تاریخ درج خبر : 1392/09/13
کد خبر : ۱۴۸۸۱۵
+ تغییر اندازه نوشته -

شعر/ ماله باری کنن – غزلی بومی از حسن بهرامی

شعر/ ماله باری کنن – غزلی بومی از حسن بهرامی

مالَه بارِی کِنِن و خُم سَرِ وارِی مِیرُم
مَی کَلاچَرمَه مِنِی بالِ هَرارِی مِیرُم

باد وَم دادِه پَیُومِت که اِیَی پَه دَ بِیَو
تا بِخُه قاصِدِتابُویِه سُوارِی مِیرُم

وَ غَمِت بَشکَه نَخَوسِیدِمِه هَختَی مُردُم
تِیَلُم وازِه و انگار دِیارِی مِیرُم

طَحرَ کَوگِی کِه یَهَو ساجِمَه رِیزش بِکِنِن
وَولَتِ نَینَه کَیَل پُشتِ گِدارِی مِیرُم

خَرسَلُم تُپ ِتِپِ بارُونِ بهارِن بِی خُت
خُم خِه دُونُم زِرِ بارُونِ بهارِی مِیرُم

شَو وُ رُو بَی دِلِ خُم دَهسَ پِچارَی بُویُم
عاقبت بَی غمِ دل دَهسَ پِچارِی مِیرُم

جِلدَل ِشکَهسِنه وُ رُنجِکَلَه وِردانِه
مَی بَلِیطِی که بِپِیسِه دَمِ دارِی مِیرُم

مِ هَنِی عاشقِ خارُوزَه وُ اَوهَندُولُم
دِیرَ سَی تَحلَه وُ شابَهرِم و لارِی مِیرُم

چِه وَری مُومَه کِه وَیسامِه مِنِی خاکِ غریب؟
بَه خدا! بِی بَن و کُهزِیر و کِنارِی مِیرُم

مَح تَقِی اَر نَوَرِیسِه وَسَطَه چرب کنه
هَمَه گُل اَر نَنِه تَمدارَه وَدارِی¬مِیرُم

کِرِمِنجَ ر نَگِرِه رُهکَه وُ بُوسارِینَه
آسَمُونَ ر نَکِنِه اَور و کُوارِی مِیرُم

اَر وَ تِشنَی نَتَرُم پُوز بِنُم مِن مَشکُول
اَر نَبُو دَورِ قَدُم شال و قَطارِی مِیرُم

تَشَه بُر نِی کِنِه، دُو نِی زَنِه نازول وَتَه
جگرُم گُل زَه وُ سِی مَشک و مَلارِی مِیرُم

مِینِه بُوسُومَ چِه طَو بَو نَدَرَومَه؟ نِی سِیش
حَسَنُو! جونِ بَچَه ت! بَونَه دَرارِی مِیرُم

شهر مَی بَند گِرِه خَه و گرفتارُم کِه
سِی صِیَی زَنگل و سِی بُو گلِ نارِی مِیرُم

اُوسِ بَی بُنگِ غِرُوسَل دِ سِه باغَی گَشتُم
اِیسُ اُفتامِه و روزی دِ سِه بارِی مِیرُم

دَیم وَم گُهتِه زِرِ دار وَگِیر اُومَدِه یَی
دَی! وَ خَو دِیدِمِه آخِر زِرِ دارِی مِیرُم

صُحبِ زِی دِید و پَسِین دِید و خََراکُم دِیدِه
اَگَرَی درد نَمُردُم وَ سِگارِی مِیرُم
مُردَنُم مُردَنِ دِل خواسِمِه، میراثِمِه … ها!
تِیَمَی بَندِم و تا صحب، هِمارِی مِیرُم

خِه دَ سِی کُشتَنِ مُو یَی قَذَ لشکر نِی خواس
خِتَه زحمت مَدِه خُم بَی یَه هِشارِی مِیرُم.

***

برگردان فارسی:

مال را بار می­کنند و خودم در یورد می­میرم

مانند کلاغ در این حاشیه­ی خشک رودخانه­ می­میرم

باد به من داده پیامت را که می­آیی پس دیگر بیا

تا بخواهد قاصدت سوار شود می­میرم

از غمت بس­که نخوابیده­ام هر وقت مُردم

چشم­هایم باز است و انگار بیدار می­میرم

مانند کبکی که یکهو ساچمه­باران شود

آن­طرف نیزار پشت گُدار می­میرم

اشک­هایم قطره­قطره­ی باران بهارند بی تو

خودم می­دانم زیر باران بهار می­میرم

شب و روز با دل خودم گلاویز می­شوم

عاقبت با غم دل، گلاویز می­میرم

جِلدها(چوب بلندی که با آن دانه­های بلوط را از شاخه پایین می­ریزند) شکسته­اند و رُنجُک­­ها(ابزاری که با آن پوست بلوط­ را می­کَنند) را دور  انداخته­اند

من هنوز عاشق خارُوزَه(نوعی گیاه) و اُوهَندُولُم(نوعی گیاه)

دور از سَی­تَحلَه(سیدجمال­الدین، دهی در بویراحمد گرمسیر) و شا­بَهرُم(شاه­بهرام، دهی در باشت و باوی) و لار(دهی در باشت و باوی) می­میرم

چه بر سرم آمده که مانده­ام در این شهر غریب؟

به خدا! بدون بَن(نوعی درخت، بَنِه) و کُهزِیر(نوعی درخت، انجیر کوهی) و کِنار(سِدر) می­میرم

محمدتقی(اسم مردانه) اگر بلند نشود بِرنوی وسط را روغن بزند

هَمَه­گُل(اسم زنانه) اگر قالیچه را به دار ننهد می­میرم 

مِه اگر رُهکَه(نام مکان) و بُوسارِی(اسم خاص) را نگیرد

آسمان اگر پر از ابر و غبار نشود می­میرم

اگر از تشنگی نتوانم دهانم را بگذارم در دهان مَشکُول(مَشک کوچک)

اگر دور کمرم شال و قطار نباشد می­میرم

آتش را بَر نمی­کند دوغ نمی­زند نازُول(اسم زنانه)

جگرم تاول زد و برای مَشک و ملار می­میرم

مینی­بوس آمد چه­طور پدر درنیامد؟ نیستش

حَسَنُو!(اسم مردانه) جان بچه­ات پدر را بیرون بیاور، می­میرم

شهر مانند بند گره خورد و گرفتارم کرد

برای صدای زنگوله و برای بوی گُل انار می­میرم

قبلاً با بانگ خروس دو سه باغ را می­گشتم

حالا افتاده­ام و روزی دو سه بار می­میرم

مادرم بِهِم گفته زیر درخت بلوط به دنیا آمده­ای

مادر! خواب دیده­ام آخر زیر درخت بلوط می­میرم

صبح زود دود و غروب دود و خوراکم دود است

اگر با این درد نمردم با سیگار می­میرم

مردنم مردن اختیاری­ام است، میراثم است … آری!

چشم­هایم را می­بندم و تا صبح، آرام می­میرم

دیگر برای کشتن من این­قدر لشکر نمی­خواست

خودت را زحمت نده من با یک اشاره می­میرم.

 

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • Majid می‌گه:

    واقعا زیبا بود خیلی دنبال این شعر میگشتم .خدا خفظت کنه

  • حسن علی می‌گه:

    جان مادرت ترجمه فارسی از گویش لری لری تر نیست

  • yousefi می‌گه:

    سلام
    لطفا صوتی این شعر لری رو تا روز دوشنبه این هفته واسم ایمیل کنید. خیلی لازم دارم …
    مرسی

  • dolfinemordeh@gmail.com می‌گه:

    با سپاس از درک هنری هم روستایی عزیزم ش. علی زاده و با آرزوی سربلندی براشون.

  • ف- ح از گچساران می‌گه:

    با سپاس از درک هنری هم روستانی ارزشمندم ش. علی زاده و با آرزوی سلامتی و سربلندی براشون.

  • ش . علیزاده می‌گه:

    من هم روستایی آقای بهرامی هستم و به ایشون افتخار میکنم . بنده در ادبیات و شعر و… نه علمی دارم و نه سلیقه ای . اما اشعار حسن بهرامی به من آموخته که شاعر به تناسب حال و احوال درونی اش شعر می سراید و خواننده با توجه به وضع حالات درونی خود ، از آن شعر لذت میبرد . از نظر من در شعر فوق حسن بهرامی تاریخ زندگی یک هم روستایی را که میتواند زندگی همه ی اهالی روستا باشد در قالب شعری سوزناک بیان داشته لذا در اینجاست که ممکن است برای بعضی لذت بخش و برای بعضی ناخوشایند و به تعبیری بهتر غیرقابل درک باشد . برای درک بهتر این شعر باید مال بارکنون ، وار (ورد خالی) ، کلا چرمه (کلاغ سیاه ) ، زندگی در هرار (ساحل رودخانه )، کوگ ساچمه خرده ، عطر و طراوت نیزار (نینه کیل ) و دهها واژه دیگر که جز زندگی مردم روستا بوده را درک و احساس کنی تا میزان احساسی بودن این قطعه و سوزناک بودن آن را درک نمایی . قطعا نسل امروزی که با نوع زندگی نسل گذشته فاصله ها دارد قادر به درک مفاهیم و پیام این شعر نیست . اما یکی از وظایف اهل ادب و شعر این است که ضمن سرودن شعر برای امروزیها ، گذشته را نیز در قالب مورد علاقه خود بیان و حفظ نمایند . که در اینجا حسن بهرامی این رسالت خود را به نیکی انجام داده است و من به نوبه خود از ایشان تشکر و برایشان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

  • حسن بهرامی می‌گه:

    با سلام خدمت آقای رسایی نسب. اتّفاقاً به موضوع بسیار مهمی اشاره کرده اید. باید گفت در کهگیلویه و بویراحمد هر شاعری برای خود رسم ­الخطی شخصی دارد و به همین دلیل خواندن شعرها کاری بس مشکل و حتی ناممکن است. این جانب نیز از این موضوع جدا نیستم و به نظرم آمده که بهترین شیوه ی رسم الخط لُری “نوشتن به شیوه ی ملفوظ” است. یعنی شیوه ای که لُرها حرف می زنند. هماهنگ­ کردن شعرها طبق یک رسم­ الخط واحد کاری بسیار دشوار و طاقت­ فرساست. تنها راز مانایی زبان­ ها و گویش­ ها ثبت آفرینش­ های فرهنگی، هنری و علمی مختص به آن­ هاست و تنها ابزار ثبت این آفرینش­ ها وجود رسم­ الخطی علمی و دقیق است. همین­ جا از اساتید دانشگاه و پژوهشگران فرهنگ و ادبیات فولکلور می­ خواهم که تا دیر نشده، برای مرتفع­ شدن این معظل آزاردهنده، همت بگمارند و چاره ­­ای بیندیشند.

  • حسن بهرامی می‌گه:

    با سپاس از همه ی عزیزانی که شعرهایم را می خوانند. با توجّه به این که فرهنگ و زبان(گویش) لُری حدود سه دهه است که دچار ایستایی و نازایایی شده است، شاعر بومی سرا چاره ای جز چنگ انداختن به موضوعات و فضاهای نوستالژیک ندارد و اگر غیز از این بنویسد، شعرش گردته برداری از فرهنگ فارسی و زبان معیار است و تنها کاری که کرده است انداختن خود در چنبره ی محدویّت زبان(گویش) لُری است و این یعنی آسیب زدن به زبان(گویش) لُری و کپی کم رنگ از شعر رایج فارسی آن هم از نوع کهنه اش. گفتنی ها در این خصوص بسیار است و زندگی دشوار است و شاعر شعرش را می گوید و او را با نقد چه کار است؟ و دلِ ما هم دیدن دوستانی چون طاهر و ولوی و رسایی نسب را چشم انتظار است. با عذرخواهی از مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری و گلستان سعدی به خاطر این نثر مثلاً مسجّعِ زورکیِ آبکی.

  • طاهر می‌گه:

    اشعار روان لری بهرامی‌که سرشار از کلمات و اصطلاحات سنتی و از یاد رفته است( برای نسل نو) دلنشینند بی آن که چنگی به دل بزنند و یا اشاره و حرکتی درآنها باشد. به شخصه باور دارم شعری که تکرار گذشته در هر موقعیتی باشد قابل ارتباط برقرار کردن نیست و حتا توان یاداوری گذشته را هم ندارد.البته شاید حسن بهرامی منظوری جز لذت بخشیدن به خواننده وحض بردن شخصی نداشته باشد که در این صورت نوشته من بی ربط است. این مطلب را نوشتم که چیزی گفته باشم و اینکه دلم هم برای حسن بهرامی تنگ شده است

  • ولوي می‌گه:

    من یک وقتی، در مطلبی اشاره کردم که شعرهای فارسی آقای بهرامی پر است از نمادها های فرهنگ بومی . در اینجا ضمن تاکید بر گفته قبلی اضافه می کنم که غزل های لری ایشان مطلقاً بی نظیر است. و عدم اشاره به این مطلب در اظهار نظر قبلی به دلیل بی اطلاعی اینجانب و نداشتن ارتباط با دوستان هم زبان و هم استانی بوده است.

  • رسايي نسب می‌گه:

    سپاس از تلاش برای حفظ زبان و واژگان سنتی و نگاه به گذشته در آستانه فراموشی!
    اما انتقاد:
    جدا از برخی اشکالات نوشتاری که بعضا خواندن شعر را کمی مشکل می کرد به عنوان یک خواننده -نه کارشناس – برداشتم این بود که شعر از میانه به سمت پایان افت محسوس حسی و ادبی دارد.
    ابتدای شعر بسیار زیبا و اثر گذار و لطیف است اما پس از آن هم به جهت استفاده از کلمات نامتجانس با شعر هم به لحاظ محتوا از بخش آغازین آن فاصله می گیرد.
    منتظر کارهای زیبای شما هستم!

200x208
200x208