تاریخ درج خبر : 1392/11/05
کد خبر : ۱۹۶۴۶۸
+ تغییر اندازه نوشته -

“از تعادل سرشار”

سایت استان: قاسم یزدانی

زمستان 87 بود؛ درست 5 سال پیش ، مجله فراسو می خواست زندگی یکی از سران و اندیشمندان ایل بویراحمد را بکاود؛ به سراغ طاهری آمد این مطلب کوتاه و ناقص را نیز من نگاشتم، و اینک بسی خوشحالم که پس از پنج سال “کی عطا طاهری بویراحمدی” را چون شمشاد هماره جاوید سرزنده و با نشاط می بینیم ، اینک به مناسبت انتخاب کتابش(کوچ-کوچ) به عنوان کتاب سال توسط اداره کل فرهنگ و ارشاد به درخواست دوستان در “سایت استان“آنرا مجدداً در معرض نظرخوانندگان می نهم؛ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
اگر این نوشته رنگ زمان را برخود دارد و نیز کاستی های فراوان امید که خوانندگان عزیز با دیده اغماض نگریسته و بر ما ببخشایند.

untitled

نرسیده به جاده ی آبشار به موازات خیابان فردوسی کوچه ای است که گرچه آن را از حفظم اما نامش را نمی دانم. و ضرورتی برای بخاطر سپردن نامش نمی بینم چرا که هرروز این نامها با سلایق مختلف تغییر می یابند. در این کوچه خانه ای قدیمی وجود دارد که گرچه برج های اطرافش سر می افرازند و آن در محاصره واقع شده اما هنوز هم برجای است و خودنمایی می کند. ورودی این خانه آدمروی کوچکی است که در تمام طول شبانه روز باز است ، هیچ گاه کسی این ورودی را بسته ندیده است . در درون این خانه کوچک مردی است به درازنای تاریخ بویراحمد.

آری کی عطا طاهری بویراحمدی ؛ که اینک دهه ی هشتاد عمر را سپری می کند، در پشت چهره اش و از پس غبار غلیظ روزگار سیمای مردی نمایان است که روزگاری یکی از تأثیرگذارترین مردان استان در حوزه فرهنگ و سیاست بوده است . البته در حوزه فرهنگ هنوز نیز.

هرگاه و هرکسی اراده نماید او را در همین خانه کوچک خیلی ساده و بی تکلف می بیند. با دستهای خود کفش های تان را بر می دارد و درون قفسه ای می گذارد. وارد اتاقی می شوی انیاشته از دوستی، اتاقی کوچک که به شکل شگفت انگیزی گنجایش مهمانیهای بزرگ را هم دارد. این اتاق تا کنون هیچ شبی خالی از مهمان نبوده است. طاهری وکیل نیست ، وزیر نیست، او استاندار هم نیست و البته نبوده است . خانه ی هیچ وزیر و وکیلی این همه مهمان را به خود ندیده است. پس اینهمه ارباب رجوع چه می جویند؟!

رشته ای برگردنم افکنده دوست
می کشد هرجا که خاطرخواه اوست

زیبایی این حضور به گونه ای است که روح های بزرگ را نیز شیفته چنین حضوری می نماید. این جذبه نه تنها جوانان و شیفتگان دانش را شکار می کند که هر ساله او میزبان مردان بزرگی چون ایرج افشار، شفیعی کدکنی، دبیر سیاقی و منوچهر ستوده و … می باشد. جالب است که در برابر اینهمه مهمان غالباً متکلم وحده است. در برابرش همواره این گفته ی فرزانه  ی خردمند شیراز در ذهن تداعی می شود که:«تو مرد زبان نیستی گوش باش»آری، او سخن ها دارد ،گفته هایی شیرین و خاطراتی شنیدنی. او شنیده ها را شنیده است ، شاید نیازی به شنیدن ندارد. امروز فقط باید بگوید، پیامش را باید بسپارد، به نسل ها و نسل ها، به تاریخ و به آینده.

در این قحط سال عشق و شیدایی سینه سودائیش انیاشته از مهر است و سرشار از خاطرات شیرینی که برخی از آنها را اگر دیگ سینه هم به جوش آید به بانگ چنگ نمی گوید: او خودخاطره است به گفته مولانا«از حکایت خود حکایت گشته شد».

هنوز هم در عین نواندیشی دل در گرو سنت های از دست رفته ایل دارد ؛ گاهی نوای نی لبک چوپانی را آرزو می کند تا همه ی غم های گذشته ایل را در آن بنوازد، گاه بر مزار باورهایی می نالد که تمدن دروغین ریشه ی آنها را خشکانده است. سنت ها و باورهاو رسومی که از بین رفتند. اما عشق به آنها چون آتشی زیر خاکستر در درونش «زنده است و زندگانی می کند».

در ضلع دیگر این خانه اتاقی است که باید دلبستگی عمده او را در این اتاق جستجو کرد. اتاقی انیاشته از کتاب؛ هزاران جلد کتاب ساکت و آرام روی هم انیاشته شده و در عین سکوت گویی آنها زبان آقای طاهری را می فهمند. چرا که در این شلوغی و شاید نامنظمی هرکتابی را می-پرسی، بی تأمل جایش را می داند، تقدیم می کند، اما افسوس که بلافاصله آن را در دفتری می-نویسد تا مجبور باشی برگردانی ، دلبستگی اش علاوه بر این کتابها دوستان بی شماری است با گرایش های گوناگون در اقصا نقاط ایران و خارج از ایران و البته دلبستگیهایی در ضلعی دیگر از این خانه.

او امروزه نه قدرتی دارد نه دکانی و نه سکانی، و بدیهی است که در شرایطی هم نیست که نیازی به مداحی داشته باشد، سخن گفتن از طاهری نه نامی می آورد و نه نانی، ستایش او تملق نیست، ستایش خرد است، ستایش نیک اندیشی و میانه روی و تعادل است او هیچ گاه راه افراط را نپیموده است برجسته ترین ویژگی اش شاید همین باشد.

اما آنچه او را چونان «سروی سایه فکن» سربلند و سرفراز نگهداشته است امید است؛ او از امید هم سرشار است. بیش از هرکس این گفته ویکتور هوگو را باور دارد که:«در جهنم ستاره ی امید خاموش شده است». و او دنیایش را جهنم نمی کند. بنابراین سالها است که به قول خود با سرطان ، بیماریی که تنها نامش لرزه بر اندام ها می افکند در مبارزه است و پیروز شده است.

برای شناخت شخصیت او باید در لابه لای فعالیت های پیش از انقلابش به جستجو پرداخت که جلوه های گوناگون می یابد. معلمی را از خرابه های دهدشت آغاز می کند و مدتها سرپرستی فرهنگ آن دیار را به عهده دارد.

تلاشهای نتیجه بخش او در ایجاد نخستین دبیرستان در دهدشت هنوز هم در یادها مانده است. گاه او در قامت« بیکارگری یا بی سوادی» می بینیم که مبارزه با جهل را پی ریزی می کند.
و گاه جوانی است که موقعیت خانوادگی و توانمندیهای شخصی او را به سرعت وارد مجلس بزرگان می کند تا به طنز به خان ایل بگوید:«من یک کت و شلوار بیشتر ندارم و در نشست و برخاست های متعدد اتوی لباسم به هم می¬خورد بنابراین در مجلس کمتر امر به نشستن و برخاستن کنید».

گاه او را در قامت یک سیاستمداری می بینم که قصد دارد وارد مجلس شود، و پس از اینکه رأی می آورد و به مجلس نمی رود نخست  وزیر وقت به او می گوید:«این بار نوبت شما نبود!»و این صندوق ها بارها تاریخ را تکرار می کنند، ای کاش به زبان آیند. از همان زمان که رأی را به صندوق ریختند شاید هدف این بود که آرا زندانی شوند و حقایق را برملا نکنند اما چه فراوان بوده اند در طول تاریخ صندوق این ملک آنها که رأی نیاورده اند و به مجلس رفته اند و بالعکس. زمانی با طاهری نویسنده آشنا می¬شویم، شاید وجه غالب شخصیت او همین نویسندگی است. او نویسنده ی«شاهنامه کی سالار» است. که در آن نگاهی نکته سنج و از منظری زیبا به داستان کیخسرو افکنده است. آنجا که پادشاه جوان مرگ سپید را برمی گزیند تا مقام انوشگی و جاودانی بیابد و همین جا است که شاهنامه شناس مشهور ایران دکتر رستگار فسایی انسان تربیت شده ی شاهنامه را در سیمای او می جوید و گاه با نوشتن داستان «ممیرو»- قصه ای که تا بعد از انقلاب اجازه ی انتشار نیافت-پیکار تا رفع تبعیض و ایجاد آنچه را امروز عدالت اجتماعی می¬نامند، فریاد می زند که: «قلم تقدیر مالکیت کاخ ها را برای اینها و سند کوخ ها را برای آنها ننوشته است.» و آشکارا شکست دشمنان آن روز مردم را در «کشاکش جنگ و ستیز» پی می گیرد و شاید پیش گویی می کند که:

«در تابش خورشید پرسوز نیمروز/گرما گرم کارزار/ درکشاکش جنگ و ستیز/جنگ مرگ و زندگی/نشانه ی شکست/شکست دشمن مردم/پدیدار می شود».

اما با نوشتن«کی بانو» به گفته ی بیهقی «لًختی قلم را می گریاند» یک تراژدی تلخ خانوادگی، تکرار خاطرات از دست رفته؛ تا به قول «بودلر» « بعضی خاطرات را دوبار زندگی کند» ، یک بار آنها را زیسته و دوم بار آنها را نوشته. کی بانو اتوبیوگرافی بخشی از زندگی مردی است که خاطرات تلخ و شیرینی را به نگارش آورده تا در حسرت آن زندگی را دوباره تکرار کند و شهریار گونه:

«به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را ماند
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را»

و زمانی در قامت یک فعال حزبی؛ شاید او از نخستین کسانی است که در استان فعالیت حزبی را تجربه می کند. و اینچنین است که مدتی نیز با خان آگاه اما نگون بخت بویراحمد که خوش درخشید اما دولت مستجعل داشت، تشکیل یک حزب را در سر می¬پروراند که رخ دادهای روزگار امان نمی دهد!

گاه به عنوان مبارزی تأثیرگذار در مبارزات انقلاب حضوری جدی می یابد، اگر چه بعداً رویاهایش گم می شود. آوازه ی او در این مبارزات به گونه ای است که حداقل دوبار از نوفل لوشاتو با او تماس گرفته می شود، اما حکایت او بعد از انقلاب حکایت همان خانه است و برج های اطرافش که در آغاز نوشتیم.

امروزه اگر وقت آن رسیده باشد که از نمادهای جنگی -که جای خود دارند- به نمادهای فرهنگی روی آوریم بی تردید آقای طاهری می تواند هم به عنوان الگو و هم یکی از نمادهای برجسته  فرهنگی این دیار معرفی شود:

جای آن است که رودکی وار نیایش برم که:

دیر زیاد آن بزرگوار خداوند
جان گرامی به جانش پیوند
دایم بر جان او بلرزم ازیراک
مادر آزادگان کم آرد فرزند

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • عسکری می‌گه:

    درود بر قاسم عزیز،خسته نباشی دلاور.اقای طاهری رو عالی توصیف کردی.اشکال داشت؟گفتم بهت

  • بئاتریس می‌گه:

    انتقاد کردن در جامعه ما هنوز جا نیفتاده است.به معنی عیبجوئی و حتی دشمنی بکار میرود.بنده برای کی عطا همواره احترام قائل بوده و خواهم بود.اما معتقدم همانطور که کوچک کردن اشخاص توهین به آنهاست بزرگ کردنشان هم نوعی توهین هم به خود آنان و هم به خرد جمعی جامعه است.کی عطا یک فرهنگی پیشکسوت ومعلمی ساده و معمولی بوده و هست.او را شخصیتی چند وجهی و در حد ملی نشان دادن و مبالغه کردن در مورد ظرفیتهای او ،به شخصیت او هم آسیب میرساند.نظیر دکتر محمود حسابی.هر چقدر حالا او را بزرگ کنیم در آینده دیگران او را کوچک خواهند کرد.برای اینکه تاریخ باید به تعادل برسد.دادگاه تاریخ بیرحم است و با کسی تعارف ندارد.کی عطا در تاریخ معاصر بویراحمد جایگاه نسبتا قابل قبولی دارد.هر چقدر ما او را حالا بالاتر ببریم بعدا دیگران او را پایین تر خواهند آورد.و در جایگاه واقعی اش خواهند نشاند.من به احترام ایشان و اینکه دیگران سواستفاده نکنند با نام مستعار کامنت گذاشتم.وگرنه با اسم واقعی انتقاد کردن شهامت نمیخواهد.

  • سپهر طاهری می‌گه:

    خطاب به بیاتریس و مشتی برنو:
    پس از این که شهامت پیدا کردید و با نام حقیقی و حقوقی خود انتقاد کردید آن هنگام به رسمیت شناخته میشوید و
    کی عطا از انتقاد شما استقبال خواهد کرد.

  • ناشناس می‌گه:

    درود برشما آقای یزدانی ویک نکته برای بعضی از دوستان. دوست عزیز تاریخ خوب وبد بودن انسان ها را مشخص میکند نه تبلیغات که امروز به وضوع تبلیغات را در زندگی روز مره میبینیم ولی تاریخ واقعی چیز دیگری میگه واینکه همه انسانها دراین کره خاکی کامل نیستند اما نکوست که مرد نکونام نمیرد هرگز . همیشه فداکاریهای کی عطا طاهری برای مردم کهگیلویه و بویر احمد در خاطره ها خواهد ماند

  • سپهر طاهری می‌گه:

    جناب یزدانی سپاس از شما و قلم سلیس و سالم و شیوایتان.

  • مشتی برنو می‌گه:

    رفیق امرالله . در زمینه هائی که اطلاعات کافی نداری اظهار نظر نکنی بهتره.قدیمی ها به کارنامه سیاسی آقای طاهری وقوف کامل دارند.این کارنامه نمره قبولی تیاورده است.لطفا موضوع را کش ندهید.

  • ناشناس می‌گه:

    با تشکر از آقای یزدانی که معلمی و قلمزنی را بر هر شغل دیوانی ترجیح دادند. پیشنهادهای فرمانداری و مدیر کلی را نپذیرفتند.یزدانی از افتخارات این منطقه است.هم سیاستمدار است ،هم فرهنگی و هم پرانرژی .گوئی شیخ احمد جام دیگری است.

  • محمود جعفری می‌گه:

    متاسفانه افراط و تفریط بخش جدایی ناپذیر شخصیت اکثر مردم در استانهایی است که بافت قومی و قبیله ای دارند . علت این پدیده را بیشتر باید در گذشته دانست که چون مستندات تاریخی و اجتماعی وجود ندارد و سرگذشت ها بیشتر جنبه تعاریف خانوادگیست و لاف در بازار مسگری . چه میشود کرد وقتی در دوران قاجاریه کسی اجازه نداشت سرگذشت بنویسد و ناصر الدین شاه قاجار در سفر نامه معروفش به فرنگ می نوشت : ((جای تعجب است که درفرانسه حتی بچه های کوچک هم فرانسوی را بدون لحجه صحبت میکنند ..)) . در چنین حالی کسانی که یک اسمی میشنوندو یا میخوانند تصور میکنند آخر دنیا همین جاست . یزدانی جان توصیه میکنم کمی هم به استانها و شهرهای بزرگتر سری هم بزنید تا بدانیدکه میوه فروشها ، از همه جای کشور بلکه از همه جای دنیا میوه برای فروش دارندو بلوط به تنهایی نمیتواند همه سلایق و ذائقه ها را راضی نگهدارد .

  • بی خیال می‌گه:

    بئاتریس گفته است کارنامه سیاسی ایشان تعریفی ندارد.یعنی نمره اش پایین است.نگفته ننگین است .که نصرالله خان اینطور برآشفته است.توضیحش مفصل است.متاسفانه این سایت هم گزینشی و بدون داشتن یک جهان بینی منطقی ،کامنتهائی را که تحلیلی اند منتشر نمیکند. گاهی هم با بی صداقتی تمام تیتری میزند که ربطی به متن ندارد.کاسه داغتر از آش شدن هم سنتی دیرین در دیار ماست.

  • کیان پور می‌گه:

    ستایش بیش از اندازه جز …. و …. چیز دیگری نیست ما همه انسانیم و غیر معصوم .

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر شما در خطاب به منتقدی که گفته است “کاشکی ایشان هرگز وارد گود سیاست نمی شد”این جمله زمانی درباره شخصیتی چون آقای طاهری صدق می کند که ایشان کارنامه ی ننگینی از خود به جا نهاده باشند اگر منظور ایشان عضو حزبی خاص بودن است که شرایط و زمان را باید سنجید آقای طاهری هیچگاه از حزب نگاهی سودجویانه و در پی کسب قدرتی در ساختار حزبی نداشته است حزب برای او ابزاری بوده برای فعالیتی اجتماعی آنهم برای مردم ایلش و نکات دیگری که گفتن آن در این مجال نمی گنجد با سپاس از بعاتریس که به تصورش پاشنه ی آشیل آقای طاهری را کشف کرده و سپاس از آقای یزدانی که همانگونه که دوست عزیزم بهزاد گفته از تعادل سرشار بهترین تعبیری است که میتوان برای آقای طاهری برگزید

  • بویراحمد می‌گه:

    این سایت کامنت آدمای مریض ودچارسادیسم را نمی زند

  • .....................تا بی نهایت... می‌گه:

    برایتان متاسفم که کامنت مرا که پرهیز از مبالغه گوئی میکرد ،منتشر نکردید.لااقل بدون اسم یا به اسم دیگری انتشارش میدادید.کبنانیوز منتشرش کرد.بقول دکتر حمیدی شیرازی :حیف باشد به خورد روزینه — لابه ببر و ناز بوزینه !!!رسانه داشتن هم اهلیت و صلاحیت ویژه ای میخواهد.بزرگی اندیشه و صفای روح میطلبد.واقعا برایتان متاسفم و ………….که نه بر مرده بر زنده باید گریست و …….. این زمان بگذار تا وقت دگر.

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    شاید زیباترین توصیفی که بتوان از کی عطای بزرگ کرد تیتر نوشته قاسم عزیز باشد:
    از تعادل سرشار.
    کاش در این وانفسای خودخواهی ها اندکی از آرامش و تعادل وی بهره مند شویم.

  • نوروزی مهریان می‌گه:

    سلام بزرگان میراث باارزشی هستن که باید همیشه درنگهداری موروثانشان کوشاباشیم

  • سید نورمحمد حسینی سوق می‌گه:

    قاسم عزیز

    از این منزلی که که اکنون در سایه یک برج بلند از گرمای خورشید محروم است نفس گرم طاهری مشوق بسیاری از نوقلمانی است که حس عشایری را با عقل مدرن معنا می کنند.
    اگر قومی بزرگان خویش را احترام نکند قطعا آینده ای تکاملی تخواهد داشت.
    قلم شیوایت هم چنان در دوات پرجوهرت رنگ خلاقیت بگیرد یزدان پشتیبانت

  • شهرام مرتضوی می‌گه:

    هر که دارد دانش و عقل و تمیز/اهل عقل و علم را دارد عزیز”.
    سلام بر دوست فرزانه ام ، یزدانی عزیز.از طبع لطیف و جوهر روان و پر رونق ات،که رونق بخش صمیمیت دیروز است،سپاسگزارم.
    زلالی “کوچ کوچ” سالیان است که از بین ما “کوچ” کرده است.در این قرن”سنگ و سیمان”،سگ های هاری شده ایم که بجز “دریدن”شیری نخورده ایم و این مرقومه های زلال امثال شماست که “کودکی مان” را فرا یادمان می آورد تا یادمان بیاید که از “مادر”آدم زاییده شده ایم و نه از بطن سگی هار.گرچه از “چندش” واژه های “چندش آور”ملولم، اما “ناچارم”که قلم را عریان کنم تا”عورت”بی اصلی و مسخ شده ما را فریاد زند شاید لختی به خود آییم و به عصیان واژه های بی خاطره تردید نکنیم، که “واژه ها” معصوم اند و ماها غرق “لجن”. بسیار خرسندم که به بزرگداشت بزرگان تا زنده اند وقعی نهیم و همتی کنیم که “تر”بمانند، نه اینکه در جور روزگارشان تنهاشان واگذاریم تا از ترس فراموشی”خشک”و پیر بمیرند.قدردان شمای عزیز هستم که قدردان بزرگان اید و فرهنگ قدردانی و خودباوری را ارج و اجر می نهید.هویت نسل فردای ما در این شناسنامه های گم شده اند، که شماها بارها فریاد زده اید و بعضی، پر غرض بارها پاره کرده اند،اما شمایان که در قلم چیره اید و بر فردا خیره،به “راستی ها”بپردازید و در “کژی ها” بیاویزید که در وجدان تاریخ فرموش نمی شوید،حتی اگر شناسنامه هایتان را امروز مهر و موم کنند و خاطره هایتان را در خاطرها بروبند.

  • یوسفی می‌گه:

    درود بر جناب یزدانی.
    از خواندنش لذت برم و مشتاق ببه مطالعه کتاب زیبای کوچ ، کوچ شدم.
    امید که بزرگان خوش نام این مهد همواره جاودان و استوار بمانند

  • فرشیدعزیزی می‌گه:

    آقای یزدانی! تجلیل از بزرگان نشان از بزرگ زاده ای و منش والای شما دارد

  • بئاتریس می‌گه:

    کاشکی ایشان هرگز وارد گود سیاست نمی شد.پرونده و کارنامه سیاسی ایشان تعریفی ندارد.نمیخواهم وارد این مقوله شوم وگرنه دلایل قوی است و معنوی.همان بهتر که دوستان هم وارد این مقولات نشوند.شخصیت فرهنگی و نجابت اخلاقی ایشان برای ما عزیز است.عمرشان دراز و با عزت باد.

200x208
200x208