تاریخ درج خبر : 1392/10/14
کد خبر : ۱۷۶۹۴۹
+ تغییر اندازه نوشته -

از “برنامه ریزی فرهنگی” تا برنامه ریزی برای فرهنگ

سایت استان: سید علی اصغر تقوی

در این نوشته سعی می کنیم تا با بررسی فراز و نشیب های ورود دولت به حوزه فرهنگ و آموزش و عرصه فرهنگ عمومی به تحلیل اوضاع فرهنگ عمومی و فرهنگ رسمی در کشور پرداخته و حوزه تاثیر گذاری آنها بر همدیگر را نیز مورد بررسی قرار دهیم:

در واقع از سال 1345 یعنی از برنامه پنجم عمرانی کشور به بعد، دولت در ایران نیم نگاهی به مقوله فرهنگ را آغاز کرد و بخشی را به عنوان فرهنگ در نظر گرفت، گرچه با دقت بیشتر در تاریخ می توانیم بگوییم حکومت، مسئله مشارکت و دخالت خود در امور فرهنگی و فرهنگ عمومی را در دوره مشروطه با طرح مباحثی از قبیل حفظ آثار باستانی و میراث فرهنگی و اداره امور موزه ها طرح نموده که اوج دخالت های حکومتی و دولتی را برای انجام اصلاحات و تغییرات اساسی در فرهنگ عمومی در دوره رضا خانی(با طرح مسائلی از جمله کشف حجاب از زنان و …) در کشورمان ایران شاهد بوده ایم. واگر چه دخالت های دولت در حوزه فرهنگ عمومی همواره در دولت ها و حکومت های گذشته در ایران تا آن زمان همواره فزاینده و رو به رشد بود، اما همچنان ضعف و فقدان نظام برنامه ریزی و سیاست گذاری برای فرهنگ مشهود و آشکار بوده است. چندان که تا کنون نیز منابع شناخته شده ای برای رجوع به آن در خصوص سیاست گذاری ها و برنامه ریزی های فرهنگی وجود نداشته و ندارد.

در سالهای اخیر نیز اگر چه بطور نسبی توجه خوبی به تحقیقات و ترجمه های صورت گرفته در این حوزه شده است، اما همچنان فقر بر دانش نظری،تجربی و ادبیات ما در این حوزه(برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگ) حاکم است.اما آنچه که مسلم است برنامه ریزی و سیاست گذاری در حوزه فرهنگ باید دارای مبانی نظری باشد، چرا که با طرح موضوع تاثیر گذاری فرهنگ رسمی بر فرهنگ عمومی،ناچار باید به سوالات مختلفی از این دست جواب قانع کننده بدهیم که: آیا دولت ها و حکومت ها اجازه دخالت و تعیین کنندگی در حوزه فرهنگ عمومی را دارند یا نه؟ منظور از فرهنگ عمومی و فرهنگ رسمی چیست؟آیا می توان برای فرهنگ برنامه ریزی کرد؟ چه کسی باید برای فرهنگ برنامه ریزی کند؟و……
می بینیم که پاسخ های متنوعی نیز برای این سوالات وجود دارد که ما را به ناچار به طرح مبانی نظری برای برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگ می کشاند.چالش ها درطرح این مبانی نظری در میان اندیشمندان و نظریه پردازان این حوزه کاملا جدی است آنچنان که برخی ها معتقدند اصلا حوزه فرهنگ، قابلیت برنامه ریزی را ندارد واساسا نمی توان برای فرهنگ برنامه ریزی کرد.برخی ها نیز احساس می کنند فرهنگ، حوزه فردیت وشخصیت افراد است و اصولا با این گونه موضوعات، سر و کار دراد و به همین خاطر دخالت دولت را مساوی با خدشه دار شدن آزادی های فردی و اجتماعی خود می دانند. عده ای نیز می گویند: فرهنگ، قابلیت سنجش، کنترل و محاسبه و پیش بینی را ندارد،بنابراین کمی کردن آن امری محال است.
در گذر از همه این گفتگوها درباره فرهنگ و برنامه ریزی فرهنگی باید بگویم ، واقعیت این است که تفکیک امر فرهنگی کاری بس دشوار است و جدا کردن فرهنگ از مقولاتی مانند اقتصاد ، سیاست و اجتماع به عنوان اموری که تا حد زیادی با آنها عجین شده است، امری دشوار و گاه محال است، چرا که امروزه تلقی مفهوم ثابت و معین از فرهنگ ، تنها تلقی از فرهنگ نیست، بلکه امروزه می توان از فرهنگ تلقی مفاهیم متفاوتی را داشت ، یعنی هم می توان به مفاهیم محدود و ثابت از فرهنگ در طرح برخی مباحث بسنده نمود و هم می توان در تعریف از فرهنگ بدنبال مفاهیم گسترده تری بود.به عنوان مثال می توان ازیک منظر تلقی ثابت ومعین از فرهنگ را ناظر به همین آفرینش های و خلاقیت های فرهنگی و هنری دانست و هم می توان از منظر دیگر با طرح مفاهیم فرادستی از فرهنگ، آنرا فراتر از اقتصاد و سیاست نشاند. که در هر صورت برنامه ریزی برای آن مشکلات خاص خود را در بر خواهد داشت، چرا که تعریف هدف های کمی و سنجش پذیر برای آن دشوار است و درست همین جاست که دولت ها د رجایگاه تعیین بودجه برای حوزه فرهنگ دچار استیصال می شوند و به ناچار در تزریق بودجه به این بخش به همان رفتارهای سابق در قالب برنامه حمایت و هدایت فعالیت های فرهنگی و هنری بسنده کرده و در همان سطح ایفای نقش می کنند.
این گونه است که از فقدان یک برنامه ریزی فرهنگی قابل اعتنا در همه وجوه و بخش های فرهنگ آگاه می شویم تا همجنان در برابر پرسش از امکان پذیری برنامه ریزی و سیاستگذاری فرهنگ باقی مانده باشیم…
تا اینجا برای ما بدیهی است که امکان پذیری برنامه ریزی د رحوزه فرهنگ محل اشکال است، اما اگر خود را در برابر پیش فرض هایی که در پی می آید ببینیم، ناگزیر از برنامه ریزی برای فرهنگ خواهیم بود، یکی از این پیش فرض ها عقلانیت در حوزه فرهنگ است که اگر قائل به آن باشیم به ما می گوید: امور جهان قابل برنامه ریزی است و انسان می تواند امور خودش را در جهان به کمک عقل ساماندهی کند و خلاف آن، در حقیقت ناقض اصل اختیار انسان است. اما خود بنیادی انسان نیز پیش فرض دیگری است که در صورت قبول آن، امکان برنامه ریزی برای همه حوزه های انسانی و فرهنگ بر پایه نظم در عالم توسعه می یابد و سایر تلقی های متافیزیکی از جمله تلقی تنظیم امور انسان از طریق نیروهای ماورائی ومستقل از انسان را به قهقهرا می برد، زیرا که قادر نبودن وتقدیر گرایی با روح برنامه ریزی سازگاری ندارد.
جمله این مفروضات برای انسان مدرن، یک جهان بینی مدرن می سازد که در آن با وجود ابزارهای عقلانی، ما، مجبور به برنامه ریزی برای همه امور و بالاخره فرهنگ هستیم، چرا که دیگر هیچ مانعی برای تحقق برنامه ریزی فرهنگی وجود ندارد وانسان نیز به عنوان یک موجود شناسا وظیفه دارد در همه امور، دست به شناساگری بزند و به اصطلاح میتواند در شالوده ها نفوذ کند و از همه چیز سر دربیاورد و در حقیقت به سلطه نیروهای بیرونی یا ماورائی بر خودش پایان بدهد.
اما بپردازیم به آنچه که قصد دارم به عنوان نقاط ضعف در حوزه برنامه ریزی برای فرهنگ ذکر کنم، در حقیقت اشکالات جدی برای برنامه ریزی فرهنگی بخصوص در حوزه کارکردگرایی و ساخت گرایی است، این نکات د ر تحلیل تلاش هایی است که بر اساس پارادایم پارسونز شکل گرفته است تا فرهنگ را درنظم خلاصه کند، بی آنکه کنش ها و کنشگران وفعالان فرهنگی و تعاملات حوزه فرهنگ را انگاشته و یا رفتارهای فرهنگی را به لحاظ تفاوت های ساختاری مورد توجه جدی قرار دهند.فارغ از اینکه: رفتارهای فرهنگی در سرشت خود نظم ناپذیرند والبته تنها نظمی که می شود برای آنها درنظر گرفت یک نظم خاص است،یک نظم پر سر وصدا ( (order from noise است.حال آنکه دینامیزم درونی فرهنگ و پیچیدگی های آن به قول هایک: دارای یک فوق پیچیدگی (super complexity)است.
آری : برنامه ریزی فرهنگی سعی دارد تا یک نوع تعادل هایی در جامعه، بین انسا ن ورفتارهای فرهنگی او ایجاد کند، حال آنکه این گونه تعادل ها اساسا بطور موقت شکل می گیرند و کاملا موقتی اند چرا که میدانیم مبادله معنا بدون در نظر گرفتن تعادل صورت گرفته وکاری به تعادل ندارد. وانگهی تعادل یک رفتار فرهنگی در حقیقت سر صحنه شکل می گیرد، چرا که پیش از این نیز آورده ایم : رفتارهای فرهنگی از یک دینامیزم درونی برخوردارند که تعادل آنها نیز مطابق همین دینامیزم و البته هنگام رخدادشان شکل می گیرد.
اینجاست که باید به برنامه ریزان و سیاست گذاران فرهنگی هشدار داد که پیچیدگی های فردی را در رفتارهای فرهنگی فراموش نکنند، چرا که علائق معانی در رفتارهای فرهنگی نامتناهی است، نباید به بهانه جایگزینی منطق اجتماعی، نقش های متفرد و تاثیرگذاری فوق العاده آن همراه با پیچیدگی های منحصر به فردش را در حوزه فرهنگ و رفتارهای فرهنگی،نادیده گرفت. زیرا آنچه در منطق اجتماعی اهمیت دارد، در حقیقت نقش ها و کنش ها و ترکیب پذیری آنهاست، لذا باید تعامل گرایی به جای کارکردگرایی در منطق اجتماعی برای برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگ، حاکم باشد.
اما نکته در اینجاست که بالاخره برای برنامه ریزی فرهنگی باید به تصرف در امور فرهنگی دست زد، و برای این تصرف باید از پیچیدگی های این امور کاست و این یعنی کاهش تنوع ها و دست زدن به انتخاب از بین گزینه های متنوع، آنهم در فضای تولید انبوه، بازار انبوه، بدون توجه به پیچیدگی ها و تنوع ها، اینجاست که احساس می شود فرهنگ و ذهنیت انسان دست کم گرفته می شود.اینجاست که می گوییم ؛ انتخاب یک رفتار فرهنگی برای تقویت،هدایت و حمایت آن هم از طریق برنامه ریزی و سیاست گذاری با نیانگاشتن تنوع ها و پیچیدگی های خاص رفتارهای فرهنگی روبرو است و این همان دست کم گرفتن فرهنگ و نگاه حداقلی به آن است.
می دانیم که برنامه ریزی فرهنگی ازآنجا آغاز شد که روند جهانی شدن شدت گرفت و ما را نگران حفظ هویت فرهنگی مان کرد و گفتیم که در این بازار جهانی شدن، فرهنگ را نمی توان به عرضه و تقاضا واگذار کرد و از طرفی چون بازار هم نمی تواند هویت ما را تعریف کند باید به ناچار هویت را خودمان تعریف کنیم و برای تعریف هویت ناگزیریم برنامه ریزی فرهنگی تعریف کنیم.
اما آنچه در جای دیگر باید راجع به آن بحث کنیم اصل همین عنوان برنامه ریزی فرهنگی است و روی این عنوان هم حرف هست، چرا که برنامه ریزی خود یک مفهوم مدرن است ونیاز به اهداف مستقل و تعیین شده دارد، صرف نظر از اینکه جامعه و افراد و سایر عوامل در نصب این اهداف نقش تعیین کننده داشته باشند یا نه،پیش از این نیز واقفیم که اهداف بطور کلی پیشینی هستند و تمایل دارند که مستقل از تجربه ها مطرح شوند، و این یعنی اینکه؛ ما در طرح اهداف برای برنامه ریزی فرهنگی نیازمند به تعیین اهداف مستقل هستیم بدون اینکه بخواهیم مشارکت عوامل دیگری را از بیرون نیز محاسبه کنیم، اما باید دانست که در برنامه ریزی فرهنگی ما با تک تک مردم کار داریم، پس چگونه می توانیم اهدافی مستقل از آنها که قرار است کاربران اصلی این برنامه ریزی باشند تعیین و تعریف کنیم.؟
در جامعه فرهنگی ما یک تفاوت عمده ای مشاهد می کنیم یعنی وقتی می خواهیم تصمیمی برای یک جامعه فرهنگی بگیریم ناگزیریم که به نقش تک تک افراد آن جامعه بیاندیشیم و هر هدفی که می خواهیم در امر برنامه ریزی برای این جامعه در نظر بگیریم باید در وهله اول رضایت بخش برای تمام کاربران و کنشگران و یا فعالان باشد واحیانا هر گونه رضایت بخشی کلی را که خودمان در تعریف اهداف در نظر بگیریم بطور حتم همراه با عدم قطعیت هاست.تفاوت این سیستم این است که تهیه و جستجوی اطلاعات و آمار در اینجا به گونه ای متفاوت است و درواقع تنها از طریق انباشتی و تدریجی امکان پذیر است، در این سیسستم برنامه ها بصورت تعاملی و مشارکتی انجام گرفته و همواره با انبوه عدم قطعیت ها و پیش بینی ناپذیری ها همراه است ولذا فرآیند تصمیم گیری نیز از این عدم قطعیت ها متاثر است و در نتیجه رشد و پیشرفت ها نیز در این حوزه نامتعین است ولذا اینجاست که کارکردگرایی فرهنگ بر اساس مدل پارسونز با نقد و چالش جدی در حوزه برنامه ریزی فرهنگی روبرو می شود، چرا که در نتیجه آنچه از آن تا کنون در تحلیل موضوع برنامه ریزی فرهنگی سخن به میان آورده ایم باید بگوییم ؛ این توقع کارکردگرایی از فرهنگ نابجاست، برخی ها در موضع دفاع از تحلیل شخصی شان نیز برآمده و می گویند: خوب، تقلیل گرایی می کنیم، یعنی مسائل را تقلیل می دهیم به بخشی از مسائل در ذهن برنامه ریز، می گوییم ؛ پس تکلیف گفتگوها، مذاکرات،چانه زنی ها،ارتباطات،توافقات و تعاملات چه می شود؟وآنگهی؛ آیا این تقلیل گرایی که با اهداف متعین از سوی برنامه ریز و با درنظر گرفتن نگرانی ها، دغدغه ها و تشخیص های او صورت می گیرد،در نهایت منجر به رژیمانتاسیون فرهنگی نمی شود؟می دانیم که رژیمی شدن فرهنگ، رقابت را از بین می برد،خلاقیت را کم رنگ می کند،امکان مشارکت را پایین می آورد و آزادی و ابتکار فردی را سلب می کند تا جایی که دیگر شاهد تکثر در این حوزه نخواهیم بود وبالاخره در نتیجه رژیمی شدن فرهنگ شاهد انعطاف ناپذیری این حوزه خواهیم بود…
مسئله دیگر درباره برنامه ریزی فرهنگی این است که؛ در پشت این امر مدرن برنامه ریزی،یک تحلیل سنتی وجود دارد که با یک منطق علی میخواهد فرهنگ را و برنامه ریزی فرهنگی را خودش تحلیل کند.باید اشاره کنم که در مختصات این تفکر؛ فرهنگ به عنوان یک کل در نظر گرفته می شود که به اجزائش تقسیم می شود و اجزاء هر کدام به صورت جداگانه برنامه ریزی می شوند فارغ از اینکه این کل هیچ گاه مساوی با مجموعه اجزاء نیست و چه بسا گاه کوچکتر از آنها نیز باشد و از سوی دیگر؛ اجزاء وافراد در این برنامه ریزی ممکن است به دنبال یک چیز دیگری باشند غیر از رسیدن به کل که همان فرهنگ یا برنامه ریزی فرهنگی است.
در حقیقت آنچه برنامه ریزی فرهنگی را تحلیل می کند، خود یک تحلیل سنتی است که تکیه بر یک عقلانیت دکارتی دارد و آنچه امروزه از آن به عنوان یک برنامه ریزی فرهنگی یاد می شود در حقیقت تصویری از همین تحلیل بر اساس پارادایم پارسونز است که با تکیه ای که بر نظم، ساختگرایی و کارکردگرایی دارد به تعاملات، کنش ها و کنشگران فرهنگی بی توجه است.
از سوی دیگر رفتارهای فرهنگی در سرشت خود نظم ناپذیرند و به اصطلاح نظم آنها یک نوع نظم خاص است که به تعبیری؛ نظم پر سر وصدا (order from noise)نام دارد.
نکته مهم دیگری که در موضوع برنامه ریزی فرهنگی مورد توجه است،تلاشی است که برای حل مسئله صورت می گیرد.اگرچه در هر برنامه ریزی این توجه و تاکید برای حل مسئله وجود دارد، اما باید گفت در حوزه فرهنگ باید مسائل را فهمید و تفسیر کرد.
آنچه گذشت،تحلیلی بود از اوضاع در حوزه برنامه ریزی برای فرهنگ وامکان پذیری سیاست گذاری و برنامه ریزی فرهنگی،اما در صورت هرگونه برنامه ریزی ناگزیر از درک و توجه به مفاهیم و رویکردهای متفاوت به مقوله فرهنگ و برنامه ریزی فرهنگی هستیم که در اینجا به دو مفهوم یا تلقی موجود،که در این بحث با آنها روبرو هستیم اشاره می کنیم؛
یک مفهوم از فرهنگ مفهوم عام یا کلی از آن است که در واقع ناظر به تمام وجوه فرهنگی است و شامل مقوله های متفاوتی از قبیل؛ آرمان های فرهنگی و اهداف کلان فرهنگی در تمامی ابعاد زندگی برای تعالی و تکامل است، که این مفهوم و تلقی از فرهنگ در حقیقت اهداف ایدئولوژیک از فرهنگ را در بر میگیرد.
اما مفهوم دیگر از فرهنگ،مفهوم خاص از آن است که می تواند مفهوم مورد توجه برنامه ریزی فرهنگی باشد؛ این مفهوم و تلقی از فرهنگ شامل یک سری از برنامه های فرهنگی است که برای توسعه ابعاد معینی از فرهنگ در نظر گرفته می شود، نظیر؛ اوقات فراغت، خلاقیت فرهنگی یا حقوق فرهنگی و ……
اکنون برای ادامه بحث امکان پذیری برنامه ریزی برای فرهنگ ناگزیر از تفکیک این مفاهیم به گونه ای که گذشت می باشیم،چرا که تحقق امر برنامه ریزی فرهنگی تنها با تعریف مفاهیم خاص از فرهنگ امکان پذیر به نظر می رسد. هرچند که نظریه های دیگری همچون نظریه افلاطونی به گونه ای متفاوت نیز برنامه ریزی فرهنگی را شامل می شود، اما وجود نظریاتی مثل نظریه پریکلس در واقع نشان از چالش های نظری در طول تاریخ بشریت بر سر موضوع امکان برنامه ریزی و سیاست گذاری فرهنگ دارد.
نظریه افلاطونی در واقع،امکان و ضرورت یک نوع برنامه ریزی برای فرهنگ را از سوی دولت ها تبیین می کند و می گوید:زندگی مردم باید تحت یک مجموعه سخت و انعطاف ناپذیر هماهنگ شود.اما نظریه ارسطویی درست در مقابل آن به محدود و مشروط بودن حاکمیت برای برنامه ریزی فرهنگی اشاره میکند، نظریه پریکلس نیز به این موضوع می پردازد که؛ دولت نباید عقاید و روش های خاصی را به اتباع خود تحمیل کند، این نظریه اهم وظایف دولت را حفظ وتقویت صناعات زندگی و همچنین دادن فرصت های کافی به افراد برای شرکت در میراث فرهنگی می داند.
به هر حال، در گذر از همه این موضوعات و مباحث، موضوع اصلی که باید به آن بپردازیم، میزان و نوع دخالت دولت ها در فرهنگ است که بطور جدی بعد از جنگ جهانی دوم شدت یافته است.در حقیقت بعد از جنگ جهانی دوم،دولت ها برای فرار از استعمار و تقویت هویت ملی و بدست آوردن استقلال خود به حسب نیاز، دخالت هایی را در حوزه فرهنگ عمومی آغاز کردند که دلایل این دخالت ها از حیث چگونگی اوضاع استقلال آن کشورها بعد از جنگ جهانی دوم متفاوت بوده است. برخی از این دلایل را برای روشن شدن موضوع اصلی مورد بحث، به شرح ذیل می آوریم:

1-استقلال برخی از کشورهای مستعمره و ضرورت حفظ و تقویت هویت ملی و فرهنگی ویکپارچه سازی فرهنگی.

2- گسترش صنایع فرهنگی و فایده مند شدن فرهنگ از قبیل گسترش صنعت توریسم وجهانگردی و توسعه رسانه های ارتباطی و ضرورت کنترل این صنایع.

3- ایجاد حقوق فرهنگی در جامعه و ضرورت توجه به آن در راستای رسیدن به رفاه فرهنگی در سایه گسترش برنامه ریزی رفاهی دولت ها.

4-موفق نبودن برنامه های توسعه اقتصاد محور و ضرورت توجه به توسعه فرهنگی و تفکیک ناپذیری آن از سایر ابعاد توسعه.

5- ضرورت توجه به امر اقتصاد فرهنگ و اهمیت یافتن آن.

جمله این عوامل و دلایل در کنار عوامل دیگری از همین قبیل، ضرورت سیاست گذاری دولت را برای حفظ هویت فرهنگی تشدید می کند. اما پس از مرور این مباحثات که گاه ریشه های تاریخی آن نیز قابل یررسی است و پی بردن به چالش های جدی که از دیرباز در صحنه برنامه ریزی برای فرهنگ وجود داشته ودارد از طرفی، و ضرورت های ذکر شده برای حضور دولت ها در عرصه برنامه ریزی فرهنگی، از طرف دیگر در مقابل نظریاتی که این عرصه را به چالش می کشند، ما را تشویق می کند تا تنها به این مقدار از نتیجه بسنده کنیم که؛ در نهایت می توان از لحاظ نظری به یک برداشتی از فرهنگ رسید که امکان برنامه ریزی و سیاست گذاری برای آن وجود داشته باشد و آن تلقی و برداشت، شاید تلقی انسان شناسانه از فرهنگ باشد، چرا که در این تلقی؛ فرهنگ امری اکتسابی خواهد بود که می توان از راه آموزش آن را به دیگران انتقال داد،پس می توان گفت که؛ این تلقی از فرهنگ است که آن را قابل برنامه ریزی می نمایاند.
آنچه در نتیجه باید به آن اشاره کرد، نیاز به فرهنگ در جامعه است که تا حدودی پنهان مانده است و اگر نتوانیم این نیاز را آشکار کنیم، ممکن است تحت الشعاع جریانات روزمره زندگی قرار گرفته وفراموش شود. در این راه کار مهم و کمک عمده ای که دولت ها می توانند و باید بکنند، آشکار کردن این احساس نیازهاست که از طریق امکانات و ابزاری که دولت ها می توانند از طریق رسانه ها، مراکز آموزشی و سایر ابزارها، احساس نیاز به فرهنگ را در مردم تقویت کنند.

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208