تاریخ درج خبر : 1392/09/22
کد خبر : ۱۵۶۲۷۶
+ تغییر اندازه نوشته -

هِى گالَم واپَس!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

١.
مى گویند و درست هم مى گویند که گذشته چراغِ راهِ آینده است. البته گذشته به خودىِ خود وجود ندارد اما یاد و خاطره اى که از آن در ذهنِ آدمیان به جا مى مانَد تنها به یک درد مى خورد؛
– درس گرفتن و کسبِ تجربه براى ساختنِ امروز و فردا.
بدیهى ست که این سخن به معناى رفع مسئولیت از افرادِ اثرگذار ( چه حقیقى و چه حقوقى ) در این گذشته نیست. نیکوکاران سزاوار تکریم و سپاس اند و گناهکاران شایسته ى نکوهش و توبیخ.
در این میان اصلِ ” ببخش اما فراموش نکن ” نیز جاى خود دارد و وقتى که پیشرفت و توسعه ى جامعه جز با عبور از دروازه اى به نامِ این اصل شدنى نباشد، از این بهتر چه ایده اى مى توان داشت و جز تمکین به آن چاره چه مى توان کرد؟
اینها همه گفتم تا برسم به بخشى از آن گذشته اى که مى توان به یادش آورد و از آن ولو به قدر نکته اى آموخت.
٢.
شهریور بیست بود. سالِ شاه گردش. متفقین مامِ میهن را اشغال کرده و رضاشاه ( آنگونه که تاریخ روایت مى کند به پیشنهاد جمعى از روشنفکرانِ وطن پرست و براى پیشگیرى از فروپاشى و تجزیه ى میهن ) جاى خود را به پسرش محمدرضا پهلوى داده بود.
در مناطقِ عشایرى و از جمله کهگیلویه بویراحمد که تا پیش از این به دنبال سیاستهاى نوسازىِ پهلوى شاهد اسکانِ عشایر و تخته قاپو، سربازگیرى ملقب به اجبارى، زمینه سازى براى لغوِ نظام ارباب رعیتى، زندان و تبعید شدن خوانین از یک سو و بروز پدیده ىِ نوظهورِ ژاندارم به جاى مناسباتِ سنتىِ خان – کدخدا – رعیت از سوى دیگر بودند؛ بخشى از مردم به دلایلى چند از این پدیده ى تازه نه تنها دلِ خوشى نداشتند که آن را به شدت دشمن مى دانستند.
در این مناطق، امنیتى ایجاد شده بود هرچند به ضربِ زور و نظمى برقرار شده بود هرچند ناپایدار. در آن اوضاع و احوال هر جا که ستمگرى و افسارگسیختگىِ ژاندارم ها از حدِ تحمل خارج مى شد، یادِ گذشته و آرزوى بازگشت به دورانِ پیشین همه جا را فرا مى گرفت. در چنان شرایطى شالوده ىِ همه چیز به هیمنه ى قدرتِ متمرکز برمى گشت و تنها کافى بود این هیمنه و زور تَرَکى بردارد تا فرصتى ایجاد شود و همه چیز فروپاشد. مجموعه اتفاقاتِ منجر به شهریورِ بیست همان فرصتى را به وجود آورد که بسیارى از ایلات و عشایر چشم به راهش بودند. با فروکش و سستىِ حکومت مرکزى، خوانینِِ در تبعید قرار را وانهاده، فرار را برگزیده و رهسپار ایلات و عشایر شدند.
مى گویند یک چنین زمانه اى در یکى از مناطقِ کهگیلویه، مردى بود به ستوه آمده از ژاندارم ها و ستم پیشگىِ آنها. در یک کلام؛ برایش دیگر نه برّه اى به آغُل مانده بود و نه مرغى در مرغدان. همه را ژاندارم ها به سیخ کشیده، بریان و کباب کرده، خورده بودند. براى همچو کسى با چنان احوالى، دوره ى رضا شاه از یکسو امنیت را برایش به ارمغان آورده اما از سویى دیگر طمع ورزىِ ژاندارم هاى قَدَر قُلدر دمار از روزگارش درآورده بود. به تعبیرى دیگر
” از یک چشمَش اشکِ شوق سرازیر بود و از دیگر چشم، خونِ حسرت و غم. ”
نیک پیداست چنین آدمى با چنان شرایطى در آن روز و روزگار که نه خود مى توانست بى آنکه جان را وانهد، کارى بکند و به جایى برسد و نه از کسى براى او کارى ساخته بود، تنها یک امید داشت؛
“فروکشِ قدرتِ ژاندارم ها و بازگشت به دورانِ پیشین”
اینک با پیشآمدِ شهریورِ بیست و ضعفِ حکومتِ مرکزى، خوانینِ در تبعید به زادگاه و ایل و تبارِ خویش برمى گشتند. این خبر به گوشِ مردِ قصه ى ما هم رسیده بود و براى او چه خبرى از این خوشتر و بهتر. پس هر صبح و پسین از سرِ شوق بر بالاى تپه ىِ مجاورِ خانه و کاشانه مى شتافت و بر آن بلندى با تمام وجود و از تهِ دل مردم را در همسایگىِ نزدیک و دور مخاطب قرار داده، نعره وار و هیاهو کنان ( به گویشِ لرى؛ گالَه زنان ) فریاد مى زد؛
– خان اومَه! خان اومَه! ( خان آمد! خان آمد! )
با این امید که ژاندارم ها مى روند، خان ها مى آیند و با خودشان تدبیر را به مُلک مى آورند و باز از نو آغل ها از بره پُر مى شوند و پستانِ بز و میش ها از شیر سرریز. مرغ ها تخم مى گذارند، تخم ها جوجه مى شوند، جوجه ها مرغ و باز از نو چرخِ زندگى به گردش مى افتد و آرزوها یکى از پىِ دیگرى برآورده مى شوند.
بارى با یک چنین امید به چنان تدبیرى بود که روزهاى پیاپى مرد به سوى تپه مى شتافت و فارغ از پندِ پیرانِ دنیادیده و مردمانِ کاردیده که او را از این همه امیدِ بى پشتوانه و شتابِ بى حساب بر حذَر مى داشتند، با ذوقى هر چه تمام تر بانگ برمى داشت و گالَه برمى کشید که
– خان اومَه! خان اومَه!

چندى گذشت. خان ها آمدند. تخته قاپو سست شد. شهرهاى تازه بنیاد از سکنه خالى شده و ویران شدند. بسیارى از مردم بار و بندیل بر استران بسته، قیدِ یکجانشینى را زدند و کوچروى پیشه کردند. باز آن مناسباتِ کهنِ خان – رعیتى برقرار شد. مردِ ژاندارم زده ىِ قصه ىِ ما نیز خانه رها کرد و با طایفه ىِ خویش به کوچروان پیوست.
مدتى گذشت و گذشت و اتفاقِ تازه اى از آنگونه که امیدش مى رفت نیُفتاد. البته برّه ها بیشتر شدند امّا نه آنچنان که انتظار مى رفت و مرغ ها کم و بیش تخم هایى گذاشتند و از این میان جوجه هایى برآمدند اما نه چندان که مى بایست. مردِ حکایتِ ما باز هم باید صبر مى کرد و شکیبایى به خرج مى داد. پس با سختى ها ساخت و صبر پیشه کرد. دردها را نادیده گرفت و به امیدِ درمان شکیبایى ورزید.
امّا دیرى نگذشت که ورق برگشت و شد آنچه نمى بایست و انتظارش نمى رفت. خلاصه تقّى به توقى خورد و خانِ از تبعید برگشته و عنانِ اداره ىِ امور به دست گرفته، با یک اشاره به زیردستانِ آماده به خدمت فرمان داد تا خانمانِ مرد و ایل و تبارش را غارت کنند. به چشم برهم زدنى و در مقابلِ چشمانِ مرد، بى آنکه ناله و فریادهایش در دلِ چون سنگِ غارتگران اثر کند، هست و نیستَش به غارت رفت و دستبُرد شد. این بار نه تنها برّه و مرغ ها که بز و میش ها، اسب و استران، جُل و جاجیم ها، تفنگ و فشنگ و هر چه که حتا به پشیزى مى ارزید را به ضربِ زور بردند. براى همچو مردى با چنان ذوق و امیدى، دردى بدتر از این؟!
آه از آن همه امیدى که داشت و به دیگران داده بود.
آه از آن دلى که به تدبیرِ اینان خوش کرده و سپرده بود.
آه از آن همه شوق و شادى و شورى که از خود بروز داده بود.
آه از آن همه گالَه و فریادى که به شوقِ بازآمدنِ اینان از حنجره برآورده بود.
مرد که در بنیچه ىِ اینک غارت شده و بر باد رفته ى خود سر به زیر و خاموش نشسته، افسرده و نومید سخنانى نفرین گونه از این دست را با خود و زیرِ لب نجوا مى کرد، برخاست و راهىِ همان تپه ىِ مجاور شد. به سختى از تپه بالا رفت تا به بلندایَش رسید. آنجا لَختى درنگ کرد تا نفَسى تازه کند. سپس هرآنچه که نا و توان در خود داشت به حنجره برد، با همه ىِ وجود آنگونه که حتى مردمانى در دوردست ها بشنوند، نعره اى زد و فریاد برکشید؛
– هِى گالَم واپس!
– هى گالم واپس!
– هى گالم واپس!
(یعنى که هر آنچه پیش از این با فریاد و نعره وار گفته و اعلام کرده ام را پس مى گیرم و از گفتنش پشیمانم.)
……………………………………………………..
* روایتِ شفاهىِ این حکایت را از آقاى عطا طاهرى شنیدم که همین جا و به این بهانه از ایشان یاد مى کنم و بر او درود مى فرستم.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • حمید رضا صفایی می‌گه:

    “وما همچنان /دوره میکنیم شب وروز را/هنوز را….”
    سپاس از مهدی عزیز که مفهوم “کار روشنفکری” را برای نسل ما معنا کرده ومیکند.پاینده باشی

  • مهدی غفاری می‌گه:

    درود بر همه ی دوستان.

  • امراله می‌گه:

    دکتر جان
    به ملا ملی بگو که من نان از عمل خویش خورم و منت حاتم طایی نبرم من پزشکم نه هر پزشکی که ملا ملی آنها را سیر و بی درد می داند من می نویسم پس هستم نه برای خودم که برای جامعه ام برای ملا ملی ها هر چند تصور کنند که چون پزشکم پس سیرم و بی درد من انسانم پس با لبانم برای همه ی لبها سخن میگویم هر چند لبانی محکومم بدارند به بیدردی من نه برجی ساخته ام نه رانتی خورده ام و نه پشتم را به خدمت دوتا کرده ام من تارخ گرسنگی را جارزده ام من در قلمرو تاریخ شکم بارگان نمی گنجم.من درد مشترکم

  • تقوی می‌گه:

    با سلام.مانند سایر نوشته هایتان زیبا ،جالب و آموزنده بود.

  • ye dost می‌گه:

    سلام ذدکتر عزیز و دوست داشتنی،همیشه نوشته هایت دلچسب بوده و هست،اما به این جمله اعتقاد داشته باش.

    “”همیشه نوشته بالا بلند هر چه هم دلچسب باشد از ارزش نوشته میکاهد.”” متشکر

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    درود. قصه ای برای همه ی فصول. فارغ از محتوا فرم هم خیلی جذابه

  • حسین روحانی می‌گه:

    درود دکتر.نه خانی اومه نه خانی ره…………………………… بعضی وقتها این روح بی قرار واین دل نا ارام پراشوب .بوسه باران صدایست در همین نزدیکی نزدیکتراز خودم به خودم شاهنامه وبغضهای خسته در گلو وقتی فرزندانم رامامور خوانش شاهنامه برگورم میکنم……..سپاس

  • سیادت نسب می‌گه:

    ضمن سلام خدمت دکتر غفاری. مطلبی زیبا با ادبیاتی دلنشین بود که البته هر کس میتواند آنر تفسیر کند. توضیحات دکتر در پی نوشت هم خود میتواند در حد یک مقاله باشد. احسنت و موفق و پیروز باشید

  • سید مصطفی عبدالهی می‌گه:

    جالب بود.هی گالم واپس به خوا هی گالم واپس

  • مهدی غفاری می‌گه:

    جنابِ ملا ملی!
    با سلام.
    داستانواره یِ تاریخیِ ” هی گالم واپس ” بیش از آنکه نوشته ای سیاسی باشد با تاریخ مصرفی مشخص که به رویدادهای سیاسیِ اخیر در مامِ میهن اشاره کند، سخنی ست در وادیِ ادب که ضمنِ طرحِ یک واقعیتِ تاریخی پا را از آن فراتر می نهد و با نگاهی کلی تر و کلان به انسان و نقدِ برخی ویژگی های او می پردازد. از جمله ی این ویژگی ها که در این نوشته نقد شده اند می توان به این موارد اشاره کرد؛
    امیدِ بی پشتوانه
    شتابزدگی های بی حساب و کتاب
    فقدانِ حافظه ی تاریخی
    شلختگیِ فکری
    زندگیِ واکنشیِ ناشی از احساس به جای کنشِ برآمده از خرد و برنامه ریزی
    به هم ریختگیِ مرزِ میانِ آرزو و واقعیت
    خوش بینی و بد بینی به جای واقع بینی
    منجی نگری و قهرمان خواهیِ منفعلانه
    افراط و تفریط در خواسته ها و تصمیم گیری ها
    کیشِ شخصیت، بت سازی و بت پرستی
    نبودِ اعتدال و کمبودِ عقلانیت در انتخابِ راهِ زندگی
    نقد ناپذیری و نادیده گرفتنِ ایده های دیگر
    گذشته گرایی و آینده هراسی

    البته من حق شما را برای برداشتِ ویژه ای که از این نوشته دارید محفوظ می دانم و به احترامِ تان یکی دو نکته را درباره ی ادعاهایی که مطرح کرده اید، خدمت شما و خوانندگان محترم ارائه می کنم؛
    الف؛ نوشته اید ( گاله ات بد موقع بود ).
    برای کسی که اول؛ به آزادی بیان و پس از بیان باور دارد. دوم؛ خود را نه در برابرِ اشخاص و ایده ها که برابرِ حقیقت مسٶل می داند و سوم؛ به موضوعات فراتر از چهارچوب های مُدِ روز و سیاسی کاری های روزمره می اندیشد، این دستورالعمل چندان کارساز و پذیرفتنی نیست.
    ب؛ نوشته اید ( نه احمدی نژاد ژاندارم بود و نه روحانی خان. بگذار روحانی اوضاع را خراب کند بعد گاله ات را پس بگیر ).
    آقای احمدی نژاد به جز آن کاپشنِ مشهور اغلب کت و شلوار می پوشید و به ظاهر ژاندارم نبود اما ژاندارمی های بسیار کرد. در این باره و در این مدت بسیاری مردم از این ” ژاندارمی ها و سرهنگی ها ” گفته و نوشته اند که گفتن شان دوباره کاری و اتلاف وقت است. البته آقای روحانی خان نیست و آخوند است. تحصیلکرده ی دانشگاه در رشته ی حقوق هم هست. با شعار ” امید و تدبیر ” و به مددِ ” نهِ ” اغلب مردم به وضعِ موجود اینک رییس جمهوریِ ایران است. امیدوارم که بتواند با همان اعتدالی که پرچمش را برافراشته به بخشی از این نابسامانی های موجود سامان بخشد و در سایه ی همراهی و مشارکتِ مردم گامی بزرگ به سمتِ رفاه و راحت و رامشِ ایرانیان بردارد.
    به باورِ من ( آسیب شناسیِ ایرانِ امروز برای یافتنِ دلایلِ توسعه نیافتگیِ کشور آن گونه که در خور اوست ) چیزی بیشتر از یک شخص، یک یا دو دوره دولت ، یک نظام سیاسی و حتی زمانی فراتر از چند دهه یا قرن را فرا می گیرد و شامل می شود. تاریخ و فرهنگ را باید نقادانه بررسید و سیاست را از دیرباز تاکنون تحلیل و کالبدشکافی کرد و اقتصاد را زیر ذره بین گذاشت و کنکاش نمود و … ( اگر لازم شد در نوشته ای مستقل به آن خواهم پرداخت ).
    اگر من پیش از این در دفاع از ضرورتِ اصلاحات و تحول سخنی گفته و نوشته ام و پس از این هم چنین کنم، ناشی از چنین نگرشی ست و نه آنکه در بندِ اشخاص باشم و گرفتارِ کیشِ شخصیت و از این قبیل. در ضمن من هرگز از ” امید و تدبیر و اعتدال ” نومید نخواهم شد. به این آقایانِ مدعیِ آن نیز حسابگرانه و پیگیر امیدوارم. باشد که این نوشته آنچنان که شما تفسیرش کرده اید هرگز در موردِ ایشان ( و در صدرشان جنابِ روحانی ) کاربردی نیابد و نداشته باشد.
    پ؛ نوشته اید ( شما که هم در آن دوران و هم در این دوران بهتان بد نگذشت. ما محرومین را به خودمان وابگذار. برادر عزیز شکم سیری و بی دردی هم درد بدی است. )
    نگاه کردن از دریچه یِ ” ماده ” به امور و نادیده گرفتنِ ” معنا ” می تواند منجر به داوری هایی از این دست شوند. این را از تجربه ی تلخِ فقر و نداری و سختیِ زندگی در نزدیک به سه دهه از زندگیِ خود و بسیاری از دوستان، هم ولایتی ها و همشاگردی هایم می گویم که در موردِ شخصِ من اگر نبود مهرِ جبران ناپذیرِ آموزگارانم، فداکاریِ معجزه آسای مادرم و بزرگیِ فروتنانه یِ پدرم ( با آن همه کار و تلاش برای به دست آوردنِ نانِ حلال، آن همه سوختن برای روشن نگهداشتنِ راه و زدودنِ تاریکی و آن همه تزریقِ امید به پیکرِ کوچکِ من و دیگر کودکانشان ) معلوم نبود سر از کجاها درمی آوردم و اینک چه کسی را برای برآورده نشدنِ این نیازهای نخستین سرزنش می کردم و …
    جانِ برادر، سیری بد نیست و کاش همه سیر باشند اما من با شما موافقم که ” بی دردی ” دردِ بدی ست هرچند خود را گرفتارِ این درد نمی بینم.
    ت؛ نوشته اید ( ما به آینده ایران امید واریم. امید منبع انرژی اصلاح طلبان واقعی است. )
    من نیز اگرچه از بسیاری ایده ها و اشخاص نا امیدم اما به آینده یِ این سرزمینِ عزیز امیدوارم. این درست که دورانِ گذار، دورانِ نا امیدی های مقطعی، سرخوردگی های گاه به گاه و ریزش های غافلگیر کننده است اما چون آتشِ زیرِ خاکستر ” امید به بهبود و آبادی و آرامش ” را همیشه در درونِ خود دارد و خواهد داشت.

  • حسن غفارى می‌گه:

    واقعیتى است که براى رشد وترقى خود تخریب و انکار را برگزیده ایم ، ملا على نوشته ات نه بویى از ملایى دارد ونه مرام على بودن ، نوشته حکایتى است از گاله و پى نوشت شما خود گاله .

  • سعيدبخشوده می‌گه:

    از جناب دکتر غفارى تشکر دارم بخاطر نقل قول این مطلب از استاد طاهرى.فکر نکنم منظور دکتر دکتر شراىط فعلى باشد

  • محمدی رحمان می‌گه:

    جناب ملاملی اگر نمی دانی بدان که دکتر غفاری اصلاح طلب واقعی است اما فرصتطلب و رانتخوار نبوده و نیست ،مطمئنا گاله زن نیست وهیچ بیانی و نوشتاری بدون فکر وتدبّر از زبان وقلم ایشان تراوش نمی کند ،انشاله هیچ وقت مریض نشی ،ولی مراجعه کنندگان که از همین مردم محروم می باشند ایشان را خوب میشناسند،یک بار دیگر مطلب رابخوانید.

  • سيسختي می‌گه:

    ملاملی من هم یک إصلاح طلبم ولی باش تا صبح دولتت بدمد . فکرنکنم تو إصلاح طلب باشی جادارد از بیان این داستان بسیار زیبا از جناب دکتر تشکر نمایم

  • ملا ملی می‌گه:

    جناب آقای غفاری
    گاله ات بد موقع بود.
    بگذار روحانی اوضاع را خراب کند بعد گاله ات را پس بگیر.
    شما که هم در آن دوران و هم در این دوران بهتان بد نگذشت.
    ما محرومین را به خودمان وابگذار..
    نه احمدی نژاد ژاندارم بود و نه روحانی خان!
    برادر عزیز شکم سیری و بی دردی هم درد بدی است.
    ما به آینده ایران امید واریم. امید منبع انرژی اصلاح طلبان واقعی است . نه کسانی که به دنبال ماهی خویش می گردند.

200x208
200x208