تاریخ درج خبر : 1392/09/25
کد خبر : ۱۵۹۲۴۱
+ تغییر اندازه نوشته -

درد دل یک عشایر زاده با بزرگان ایل

سایت استان: ایمان محمدپورفتح

بزرگان عزیز آقایان کی عطا طاهری بویراحمدی ، ملا منصور کمائی و حاج محمد علی گوهرگانی و دیگر بزرگان ایلات بویراحمد و باوی!
از مهمان نوازی شما زیاد شنیده‌ام، قصد کرده‌ام چند دقیقه‌ای مهمانتان شوم. نیازی نیست که «کَی بنو» را صدا بزنید، نیازی نیست «کَهره» و «بَره» قربانی کنید، فقط «سگ مال» را چخ کنید و مزاحمان گزارش نویس و نامحرم را به «وارگَه» دلتان راه ندهید. زیاد مزاحم نمی‌شوم، مثل قدیم «کَپَر‌ها» و سیاه چادر‌ها نزدیک به هم نیستند که سر سفره شما بنشینم و درد دل کنم. جای «کَپَرهای» بلوطی و سیاه چادرهایی که حیاطی به پهنا و فراخای طبیعت سر سبز داشتند را دخمه‌ها و کلبه‌های کوچک و تنگ و تاریک گرفته‌اند، اما امیدوارم صدایم را از میان هیاهوی شهر و دیوارهای بتنی بشنوید و به نجوا‌هایم گوش دهید.
«مالَ زیر» به اتمام رسیده و ایل به «وارگَه» رسیده، از اینکه همراه ایلیاتی‌ها نیستم و در هیاهوی شهر گم شده‌ام، به حال خودم تأسف می‌خورم. شاید سوال کنید: ایل که امکانات ندارد، تو که از این همه امکانات شهری ناراضی هستی، در میان ایل و ایلیاتی به دنبال چه می‌گردی؟
اگر بگویم «نان تیری» دود زده در زیر سیاه چادرعشایری، در میان هیاهوی صدای گوسفندان و بوی «پِهن» رمه‌ها را به پلو گوشت بهترین رستوران‌های شهری همراه با سکوت و بوی بهترین عطرو مشک‌ها، ترجیح می‌دهم، شاید باور نکنید! اما می‌دانید چرا؟ عشق و علاقه وافر من به ایل و ایلیاتی نه به خاطر راحتی جسم بلکه به خاطر آرامش روح است. ایلیاتی چیزهایی دارد که در میان شهرنشینان کمیاب است! آری مهر، محبت، صداقت، صمیمیت و حس همکاری و همیاری است که ایلیاتی را از شهرنشینان متمایز می‌کند.
بزرگان عزیز!
نگرانم! از اینکه روزی از حال هم خبر داشتیم و هر شب «شونشینی» و «چالهَ گرم کِنون» داشتیم و امروز مدت‌ها بعد از مرگ همسایه متوجه موضوع می‌شویم!!!
آیا می‌دانید چرا کانون گرم تَش، طایفه، تیره، ایل و خانواده همگی سوخته و خاکستر شده‌اند و خاکسترش را هم باد برده است؟ چرا قبلا بی‌بهانه سراغ همدیگر را می‌گرفتیم اما حالا دریغ از یک تماس در طول سال!!! براستی آیا انسان‌ها عوض شده‌اند؟ شاید دیوارهای بتنی باعث شده که صدای تپش قلب همدیگر را نشنویم و نسبت به هم احساس بیگانگی کنیم اما دیوار‌ها که باعث نشده‌اند که بر علیه هم گزارش بنویسیم و جلوی پیشرفت همدیگر سنگ اندازی کنیم!!
نگرانم! از اینکه روزی همه دست به دست هم می‌دادند تا ایل به «وارگَه» برسد و امروز همان‌ها پس از مدتی شهرنشینی، نه تنها از صمیمیت و همکاری‌هایشان خبری نیست، بلکه در حد توانشان جلوی پیشرفت همدیگر و توسعه منطقه و استان سنگ اندازی می‌کنند!! از اینکه «کَکاگَری‌ها» به گزارش نویسی و توطئه چینی علیه هم بدل شده، نگرانم!!!!
براستی چرا زمانی کی مکی طاهری بویراحمدی حاضر شد جانش را از دست دهد، اما اجازه نداد مهمانش اسدخان باشت بابوئی «خان باشت باوی» را در منزلش به قتل برسانند و امروز عده‌ای چنان «باوی – بویراحمد»، «سردسیری –گرمسیری» و… را با آب و تاب بیان می‌کنند که گویی مردم دوست داشتنی این دو ایل بزرگ دشمن خونی هستند و در تقابل با همدیگر؟
چرا دیگر خبری از کی مکی‌ها نیست که برادری این دو ایل را با از خودگذشتگی نشان دهد؟ چرا همه شده‌ایم شکرالله خان‌ها و سرتیپ خان‌ها که بود خود را در نبود اسد خان باشت و بابوئی می‌دیدند؟ چرا همه مثل کی محمد علی، کی محمد شفیع، کی رستم و کی مرتضی «برادران کی مکی»، فریب خورده‌ایم و موفقیت خودمان را در برادر کشی می‌جوییم؟
براستی این چه سحر، جادو و طلسمی است که استان زرخیز اما محروم ما را در بر گرفته است، راه و چاره شکستن این طلسم چیست؟
چرا… چرا…. و هزاران چرای دیگر؟؟؟
بزرگان بویراحمد و باوی!
به قول معلم دوست داشتنی عشایر، استاد محمد بهمن بیگی: «آری از پشت کوه آمده‌ام…
چه می‌دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟
برای عشق خیانت کرد!
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می‌پرسم!
می‌گویند: از پشت کوه آمده!
ترجیح می‌دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه‌ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ‌ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!»
از این آرامش قبرستانی و کذایی بیزارم واز زندگی ماشینی شهری و هیاهوی برای هیچ خسته شده‌ام، تشنه و نشئهٔ ایل هستم و می‌خواهم به «وارگه» ایل برگردم، آیا حاضرید با من به سیاه چادر برگردید؟
راه طویل بازگشت به اصل خویشتن، پر از ِوزِوز مورَک‌ها، پشه‌های لنگ دراز مزاحم، همراه با بادهای تند، پرسوز و سرد پاییزی است اما شوق رسیدن به «وارگَه» خستگی را از تنم بیرون می‌کند.
در این راه صعب العبور به یاری شما نیازمندم، چرا که بدون یاری شما شاید یک قدم هم نتوانم به سمت «وارگَه» بردارم و احتمال سرمازدگیم در این راه سخت و سرد که هر از گاهی نجواهای ناامیدی همراه با باد سوزناک پاییزی به گوش می‌رسد، وجود دارد.
همراه شوید تا با هم به اصل خویش برگردیم، شاید طبیعت بار دیگر اجازه ندهد به سیاه چادر برگردیم، شاید سازمان محیط زیست اجازه ندهد با شاخه‌های بلوط «کَپَر» بسازیم، شاید نتوانیم «هَی هَی» راندن گله‌ها در میان علفزارهای سبز و خرم و هوای خوش و خنک سردسیر را تجربه کنیم، صدای کبک‌ها و نغمه بلبلان سرمست را شاید فقط از جعبه جادویی به نام تلویزیون ببینیم و نتوانیم از نزدیک مشاهده کنیم، آرزوی شنیدن صدای زیبای تفنگ «پوسپُر» شکارچی و کباب لذیذ کَبک را به گور ببریم اما می‌توانیم با هم صادق باشیم، ریا کار نباشیم، به هم کمک کنیم و به هم عشق بورزیم، بر علیه هم گزارش کذب ندهیم، از پیشرفت دیگران خوشحال باشیم، از اختلاف بپرهیزیم و حرف‌هایی که از سر خیر خواهی بوده را به اشتباه تعبیر به اختلاف افکنی نکنیم و صادقانه همه با هم مثل زندگی ایلیاتی‌ها کمک کنیم ایل «استان» را به وارگَه «توسعه و پیشرفت» برسانیم و این یعنی بازگشت به اصل خویشتن.
با امید به اینکه «وار» دلتان همیشه سرسبز و خرم باشد
موفق باشید و پیروز

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • خ.ب سعدی می‌گه:

    سلام. من یکی از دوستای مینا عزیزی هستم.دانشگاه فسا ادبیات 82
    سلام گرم منو برسونید به این خانم دکتر بی معرفت. خدیجه

  • جلالی.سعید می‌گه:

    محل کشته شدن کی مکی در قلعه تل بابونه بود،نه فشیان

  • ناشناس می‌گه:

    قلعه ای که کی مکی را در آن به قتل رساندند در روستای تل بابونه واقع هست و بود

  • سعيدبخشوده می‌گه:

    ایمان جان از مقاله جالب و سراسر احساس و شورت لذت بردم.اما در مورد سرورانى که مقاله را خطاب به انان نوشتى بعرضت برسانم با توجه به ارتباطى که با اقاى طاهرى دارم همیشه نسبت به زندگى در زمان قدیم که سراسر انسانیت,محبت,مردانگى,صداقت وبرادرى بود به نیکى یاد میکند .البته بازگشتن به اصل خویش خوب اما بازگشتن به ان زمان کار بسیار سختى است زیرا ساختار زندگى ها کلا تغییر کرده است واىن بیشتر به یک ارزوى دست نیافتنى شباهت دارد.متشکرم

  • بهمئی می‌گه:

    درودبرجوانانی که هنوز هم دل برای این استان واین مردم میسوزانند،به صحت وسقم جزئیات کار ندارم ونداشته باشید،کلیت بحث را که وحدت است بچسبید.همه برادریم ای برادر البته باید از توان همه توانمندان ایلات مختاف استان استفاده شود.ما مردم بهمئی بیست درصد جمعیت استان هستیم اما در استان ……ولی همئ تخریب نکنیم وبه وارگه برگردیم

  • رحمان محمدی می‌گه:

    عالی بود آقای پورفتح،انشاله همه بتوانیم در دنیایی مدرن امروز ضمن احیایی سنتهای خوب گذشته،طنابهای پوسیده قومی وقبیله ومنطقه ای را که ایجاد تفرقه وکینه می نمایدپاره نمایم،

  • مطلع می‌گه:

    سلام

    امان الله خان برادر خانم کی رستم نه پدر خانمش

  • ضامن می‌گه:

    جانا سخن از زبان ما میگویی عالی بود

  • سید می‌گه:

    هم ها -هم نه

  • م عزيزي می‌گه:

    با عرض معذرت توضیحی در باره متن بالا به شرح زیر داده می شود 1- کی مکی عزیزی می باشد نه طاهری
    2- کی محمد شفیع در کشتن کی مکی دخالتی نداشت
    3- کی مرتضی خواهرزاده و عمو زاده کی مکی بود ( برادر مادری کی هادی ایزد پناه و کی حداد پناهی ) پس چند سال همکاری با کی رستم به تقاص کی مکی او را به قلعه فشیان ( محل کشته شدن کی مکی ) کشاند و در همانجا وی را به قتل رساند . بعد از آن با نقشه امان الله خان ( پدر همسر کی رستم ) و وعده های وی بتوسط غریبعلی بابکانی کشته شد که متاقبا غریبعلی توسط امان الله خان کشته شد
    4 – کی محمد علی که از لحاظ شخصیتی در حد کی رستم نبود و فقط اجرا کننده دستور کی رستم بوده بعد از حمله به تیپ بهبهان و کشته شدن کی محمد شفیع توسط دولتیان و پشیمانی از کشتن برادر با قطع کردن انگشت خودش بر اثر عفونت زخم انگشتش فوت نمود

  • م عزيزي می‌گه:

    هم ولایتی محترم جناب آقای محمد پور
    با عرض سلام و خسته نباشید مقاله بسیار زیبا و دردمند جنابعالی را مطالعه کردم چه خوب نوشته اید در دل همه هم استانی های عزیزمان را – اینکه چرا کانون گرم تَش، طایفه، تیره، ایل و خانواده همگی سوخته و خاکستر شده‌اند و خاکسترش را هم باد برده است؟ چرا قبلا بی‌بهانه سراغ همدیگر را می‌گرفتیم اما حالا دریغ از یک تماس در طول سال!!! براستی آیا انسان‌ها عوض شده‌اند؟ و اینکه چرا همه مثل کی محمد علی و کی رستم «برادران کی مکی»، فریب خورده‌ایم و موفقیت خودمان را در برادر کشی می‌جوییم؟
    بنظر شما علت چیست . آیا این ناشی از آن نیست که اینگونه رفتارها یک فرهنگ شده است . یک فرهنگی زشتی که متاسفانه خریدار هم دارد و تولید کندگانش احساس می کنند تقاضایش بیشتر از عرضه است و لذا شتابزده و بدون درنگ وبدون تفکر تولید خود را به این بازار مکاره هدایت می کنند . که مطمئنا این مورد ناشی از خط مشی گذاری و اجرای تصمیمات ناصحیح دست اندر کاران نظام تصمیم گیری در طی سالها ی گذشته در استان است . و در حقیقت این نوع باز خورد ناشی از اجرای غلط برنامه ها در طی مدیریت آنان است . و متاسفانه آیندگان و فرزندان ما باید چوب آن را تحمل کنند انتظار شما از بزرگان قوم ( آنانی که در بالا اشاره فرموده اید ) تقریبا نا بجاست – چرا که این عزیزان خود بیشتر از شما دردمند هستند – ما به عنوان فرزندان انان چه حمایتی از آنها کرده ایم و آیا آنان می توانند اظهار نظری در بخش خط مشی گذاری و برنامه ریزی استان داشته باشند و آیا اساسا به آنها این فرصت را می دهیم . من بعید میدانم این روزها که کسی حاضر نیست بگوید دوغ من ترش است به تفکری حتی شبیه به تفکر آنان اجازه دهد ارز اندام کند – من بشخصه نگران آینده فرزندان مان که هویت خود را فراموش کرده ام می باشم و اینکه آیا آنها هم همینطور با ما رفتار می کنند

  • مینا می‌گه:

    دوست عزیز کی مکی عزیزی طاس احمدی نه طاهری !کی عطا فامیلیش رو به اسم دایش گذاشته

200x208
200x208