تاریخ درج خبر : 1392/10/04
کد خبر : ۱۶۷۷۰۱
+ تغییر اندازه نوشته -

“عروجگاه”

سایت استان: محمد کاظم احمدی

پس از ۱۷ سال زندگی در تهران – بهانه حضور من برای اولین بار در بهشت زهرای تهران مرگ جوان ناکام سیدمحمدصادق موسوی بود. گرچه من با این عزیز ازدست رفته که در شب یلدا در صانحه رانندگی با موتور سیکلت جان به جان آفرین تقدیم نمود آشنایی نزدیک نداشتم ولی حسب وظیفه و به منظور ابراز همدردی با خانواده و به پاس خدمات ارزنده پدر ایشان جناب اقای سید باقرموسوی و غیرت و همت والایی که در پیگیری مطالبات مردم در زمان نمایندگی مجلس شورای اسلامی داشتند – به محض اطلاع از طریق دوست و همکار سابقم در دفتر آموزش و پرورش عشایر کشور آقای دکتر عباسی – با هم قرارگذاشتیم و به بهشت زهرا رفتیم. قرار بود ساعت ۲ بعد از ظهر در محل تطهیر نماز میت برگزار شود و سپس خاکسپاری انجام شود.هرچند برنامه تشییع تغییر کرده بود و ما فقط موفق شدیم در مراسم خاکسپاری شرکت کنیم اما در مدتی که آنجا منتظر شدیم چند نکته توجهم را جلب کرد. اول اینکه مرده ها به رغم ازدحام قبرها و درهم تنیدگی آنها چقدر به خاطرم غریب و تنها می آمدند.دوم ساختار و نظم نوین بهشت زهرا بود.سالن های تطهیر به تابلوهای دیجیتال شبیه فرودگاه که وضعیت پروازها را اعلام می کنند مجهز بودند و موقعیت تطهیر درگذشتگان را اعلام می کردند و به رغم تضاد ظاهرشان تجانس غریبی میان ایندو برقرار بود -آنجا فرودگاه و اینجا عروجگاه! اینجا جسم به خاک می رفت و روح به آسمان و آنجا جسم به آسمان می رود اما روح گویی بر خاک جا مانده است و پایش در گل! محمدصادق موسوی دیروز در قطعه ۲۲۳ آرام گرفت اما همگان را در اندوهی عظیم و سوگی عمیق فرو برد.حال زار مادرش و بی تابی خواهر و برادرش و سکوت غمبار پدرش طاقت مرا در هم شکست و اشکم را سرازیر نمود.در لحظه وداع آخر دست های ناتوان مادرش که ملتمسانه بر سیمای آرام و محاسن فرزندش کشیده می شد گویی صحیفه هزار دعای نا نوشته بود که به سوی آسمان گشوده می شد.سرو شکسته قامت آن جوان رعنا را که راهی قبر نمودند در کنار پدرش ایستاده بودم.طاقتم را از دست دادم و زارزار گریه کردم. اما تنها گریستن تسلایم نداد.خم شدم و ابتدا دست پدر و سپس سینه ی او را که در آتش فراق فرزند شعله ور شده بود بوسیدم. دستم را در دست خود فشرد و با تواضع گفت شرمنده ام . سردی دستانش عمق اندوهش را بر من بیشتر آشکار کرد.مانده بودم که در جستجوی تسلای خود هستم یا این پدر؟! اما آنچه که بیشتر در آن لحظه در خاطرم می گذشت این بود که سینه این پدر اینک جایگاه خداست و نه تنها بوسیدنی بلکه پرستیدنی است. خدایی که گفته اند آن را در دلهای شکسته جستجو کنید……..

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • با تشکر فراوان از جناب عالی …
    از طرف خانواده موسوی جهان اباد

  • سي سخت می‌گه:

    متن جالبی بود . خدمت آقای موسوی تسلیت عرض میکنم

  • ناشناس می‌گه:

    ما دهم تسلیت عرض میکنیم خداوند صبر دهد.

  • ي- موسوي می‌گه:

    آقای احمدی از طرف خانواده داغدار موسوی از شما و همه عزیزانی که در این مراسم واقعاً سنگ تمام گذاشتند تشکر میکنم . سربلند باشید

  • م می‌گه:

    خیلی زیبا بود.اشک مارا هم دراوردی

  • ناشناس می‌گه:

    سلام برادر احمدی من هم به شما وآقای موسوی تسلیت میگم . اما برادر احمدی چهره شما رابعد از20سال دیدم . ازدوستان فدیمی دانشجو مشهد ص

    • صدای آینه می‌گه:

      اگرچه این دوست عزیزنام خود را ذکر نکرده است اما مرغ خیال مرا به سوی سالهایی پرداد که پر از یاد و خاطره دوستان عزیزی است که من اکنون تنها نام اندکی از آنها را به خاطر می آورم. از این دوست دعوت می کنم که به وبلاگ صدای آینه آمده و حتما نام و شماره تماس خود را ذکر کنند تا با ایشان تماس بگیرم. با تشکر – احمدی

200x208
200x208