تاریخ درج خبر : 1392/10/03
کد خبر : ۱۶۶۹۶۵
+ تغییر اندازه نوشته -

مرگ سید کریم و قصه تلخ نسل سوخته

سایت استان: روح الله درخشی*

تولد بنده مصادف شد با بزرگداشت سید اصلاحات ، سید کریم موسوی گرانمایه وعزیز . تاسفی برای این همزمانی نیست چون وقتی سید هم زنده بود من با شادی جشن تولد نسبتی نداشتم چون از ایشان فقیرتر بودم وهستم . شب یلدا شب تولد من است . من ( مراد از من در این مطلب هم نسلان من است ) متولد عصر گذار هستم و شاید که تاریخ به نسل من آلزایمر دارد و ازما یاد نخواهد کرد چون نسل گذارهمیشه پلی است برای دیروز و امروز، به سوی فرداهای این سرزمین . هشت سالی است که پچ پچ و نجوا عادت است ورعیت ارباب سکوت فراوان ، اما کنون که خان ومان پوشالی نفس اماره درسرزمین مهر ومهرورزی فروریخته است من می توانم بگویم . اگر نگویم گویند نادان است واگر بگویم به جرم دانستن طرد خواهم شد و زنجیری شاهراه های بی عبوراین بیابان خواهم شد ، اما گفتن بد انجام به باشد ازنهفتن وحقارت سرانجام . می گویند یلدا شب تولد خورشید است . سی وچهار سال ازعمر من وبه اصطلاح تولد خورشید می گذرد ومن تازه متوجه شدم که خورشید برای روشن شدن محتاج سوختن یک نسل است ومن از همان نسلم . نسل سوخته. من متولد شدم تا تولد خورشید را ببینم اما لامذهب این قطار سردرگم زندگی در تونل تاریک وطولانی شب یلدا هنوز مانده است ومن نه خورشید را دیده ام و نه جز همان سوسوی ” دانش و امید ” چراغی دیگر برای آینده خود وهم نسلانم دراین دهلیز تاریک وتنگ می بینم . دیروز دوستی برایم نوشت : ” تولدت مبارک وصد سال به این سالها ” ، اما بیچاره دوست من ! نمی دانست برمن چه می گذرد . نمی دانست که آمدم تا زندگی کنم اما زنده بودن را برایم برگزیدند. من زنده بودن را بهانه ای برای تماشا ، فقط تماشای زندگی دیگران خواستم . من بیش از آنکه زندگی کنم به زنده بودن آلوده ام . او نمی دانست که شاید وشاید من عمر بیش از این را نمی خواهم . من زندگی را دیدم ، سبز بود وتماشایی ، با بهار پچ پچ می کرد ، زرد نبود اما گاهی با پاییز به چمباتمه می نشست ، گرم بود خون در رگهای تابستان جاری می کرد ، گاه گاهی به سردی می گرایید اما با من ، یلدا و زمستان نسبتی نداشت . زندگی من تفکر من است وتفکر من اصلاحات واین است سرانجام ریشه در تفکر ” اصلاح ” گذاشتن وروییدن در دل سنگ وشکافتن دل خرافه وتحجر . من به این زنده بودن می بالم حتی اگر عمری را به نادیده شدن بگذرانم وهمچون سید کریم در دل خاک بیتوته کنم . اگرچه زندگی در این بیغوله ودر کنار بیغوله نشینان تلخ است ، خدارا ، به همین تلخی راضی ام که این عمر سی وچند ساله تلخ را ، با هزار تلخ جانی خریده ام . من (هم نسلان من ) درحسرت همه چیز ، همه چیز، مانده ایم . حسرت نا گفتنی هایی که باید گفت وگفتنی هایی که نباید گفت ، حسرت یک آسمان ، یک آواز از سرشادی ، اما دریغا که هردم میزبان یک غم ناخوانده ام وامروز ، روز تولدم (یکم دیماه ) غم هجران ابدی سید کریم از بد حادثه از راه رسید . عاقبت سید کریم سامان گرفت اما نه در کنار ودست در زنجیر دستان دوستان ، بل بر دستان دوستان وبه دنبال خانه ای در دل خاک . بسوزد این فقر وبی سامانی که گریبان هرکه را گرفت تمام راهها را براو می بندد. گویا درمان این درد خانمان سوز در دل خاک نهفته است وفقرا جز با مرگ سامان نخواهند گرفت . تا بود همان بود که رفقا از او یاد می کردند وگاهی هم او را به صفاتی غریب و بی نسبت با سید ، او را می نواختند . سید مظلوم نبود بلکه مظلوم واقع شد . از رقیب که انتظار التفات نبود ونیست اما دوستان چرا قدرندانستند وتوجه نکردند ؟ به نظر می رسد که سید بیش از همه از دوستان وهمفکران دلگیر بود . سهم سید از زندگی مادی بیش از آنکه ” نام وآوازه ” باشد تلاش برای هجی کردن واژه های ” نان و آواره ” بود . سید کریم سید بود وبزرگوار و من خلق آرمان های آن سید بزرگ وچه مخلوق بی اختیار ونا آزادی ام من . سید از نسل اول بود من از نسل دوم ، اما بدبختانه چقدر شبیه هم زندگی می کنیم . چرا ؟ چون شبیه هم می اندیشیم . آشیان آشفتگانی بی نام ونشان با تفکری خوشنام نوع بشر. از تضادها وطنزهای تلخ روزگار است قصه ما ، فکر خوب وبخت بد !! . سید کریم عصاره واکسیر دردهای ما بود. اونابغه ی دنیای مظلومیت بود. اوهم مثل من وما آواره بود. در کف دستها دعایی برای مردم داشت وبر لبهایش بخششی به اندازه لبخند خدا بود اما بردرد بی سروسامانگی من وما تلخندهای جگر سوزی میزد. شاید زندگی من هم مثل او سامان نخواهد دید جز با مرگ. باید ما را بشناسی تا دردهای ما واو را متوجه شوی . حاصل جمع تمام ادعایش در ایستادن بر اصلاحات خلاصه می شد . ادب را به غایت غنی بود وسزاوارانسانیت ، اما کسی اورا ندید تا آنگاه که برایش جشن مرده پرستی گرفتیم . او حاصل دلشوره های ناتمام نوع بشر بود . از شما چه پنهان ، سید کریم من بودم ومن سید کریم . تیپاخوردگان عصر انزجار وعجز، نسل سوخته ای که از آغاز زندگی تاکنون دود از قامت مان به هوا می رود وچه بیرحمانه گاهی حتی دوستان ما به غنیمت در این قامت سوخته می دمند تا خود را گرم کنند. من وسید کریم قافیه را باختیم و پلی شدیم برای تثبیت آرمانها . سید کریم حاصل یک تفکر بود و به همان اندازه که سید در میان سرمای نفسگیر زمستان مصنوع نفس کشید تفکرش هم نفس کشید . حیف شد! این روزها که فرصتی هر چند اندک برای نفس کشیدن از راه رسیده بود وتازه داشتیم جان می گرفتیم سید به کما رفت واز نفس باز ایستاد . سید فقیر بود وچروک پیشانی اش نشان از انبوه دردهایش داشت اما همیشه می خندید تا شاید رقیب از در صلح درآید واعتنایی بکند اما همچنان صلح ودوستی حسرتی بر دل سید ماند ورفت . سید قربانی رنگ بی حرمت بی حرمتی روزگار شد و فقط من وسید کریم می دانیم غرور یک مرد در مقابل فقر شکستن یعنی چه . فقط من وسید می دانیم سنگینی آرزوهای بر دل مانده را . فقط من وسید عزیز می دانیم معنی رنگ صورت غبار گرفته رنجور را ، غباری که فقط با کافور غسال شسته خواهد شد وکاش نوبت من هم برسد تا از این دردهای گونه گون رها شوم . اما شاید بهتر باشد قبل از آنکه به سوگ سید کریم بنشینیم به سوگ معصومیت از دست رفته وانسانیت فراموش شده بعضی از زندگان بنشینیم که وقتی به صندلی مسئولیت تکیه می زنند خود وخدا وسید کریم را فراموش می کنند . اکنون وبعد از هشت سال ما وارث گندمزارهای خشک خشک شده ایم چون باران ها ونسیم های سبز خدا در تنش نفس های سیاه تنگ نظری ها وتحجر گم شده است . ما وارث خرابه هایی از نوع خودخواهی نابشر شده ایم . فقط خدا می داند در این هشت سال بر ما چه گذشت ودر این سالها مراد از عبور لحظه ها ، مرگ تدریجی من وسید کریم بود . سید کریم رفت اما تفکر سترگ او همچنان هست . انسانیت هست اگر کمی از توقعات خود را بکاهیم . امید هست وقتی هنوز سرپا ایستاده ایم . مبارزه بر سر نهادینه کردن عدالت وتوسعه هست وقتی در این شهر هنوز آریوبرزن سوار براسب وشمشیر به دست بر دشمن نهیب می زند . درود بر شمشیر آریوبرزن که هنوز می تواند یاد آور امید وعشق به ایران زمین باشد و ما باید به پشتوانه همین امید راه بی بازگشت خود را ادامه دهیم .

من کلمه ای به یادم نمی آید
ترا به خدا بگذارید هرکسی هرچه دلش خواست لا اقل به خواب ببیند!
جهان خوب است
این برگ های سبز خیلی خوبند
…ازنو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما توباور مکن!
(شعر از: سید علی صالحی، معاصر)

*سرپرست روزنامه شرق ، ویژه کهگیلویه وبویر احمد

(مطلب منتشر شده نظر نویسنده محترم است و انتشار آن در سایت استان به معنای تایید تمام یا بخشی از آن نمی باشد)

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • کهن سرزمین علم می‌گه:

    شازده .نوشتن متن از روی احساس ووارونگی کلمات -در گذشته زندگی کردن وآینده را ندیدن .بی اعتمادی وخود بینی.تحریف اشخاص که اطلاعی از احوالات آنان ندارید. پسر نمیتونی نویسنده ای باشی که حرف جامعه رامیزند .
    نویسندگی بن میخواهد .

  • فرشید رکاب می‌گه:

    درود برشما.

  • ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﺤﺮاﺑﻲ می‌گه:

    ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻦ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩ@ ﻳﻪ ﺭﻭز ﻳﻜﻲ ﭘﻴﺪا ﻣﻴﺸﻪ ﻛﻪ ﻗﺪﺭ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻪ. ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻪ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﻛﻪ ﭼﻲ ﻛﺸﻴﺪﻳﻢ. ﭘﺎﻱ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﻭاﻳﺴﺎﺩﻳﻢ اﺯ ﺧﻴﻠﻲ ﭼﻴﺰا ﺑﺮﻳﺪﻳﻢ. ﻣﺤﺪﻭﺩﻣﻮﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻋﻮﺿﺶ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻳﻢ. ﺯﺧﻤﻬﺎﻱ ﺳﺮﺑﺎﺯﻣﻮﻧﻮ ﺑﺎ ﻧﺦ ﻭﺳﻮﺯﻥ ﺩﻭﺧﺘﻴﻢ. ﻣﺎ ﻧﺴﻠﻲ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺳﻮﺧﺘﻴﻢ. اﻱ ﺩﻭﺳﺖ. اﻱ ﺭﻓﻴﻖ. ﻗﻠﻤﺖ ﺭا ﺑﺮﺩاﺭ اﺷﻜﺖ ﻋﻘﺪﻩ اﺕ. و ﺑﻐﻀﺖ ﺭا ﺩﺭ ﻗﻠﻤﺖ ﺑﺮﻳﺰ. و ﺳﻴﻼﺑﻲ اﺯ ﺧﺸﻢ ﺭا ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺻﻔﺤﻪ ﺑﻲ ﺟﺎﻥ ﻛﺎﻏﺬ ﺟﺎﺭﻱ. ﻛﻦ

  • بئاتریس می‌گه:

    زیبا بود و دلنشین. و به همان اندازه دردناک.چه میتوان کرد که : تا بود چنین بوده و تا هست چنین است.دیریست که از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند ولی جز آه اهل فضل به کیوان نمیرسد.او مظلومانه رفت .تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست. مایوس نباش که تا ریشه در آب است امید ثمری هست.و چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.به امید درخشش بیشتر درخشی ها در این دیار تیره و سراسر تاریک.

  • امراله می‌گه:

    سلام روح اله جان
    اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

  • ق.یزدانی می‌گه:

    دل نوشته ات زیبا بود.لدت بردم.چاره ای نیست دوست عزیز.زندگی بایدکرد.شاید:گربیفروزیش رقص شعله اش درهرکران پیداست /ورنه خاموش است وخاموشی گناه ماست.

  • اکبری می‌گه:

    متن بسیارزیبایی بود.از آقای درخشی به خاطر این متن اشکبار وپرصلابت تشکر می کنیم.از ایشان بشتر منتشر کنید

200x208
200x208