تاریخ درج خبر : 1392/08/24
کد خبر : ۱۳۶۴۶۷
+ تغییر اندازه نوشته -

شعر/ سرود سرد مرثیه! – دکتر مهدی غفاری

سایت استان: دکتر مهدی غفاری
این روزها بر در و بامِ خانه ها و از کوى و برزَنِ سرزمین مان، نواى ناىِ غم انگیز و سرودِ سردِ مرثیه به گوش مى رسد. من نیز در خلوت و غروبِ یکى از همین روزها نشستم و مرثیه اى نوشتم …

سرودِ سردِ مرثیه!

امید!
اى امیدِ از دست شده و نومید!
به خانه برگرد.

خِرَد!
اى خردِ خاموش مانده و پامال!
به خانه برگرد.

تومَن!
اى اسکناسِ قدیمى و معتبر!
به خانه برگرد.

دوستى!
بر باد رفته وَز یاد نرفته!
به خانه برگرد.

عشق!
اى سینه سوز اما پاک!
به خانه برگرد.

باران!
اى ترانه ى رویش، سرودِ شکفتن!
برف!
اى مادرِ بهار، سپیدى روشن!
به خانه برگرد.

پدربزرگ
مرد ماند و مُرد.
مادربزرگ
همزادِ رنج بود و مُرد.
آه از نبودِشان!
اى روزِ خاطره انگیزِ بودِشان!
به خانه برگرد.

شب!
اى شبِ تا صبح نخوابیدن و از عشق گفتن.
شبِ تا صبح بیدار بودن و بى تابِ دوست ماندن.
شبِ تنهایى و سکوت؛ تعمّق و تدبیر.
شبِ خُفتنِ؛ تنگ در آغوشِ هم با بوسه هاى پیاپى.
شبِ بیدار ماندن در مزرعه ى شلتوک از ترسِ حمله ى گرازها.
شبِ نخفتن بر بالینِ یکى تبدار با امیدِ بهبودى.
شبِ چشم بر هم نبستن به شوقِ صبح.
شبِ زود آمدن، دیر پاییدن و ماندن براى همیشه.
شبِ آبستنِ؛ آبستنِِ فردا، فردایى روشن.
شبِ پر ستاره، روشن از چهره ى مهتاب با طلیعه اى از ابرهاى باران زا در مشرق و در مغرب.
شب! اى شبِ سپید!
به خانه برگرد.

روز!
روزِ خوشِ با هم بودن!
براى هم بودن و ماندن!
روزِ روشن از خورشید؛ ( خورشیدِ مِهربانى و بخشش ).
روزِ کار و عرق ریختن؛ نان به ذهن و زبان و بازوىِ خویش خوردن ( نه اشتغال و دلّالى ).
روزٍ اوقاتِ خرّم و خوبِ فراغت براى ساختن ( نه سرگرمى ).
روزِ آرامش و رفاه، روزِ خوشبختى!
اى روز!
به خانه برگرد.

جوانى؛
شرابى که بر زمین ریخته.
بلند پروازى؛
رؤیایى که به کابوس باخته.
دوستى؛
شعله اى در مسیرِ باد، پژمرده!
عاشقى؛
شورى که به شهوَت فرو کاسته.
آه!
اى غرور و جوانى!
اى مهرورزى و عاشقى!
به خانه برگرد.

ای بالابلند! اى کوه!
سر بر اوجِ آسمان، ریشه در خاک.
به وقتش چشمه و به وقتش سنگ!
اى غرورِ نخستین!
تا کى چنین فسرده و غمگین؟
تا کى چنین فرو شده در خود، حزین؟
اى مرد!
به خانه برگرد.

زیبایىِ متبرّک!
سرخ چون سیب،
سبز چون درخت،
بارور چو خاک!
اى مهربان!
اى مادرِ زمین!
اى زن!
به خانه برگرد.

شادى!
اى شادىِ بى شیله پیله ى لُرى!
به خانه برگرد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    تنها شعری تو این سایت بود که واقعا شعر بود با تمام ابعاد و جوانب
    آفرین

  • بهانه می‌گه:

    کودکى ام برگرد!
    شور چشمانم برگرد!
    آرزوهای بعیدم برگرد!
    فکرو خیالم برگرد!
    من !
    من برگرد!

  • امراله می‌گه:

    مهدی جان الان دوازده و نیم شب است شاید چشمانت خوابیده باشند و ذهن و زبان و روانت درگیر دنیای فرشته هایی از دست رفته می دانم فرشته ی از یاد رفته ی نقاش فرانسوی را در ذهن مجسم می کنی آره درست مجسم نموده ای آن فرشته با تند باد بی رحم مدرنیته از جای خویش کنده شده است اما او به نگاهی دلخوش است ما به چه خوش باشیم سروده ات را با وارونه ای از شاملوی بزرگ مهر تاییدی می نهم میدانم شاملو و نسلش امید را تا یک نفس باقی پاس داشتند روزی ما کبوترهایمان را پیدا نخواهیم کرد روزی مهربانی دست زیبایی را نخواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه ای حتی نخواهد بود روزی که هر انسان با هر انسان نیز نه برادری،که دشمنی است

200x208
200x208