تو یاد کرد. پس زنده بادا او که در زمانه ی نبودنت هم تو را ستود و حسادت ها و عقده ها و کینه های ناشایست دیگران را پاسخی به شایست داد. برخیز ، “ای سوگوار صبح نشابور سُرمه گون”، جامه ی سوگ بدر. نازان و بالان به درآی. بر سنتور جان فزایت دستی زن. “ای یوسف خوش نام ما”، “ای درشکسته جام ما”، “ای نور ما ، ای سور ما ، ای دولت منصور ما” ، به یاری مان بشتاب. ” آه، بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ” برخیز و ساز کن نغمه هایی چون “بیداد” و آن “ترانه ی یادباد” را. برخزان خزان زده، “خزان” بساز. آن تصنیف “گلعذار” را و آن قطعه ی “آوای سماع” را. دستان “دستان” سازت را نیرو ده تا ساز کند ؛
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
“مست و خراب” در تصنیف “ناکجا آباد” ات خانه گزین تا “زتو با تو رازها گویم”
عزیز سنتوری ما،
“بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت”آری، یاران وهم قطارانت گوشه گرفتند و حسودانت به عرصه آمدند تا دسته ی نخست، خون دل خورند و دسته ی دوم که حسودانند، بد آیند و بد گویند. به راستی موسیقی بعد از تو دیگر نشنیدنی است.نه اثری، نه قطعه ای، نه شاهکاری. هر چه هست برخلاف “بیداد” ات ، بیداد است و بیداد بر موسیقی این دیار. موسیقی بعد از تو نه جاودانه زیسته و نه در اوج مانده است. این روزها هر چه می شنویم تاریخ مصرفش در ثانیه ای هم نمی گنجد. باور کنید استاد، اغراق نمی کنم. هرکس برای خود دفتری دارد و دستکی، حلقه ای داردو حقّهای. یکی “این” را بد آید و دیگری “آن” را. یکی “این” را بد گوید و دیگری “آن” را. پس همه، همه کاری می کنند و کاری نمی کنند.آنان همه چیزی و همه کسی هستند جز تو، ای سهراب اضطراب وطن.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ابراهيم دوست می‌گه:

    هنرمشکاتیان نغمه ای بود از بهشت وبیداد او فریادتظلم خواهی مظلومان از ظلم وجورزمانهشان که از حنجره برویز از صور برون أمد

  • حسین می‌گه:

    درود بر امرالله عزیز
    ما که همیشه دنبال مطالبت توی اینترنت هستیم و خواندن مقالاتت برام لذت بخش و اموزنده ست

  • سید شهرام مرتضوی می‌گه:

    امراله عزیز انکار کن، انکار کن، انکار……عشق را در سرزمینی که باورهایش به زور پرکرشمه قدرت نابارور شده اند،انکار کن.عشق را در سرزمینی که تسبیح ریا بر بی غشی دلها چربیده است انکار کن.عشق را در سرزمینی که نوای ساز نامحرم است و دروغ و دروغ ودروغ محرم ،انکار کن …..
    سوز ساز استاد مشکاتیان در غروب این قرن وحشی،سکوتش را که “سرشار از ناگفته هاست” فریاد می زند.سکوتی که در تار تار لحظه های ناب استاد تراوش کرده تا انسان بودن انسان را در خلوت تنهایی اش به چالش بکشاند و این بت پر افاده منیت را در خود بشکندش…آری این نوای شکستن جام عشق است که دائم می شکند…..نوای ساز استاد که گویی زخمه ی روح اوست می شکند آنچه شکستنی است…. و این بهترین ارمغانی است برای مردمانی که از ترس ،قلب هایشان را دوخته اند تا مبادا زمزمه عشق در این عصر انکار ویرانشان کند و حیران.”حیرانی” تنها پیام آور عشق است که در نوای ساز در پیشگاه روح تشنه عریان می شود و چون نگارینی سیما روی و نازنینی خوش تراش سماع کنان آدمیان را به عرش ملکوت دعوت می کند.
    نصر عزیز از نثر شیوا و جوهر دردمندت،که همه پر زارادت است و عبارت های شیرین و نوستالژیک بسیار به وجد آمدم. و اما در دفاع از کلیت موسیقی که به ناحق پرده عصمتش به دست نااهلان دریده شده به حضرت مولانا پناه می برم تا از زبان آن ارجمند بگویم:
    “بانگ گردشهای چرخ است آنکه خلق / می نوازندش به تنبور و به حلق

  • هاشمی می‌گه:

    قلم توانا و دغدغه های ملی و انسانی ات زیبا و ستودنی است.

  • محمد می‌گه:

    من با آثار مشکاتیان زندگی کرده ام و به حق این نوشته ی زیبا و خواندنی حق او را به درستی ادا کرده است ممنون از نگارنده ی این نوشته

  • امراله می‌گه:

    هادیانی عزیز سلام،یادداشت زیبایت به من قوت قلب میدهد اما به صداقت بگویم من ساکن روستای موردراز واقع در 5کیلومتری یاسوج تنها نیستم که می نویسم اجازه بده تا در اینجا از دکتر مهدی غفاری عزیز هم نام ببرم قلمش را همیشه دوست داشته ام پزشکی که تشخیصهایش نیز در حوزه ی رادیو لوژی بی نظیر است بار دیگر از شما دوست جوانمرد سپاسگزارم

  • محسن عسکری می‌گه:

    گفتم :بهار
    خنده زد و گفت : ای دریغ،دیگر بهار رفته نمی آید
    گفتم:پرنده!گفت:اینجا پرنده نیست..اینجا گلی که لب وا کند به خنده نیست…اینجا سکوت…بجز سکوتی گزنده نیست…
    گفتم:درون چشم تو دیگر…گفت:دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست…
    سلام
    امرالله جان،سپاس.

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    باز نادره ادیب قلم به دست دیار « موردراز بویر احــــــــــــــــــــــمد» در فضای مجازی نمایان شد و با مطالب روح بخش و پر احساسش ما را در سطوری از نوشته هایش با توصیف زیبای بزرگان ادب وهنر وطن ، متبسم کرد و در جاهایی ما را اشک آلود ساخت.الحق که واقع بینی در این نوشته موج می زند و نگاشت این گونه مطالب در فضای مجازی و یا ژورنالیستی این رسانه ها را مزین خواهد کرد. به امرالله ی عزیز توصیه میکنم « بنویس که نوشتنت دلنشین است».

  • امراله می‌گه:

    با درود به انسانهای دردمند و آگاه این سرزمین اگر اشکی در چشمانی حلقه میزند و یا بغضی گلویی را می فشرد بی ریا و بی تردید این نوشته نیست ؛بل مردی است که استوار ماند در هجوم هر گزند /عرض ادبی نیز خطاب به مهدی که به جان دوست دارمش .دکتر عزیز جنون و جهالتی را که بدان اشاره کرده ام خطاب به رفیقان آن سفر کرده ی مهربان وطن دوستی بود که تا بود جرات نقد او نداشتند و اسفا که با رفتنش تنها به بدگویی اش پرداختند .مشکاتیان ، به حلا جی بدل شد و لطفی همچون شیخ شبلی آری اشاره ی من به جنون و جهالت چنین معنایی داشت دکتر عزیز

  • شاهین دنا می‌گه:

    احسنت هزار افرین که هر وقت این متن را مبخوانم اشک در چشمانم حلقه میزند و بغض گلوبم را میفشارد افرین به این ادبیات واین نکات وکنایات دقبق و ظریف .
    دعا برای استاد اواز شجریان شجریان

  • مهدى غفارى می‌گه:

    درود بر امراله ىِ عزیز.
    با تو موافقم که مشکاتیان آهنگسازى بزرگ بود و برخى ساخته هایش با آواز استاد شجریان از ماندگارترین ها در موسیقىِ سنتىِ ایرانَند.
    بر تو براى این یادآورى و پاسداشت درود مى فرستم.
    من نیز بر این باورم که موسیقىِ سنتىِ ایران اگر بخواهد بیش از این که هست باشد و براى مخاطبان کهنه و نو چه در مرزها و چه فراتر از آن یک انتخابِ غیرقابلِ چشم پوشى باشد، راهى جز نوآورى، دگرگونگى و تازگى ندارد و همین فقدان است که این روزها نبودِ مشکاتیانِ بزرگ را از همیشه برجسته تر مى سازد.
    البته با این گفته ات که ” بعد از تو هر چه رفت در انبوهى از جنون و جهالت رفت ” چندان
    هم سخن نیستم.

  • بویراحمدی می‌گه:

    سلام
    چندی است سایت های استان آکنده از دنیای پوچ و بی ارزش و سراسر دروغ و ریای سیاست شده است. بعد از مدتها چشمانمان به مطلب روح بخشٍ مزین به نام نیک مشکاتیان روشن شد. هم متن زیبا است و پر از احساس و هم نظرات سرشار از ادب فارسی، هم آنچه که در این روزگار کمتر شاهدش هستیم. درود بر نگارنده و خوانندگان فهیمی که با نظرات زیبایشان مایه انبساط خاطر می گردند.

  • سروش عربی می‌گه:

    مرو ای دوست /مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو ، به گل روی تو/ مرو ای دوست مرو ای دوست / بنشین با من و دل، بنشین تا برسم مگر، به شب موی تو/ تو نباشی چه امیدی به دل خسته من؟/ تو که خامو شی بی تو به شام و سحر چه کنم
    با غم تو؟!/ مرو ای دوست مرو ای دوست/ بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل/ بنشین تا برسم مگر به شب موی تو/ تو نباشی چه امیدی به دل خسته من / تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم ،با غم تو؟!/ چه کنم با دل تنها که نشد باور من…
    چه کنم با دل تنها، چه کنم با غم دل
    چه کنم با این درد دل من، ای دل من
    چه کنم…
    دست مریزاد.جانا سخن از زبان ما میگویی.مانا باشی

  • امراله می‌گه:

    بهزاد جان سلام،در لحظه ای این یادداشت را می نویسم که سرما خورده گی های شایع فصل خزان امانم را بریده اما شعری که در زیر این سوگ نوشته به یادگار نهاده ای سبب شد تا سرمایم را فراموش کنم و بر تو آفرین گویم تو از خود من هم بهتر مدانی اهل ریا نیستم درود بر شما و یادداشت جانبخش ات

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    خوشا آنکه همچون تو مست از جهان می رود

    خوشا آنکه همچون تو مست از شراب الست از جهان می رود

    خوشا آنکه همچون تو در خواب مست

    به دور از غم هرچه هست از جهان می رود

    کسی با خود از این جهان ارمغانی نبرد

    خوشا آنکه همچون تو با جام و نامی به دست از جهان می رود

    پس از تو نه می می توان نوش کرد

    نه بر نغمه و سوز سازی توان گوش کرد

    چه فخری به خود می فروشد زمین

    که همچون تو رامشگری را در آغوش کرد

    پس از این چه خواهد کشید از فراق تو سنتور تو؟

    که نتواند او هم غمت را فراموش کرد

200x208
200x208