تاریخ درج خبر : 1392/10/17
کد خبر : ۱۸۰۱۷۸
+ تغییر اندازه نوشته -

تاملی در واژه “قاعده انصاف”

سایت استان: اسحاق رهنما*

نوشتن از قاعده انصاف، یا قاعده ” آنچه را که برای خود می پسندی ، برای دیگران هم بپسند و آنچه را که نمی پسندی، نپسند” ، نوشتن از یکی از کلیشه ای ترین مفاهیم است. کلیشه مفهومی است که ساده به نظر می رسد . فرد تصور می کند که آنرا می داند و می فهمد ولی در حقیقت فقط فکر می کند که آن را می داند و می فهمد و همین سد بزرگی برای دانستن و فهمیدن دوباره می شود.

کلیشه ای کردن یک مفهوم، بهترین راه برای بی اثر کردن آن است. تیر خلاصی است به نیمه جان یک مفهوم. عوام زدگی خواص و تکرار بوقی- شعاری مفاهیم، بویژه درمفاهیم سیاسی و دینی، از دلایل اصلی کلیشه سازی یک مفهوم عمیق در جامعه است .( جهل سیستماتیک، سوار بر کلیشه ها نسل به نسل منتقل می شود، جهلی که ارزش وار تولید، توزیع و تکریم می شود.)

قاعده انصاف که به قانون طلایی اخلاق مشهور است بنا بر مطالعات صورت گرفته شده، مورد توافق تمام ادیان بزرگ و به نوعی مورد توافق تمام جوامع و فرهنگ هاست. یک قاعده عام اخلاقی که هر انسانی ولوبه آن پایبند نباشد ولی بین خود و وجدانش به آن صحه می گذارد. این قاعده ساده ترین قاعده در فهم ودر عین حال پیچیده ترین در اجرا و پایبندی است.

این قاعده فرادینی است. حداقل از نگاه شیعه و معتزله، این قاعده عقلا حُسن دارد و نه شرعا. به عبارت دیگر لازم نیست خدا گفته باشد تا این قاعده خوب باشد. این قاعده خوب است، چه خدا گفته باشد چه نگفته باشد. اگر خدا گفته باشد، صرفا تایید و ارشاد حکم عقل است و نه منشاء خوبی آن. از آن مهم تر اینکه اگر کسی – هر کسی ، ولو فرضا خدا – حکمی کند که با این قاعده در تضاد باشد، این حکم غیر اخلاقی و قبیح است. خدا البته کار قبیح نمی کند، ولی ممکن است کسی حکمی را به خدا منتسب کند که با این قاعده در تضاد باشد، در اینجا می توان گفت، که این حکم غیر اخلاقی و قبیح است، ولو به خدا منتسب باشد. البته خدا بنا به تعریف، عاقل تر و اخلاقی تر این است که این حکم را بدهد، ولی در طول تاریخ، تقریبا همه جوامع انسانی، قوانینی داشته اند که آنها را منتسب به خدا و خدایان می کرده اند و در موارد بسیاری این قوانین غیر منصفانه بود.

قاعده انصاف، یک معیار است. یک معیار عام که باید محک سخن ها و اعمال باشد. ولو این سخن ها دینی و منتسب به خدا باشد. سخن غیر اخلاقی ضد دینی است ولو کسی آنرا دینی بداند. در مسیحیت تا اوایل قرن بیستم تصور می شد که هر کسی که به عیسی مسیح چنانچه مسیحیان باور دارند باور نداشته باشد به جهنم می رود. بر همین اساس چه ظلمها که به یهودیان و مسلمانان و دیگران که نشد. در شورای واتیکان دوم این نگاه عوض شده چرا که به نظر رسید این باور غیر منصفانه است و اگر انسان – با همه نفهمیش – می فهمد که این باور غیر منصفانه است خدا که عاقل تراز انسان باید باشد. (در آلمانی که سابقه نژاد پرستی سیستماتیک را در یک نسل پیشین خود دارد، تامدتها پیش حقوق دینی مسلمانان که تعداد کمی هم نیستند، به رسمیت شمرده نمی شد. مثلا مسیحیان می توانستند کودکان خود را در مدارس آموزش دینی دهند ولی مسلمانان نمی توانستند. در این سالها این نگاه عوض شده، چرا که منصفانه نبود.)

در کشور ما هم از فرهنگ فردی و جمعی گرفته تا سیاستهای کلان ، قوانین و شرایط غیر منصفانه ای وجود دارد که گاهی هم به دین نسبت داده می شود. نکته اینجاست که در اغلب موارد بسیاری از مردم و حتی خواص متوجه غیر منصفانه بودن این قوانین و شرایط نمی شوند. تازه اینکه آنرا عین حق و حقیقت دانسته و برنامه ریزی فرهنگی و غیر فرهنگی خود را در جهت تقویت و انتشار بیشتر این قوانین و شرایط می کنند. این جاست که لازم است عقلا سخن بگویند و نقد کنند فرهنگ رسوخ یافته را ، فرهنگی که بدیهی فرض می شود ولی این بدیهی بودن چیزی از ظالمانه بودن آن نمی کاهد. نکته جالب این که زندگی منقول تمام پیامبران، وبسیاری از حکیمان و فیلسوفان ، به نوعی با همین نقد رسومات و قوانین بدیهی جوامع خود که غیر اخلاقی و غیر منصفانه بود، درهم آمیخته است. طاقت فرسا ترین بخش زندگی آنها نیز در همین مرحله بوده ، پراز خطر و تهمت و سرزنش. وگرنه زمانی که مریدان جمع می شوند و پیروزی نزدیک می شود، یدخلون الناس افواجا؛ فوج فوج عوام کلیشه دوست و مریدان کلیشه پرور، شروع به فربه سازی رسومات وقوانین جدیدی می کنند ، این قدر فربه و محکم و بدیهی که هر گونه نقدی بر آن، بازتکرار همان قصه همیشگی را درپی دارد؛ شوکران سقراط، صلیب مسیح و تشنگی سالار منصفان و شهیدان.

کار در خانه :

صرفا برای تمرین ذهنی و اینکه موقع بحث، دهن افراد دیگر را گچ بگیریم، کمی در این باره فکر کنید که چه مثالهایی می توان درمورد قوانین و شرایط غیر منصفانه در خانه، محیط اطراف ، ایران و جهان پیدا کرد ؟ عینک “انصاف شناسی ” عینک جالبی است. همراه با هیجانی از جنس شگفتی آمیخته با تاسف. هیجانی از جنس این که ” چطور تا الان متوجه نشده بودم؟ عجب آدم بلا به نسبتی بودیم و خبر نداشتیم “.

برگرفته شده از وبلاگ erahnama.blog.ir

*دانشجوی دکترای فلسفه (آلمان)

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208