تاریخ درج خبر : 1392/10/05
کد خبر : ۱۶۶۸۸۵
+ تغییر اندازه نوشته -

ماجرای تنگه مجاهدین سوق و سرلشکر همپایی

سایت استان: سید حاجتی ترحم پور*

(( نیمه اول آبان 57 بود ، که دانش آموزان دبیرستان سوق خبر دار شدند ، درچند روز آینده ” سرلشکرهمپایی ” ریاست ساواک منطقه جنوب و استاندارنظامی وقت استان کهگیلویه وبویراحمد قصد دیدن از منطقه ، و عبور از سوق برای بازدید از منطقه لنده را دارند. مسئولین وقت کهگیلویه به نوعی خواستار ممانعت از دیدار او از این منطقه شدند آنها می داستند که درسوق حتما با او برخورد می شود. نهایتا سرلشکرهمپایی ساعت 9 صبح از دهدشت عازم لنده می شود. دانش آموزان به رهبری شهیدامرالله تقوی ،شهیدعبدالنبی مساوات ،شهیدعلی بازحمیدی وشهیدرستم دستار و تنی چند از دانش آموزان از صبح ، حاضر به حضوردر کلاس درس نشدند و عده ای از آنها بر بلندای کوه نشستند و به محض دیدن ماشینهایی که سرلشکر راهمراهی کردند خبر دادند. دانش آموزان دبیرستانی و راهنمایی که مدارس آنها کنار هم  و در روبروی قلعه خان درجای فعلی دبیرستان دخترانه بود با جیغ و داد و شعر ” دمپایی دمپایی مرگ برهمپایی” در جلوی مسجد صاحب الزمان صف کشیدند .  لوله فلزی بزرگی که معمولا برای استفاده پل ها قرار می گرفت ، و نزدیک منزل حاج فرهادعباسی و پار ک فعلی حسین پناهی بود توسط دانش اموزان و اهالی در عرض جاده قرار گرفت. ماشینهای دولتی و ارتشی یکی پس از دیگری از راه می رسیدند و در پشت لوله قرارمی گرفتند . صف طویلی از ماشینها تشکیل شد. خودمن (نگارنده ) در آن موقع دانش آموز دوم مدرسه راهنمایی ادب بودم . در صفوف بچه ها حلب روغنی به دست داشتم . چون صدای رسایی داشتم با چوب بر قوطی می کوبیدم و شعار ” دمپایی ،دمپایی، مرگ بر همپایی ” سر می دادم . بچه ها نیز سنگ هایی را که در دست داشتند به هم می زدند و جواب می دادند. پس از مدتی با درخواست مرحوم حجه الاسلام سیدغزوان پرهیز و چند تا از ریش سفیدان، بچه ها لوله را کنار زدند و راه باز کردند. آنها درمیان ترس و وحشت ، سوق رابه مقصد لنده ترک کردند. بچه ها با زحمت به طرف مدرسه ها فراخوانده شدند . شهید امرالله تقوی و شهید عبدالنبی مساوات که از سکان داران این حرکت بودند اعلام کردند، بعد از نهار همه در گردنه ورودی لنده. بچه ها با شور وشوق فراوان به خانه ها رفتند. عده ای نیز از همان وقت درگردنه حاضرشدند. ساعت 3 بعدازظهربود که جمعیت زیادی از مردم، دانش اموزان راهمراهی کردند و در گردنه مستقر شدند. عده ای از بچه ها نیز در تپه ای که کمی جلوتر ازشهر بود و به (تل سرخو)Tallsarkhoo معروف بود ، و الان مشرف به گلزار شهداست به دیدبانی پرداختند. بچه ها عرض جاده را که درکنار قبرستان قدیمی بود و فاصله کمی در تنگه داشت را تا ارتفاع یک مترسنگ چینی کردند و برآن خار و خاشاک و لاستیک ماشین و تیر آهن گذاشتند. فریاد دیدبانها بلند شد که از روستای لیر که در 3 کیلومتری سوق بود رد شدند. نفس ها درسینه ها حبس می شد. بزرگترها بچه ها را به عقب فرا می خواندند . لرکهLoorka(فریادمحلی که درهنگام حمله به کاربرده می شود) از طرف بچه هایی که برتپه جلویی بود بلند شد و سنگهای بالای کوه به درون جاده غلتانده شد. در تنگه بچه ها نفت بر خارها و لاستیکها ریختند . شعله آتش بلندی برپا گردید .ماشینهای اولیه که جیپ های ارتشی بودند ،‌پشت آتش و دیوار سنگ چینی شده قرارگرفتند ، و نتوانستند عبور کنند. فرمانده هان ریوهای بزرگ ارتشی را وادار به فروریختن دیوار سنگی و عبور ازآن کردند. همزمان باران سنگ از دو طرف تنگه تا انتهای خیابان فعلی امام خمینی ، توسط مردم از زن و مرد، بالاخص دانش آموزان بر سرآنان باریدن گرفت. شیشه تمام ماشینها و سر و پای تمام افراد شکسته شد و آنها با خفت و خواری بدون از هیچ مقاومتی از منطقه فرار کردند.
شور و اضطراب سراسرمنطقه را فرا گرفته بود .همه دراین فکر بودند که امشب چه می شود.
فردا همه بچه ها در مدرسه حاظر شدند و از حماسه دیروزتعریف می کردند. ساعت 9 صبح بود که ماشین ژاندارمری دهدشت درجلوی مدرسه راهنمایی ادب ظاهر شد و آقایان ممتاز افرازیان ، مرتضی محمدی و شهیدجاوید و مرحوم سیدعبدمحمدعبدالله پور را که ازمعلمان مدرسه بودند به عنوان رهبرا ن جریان دیروز دستگیر و به گروهان دهدشت انتقال دادند. با این دستگیری اکثر مردم سوق و روستاهای اطراف عده ای سواره و عده ای پیاده فاصله 10 کیلومتری سوق به دهدشت را طی کردند. در جلوی گروهان دهدشت به بست نشستند کم کم مردم دهدشت نیز به جمع معترضین پیوستند و ازآنها پذیرایی می کردند. قرار براین شد که دستگیر شوندگان را شبانه به اهواز اعزام کنند. ولی مردم سوق و دهدشت و عده ای از عشایر مسلح دور تا دور گروهان دهدشت را محاصره کردند. در این بین آیت الله میراحمدتقوی و مرحوم آسیدغزوان پرهیز و شهباز خان پسر عبدالله خان رهبری مردم را به عهده داشتند و مردم را به آرامش دعوت می کردند. آنها رابط بین مردم و نیروهای دولتی بودند . این محاصره دو شبانه روز طول کشید و رهبران مردم نیز کماکان با افراد دستگیر شده ملاقات داشتند. به نیروهای نظامی اعلام کردند، مردم در بیرون نشسته اند و هر گونه عبور و مرور توسط آنها کنترل می شود . تمام جاده های منتهی به شهردهدشت توسط جوانان به رهبری فرهنگیان ازجمله مرحوم عطب الله غلامی و تفنگ چیان شهبازخان و نیروهای مردمی بسته شده است ، و هرعبور مروری توسط آنان کنترل می شود، تا این افراد را از دهدشت خارج نکنند. از یک طرف حضور یک پارچه مردم با پشتیبانی عشایر و نیروهای شهبازخان که هر لحظه می خواستند به پاسگاه حمله کنند و از سوی آیت الله تقوی و مرحوم سیدغزوان پرهیز مورد ممانعت قرارمی گرفتند که باید همه چیز بدون از خون ریزی پایان پزیرد .
و از طرفی دیگر، حمله به سرلشکر همپایی و همراهان و درخواست فوری مقامات بالا از رئیس گروهان دهدشت را بر سر دو راهی قرار داد . مقامات بالا از او خواستند که آنها را شبانه به هنگ اهواز تحویل دهند. خبری از داخل گروهان به آیت الله میراحمد تقوی رسید که نیمه های امشب بچه ها به اهواز اعزام می شوند و هرگونه رفتن آنها حکم اعدام را به دنبال دارد. مرحوم حاج غزوان پرهیز به همراه شهبازخان وارد پاسگاه شدند و به سرهنگ خدیویان فرمانده وقت گروهان اعلام کردند. ما دیگر نمی توانیم جلوی خروش عشایر را بگیریم . همزمان با ورود انها صدای کلKall زنان (که برای تشویق مردان ایل در هنگام سختیها به نشانه تشویق) و لرکهLarka مردان (فریادی که مردان درهنگام حمله سر می دهند) و شلیک تیرهای هوایی عشایربلند شد . این هیاهو موجب رعب و وحشت نظامیان شد .مرحوم حاج غزوان ، به فرمانده گروهان گفتند ، کار از دست ما خارج شد و دیگر نمی توانیم جلوی این جمعیت را بگیریم . کلیه جاده ها و نقاط استراتژیک شهر بسته شد و هر لحظه امکان حمله مردم به پادگان شما را هست ، بچه های ما 4 نفرند. هرگونه حرکتی از شما موجب نابودی شما خواهد شد بچه ها را آزاد کنید که این امر برای شما گران تمام می شود.سرهنگ که حماسه آفرینهای عشایر را در قبل دیده بود و شنیده بود، جان خود و نیروهایش را بالاتر از دستورات مافوق خود دید. او میدانست هیچ معامله ای را نمی توان با این قوم کرد. ساعتی را وقت خواست . همزمان صدای ساز و دهل و کرنا و کل زنان همراه با تیر های هوایی بلندترمی شد. اسب سواران دورتا دور گروهان را با سرعت دوره می کردند. سرهنگ با ارسال یک تلگراف به اهواز اعلام کرد ، اعزام این 4 نفر به اهواز مساوی است با مرگ خود و کلیه نیروهایش و غارت گروهان دهدشت، لذا لازم می بینم دراسرع وقت بازداشت شدگان را آزاد نماییم و نیروهایم را از حمله عشایر در امان بدارم .
ساعتی بعد بازداشت شده گان با همراهی سرهنگ از درب پادگان خارج شدند. صدای گریه و شوق همراه با شکر مردم و صدای کل زنان و تیرهای هوایی عشایرهنوز درگوشم (نگارنده )که آن موقع دانش آموز دوم راهنمایی بودم درگوشم می پیچد.
مردم آنان را بردوش خود گذاشتند و در میدان مرکزی دهدشت دور می زدند و شعارمرگ برشاه سرمی دادند . این حرکت ، آغاز انقلاب مردم دهدشت شد. تعداد زیادی از مردم دهدشت و روستاهای اطراف دهدشت مردم سوق و انقلابیون آزاد شده را تا سوق همراهی کردند و در همان تنگه ای که بر سرلشکرهمپایی یورش بردند اجتماع عظیمی برپا کردند. آیت اله تقوی پس از تشکر ازهمراهی مردم دهدشت و نیروهای شهباز خان، حملات خود را به رژیم آغاز کرد و ازمردم خواست که دراین راهپیمایی ها و اعتراض ها حضور فعال داشته باشند.  بعد از انقلاب این تنگه به تنگه مجاهدین مشهور شدند.))

* کارشناس ارشد تاریخ وتمدن اسلام 

منبع:عصرمارون 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • خوزستا می‌گه:

    باحال دستکاری شده بود برادر ترحم

  • خبیر می‌گه:

    شالیزار عزیز! موحد اون موقع یه طلبۀ معمولی بود و در قم بود، اصلاً در منطقه حضور نداشت.

  • شالیزار می‌گه:

    اقا مطلع خوش اخلاق شدی ممکن است بفرمایید درچه کتاب هایی ثبت شدند.درکامنت قبلی حیدرپورمحمدی بود .دراین کامنت حاج حیدر شد.اینطوری که من شنیدم حاج حیدر درجلوی بهداری بود .عده ای نیز می گویندموحدوحاج غزوان ازکسانی بودکه به بچه رو زدند لوله رابردارند.ضمنا ترحم دراین مقاله ازکی دفاع کرد.تاان جایی که اطلاع دادم احمدی هاتوهمین جریان شورا همه حرف پشت سرترحم زدند .فارغ از اینکه طایفه ترحم بالاترین رای راداشتندواحمدی ها قدرناشناسی کردند

  • مطلع می‌گه:

    دلدار عزیز
    متاسفانه شما از این ماجرا خبر ندارید . این ماجرا در دو کتاب ثبت شد .بعلاوه صدا و سیما هر سال به این قضیه پرداخته است ظاهرا شما وقت تماشا کردن نداشتید.
    کسی منکر ارزش مقاله ترحم نیست . ولی عزیز دلم حاج غزوان اصلا در خواست برداشتن لوله را نداشتند بل حاج حیدر قلی پور محمدی بودند.وقتی قضیه ای دروغ است چرا دفاع می کنید.

  • تشکر می‌گه:

    از آقای ترحم پور و سایر دوستان به خصوص آقای رضوی نژاد ممنونم. لذت بردم…
    البته در موضوعات تاریخی همیشه اطلاعاتی باقی میماند که در مقاله نیامده است. نویسنده باید تمام سعی خود را در کامل تر کردن اطلاعات و نیز بی طرف بودن ثبت تاریخ به کار بگیرد.
    متشکرم

  • دلدار می‌گه:

    کا مطلع .چطورتوی این 35سال برای یک بارنشد ازچنین حماسه ای وان افراد تجلیل شود یامطلعان از ان ماجرا مطلبی رابنویسند حالایکی از همشهریان ,که زحمتی راکشیدندهمه دنبالش افتادیند.اولا انهایی که دران ماجرا اقای ترحم پور از انها نام برد ویا برای مردم سوق چه تاج گلی به سرشون گذاشتند که به سر اونهایی که اسمشون نیامد نمی گذارند .سی حاجتی هم به خاطر حاج نصرت معضرت خواهی کردوگفت مقاله ناقص ارسال شد.شماچراافرادی که روز اول دستگیر شدند را نام نمی برید.تابستون گذشته اقای ترحم پوررامی دیدم که با پیرمردان نشسته بودوازسالهای گذشته سوال می کرد.تلگراف دردهدشت قدمت بالایی دارد.متن تلگراف از مرحوم اسکندرخان پورمحمدی درحمایت ازدکترمصدق قدمت بالاتری دارد .ضمنا فکرکنم منظوراقای ترحمپور رادربازکردن لوله متوجه نشدید.اقای پرهیز می خواست ماجرا بدون از سروصداتمام شود نه اینکه ازانهاحمایتی کرده باشد.راستی نفهمیدیم تل سرخو کجاست

  • مطلع می‌گه:

    برادر حاجتی:

    اول تشکر از نوشته تان.
    دوم: آنکه در خواست کرد راه را باز نمایند مرحوم حاج غروان نبود. بلکه حیدر قلی پور محمدی بود.نقش مرحوم حاج غزوان در آزاد کردن بچه ها بود. اگر شما چنین بگوییدٰ قضیه طور دیگری تفسیر می شود.
    سوم : بعد از ظهر ماجرا شروع به دستگیری کردند. ابتدا سه نفر را بازداشت کردند.مردم تجمع کردند آنها را آزاد کردند. بعد شب ریختند آن آقایان را باز داشت نمودند. برای ثبت وقایع تر تیب زمانی اصل جالبی است.اینکه آن سه نفر چه کسانی بودند خوب است تحقیق نمایید.
    چهارم : از اینکه مرحوم سید نصرت تقوی را هم خط زدید تعجب می کنم . مرحوم تقوی جز بازداشت شدگان بود.عزیز دلم.
    ژنجم: نمی دانم کوهی که می گویید کجاست. برادر محترم ک دبیرستان سوق دراعتصاب بود. اصلا کلاس نمی رفتند. مراسم استقبال از استاندار درسوق برگزار شد. جلوی بهداری کنونی و با حضور شخصیت های محلی .دانش اموزان دبیر ستانی از جلو مراسم شعار دادند و به محلی که شما فرمدید رسیدند و لوله را کار گذاشتند.
    پنجم:از صبح تا عصر لاستیک ها را در تنگه آتش زدند و راه بندان کردند.
    خلاصه این قصه را کامنت رضوی انحصاری تر کرد. لطفا در مورد موضوعی که هنوز سی سال از آن گذشته است درست لحظه نگاری نمایید.
    شما از قول چه کسانی به تلگرافها پی بردید.مگر در پاسگاه تلگراف بود.
    این اسب سوارانی که بست نشسته بودند کحا بودند. چرا نمی گویی این حقه مرحوم سید غزوان و آمیر احمد و شهباز خان بود تا ماموران را بترساند.
    این آقایان شب آزاد شدند و در تاریکی سوق به سوق آمدند و مراسم هم در سوق بود نه در دهدشت.
    خلاصه برادر محترم گزارش تان ایراد اساسی دارد.خوب است ان را اصلاح کنی.
    مجددا از شما تشکر می کنم.

    • سوق می‌گه:

      برادر عزیز که اینهمه نکته سنج هستی چطو برای مرحوم پرهیز سید و حاجی – برای آقای تقوی ، آ و برای آقای ضرغامپور ،خان اما آقای پور محمدی که از بزرگان تاریخ کهگیلویه و بویراحمد هستند با نام کوچک خطاب قرار دادی ؟

  • قربون یارانه برم می‌گه:

    کو جم کن ما گرسنی ایخویم بمیریم تو ایگوی تنگه مجاهدین

  • خارج از استان می‌گه:

    همکاری دارم که وقتی قومیت مرا فهمید همیشه با شوق و ذوق فراوانی از شهید مساوات در جنگ تعریف میکنه و میگه به تنهایی یک لشکر بود.

  • سیدحاجتی ترحم پور می‌گه:

    باسپاس وامتنان فراوان ازمسئولین محترم سایت استان کهکیلویه وبویراحمدوعصرمارون وکلیه بزگوارانی که حوصله به خرج دادند،وپوزش ازمحضرهمه عزیزان به خاطرارسال ناقص مقاله ،که اسامی چندین نفرازبزرگواران در آن واقعه،ازجمله مرحوم حاج نصرت تقوی پدر شهیدامرالله تقوی ثبت نگردید .حقیربرآن بودم که با نگارش این مطلب خاطره آن روزها رابرای همشریان زنده کنم .درنگارش سعی بر دفاع ازطایفه یاشخص خاصی نبود.بزرگوارانی که ازآنها نام برده شد،واین مطالب ، براساس دست نوشته ها ودفتر خاطرات پیشکسوتان واسنادوتعهدات موجود این اشخاص درآن روزکه درآرشیو اسناد انقلاب اسلامی موجود است ،نگارش شده است.آنچه مسلم است این رویدادباتلاش وهمت همه مردم سوق انجام شدومنوط به شخص خاص یا افرادخاصی نیست مهم این است ،که این حماسه سال 1390بانام شما مردم شریف سوق درکشور به ثبت ملی رسید

  • گل گل می‌گه:

    ملا دهدشتی ،جنابعالی که کارشناس ادبیاتی بگه چطوری بنویسن .خدانه شکر نیکنی من کهگلو هم زندانی سیاسی بی .

  • دلگیر می‌گه:

    بهلول جان ،جایی اقای ترحم پوراشاره نداشتند این اغاز حرکت انقلاب مردم سوق بود .سوق ازدوران مصدق هم درگیرباحکومت پهلوی بود.تازه سالهای 54 بودکه روحانیون سوق توسط ساواک دستگیر وتا پیروزی انقلاب زندان بودند وبدترین شکنجه ها رادیدند والان ناخن ندارند.

  • دهدشتی می‌گه:

    سلام متن شما دوغلط املایی ودستوری دارد غلط املایی کلمه حاضر است ودستوری هم نوشتنند حاضر به حضور نبودننداز این بابت که نگارنده معلم ابتدایی گفتم تا اصلاح شود.

  • ژیان می‌گه:

    خدا وکیلی اگر این اتفاق الآن می افتاد مردم را به کالیبر 50 میبستند و در جا برای رهبران حکم اعدام صادر میکردند.

  • بهلول می‌گه:

    انقلابیون سوق نیمه اول آبان 57 انقلاب را شروع کردن !!! کجای کارید گچساران یک سال قبل از شما انقلاب را یاری نمود و به اندازه شماها مدعی نیست .در آبان 57 چیزی از رژیم باقی نمانده بود .

  • ناشناس می‌گه:

    باز سوق اغاز انقلاب شد . باز شهباز خان انقلابی شد اغاز گر فیام شد .

  • اسکولاری می‌گه:

    چرا این اقایانی که اقای ترحم پور از انها نام بردند توی بعد از انقلاب هیچ استفاده ای از انها نشد اینها که این همه زحمت کسیدندلا اقل یک بار از انها تجلیل میشد .بخشداری یا شورا باید برای این روز تقویم درست کنند و مراسم خاصی بگیرند واین اقایون خاطرات ان روزها را برای نسل حالا تعریف کنند.مسئولین شهر سوق نباید بگذارند این روز به فراموشی سپرده شود.دراین تنگه نمادی بنا کنند.کار انان کمتر از کار آریوبرزن نبود

  • محمد رضوی نژاد می‌گه:

    به نام خدا
    با تشکر از اقای ترحم پور ، چند خاطره از حماسه جاودانه تنگه مجاهدین سوق دارم جهت استفاده دیگر دوستان نقل میکنم:
    * – از نقل قول دیگر دوستان همان روز شندیم که سربازانی که همراه سرهنگ همپایی بودند اسلحه ژسه بدست داشتند و شهید مساوات به یکی از انها گفت “یه تیری بزن”! و سرباز گفت فشنگ ندارم سپس شهید مساوات به طنز به او می گوید: “برد کن منش” و تکه کلام و شوخ طبعی شهید مساوات آن روزها ورد زبان بچه ها بود.
    * – خاطره دیگر مربوط به لحظه اصابت سنگها از طرفین خیابان امام خمینی به ماشین های استیشن همراه سرهنگ همپایی میباشد.
    آن روز من کلاس پنجم بودم و مادرم بسیار نگرانم بود چون اکثر مواقع بدون اطلاع ایشان با دیگر دوستان بخصوص با شهید سیف الله آبخضر در تظاهراتها شرکت می کردم و آن روز که نسبت به سایر روزها شلوغتر و خطرناکتر ، نگرانیش بیشتر بود.
    مرد و زن ، پیر و جوان همگی در حال جمع کردن سنگ در سر کوچه ها چهار راههای خیابان اصلی شهر بودند، سید غلامرضا و طهماسبی ولایتی، نعمت الله ، فضل الله و.. را دیدم در جلو ورودی کوچه خودشان سنگ جمع می کردند و کوچه روبروی نبش منزل میر عزیز الله خوش قدم و منزل(قدیم) میر موسی موسوی نژاد بود که خانمش بی بی نوشین(نوشی) هم تلی ازسنگ را یکجا برای سنگ پرانی به ماشینها جمع میکرد ، کوچه پایینتر نبش منزل مرحوم علیپور و مرحوم دانایی هم بچه های آن محله با سنگ بدست اجتماع کرده بودند و انتظار آمدن ماشینها را می کشیدند ، درجلوی منزل میر خالق تقوی هم عده ای جمع بودند.
    شهید امرالله تقوی ، شهید مساوات ، محمد حاجی پور، شهید رخ افروز ، شهید حافظ و سیف الله آبخضر ، اصغر کریمی ، مرحوم میر اکبر کریمی، شهید عبدالمحمد تقوی،مرحوم عبدالله پور، شهید سعادتی فر ، مرحوم حاج نصرت تقوی(پدر شهید امرالله تقوی)، حاج صاحب تقوی، جلیل علوی، مرحوم سلمان سیدی، حبیب مردای،حاصل تقوی، صالحی،سید رسول پرهیز(با ماشین کمپریسی خود)،واحد تقوی، شاهی سوق و… چهره ها وخاطرات آن روز هستند که هنوز برایم تداعی میشود.

    لحظه حساس داشت فرا می رسید و جنب وجوش وصف ناپذیری بین مردم موج می زد ، در همین هنگام دیدم مرحوم سید قدرت الله علویان داشت از خیابان جلوی منزل ما به سمت منزل خودشان رد می شد و یکی ازماشین های کمپریسی کمرشکن عبوری مثل اینکه می خواست به عمد ایشان را زیر بگیرد که سید غلامرضا ولایتی فورا ایشان را به سمت پیاده رو انتقال داد.
    چند لحظه بعد با اعلام دیدبانها از ارتفاعات ایدنک، لیر ، تل سگاه و تل سرخو و نزدیک شدن کاروان حامل سرهنگ همپایی، شهید امرالله تقوی و شهید مساوات دستور آتش زدن لاستیکهای ماشین انباشته شده روی دیوار سنگ چینی شده در تنگه را دادند و لحظه ای بعد دود غلیظی سرتاسر تنگه را پوشش داد و دقایقی بعد کاروان ماشینهای همراه سرهنگ همپایی پشت دیوار سنگ تنگه متوقف شدند.
    با کم شدن مقداری ازشعله های آتش و استفاده از کپسول اطفاء حریق توسط نظامیان و سپس شکافتن دیوار توسط سپر ماشینهای سنگین، دیوار ازهم پاشید و مابقی سنگها را سربازان همراه آنان موظف شدند ازجاده کنار بزنند و راه برای عبور ماشینها باز کنند.
    بعد ازبازگشایی جاده یک جیپ نظامی جلودار آنها بود که فکر کنم تنها ماشینی که سنگ نخورد یا کمتر ازدیگر ماشینها سنگ به آن اصابت کرد عبور کرد، سپس بقیه ماشینها پشت سرآن شروع به پایین آمدن ازتنگه به سمت دهدشت نمودند، سرنشینان خودروهای استیشن با چشمهای از حدقه درآمده و وحشت زده، مردم دو سمت خیابان امام خمینی را نظاره کردند، ابتدا من دیدم هنگام حرکت ماشینها مردمی که سنگ در دودست خود داشتند، سنگها را پشت سر خود قایم کردند که جلب توجه نکند! ولی همینکه ماشینهای اولی وارد کمین مردمی شدند باران سنگ از دو طرف خیابان بر انها باریدن گرفت ، سید غلامرضا ولایتی با شدت هرچه تمامتر سنگ پرتاب میکرد ، سنگهای خوش دست و گردی دستش بود و هنگامیکه در حرکت ماشینها چند لحظه ای وقفه ای ایجاد می شد فورا می رفت ازهمان سنگهای گرد و خوش دستی که پرتاب کرده بود در وسط جاده بر می داشت و برای پرتابهای بعد فورا آماده میشد.
    بعضی ازماشینها با دیدن ماشینهای جلوی خود که چگونه با رگبار سنگ ازسوی مردم دو سمت خیابان پذیرایی می شدند، خشکشان زد و مردد بودند که چکار کنند ولی چاره ای نبود و هیچ راه دیگری به غیراز تونل رگبار سنگ مردم خروشان سوق نداشتند. هنگام عبور خودروها، افراد سرنشین آنها برای در امان بودن از خشم مردم و اصابت مستقیم سنگ به سر خود ، سرشان را زیر صندلیها! می نمودند ومطمئنا همه آن صحنه های بکر و زیبای رگبار سنگ را با چشم ندیدند! ولی خیلی خوب با تنشان! آن را احساس نمودند.
    کف خیابان از شیشیه ریزه های شکسته ماشینها مفروش شد و در نور خورشید درخشش خاصی داشت.
    تجمع بعدی جنب منزل میر خداکرم و روبروی آن منزل محمد موسوی بوده و سپس شدیدترین حملات سنگ پرانی از طرف سید غلامرضا ولایتی و نبش کوچه حسینیه بود.
    مرحوم میر اکبر کریمی با شال سبز همیشگی بر کمرش و تشویق حماسی مردم و بی بی نوشین(نوشی) هم چند متر پایینتر با سنگهای که از قبل جمع کرده بود، بی وقفه سنگ پرتاب می کرد.
    گلوگاه چهارم نبش کوچه مرحوم دانایی بود که تعدادی از قبل خود را اماده پذیرایی میهمانان با سنگ نمودند و بعد از بدرقه یکی ازماشینها سرپیچ فلکه گاز فعلی توقف چند ثانیه ای داشت به گمانم طبق گفته مردم قاید لطف الله محمدی با تندی به او گوشزد کردند سریعا حرکت و ازاینجا بروید.
    البته کمتر ماشینی بود که شیشه یا جای ازبدنه آن سالم بوده باشد.
    کوچه امام زاده یوسف هم از آنها بدرقه شد و اخرین پذیرایی از سرهنگ همپایی انطور که ان روز ازبچه ها شندیم و اقای ترحم پور هم عنوان داشتند سر پیچ مسجد صاحب الزمان سوق و نزدیک منزل عبدالعلی صابری(پیا) بود، انجا مردم لوله بزرگ فلزی که احتمالا لوله گازفشار قوی بود و بعضی جاها از آنها به عنوان پل هم استفاده میشد ، توسط مردم ان محله در وسط جاده قرار داده شد، بطوریکه هیچ وسیله نقلیه ای توانایی عبور ازجاده را نداشت.
    این لوله فلزی توسط ماشینهای سنگین و وساطت ریش سفیدان باز شد و معمولا بعد ازعبور اولین ماشین رگبار سنگ بر انها باریدن می گرفت.
    مردم بعد از بدرقه کاروان ماشینهای همراه سرهنگ تا هنگام تاریک شدن هوا در خیابان اجتماع کرده بودند، ساعاتی بعد از خلوت شدن خیابان من به همراه شهید سیف الله آبخضر(مفقود الاثر) و علی تقوی مقدم، برای شعار نویسی و تهیه رنگ با هم قرار گذاشتیم. رنگ ابتکاری از دوده های لاستیک های سوخته تنگه و مخلوط کردن با آب وهم زدن آن درست کردیم، بعد با تک زدن! اسکاچ ابر دار ظرف شویی مادرم به عنوان براش رنگ جهت دیوار نویسی استفاده می کردیم، شهید سیف الله آبخضر خط خیلی خوبی داشت و شعارهای انقلابی را ایشان بر دیوارها می نوشت و حتی تا سالها بعد خطاطی شعارهایش بر دیوار های شهر وجود داشت.
    در هنگام شعار نویسی در خیابان اصلی ساعت حدود 11 شب بود دیدیم در تاریکی هوا فردی کلاه بر سر دارد به ما نزدیک می شود، خیلی ترسیدیم! و خواستیم فرار کنیم! گمان بردیم مامور ژاندارمری باشد، که با نزدیکتر شدن آن متوجه شدیم اقای (گلالی)طبیب زاده است و از کار ما تعجب کرد. بعد هم آقای حبیب مرادی ما را دید و با دوچرخه غزالش! دو طنه چند سرویس رفت و برگشت علی تقوی را به محل تنگه برد و مقداری مواد اولیه رنگ! یا همان پودر لاستیکهای سوخته را از تنگه برایمان آورد.

    پیشنهاد می گردد همانطور که آقای دکتر سید یوسف مرادی اشاره نمودند، جهت ثبت در تاریخ انقلاب نهادهای ذی ربط نظیر سازمان تبلیغات اسلامی، صدا و سیما و.. نسبت به ثبت این حماسه بزرگ مردمی اقدام و از مردم سوق، افراد همراه سرهنگ همپایی و استاندار نظامی شاه اگر در قید حیات هستند، مصاحبه وتحقیق شود. شاید گوشه ای ازعظمت آن واقعه تاریخی مردم خروشان سوق از زاویه ای دیگر جهت ثبت در تاریخ مستند و برای نسل های بعد به ودیعه نهاده گردد. این مهم می تواند به عنوان ماخذی جهت نوشتن کتاب ، تهیه سریال یا فیلم سینمایی در آینده مورد استفاده قرار گیرد.

    با تشکر
    سید محمد رضوی نژاد

  • فیصری تراب می‌گه:

    ضمن تشکراراقای ترحم پور ولی لازم به ذکر است که شهید حسین عزیزی وشهیدقدرت الله عزیزی وشهید محمدمرادعیالبارازروستای تراب باشهیدتقوی رهبری جریان رابه عهده داشتندکه جاداشت ذکر مینمودند0باعرض معذرت ولی بسیار جالب بودمرحبا

  • سید یوسف مرادی می‌گه:

    درود و سپاس به خاطر تمام زیبایی های این متن
    با خواندن تک به تک کلمات غرور و افتخار سراسر وجودم را گرفت.
    تاریخ انقلاب در استان سرافراز ما از حلقه های مفقوده ای است که کمتر کسی به آن پرداخته است.
    جناب آقای ترحم پور احترام حقیر را پذیر را باش.
    درود خدا بر شهدای سوق درود خدا بر سرزمین پر افتخار کهگیلویه و روحانیت انقلابی اش

200x208
200x208