تاریخ درج خبر : 1392/09/03
کد خبر : ۱۴۲۶۴۲
+ تغییر اندازه نوشته -

“در نگین دوست داشتن”

سایت استان: امراله نصرالهی
(برای محمد رضا شفیعی کدکنی)
چشم های تو / نام های دیگری برای مرگ و زندگی/ در نگین دوست داشتن/ چشم های تو/ روشنای قدسی درخت طور/ در شب شبان وادی سخن/ چشم های تو/ در کمانچه ی نسیم و جویبار/ پرده رهایی وطن/ چشم های تو/ آهوان دشت های انزوا و/ آرزوی من.

گرامی یارا و عزیز نگینا؛

برایت اینگونه آغاز می کنم. من روستایی ام. روستازاده ای ساده، صمیمی، مهربان. بسان مردمان کدکن، همان زادگاهت، پر ز بهاران و جویباران. به ایلی تعلق دارم و تباری که تاریخ را به شجاعت شهره اند. بویراحمد.و خود اما در روزگاران اکنون، معلمی هستم پای در زنجیر؛ درست چون گون های شعرت، تشنه. بیزار از غوک های نیزاران و سرشار از شوق حضور بیداران، زندیقان، جانان. “زندیق ]های[ زنده، جان ]های[ زمانه”. بیداری چون تو، زندیقی چون تو و جانی چون تو. با شعرت زیسته ام، گریسته ام، بیدار گشته ام. در کلام شاعرانه ات زمزمه ها شنیده و مرثیه ها خوانده ام. خطوط دلتنگی هایت را از برم. بودن ها و سرودن هایت را هم. غزلی که برای گل آفتاب گردان سروده ای و قدم هایی که در کوچه باغ های نشابورت نهاده ای. و شبخوانی هایت، که در آن استبداد شرقی ات را نکوهیده ای.
شیرآهنکوه مردا؛ تو را باید به زبان احمد شاملو اینگونه گفت: “و دریغا شیرآهنکوه مردا” که تو بوده ای.

دردایارا؛

وقتی از زنان گٌرد نشابور دردها گفتی، وقتی از کاشی آن مزگت پیر تصویرها ساختی، وقتی از حلاّج ،آن سرود سرخ انا الحق، سطرها نوشتی، وقتی عین القضات را در انبان و یادمان تاریخ به ذهن های این سوی زمان فراخواندی، وقتی بر “مانی” در هزارو هفتصدمین سال شهادتش آفرین ها گفتی، وقتی به “پیکر مزدک و آن باغ نگون سار” نظرها افکندی، وقتی از “هزاره ی دوم آهوی کوهی” خبرها آوردی، وقتی از “قیژک کولی و آن بربط سغدی” نغمه ها سرودی، وقتی از صرف و نحو زندگی درس ها دادی، دانستیم تو را با این تاریخ نه نسبتی است که به ساده و به سادگی بتوان از آن گذشت. دانستیم که تو را اینجا “ریشه در خاک” است و کوچیدن از آن “دل برکندن از جان” است. و دریافتیم ریشه ی تو را باید در دوردست های تاریخ جست و فهمیدیم آن پرشکوه کوه بر سکویش بنشسته، تو بودی. آن مردی که می سرود و خورشید در گلویش بود، تو بودی. آن باغ آرزو که روزی گل از او برمی آمد وهمچنان نیز بر می آید، تو بودی. و آن “آواز گرم پو” هم ازآن تو بود. در شعرهایت بارها آه و ناله های خراسانیان را شنیده ام. ناله های آن زنان گٌرد را “نوحه خوان/ بر گورها” ، “آواز ]سوزناک[ مطربان شکر پنجه/در سماع” ، “آواز ]تلخ[ عاشقان بخارا” ، ” قصه های غم آن خنیای نای ]که می زد[ راه کرشمه/ نغمه خارا”. و داستان آن شهرها هم.
آن شهرها که در “محاصره ی ریگ بادها” به تل ویرانه بدل شدند. آن باغ ها که در زیر خروارها شن ویران گشته و خشکیدند. آن اقلیم ها که به واسطه ی سیمرغ، راز آسمان ها بر می گشودند. آن محلّه ها که به نیم زبانی و لهجه ای زنده بودند. آن آبادی ها که بر سر راه غز، تتار و ترک، غارت شدند. آن” طخارستان، آن خوارزم، آن خراسان” آن ” دروازه های مرو، آن نیلوفران و سرو” آری در نهاد تو خراسانیان گریستند و در تو زیستند. چون حکایت آن گَوَن در کویرهای وحشت ، تشنه ماندند اما یک دم از تصویر شکوفه ها و باران بازنماندند. در برابر غوک های “لای و لوش” تاریخ، پای در زنجیر ماندند. به صلای مشکوک و نامیمونشان، نه گامی نهادند، نه جامی نوشیدند. بله، تو خراسانی استاد و خراسان، تو.
اگر فریدالدّین عطّار، عطر زمانه ی خود بود، عطر روزگار این زمانه نیز تویی. پس تو عطّاری وعطّار، تو. اگر عمرخیّام، پرسشگر بی شکیب زمانه بود ، پرسشگر بی شکیب و نقاد این زمانه نیز تویی. پس تو خیّامی و خیّام، تو.

مهربانا یارا؛

راستی را از اخوانت خبر داری؟ از زمستانش چه؟ سلامش را کسی پاسخ گفت؟ فریادهایش را همسایه ی خفته ای شنید؟ آخرین لحظه ی دیدارش یادت هست؟ آن لحظه ی پر ز مستی، دیوانگی؟ هنوز به پادشاه فصل ها، پاییز، باور دارد؟ به داستان میوه های سربه گردون- سایش چه؟

هشیوارا؛

این همه پرسش را کی پاسخ خواهی گفت؟ “تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است” کی مجال مصاحبت دست خواهد داد؟ من پرسشها دارم استاد و برای طرح پرسش هایم در همه ی این سال ها تنها در عطش دیدارت سوخته ام و با یادت زیسته ام. من در غیاب تو با تک تک واژگان شعرت، تو را تصویر کرده ام. واژه واژه ی شعرت، تاریخ است. “اجتماعیات” است، “کویریات” است و بهتر است بگویم شعر تو خراسانیات است.

بیدارا یارا؛

اجازه ده تا در این لحظات از روحیه و شجاعت لر بودنم و البته آکنده از احترام نسبت به شما بهره بگیرم و بگویم، فراموش نکنیم. نه من ، نه شما. من مدحت گوی کسی نیستم و شما نیز از “مفلس]ان[کیمیا فروش”، از انوری و انوری صفتان بیزارید. با همه احترامی اما که برای “قصیده ی اهل خراسانش” قائلید، اورا به چنین صفتی خوانده و متصفش کرده اید. پس آنگونه که در لحظه لحظه ی عمرت، حرمت واژگان نگاه داشتی و آن ها را به ستیز با استبداد شرقی ات فرا خواندی؛ سعی داشته ام تا “سخنی نرانم که به تعصّبی و تزیّدی کشد تا مبادا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این را”. نه ، استاد، هرگز چیزی نخواهم نوشت که اندرنیابم و اغراق نخواهم گفت که شرمنده شوم. من نیز چون شما حرمت کلمات شیرین پارسی را پاس می دارم و تو را با کلماتی که پاس داشته ای می ستایم. و ستودن را با مدح فرق می نهم. گاه کسی را به طمع قدرتی و گاه به نیّت اندوخته ای، صله ای و ثروتی می ستایی و در واقع به مدحش میپردازی. ستودن تو اما ستودن تاریخی فرهنگی است و مرور کردنت ، بازخوانی سرنوشت جامعه ای است پر از فراز و فرودها و فرود و فرازهای بسیار. پس “شاد باش و دیرزی”، “ای عشق خوش سودای ما” ، “ای تو افلاطون و جالینوس ما”. بگذار متملّقان و چاپلوسان قلمرو قدرت تو را بر نتابند. بگذار “ابلهان و شکوه کلاهشان” ، “بخردانی چون تو را راه، فرو بندند” بگذار ناز و نوش پرستان، عمر به همین بگذرانند و بگذار کابین گیتی به تنها گناهت ای پرومته ی زمانه، آذین بسته شود. به گناه فرزانگی و دانایی.
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس.

اوستادا؛

اوستاد سترگ عرصه ی شهنامه پژوهی و خاقانی پژوه بیمانند (میرجلال الدّین کزّازی) برایت نامه ای نگارین نگاشت و تو را به حضوری و دیداری دوباره فراخواند. واژه واژه اش را پاس می دارم. آنگونه که شب ها بی خوانش آن نامه ی وزین و شکرین نخواهم خفت. از آن اوستاد عذرها می خواهم و در باب شما نظری دیگرگونه تر دارم. با احترام به آن اوستاد بگذار تو را گناه کاری بزرگ بخوانم. گناه کاری با جرمی چنین: هزار مرتبه گفتند و باز نشنیدی/ کنون سزای ستیهندگیت را دیدی، گرسنه میر و به زنجیر، کز چه رو، ای شیر!/ به جشن شادی بوزینگان نرقصیدی؟!!!
گناهت بزرگ باد ای بزرگ زمانه

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • امراله می‌گه:

    آقای تقوی من هم برای شما متاسفم فقط و فقط و فقط متاسفم

  • امراله می‌گه:

    آقای تقوی این منم که باید برایتان متاسف باشم چون با شما فقط باید به این زبان سخن گفت مرد تنهای شب حادثه ی دشت بلا!!!!!!!!!

  • تقوی می‌گه:

    فقط برایت متاسفم. همین که ذهن و روان شما سالم است برای ما کافی است.

  • ف.ح می‌گه:

    درود بر شما دوست عزیز که چه زیبا نگاشته ای.

  • امراله می‌گه:

    آقای تقوی ،نخست شما هیچ استدلالی ندارید دوم اظهار نظرهاتان کلیشه ای است یکی دو جمله کلی از شفیعی می آورید و آنگاه حکم میدهید که حکایت از ذهن بیمارتان می دهد شفیعی به سیاوش کسرایی دچچه دشمنی ای دارد که این را میگویید شک نکنید که کسرایی نه تنها به گفته ی شفیعی که ابتهاج نیز او را شاعر توانمندی نمی داند تو آنقدر بی انصافی که کتاب حالات و مقامات م.امید را رها کرده ای و چسبیده ای به یکی دو جمله از این مرد آقای سه نقطه…(بعاتریس و یا تقوی) شعری که کدکنی در رثای اخوان سرود ه است را چرا اشاره نمی کنی ،چرا نمیگویی که کتاب حالات و مقامات م.امید فصلی ذکر خاطرات شخصی شفیعی است با اخوان و فصلی دیگر نقد ساختاری و نیز اجتماعی روانشناسی شعر او. شما چون به گفته ی کدکنی همچون بسیاری از مدعیان روشنفکری تقوای سیاسی ندارید و پس در “حجیت ظن “گرفتارید مقاله ی اخوان اراده ی معطوف به آزادی “شفیعی را بخوانید تا به عمق ارادت شفیعی به این مرد خراسانی پی ببرید درباره ی شریعتی که خیلیها با شفیعی هم نظرند شریعتی ملغمه ای از کوه بود و کاه ترکیب عجیب و غریبی از ماسینیون ،گورویچ وسارتر ،مذهب و سوسیالیسم آقای سه نقطه شما پای استدلالی ندارید که بخواهم بر چوبین بودن و یا نبودنش حکمی صادر کنم تو برو خود را باش

  • .... می‌گه:

    جلب نظر؟ هر وقت پای استدلال چوبین تان می لنگد ،استناد به انگیزه هایی موهوم میکنید.شهرت کسرائی به خاطر توده ای بودنش بود؟ شریعتی از کاه کوه میساخت؟ اخوان آنقدر بی حافظه و بی تشخیص شده بود که شعر سایه و مولانا را از هم تشخیص ندهد و نیمه شب شفیعی را از خواب بیدار کند و از او راهنمائی بخواهد؟ چند مورد برایتان بشمارم .لطف کنید وقتی از مقوله ای خبر ندارید اینطور با قطعیت حکم صادر نکنید.مقاله طه حجازی و نوشته های معراجی را در مورد سایر اظهار نظرهای البته حکیمانه ایشان بخوانید تا پی به عمق فاجعه ببرید.از زمانی که طلبه گمنامی بوده تا حالا که شخصیت نامداری است نگاهی زیگزاگی به …. داشته است.

  • امراله می‌گه:

    آقای بعاتریس(تقوی)شما اظهار نظر شفیعی را درباره ی اخوان خوانده اید؟آن هم در حالات و مقامات م.امید؟شیتطنت های حقیرانه چیست که بر زبان می رانید.با تاسف بسیار باید بگویم دوست دارید جلب نظر کنید اگر شفیعی نقدی بر شریعتی نوشته و یا شفاهی بر زبان رانده که چنین است یعنی خود را به ارباب قدرت فروخته؟لابد هر کس که بر دیگری نقد میزند خود را به قدرت می فروشد نه؟آقای بعاتریس (تقوی)تو را چه سود از باغ و درخت که با یاسها به داس سخن گفته ای متاسفم

  • بئاتریس می‌گه:

    دوست عزیز.اینجا جای اینگونه مشاجرات نیست.دیدن و شناختن شیطنت آدمها تیز بینی چندانی نمیخواهد.اظهار نظرهایشان در مورد زیر خاک خفتگانی چون سیاوش کسرائی و شریعتی و حتی اخوان ثالث و…….سرشار از شیطنتهای حقیرانه است.نکته هائی که گفتنشان هیچ لزومی نداشت.و توجیهی جز باج دادن به ارباب قدرت ندارد. من هم به شدت از ایشان مایوس شدم.شما بر ارادتتان باقی بمانید. بهتر آن باشد سخن کوته کنیم.که بسیاری از مطالب اصلی را نمیتوان گفت چون فقط یک کلمه در میان نیست.آن کلمه هم آزادی پس از بیان است!!

  • امراله می‌گه:

    سلام و درودی دیگر آقای تقوی شفیعی در برابر که و چه سکوت کرده اند؟!!!!!اگر سکوت کرده اند در برابر عدم افشای کدامین فاجعه پاداشی دریافت نموده اند؟!!!!!!!مگر من گفته ام فقط بر او جفا رفته که از من سوالی اینچنین میپرسید؟!!!!!در چه کتابی به گفته ی شما شیطنت کرده اند؟!!!آخرین کتاب کدکنی با چراغ و آینه است در کجای کتاب شیطنت این مرد گل کرده؟!!!!!لابد اطلاع دارید که رستاخیز کلمات او هم درآمده است؟شاید او در اینجا شیطنتی کرده و ما خبر نداریم؟!!!!! آقای تقوی رسالت روشنفکری اقتضاعات پیچیده ای ندارد که ایشان آن را به درستی انجام نداده باشد جای جای مجموعه اشعار او انجام همین رسالتی است که شما خیال میکنید و تنها خیال که او زمان ناشناسی کرده و سکوت نموده اند!!!!!! آقای تقوی لطف بفرمایید تیزبینیتان را به ما هم تزریق کنید شاید شما اطلاعاتی دارید که از عهده ی ما بیخبران خارج است با سپاسی دیگر از شما

  • تقوی می‌گه:

    دوست عزیز.جایگاه بزرگان ،سطح انتظار از آنها را تعیین میکند.هر چه جایگاه والاتر باشد انتظار بیشتر و مسئولیت سنگین تر است. در سالهای اخیر کدام شخصیت برجسته مورد غضب قرار نگرفته ؟مگر فقط بر ایشان جفا رفته؟ایشان در مقاطعی سکوت کرد که نمی بایست میکرد.پاداش سکوتش را هم دریافت کرد.که به نظرم از آنها بی اطلاعید.همین موضوع از ارادت من به ایشان به شدت کاست.قابلیتهای ایشان انکار کردنی نیست.اما رسالت روشنفکری اش را خوب به جای نیاورد.شیطنت هایش در نوشته های اخیرش هم که مقوله ای دیگر است. تیز بینانند در عالم بسی — واقفند از کار و بار هر کسی. موفق باشید .بگذزیم از این سخن وین خود طبیعی نیز بود…………………………

  • امراله می‌گه:

    آقای تقوی سلام و درود نخست بگویم من از قدسی سازی آدمها بیزارم و اگر چیزی درباره ی کسی مینگارم سعی میکنم به اندازه بخوانم و آگاهی یابم من در این نامه ضمن ستودن این استاد گرامی نکاتی را نیز بدو تذکر داده ام این سان تذکر دادن گونای مرقع دیدن و چهل تکه نگریستن است شفیعی کدکنی ضرف سالهای اخیر مورد غضب و بی مهری قرار گرفته نامه ی من نیز بدیشان در همین زمینه معنای خاص به خویش میگیرد به گفته ی آن اوستاد استناد می کنم که /ما ایستاده ایم و /بر این دل نهاده ا یم/کز رهروان قافله/چاووش جاده ایم/اما/تصویر ماست آنچه بر این شط روانه است/ما ایستاده ایم سپاس از توجه تان و ممنون از این که نوشته ی ناچیز را دلنشین دانستید

  • تقوی می‌گه:

    دوست بسیار گرامی. مثل همیشه زیبا و دلنشین بود. اما……………….رازآلود و سرشار از ناگفته ها !!.گاهی اوقات نبوغ و استعداد بزرگان ،پرده پوش عیبهای نمایان آنها میگردد.شفیعی کدکنی هم از این قاعده مستثنی نیست.بگذاریم و بگذریم که جهان جای گذشت است.

  • میرزایی می‌گه:

    آفرین آفرین این متن را بارها خوانده ام بارها واقعا خواندنی است پاینده باشی قلمت شاهکار است

  • سروش عربی می‌گه:

    این “تصنیف” به تکرار خواندنش می ارزد. رقعه ات لبریز از طلاواژه های ادب، و پاس داشته ای حرمت اوستاد را. کمیت ادب زین کرده ای و از موردراز به کدکن با سرعت شوق تاخته ای، مباد آنکه از غنیمت فتحِ وصلِ یار ما را بی نصیب بگذاری!
    سلام ما برسان بر آن یار مهربان.

  • majid norouziasll می‌گه:

    درود بر اقای نصرالهی با این کلک سحرامیزش ،حقیقتأ حظ وافر بردم با خوندن چند باره این مطلب زیبا ،همیشه مطالبتان را دنبال میکنم چه ان موقع در نشریه فراسو وحال در سایت استان ،موفق باشید.

  • امراله می‌گه:

    درود بر شما گرامیان جامعه شناسی نخبه کشی به ما آموخته است بزرگان فرهنگ ،هنر و ادبیات ،اجتماع و سیاست را پاس بداریم ،ارج بنهیم ،چه بسیار بزرگانی که جهان پلید دشمنی و حذف و نیز سراپا کر و کور قدرت تنها به حذفشان آرام می گرفت نفرین بر چنین جهانی که همچون تقدیری شوم بر فرهنگ و فرزانگی سایه افکنده و این سرو سبز سرافراز قامت افراخته را تکیده و خمیده می خواهد پس نوشتن از این نام آوران تنها رسالت هر اهل قلم و نوشتاری است پس بنویسیم تا سیاست بیاموزد که تنها راه رهایی حذف و نیستی حریف نیست بل ماندن ستودن نقد و آفرین زندگی است بی تردید از شفیعی کدکنی نوشتن تنها انجام رسالتی و یا وظیفه ایست بر دوش صاحب این قلم نه کم و نه بیش ممنون و سپاسگذار

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    بنویس که نوشتنت دلنشین است. درود بر نصرالهی همیشه خوش قلم،پاینده باشی

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    درود بر امراله نصرالهی
    مثال نی زدنت، آهنگین و زیبا رقم می زنی…
    شبیه آواز نرم رودخانه ای یا سوختن آرام شعله ای.
    بی شک استاد از دیدن اینهمه معرفت و استعداد ، دلگرم و شاد گشته…
    استاد کدکنی و استاد کزازی و شما دوست عزیز و ادیب
    همیشه تندرست و تابنده بمانید

  • محمود آرام / سردبیر می‌گه:

    شاعر سخن می گوید، جهان وسعت می گیرد.
    احترام به بزرگان، پاسداشت انسانیت است.
    آقای نصرالهی، متن زیبایت روح و روانم را تلطیف کرد.
    همیشه مانا باشی…

200x208
200x208