تاریخ درج خبر : 1392/10/02
کد خبر : ۱۶۵۸۵۱
+ تغییر اندازه نوشته -

“به کجا می روم آخر ننمایی وطنم”

سایت استان: پیمان زاده باقری*

به بهانه اولین سالگرد قطع درختان خیابان جمهوری یاسوج

زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد « تولدی دیگر »، فروغ فرخزاد سوال اینجاست، آن خیابانی که هر روز زنی زنبیل بدست از آن می گذرد، دارای چه مشخصاتی است؟ آیا مثل هر خیابان دیگرست، یا خیابانی است که روح زندگی در آن جاری ست؟ اگر چنین است چه شرایطی بر آن حاکم است که گذر هر روزه زنی زنبیل به دست درآن اتفاق می افتد؟ آیا ممکن است شرایط این خیابان به نحوی تغییر یابد که گذر هر روزه یک زن از آن دیگر اتفاق نیافتد، یا از اساس نا ممکن شود؟ و آیا در چنین شرایطی، دیگر می توان این گذرگاه را خیابان دانست؟

شاید کمی به نظر دیر بیاید اما نمی توان از کنار این ماجرا به سادگی گذشت. اوایل اسفند سال گذشته و درست یک هفته قبل از روز درخت کاری، مردم شهر یاسوج بهت زده شاهد قطع بیش از ۵۰ درخت کهنسال در خیابان جمهوری بودند. درختانی که شاید سن بعضی از آنها از سن تولد شهر یاسوج هم بیشتر بود. این درختان جانشان را از دست دادند تا مردم شهر بتوانند با سرعتی بیشتر در مرکز شهر جولان دهند. پس از تخریب تپه استانداری و قطع درختان آن، این بار نوبت خیابان جمهوری بود تا تاوان بی تدبیری مسولان شهری، شهر یاسوج را بدهند. یاد ضرب المثلی فرانسوی افتادم که می گفت “تاریخ تکرار می شود، بار اول بصورت تراژیک ولی بار دوم بصورت کمدی و خنده دار” هر چند در این قضیه هیچ مورد خنده داری وجود ندارد.

بعضی ها گفتند که طرح از تهران آمده و باید عملی میشد. سوال این است که کدام تهرانی در شهری که زندگی نکرده می تواند برایش تصمیمی بگیرد. اگر آنها می توانستند مشکل ترافیک را حل کنند که شهر خودشان پر ترافیک ترین شهر جهان نبود. ولی مهندسان ما آنقدر در فنون مهندسی غرق شده اند و آنقدر مفهوم توسعه و پیشرفت برایشان انتزاعی شده است که انسان را فراموش کرده اند، چه برسد به مناسبات شهروندی. آنچنان شیفته تعریض خیابان و کوچک کردن فلکه ها شده اند که سرنوشت انسان و تعاملات اجتماعی برایشان مفهومی ندارد.

ممکن است برخی آقایان بگویند این حرف ها چیست و انگیزه ما مهندسی بازی نبوده است. بلکه فقط می خواستیم مشکل ترافیک یاسوج را حل کنیم. هر چند این بهانه توجیه پذیر نیست ولی گیریم که انگیزه همکاران یاسوجی واقعا مسئله ترافیک بوده است. آیا راه حل فقط قطع درختان و تعریض خیابان بود؟ آیا دوستان چیزی از توسعه حمل و نقل عمومی، مدیریت تقاضا و سیستم، و در نهایت مدیریت ترافیک نشنیده بودند؟ چگونه است که هنوز فکر می کنند با رویکردی خود محورانه و آنهم از نوع شخصی اش، می توان مشکل ترافیک را حل کرد؟ در شهری که از هر پانزده نفر، فقط یک نفر صاحب خودروی شخصی است و چهارده نفر بقیه را به دست مسافر کش و تاکسی سپرده اند، در شهری که فقط ۲۰ دقیقه در روز کار مفید انجام می گیرد، آیا زمان آنقدر مهم است که می بایستی درختانی به قدمت یک شهر را نابود کرد؟ البته صرفه جویی در وقت خوب است ولی باید از زمان صرفه جویی شده برای تولید استفاده کرد و بنظر نمی رسد که این موضوع برای ما امر مهمی باشد.

البته بنده هیچ مخالفتی با بلوارکشی و تعریض خیابان ندارم و فکر کنم هیچ عاقلی هم مخالف مطلق این کار نباشد. بلکه اگر کسی خرده می گیرد بیشتر بر سر چگونگی آن است.
در تمامی مطالعات شهرسازی فصلی وجود دارد بنام “بررسی تجارب جهانی و داخلی موضوع مورد بحث” که در آن تجارب موفق شهرهای داخلی و خارجی مرتبط با آن موضوع مورد مطالعه قرار می گیرد.

حالا گیریم که دوستان گذرشان به خیابان جالان امپنگ شهر کوالالامپور مالزی نیفتاده تا ببینند آنها با همچین مشکل مشابه چگونه برخورد کرده اند و فرض می کنیم هیچ سفری هم به شهر نوشهر در شمال ایران نداشته اند تا ببینند آنها با این مشکل چه کردند. آیا نمی توانستند قبل از اقدام حداقل مطالعه ای راجع به این موضوع داشته باشند تا ببیند باقی شهرها چگونه این مشکل را حل کردند و یا در آن شکست خوردند.

آیا در قرن بیست و یک دوستان نباید اطلاعی داشته باشند که علمی بنام رفتار شناسی وجود دارد؟ آیا نباید فرق بین رفتار و فعالیت را بدانند؟ آیا نمی دانستند مردم شهر ما چگونه سوار و پیاده می شوند؟ چگونه خرید می کنند؟ بچه ها کجا و چگونه بازی می کنند؟ زن ها چگونه سوار و پیاده می شوند؟ مردان چگونه پارک می کنند و جوانان چگونه لایی می کشند؟
آیا فکر نمی کنید این خیابان جمهوری ما کاملا دچار مونتاز شده است؟ از لحاظ سرعت خودروها، تندراه یا بقول شما بزرگراه است. از لحاظ بدنه سازی اش بلوار است، ولی بدون درخت و سرسبزی و تفرج خاص بلوارها. عرض و سرعت مجاز خیابان، جاذب خودروهای زیادی است و مغازه ها جاذب جمعیت پیاده فراوان. مغازه ها، بانک ها و کاربری های مختلف دو طرف محور هم آن را تبدیل کرده است به یک خیابان تجاری. چیزی مشابه شتر گاو پلنگ. مغازه های آن طرف محور، مشتری را دعوت می کنند که سری هم به آنها بزند که البته خواهند زد. نه زیر گذری وجود دارد و نه پل هوایی که از آن استفاده شود. بنابراین سواره تندروی شما پر شده است از عابرانی که با انواع عملیات آکروباتیک عرض خیابان را طی می کنند.

آیا فکر نمی کنید که تا قبل از تعریض خیابان جمهوری، احتیاجی به چراغ راهنمایی آنهم بر سر یک فلکه (بقول شما میدان استانداری) نبود. تا قبل از تعریضو قطع درختان، عرض خیابان ایجاب می کرد که حداکثر دو خودرو همزمان به فلکه استانداری برسند اما پس از تعریض حداقل چهار خودرو می توانند همزمان به فلکه برسند و تقابل این خودروها با سایر خودروهای دیگر باعث به وجود آمدن گره ترافیکی شده که دوستان برای رهایی از آن دست به دامن چراغ راهنمایی شدند.

در هر صورت جسارتی بود که انجام گرفت. نمی خواستم در امور داخلی ادارات مربوطه دخالتی کنم.

وقتی در کلاس درس تحلیل فضای شهری دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی تهران، این پروژه از طرف این جانب مورد بررسی و ارائه قرار گرفت، به ناگاه دیدم که ناخواسته موجب خنده هم کلاسی هایم را به وجود آوردم. کلاسی که فقط من در آن شاد نبودم. و این گونه شد که تصمیم گرفتم تا دست به قلم برده چند سطری درباره آن بنویسم.
ولی در خاتمه استدعای کوچک ولی بس مهمی دارم. خواهش می کنم حالا که نصف راه را رفته اید، هر چه زودتر این پروژه را تمام کنید و شهروندان عزیز شهرمان را از بلاتکلیفی نجات دهید.

*دانشجوی دکتری شهرسازی

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208