تاریخ درج خبر : 1392/10/06
کد خبر : ۱۶۸۱۵۷
+ تغییر اندازه نوشته -

در سایه سارِ مرگ!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

این هفته سایه ى سیاهِ مرگ بر رسانه ىِ ما سنگینى کرد. مرگهایى که از قلمروى خانه و کاشانه ى خود پا فراتر نهاده به افکار عمومى راه یافتند؛

– مرگِ ” حاج شیروان کاظمى ” که بنا به نوشته ها بزرگِ طایفه اى بود و اهلِ صلح و صلاح؛
– مرگِ ” سید کریم موسوى ” که یک روحانىِ اصلاح طلب بود؛
– و مرگِ فرزندِ جوانِ سید باقر موسوى؛ نماینده ى اصلاح طلبِ بویراحمد در دوره هاى پنجم و ششمِ مجلس.

images

نخست؛

جا دارد که درگذشتِ ایشان را به خانواده ىِ حقیقى و حقوقىِ شان تسلیت بگویم. یادشان گرامى باد.

دوم؛

از این سه ” درگذشتِ غم بار ” دوتاى آخر از تصادف و حوادث رانندگى ناشى شدند تا بارِ دیگر به یاد ما بیاورند تراژدىِ هولناک و دردآورى را که مدتهاست ایران و ایرانیان را منکوبِ خویش کرده است.
نگاهى به آمار و ارقامِ مرگهاى ناشى از تصادفات و حوادث رانندگى در کشورمان، ایران عزیز، مو بر تن آدمى سیخ مى کند و کمرِ انسان را مى شکند. دیگر کمتر خانه و خانواده ایست که از این بلاى البته اجتناب پذیر و قابلِ کنترل داغى بر دل نداشته باشد؛ گویى ضحاکى است با مارهایى خورنده ىِ مغز و خون، برآمده از دو کتفش و تیغى عریان و کشنده در دستانش که اشتهایى سیرى ناپذیر دارد و به این زودى قصد ندارد از کشتن و خوردنِ انسان ها دست بردارد و این دردى جگرسوز و گزاف است.
نیک پیداست که فروکاستنِ این تراژدى به دستِ سرنوشت و توجیهِ آن با قضا و قدر اگرچه ممکن است اندکى از دردِ جانکاهِ مرگِ یک عزیز بکاهد، در کنترلِ این ” هیولاى افسار گسیخته و رها شده در میانِ خلق ” کمترین کارى از پیش نمى برَد.
پیش از این بسیارى گفته و نوشته و هشدار داده اند که دراین باره باید کارى کرد و البته کارهایى هم شده اما ” اشتهاى سیرناشدنىِ این پتیاره کجا و قدَمانِ آهسته و نفَس گیرِ ما کجا؟ ” باز هم باید گفت و نوشت و باز هم باید کارى کرد تا لا اقل از لحاظِ این همه خسارتِ جانى و روحى و جسمى و مالى به آمارهاى جهانى نزدیک شد. به امیدِ آن روز.

سوم؛

از میانِ این سه نفر اما من یکى دو بار ” سید کریم موسوى ” را دیده بودم با به یاد ماندنِ چند خاطره از همان دیدارهاى اندک که یکى از آنها را به یادش در اینجا مى نویسم؛
مادربزرگ مرده بود و در مزارگهِ روستایمان، موردراز، به خاکش مى سپردیم. مردمى چند از بسته و وابسته لطف کرده، آمده بودند. به دعوت و خواستِ یکى از خویشان، ” سید کریم ” هم آمده، بر ” درگذشته ” بنا به سنّت نماز خوانده و اینک با نزدیک شدن به پایانِ رسمِ خاکسپارى، زمانِ آن فرارسیده بود با مردم سخنى بگوید. کنارِ هم ایستاده بودیم. تا اینکه دست اندرکاران بتوانند بساطِ بلندگو را هماهنگ کنند، هم سخن شدیم. از او خواستم که در صورتِ امکان و به مراعاتِ حالِ مردم، سخن به درازا نکشد. تأیید کرد. همچنین یادآورى کردم که بنا به رسم و احترام و به نمایندگىِ خانواده، فارغ از تعارفاتِ معمول و به دور از القاب و عناوین، از مردم سپاسگزارى کند. باز هم تأیید کرد. به عنوانِ آخرین نکته گفتم؛
– بنا به سفارشِ ” مادربزرگ “، براى پرهیز از زحمتِ مردم همینطور مبنى بر مصلحتِ خانواده لطف کرده اعلام کنید که مراسمِ رسمى و خاصِ دیگرى ( از آن دست که فاتحه خوانى نامیده مى شود ) در کار نیست و همین خاکسپارى پایانِ مراسمِ جمعى ست.
یکباره به زبان آمد و گفت؛
– یعنى نمى خواهید فاتحه خوانى و مجلسِ ختم و … داشته باشید؟!
به نشانه ى تأیید سر تکان دادم. اندکى بلندتر گفت؛
– آقا! شما مثل اینکه سنت ها را جدى نمى گیرید. چند سالِ پیش که یک عده تان دور هم جمع شدید اعلام کردید که از این به بعد براى دیدار از حاجى ها نه پیشکش مى دهید و نه چیزى به تبرّک مى گیرید. بعدتر که گفتید در فاتحه خوانى ها نه پولى از کسى مى پذیرید و نه به کسى پولى مى دهید. حالا هم این. مى ترسم فردا…
مى دانستم که بى ادبى ست اما سخنش را بریدم و بى آنکه بخواهم از توجیه و دلایلِ این تصمیم با او بگویم ( که آنجا جاى این سخنان نبود )، مصمّم و محکم اما آرام گفتم؛
– در هر حال این تصمیمى ست که گرفته شده و زحمتِ بیانَش به عهده ى شماست.
این را که شنید، یکباره از آن جدّى بودنِ نخستین بیرون آمد البته بى آنکه به نظر برسد با چنین کارى موافق باشد، حالتى میانِ جدّى و شوخى به چهره داد و گفت؛
– آقا! اگر به فکر دین و آخرتتان نیستید لا اقل به فکرِ رِزق و روزىِ ما باشید؛ چکار به نانِ ما دارید؟!
با تبسّمى به گوشه ى لب جواب دادم؛
– آقا شما آنقدر خودتان را گرفتارِ سیاست کرده اید که دیگر وقتى براى آن کارهاى کهن و اصلىِ خود یعنى رسیدگى به دین و اخلاقِ ملت ندارید! باور بفرمایید این به نفعِ همه است.
لبخندى ملیح بر لبش نشست و گفت؛
– چه عرض کنم؟!
بعد با نگاهى آمیخته به حُسن و نکته بینى که یعنى ” مى دانم چه مى گویى اما این سخن بگذار تا وقتى دگر “، گامى به فراپیش برداشت، بلندگو را به دست گرفت و گزیده وار در چند دقیقه و همانگونه که انتظار مى رفت ( البته با سبک و سلیقه اى که خود داشت ) گفت آنچه را که مى بایست. یادش گرامى باد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • م.ف می‌گه:

    تنها این رامیدانم که آدم های بزرگ فراموش شدنی نیستند، تسلیت تسلیت

  • فرشید روحانئ می‌گه:

    خداوند بیامرزدهمه ی درگذشتگان به خصوص این سه نفر را.

  • ایلدخت می‌گه:

    با سلام خدمت همه هم ولایتیهای خودم (موردرازیهای )لطف کنید اگه اختلاف نظری هم با هم داریم کمی وقت بگذاریم وبا تامل حل کنیم .جایز نیست مسائل فامیلی را همه خوانی کنیم.یک خوانواده باید مشکلاتش را درون خانواده حل کند .اگه ادعا داریم همه اولاد ……هستیم.

  • امراله می‌گه:

    با سلام خدمت آقای موردرازی
    شما میتوانید مخالف و یا موافق یک رسم یا رفتار یا تابو یا هر عمل سنت ستایانه و یا سنت ستیزانه باشید .می توانید نگاهتان را به چنین موضوعی به بیان آورید اما چنین ادبیاتی آن هم در چنین فضای مجازی به گمانم جای طرح شدن نداشت این حرفها را میشد رو در رو و چهره به چهره مطرح کرد چون دیدار با همه ی اختلاف نظر دوستی می آورد مثلی مشهور است در ادبیات بومی مان که “مهر و دیار(دیدار)…..با سپاس از شما فامیل گرامی و سپاس از دکتر عزیز که با او موافق باشم یا مخالف اما همیشه برایش احترام قاعل بوده ام و ز جان دوستش داشته ام

  • سید می‌گه:

    خداوند همه درگذشتگان به ویژه این سه نفر را بیامرزد.جناب دکتر هرروزتعدادی از بی منسبان اما انسانهای مومن دراین استان به رحمت خدا میروند ولی همسایگان از انها بی خبرند .نه تنها رسانه ای نمیشوند بلکه بازمندگان پول تهیه پلاکارد هم ندارند که اعلام کنند.مجددا خداهمه رفتگان را رحمت کند .ازدهدشت

  • موردرازي می‌گه:

    ……………..
    باسلام من از…….. و بستگان شما و به عنوان یک اولاد میر….. میگم
    باور کنید که هنوز این حرکت غیر اخلاقی و غیر سنت و رسم رسوم بویراحمدیمان را در بعضی از محافل و مراسمات و شاید در مجالس خصوصی به ما میگن که شما …….. چرا این کار را کردید و مرده تان را سبک و بی اهمیت کردید خدا میدونه تا الان نتونستم جواب بدم خواهشا ضمن احترام به قلمتان و شم فرهنی و ادبی که در شما سراغ داریم از حرکتها و رسم رسوم مندرآوردی خود و خانواده دست نگهداشته و از قلمتان بخواهید که این رخدادهای غیر عقانی و غیر اخلاقی را بر روی کاغذ یا سایت نیارد

    متشکرم

    • مهدى غفارى می‌گه:

      با سلام.
      نظر شما را خواندم. از دیدگاهِ من، دغدغه تان قابلِ درک اما ( قضاوت و پیشنهاد و دستورالعمل تان ) غیر قابلِ قبول است.
      به نظر مى رسد که من و شما از مفاهیمى چون ” اخلاق ” ، ” عقلانیت ” ، ” سنت ” ، ” رسم و رسوم ” و ” خانواده ” تعاریفِ متفاوت و دیگرگونه اى داریم.
      همین تفاوت در تعریفِ مفاهیم است که باورهاى متفاوتى را برمى سازد. باورهایى که منجر به بروز رفتارهایى دیگرگونه مى شوند. بدیهى ست که داورىِ ما پیرامونِ پدیده ها و عملکردها نیز از این باورها تأثیر مى پذیرند و از آنها ناشى مى شوند.
      در این باره مى توان به گستردگى سخن گفت و استدلال آورد و به پیشنهادهایى در نتیجه گیرى رسید که فراتر از حوصله ىِ این نوشته ى کوتاه و این پى نویس است..
      با آرزوى سلامتى و بهروزى براى شما.

      • بهزاد کاظمی می‌گه:

        گه ملحد گه دهری و گاه کافر باشد
        گه دشمن خلق و گاه فتنه پرور باشد
        باید بچشد عذاب تنهایی را
        هرکس که ز عصر خود فراتر باشد
        وقتی که استاد کلام محمدرضا شفیعی کدکنی این شعر را به حلاج تقدیم کرد و سپس اجازه داد تا از آن پوستر مشهوری برای صادق هدایت فقید طراحی کنند گویی چون وارطان شعر شاملو که با نام نازلی به تمام وارطان های تاریخ تعمیم پیدا کرد شعرش را به تمام حلاج های زمان پیشکش کرده و براستی که تو دکتر نازنین ما چه شایسته این شعری.
        مرحوم موسوی به جد یا به شوخی فرموده بودند:
        ” آقا! شما مثل اینکه سنت ها را جدى نمى گیرید. چند سالِ پیش که یک عده تان دور هم جمع شدید اعلام کردید که از این به بعد براى دیدار از حاجى ها نه پیشکش مى دهید و نه چیزى به تبرّک مى گیرید. بعدتر که گفتید در فاتحه خوانى ها نه پولى از کسى مى پذیرید و نه به کسى پولى مى دهید. حالا هم این. مى ترسم فردا… ”
        و جالب است که تمام موارد ذکر شده اکنون سنت های پذیرفته شده و معقولی شده اند و کسی هم نه به آنها اعتراضی دارد و نه هنجارشکنی میداندشان و دور نباشد که این آخری هم چون بقیه به هنجار متعارفی تبدیل شود و البته آنگاه آنان که فریاد وامصیبتا سر می دادند باید شرمسار دورفهمی شان شوند…
        امیدوارم که به فرجام داستان انفجار ستاره توسط مرد مدعی بورخس دچار نشویم و سالها پس از گردن زدنش نور انفجار را که تازه به چشمان ما رسیده نبینیم و برای هذیان گفتنمان به ماه شرمنده نشویم.

        • مهدی غفاری می‌گه:

          درود بر بهزادِ عزیز.
          لازم به گفتن نیست که مرا به سببِ مهر و لطفی که همیشه داشته ای، بسیار بیش از آنچه که سزاوارش باشم، نواخته ای. سپاس.
          اشاره یِ به جا و درستی کرده ای به آنچه می توان بر آن نامِ ” بدعت ” گذاشت که معنای دیگری از ” نوآوری ” ، ” تغییر ” ، ” اصلاح ” و عامیانه تر اگر بگویم ” من درآوردن ” است.
          نیک پیداست که هر رفتار و پدیده ای را نمی توان به صرفِ دیگرگونه بودن یا خلافِ رسم بودن، از زمره یِ مواردِ فوق دانست. البته در حوزه ی فرهنگ هم نمی توان ( و شاید بتوان گفت؛ نباید ) دستورالعملی رفتار کرد.
          همانگونه که بارها با هم سخن گفته ایم و می دانیم؛ در این میان، مهم باور به اصل آزادی و رفتار بر اساس این اصل است.
          به امید دیدار.

200x208
200x208