تاریخ درج خبر : 1392/11/08
کد خبر : ۱۹۹۳۹۱
+ تغییر اندازه نوشته -

به احترام او که مرد میزان است

سایت استان: امراله نصرالهی

دکتر اسلامی ندوشن را از یاد نبریم؛

“ایران ذاتاً یک کشور فرهنگی است، همانگونه که کویت سرزمین نفت و کوبا سرزمین شکر است.”

ایران، اقلیم تضادها و تنهایی هاست. گویی تنها سرزمینی است که هم جان پریشانی داشته و هم کاردان کاملی بوده. جان پریشانش را در “دو قرن سکوت” زیسته و کاردانی و بیداریش را در شاهنامه ای پر از ملیت و بیداری و تاریخ بیهقی ای پر از اندیشه ی کثرت نگری و نسبیت انگاری و “قانونی” پر “شفا” و “شفا”یی پر از قانون، فلسفه و حکمت، به تجربه نشسته است. خوی خونریزی نداشته، شمشیری نکشیده، هرگز جنگی و ستیزی به راه نینداخته، یعنی آغاز کننده ی نبردی نبوده و نخست این بیگانه است که بر او تاخته، تیری به غیری پرتاب ننموده و البته برای حفظ مرزی و وطنی، جان خویش نیز در تیر نهاده است. آرش اش را بنگرید بر فراز آن بلندی که چگونه: جان خود در تیر کرد آرش/ کار صدها صدهزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.

ایران، سرزمینی است پر ز اقلیم های جغرافیایی متفاوت با مردمانی که هرگز نخواستند کارناوال ملیت گرایی و ناسیونالیزم راه بیندازند. بل روح قومی این مردمان، ایرانیت را در حیاتی ملموس و اندیشه هایی ژرف و کنش هایی شگفت به تماشا نهاده است. حیات ملموسشان بر تلّ ویرانه ها همان دوباره ساختن و بنا کردن بود. گونه ای آری گویی به حیات و زندگی و نه گویی به مرگ بود واندیشه های ژرفشان در متونی چون خردنامه (شاهنامه)، تاریخ بیهقی، سیاست نامه، قابوس نامه و “دفتر ]های[ عقل”و ” آیت]های[عشقی” بود که نمونه و الگوی انسان باوری و اخلاق اند؛ برای انسانی کردن حیات، سلطنت و قدرت.

این سرزمین پر ز اندرز نامه ها و تذکارگونه هاست. برای اینکه سلطنتی، به ظلمی فرمان نراند، قدرتی به فسادی نگراید، کی کاووسی، فتنه ای نینگیزد، گشتاسبی، اسفندیاری را به کام مرگ نفرستد، سیاووشی زنده ماند، فرودی، فدایی فریب و نیرنگ نشود و سهرابی در کنار پدر بماند، از مهرش تغذیه کند و بزرگ تر شود. بی شک هم من و هم شما، بارها بر وقوع “داستان داستان ها”یش گریسته ایم. به زندگی هاشان که نه ولیک به مرگ پهلوانانش غم آگین گشته ایم.بر “سهراب کشان”-َ ش، تلخاتلخ فریادها برآورده ایم. هر چند تخیلی اسطوره ای و ذهنی داستان پرداز آن را به قصدی و به نیتی آفریده باشد. این تراژدی ها اگر چه در نهاد آدمی به گفته ی ارسطو پالایش روان(کاتارسیس) می آرند و نهاد آدمی را تزکیه می دهند،لیک، نفس و ذات وقوعشان نامیمون و حکایت گر جامعه ای ست که پدرسالاری را در انحاء گونه گون به بازتولیدش نشسته است آن هم پدرسالاری ای زن ستیزانه که رگه هایش را در نگاه خاقانی ، در باور مولوی، در نگرش نظامی و گاهی به تناسب ساختار داستان در شهنامه ی فردوسی نیزمی نگریم .(با در نظر گرفتن و احترام به اندیشه ها و آثار سترگ شان به مثابه ی گنجینه های عظیم فرهنگی)

ایران، اقلیم اعجاب ها و شگفتی هاست. یعنی به هنگام فراز بر اوج عزت می نشیند و زمانه فرود درحضیض ذلت. به قیامی، کاری می کند کارستان و به قعودی، در می نشیند به خارستان و خوارستان. در عمق فراموشی و خاموشی، برق غیرتیش می درخشد چو روشنان فلک و در فراز بیداری و روشنی، به ناگاه فرو می ریزد چون سوسوی آخرین “خردک شرر”هایی بی جان و رمق. گاه خوابِ خواب و گاه بیدارِ بیدار. چه سرزمین شگفتی و چه تضادها و تناقض های غریبی. هم کی کاووس بی خرد، هم کی خسرو دانا. هم بیهقی واقع نگر اخلاق گرای، هم بوسهل زوزنیِ پر زعارت بدخو رای. هم خاقانیِ “از دیده عبرکن” ایوان مداین ، هم خاقانی سراینده قصیده ی پر مدح اخستان. هم حلاج بردار، هم شِبلی بی عار. هم سنایی اهل دربار و عیش، هم سنایی حدیقه ی حقیقت و سیر… .هم قبادیانی بلخی شادان و می خواره ی خرامان، هم قبادیانی بلخی تلخ دره ی یُمگان. مگر می شود چنین؟ آری، من از رخدادها و رخداده ها گفتم. نه اغراقی، نه چربک گویی ای(بیهوده گویی ای)؛ از آن دو خاقانی، آن دو سنایی، آن دو قبادیانی(ناصرخسرو) ، آن حلاج، آن شبلی، در آن تاریخ، در آن سو و در هر سو. آری، ایران چنین است. پس در نهاد چنین تضادها و چنین تناقض هایی می توان این گونه در برابر این اقلیم سخن گفت. “ایران و تنهاییش” عنوان کتابی از مردی گذشته گرا و معاصر نگر، محمد علی اسلامی ندوشن.

87898789

ندوشن را می توان مرد مقالات پر مغز و خاطرات پرنغز دانست. از اسطوره و حماسه تا لوح و تاریخ، از ادبیات تا فرهنگ، از اجتماع تا سیاست، از ایران تا انیران، از هند تا آفریقا. یعنی از مهاتماگاندی تا سدار سنگور آفریقایی، از شاندور پتوفی مجاری تا خریستو بوتف بلغاری. از آشیل تا هملت، از نیمای ایرانی تا لانگ فلوی فرانسوی، از در هم ریختگی تهران تا “ملال پاریس” از “کارنامه ی سفر چین” تا “کشور شوراها” و از “روزها”ی این مرد تا “نوشته های بی سرنوشتش” همه را می توان حکایت گر سیر آفاق و انفس این مسافر عاشق دانست. مسافری که ایرانش را به پهنای جهان می گسترد. در دامن فرهنگش چنگ می زند تا در سفری به سرزمینی، بی ارمغانی و هدیه ای روانه نشده باشد. این مرد، بیگانه را با عینک فرهنگش می نگرد پس مرز و حد در فکر این بزرگ نمی گنجد. چرا که فرهنگ و هنر تعلق به جغرافیا ندارند. از تاریخ در می گذرند و در فراتاریخ یعنی جاودانگی ماوا می گزینند. بر این اساس ندوشن را می توان مرد خاص فرهنگ نیز به شمار آورد. بدین خاطر در جامعه ی پر گره و پر عقده ی روشن فکری معاصر، هیچ کس با ندوشن، دشمن نیست. او را مصداق این بیت عاشقانه می دانم:

تا تو با منی زمانه با من است/ بخت و کام جاودانه با من است

محمد علی اسلامی ندوشن از معدود جان آگاهان و اهل فکر و اندیشه ایست که بر جان پریشان و کاردانی کامل ایران چنین نامی نهاده است.نگاه تاریخی این مرد و ژرف کاوی های ادبی اش و ایده های جامعه شناختی اش او را بدین عنوان رسانده است. ندوشن هم جان پریشان ایران، هم کاردانی اش را بر رسیده. نوشته هایی را به اسطوره و نگاشته هایی را به تاریخ مختص نموده است. ایران” دیروز ، امروز و فردا” را بر رسیده. دیده ی عبرت نگر او گذشته را برای تجربه اندوختن به جهت ساختن فردایی انسانی تر، اخلاقی تر و متوازن تر میان عشق و خرد حرمت نهاده است. کاویدن متونی چون شاهنامه ، تاریخ بیهقی، غزل حافظ، گلستان سعدی، رباعی خیام و غزل مولوی از جانب او برای رسیدن به ایده ای جامعه سازانه بوده است. چه کنیم که جهان رها شده ی امروز را به بند اخلاق مهار کنیم؟ چه کنیم که سهم خرد را به اندازه بپردازیم؟ چه کنیم که هرزه نگاری های جهان مدرن را از بی بنیانی ها و بی سامانی ها برون آورده و در متون نگاشته ی عشق رام و آرام تر سازیم؟ چه کنیم تا ایران از یاد برده نشود و جایگاه تاریخی اش را به دست آرد؟ چه کنیم تا پهلوانانش دیگر نمیرند، بمانند و بزیند؟ چه کنیم که “صفیر سیمرغ”-ّ ش پیام آور مرگی نباشد بل تنها راز زنده ماندن ما و دیگران را در میان نهد؟ چه کنیم تا ما نیز نه “مجسمه ی آزادی”بل خود آزادی را در آغوش کشیم؟ چه کنیم تا جام وجودی و هستی مان بار دیگر رنگی جهان بینانه به خود گیرد؟ این ها همه پرسش هایی ست که دامان ذهن این مرد را گرفتند و تا رسیدن به پاسخی جان و ذهنش را رها ننمودند. ندوشن در پاسخ به همه ی این پرسش ها، مرد توازن و تعادل بوده است. به او نه انگ ناسیونالیزم می چسبد، نه شوونیزم( وطن گرایی یا وطن پرستی افراطی). نه باستان گرا نه ضد عرب. نه بیگانه پرست ، نه بیگانه ستیز. نه غرب گرا، نه ضد غرب. بله، در تعادل، خویش را نگه داشتن هنر است. هنری که نهادینه شدن اش به مثابه ی فرهنگ، از جهانی متوازن و متعادل خبر می آرد و عمل بدان یعنی رسیدن به صلح ها و آشتی ها و انسان بودن ها و غیبتش یعنی وقوع فاجعه ها و خشونت ها و مرگ ها. هر روز انفجاری وهر لحظه خشونتی. جنگ مذهبی با مذهبی، جنگ قومی با قومی، جنگ قبیله ای با قبیله ای، جنگ ملتی با ملتی، جنگ سرمایه ای با سرمایه ای، جنگ قدرتی با قدرتی. این هاست که همیشه جان و ذهن این مرد را آزرده و درمانش را در متون کهن ردیابی نموده است. متونی که هنوز هم خواندنی اند و هنوز هم برای گفتن حرفی دارند. کلاسیک بودنشان به معنای کهنه بودنشان نبوده و نیست. و این نشانگر آشتی سنت و مدرنیته در نگاه ندوشن است. ندوشن بسان روشن فکرانی نیست که گاه در این سوی بام و گاه در آن سوی بام افتاده اند. نه عبدالکریم سروش است تا مولوی را با پوپر آشتی دهد و نه رضا داوری اردکانی، تا همزمان دست به دامان پریشان گویی های فردید و اندیشه ی معطوف به سیاست هایدگر گردد. نه آل احمد چپ گراست که روزگاری دل در گرو مارکسیزم روسی داشته باشد و نه باز چون او، که روزگاری دیگر آنچنان سنت زدهشود که “خسی در میقات” بنگارد و نه  سنت گرایی چون سید حسین نصر، تا پای خویش را تنها در یک لنگه کفش کند. او مرد تمایل و گرویدن به ایدئولوژی ها نبوده است. از نگاه او  “حرف آخر با سرشت انسان است” نه با ایسم ها و مذهب های عصری. ندوشن تنها اندیشمندی است که این همه آثار را به ایران اختصاص داده و لیک هرگز پایش در ایران گرایی مفرط و مذموم نلغزیده است. او مهار اندیشه ی انسان مدرن را به زبان اریک فروم “به سرشت راستین انسان” واگذاشته. وجدان بشری از نگاه او در مرکز ثقل اندیشه های بشری است. وجدان به مثابه ی فراخودی هشداردهنده. ندوشن اگر ایران و جهان را از منظر شاهنامه می بیند؛ دلیل آن است که به “بی طرفی شاهنامه” معتقد است. چون از روزنه ی نگاه او “شاهنامه نمی خواهد  جانب داری قومی یا نژادی داشته باشد، همه ی حق ها را به ایرانی ها نمی دهد. از این رو کی کاووس پادشاه خوبی قلمداد نمی شود” بله شاهنامه به اندیشه ای جهان نگر تمایل دارد. به “خرد” اعتنای خاصی می کند. از “آز” بیزار است. از “مهر” سخن می گوید. از “آزادی” داد سخن می دهد. از “فرهنگ” بیت ها می آفریند. از “نخبگان “(قهرمانان) ستایش می کند. از “ادب”  و “رفتار با دشمن” هم.

این آن نکاتی است که شاهنامه را از نگاه ندوشن بی مرز می کند و به سرزمینی خاص محدود نمی دارد. پس آن گونه که فردوسی سرشت و وجدان بشری را قاضی زندگی، مرگ ،جنگ،قدرتورفتارپهلوانانقرارمیدهد ندوشن نیز حرف آخر را با سرشت انسان می داند. و این تنها قاضی راستین محکمه ی دنیا و جهان آدمیان را برمی گزیند. آری او سخن وجدان را می شنود. و قلمش را بر مرکز همین وجدان می چرخاند تا باری خدمتی کند. چون بیهقی که نوشت:” به دست من امروز جز این قلم نیست، باری خدمتی می کنم” ندوشن با اینکه در هستی شناسی وجدان آدمی پناه می گیرد تا جهانی سرشار از صلح، آشتی و نظم انسانی را آرزو کند سهم ایران را نیز در ساختن این جهان فراموش نمی کند.او برخلاف فیلسوف فرانسوی از رویا سخن نگفت بل از حرف و سخن زیست- جهان فرهنگی ایران یاد کرد و اینکه “ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟” او اذعان دارد که “ایران البته سهمی در ساختن دنیای جدید نداشته است، ولی خزانه ی تمدنی گذشته اش سرشار است و باید با اتکای به آن حرف بزند؛ اما زمانی حرف هایش بر دل می نشیند که با راه و روش امروز خود نشان دهد که شایسته و قدردان آن تمدن پربار گذشته ی خویش بوده است.” در این گفتار ندوشن هرگز بر حس نوستالوژیک پای نمی فشارد و توجه به “خزانه ی تمدنی گذشته اش” در جهت ماندنی مرداب گونه در آن جهان نیست بل معنا جویی در آن تمدن و معنا دهی به زندگی های جهان مدرن صنعتی است. در چنین سیاقی وقتی به نگاه این مرد می نگریم به این نتیجه می رسیم؛ “ایران نیز حرفی برای گفتن دارد” پس به هشدار او می رسیم، هشداری با چنین خطابی:”ایران را از یاد نبریم” این کتاب هرچند مقالات گونه گونی را شامل است و بر ضعف ها نیز درنگی و تاملی نموده است اما مقاله ی شیرین و پر محتوای او بر نکاتی تاکید می ورزد که میتوان این نکات را زیر چتر نگاه فرهنگی ندوشن گرد آورد. “انسان به معنای نفس واحد” به زبان سعدی همان “بنی آدم اعضای یک پیکرند” ، “تاکید بر حکومت خرد و دانش دو جزء جدایی ناپذیر در فرهنگ گذشته ی ایران” ،”قناعت و آزادگی و استغنا که به گفته ی او یکی دیگر از درس های فرهنگ مااست”،”ترک واستقبال درباره آنکه چگونه باید زندگی کرد”،” در فرهنگ گذشته ی ما دستوری است که بی شک می تواند دنیای حریص پرتب و تاب کنونی را به کار آید. این دستور ناظر به مقام باریک حساسی است که در مرز نفی و قبول و ترک و استقبال قرار می گیرد” یعنی فکری رودکی وار:

شاد زی با سیاه چشمان ، شاد/ که جهان نیست جز فسانه و باد

ز آمده تنگدل نباید بود / وز گذشته نکرد باید یاد

ندوشن در ادامه ی همین نوشته بر”گنجینه ی فرهنگی” ایران اشاره ای می کند و باور دارد که “دعوت فرهنگ گذشته ی ایران دعوت عام است؛ نه رنگ مذهبی دارد و نه رنگ سیاسی، و نه حتی رنگی اخلاقی؛ دعوتی است که از تجربیات تلخ و شیرین و نفس زندگی مایه گرفته؛ دعوت روح آدمی است در جستجوی توافق با جسم؛ و دعوت مغز آدمی است در جستجوی توافق با دل؛ از این رو رنگ زمانی و ملی را نیز از دست داده، و می تواند در هر زمان و با وضع هر ملت قابلیت تطبیق بیاید” وقتی ندوشن شاخصه های فرهنگ ایران زمین را، جهانی و بی مرز قلمداد می کند گویی از ما می طلبد تا ایرانی بی مرزی باشیم که بایست گنجینه ی فرهنگی خویش را داروی شفا بخش دردهای بشر امروزی قرار دهد. هم تجربه ی “زندگی ومرگ پهلوانانش”، هم اندیشه های “سرو سایه فکنش”. هم سرگذشت “داستان داستان ها”یش، هم برسازندگان بزرگ “جام جهانبین” –َ ش. هم چهار سخنگوی وجدان ایرانش، هم آفریده های هنری و سنن و آداب، این وجه “مرزهای ناپیدایش” و نیز چند صدا بودن و “بیست دهان” بودن “صفیر سیمرغ”-َ ش. آری، من از باورهای راستین و بی ریای این مرد گفتم مردی که دانست “همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادند” پس به سهم خود دانایی اندوخت و قلم به دست گرفت و نوشت، برای ایرانش، برای تنهایی اش، برای فرهنگش، برای تاریخش و برای بزرگی مردمان سرزمینش. بله، ندوشن نه ایران را از یاد برده و نه تنهایی اش را تنها گذاشته. ما نیز این مرد را از یاد نبریم و تنهایی هایش را تنها نگذاریم.

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • دانش آموز می‌گه:

    امراله نصرالهی بی شک یکی از ادیبان حاذق و توانمند این کشور است و امثال شما ها کسی نیستید که بخواهید برای امراله نصرالهی تعیین تکلیف کنید. هنر نصرالهی ایجاز است و هرگز مطالب خویش را به گونه ای طولانی نمی کند که ذهن خواننده را خدشه دار، آزار و یا تشویش نماید.صدای گرم نصرالهی کمتر از صدای محمد اصفهانی،مرحوم ایرج بسطامی و امثالهم نیست. نصرالهی شخصی
    نیست که یاوه بگوید یا بیهوده بنویسد.کافی است یک سات در خدمت ایشان باشید و معنی ادبیات فارسی را بدانید.آقای نصرالهی
    معلمی دانا و خواننده ای تواناست.فردی آزد منش و آینده نگر.
    سلامتی،صحت و طول عمر این معلم عزیز را از خداوند متعال
    خواستارم.

  • علی انصاری می‌گه:

    ادبیات پارسی از گذشته تاکنون سرشار بود از کنایه و استعاره و پوشیده سخن گفتن اندک شاعری دیدیم بسان عمر خیام که کلامش مبرهن باشد حال به هر دلیلش که بنامیم بی شک اهل خرد اگاهند . این شیوه نوشتن و سخن راندن برای ما ایرانیان گویی فرهنگی پسندیده شده و فضای مجازی هم به حالش افزوده /بستری فراهم شده برای جولان و کینه شخصی به دید عموم گذاشتن چه ناپسند و مذموم است. /تعمیم ندهم اما نخبه کشی از ویزگیهای ممتاز ما بوده .به یقین جناب نصرالهی انسانی خردمند فکور و منیع الطبع هستند و بارزترین خصیصه وی آزادمنشی است هم خوب می نویسد هم خوب می نوازد و هم خوب می اندیشد.افرین بر تو که مجموعه چندین هنری/پایدار باشی

  • ناشناس می‌گه:

    فکری به حال حالم کن رفیق .یا بگذار که به همین سادگی بگویم یا بگذر که رد شوم

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای دادمهر یا(رحیم پور)برای عذر خواهی نیازی به توصیه نیست زاویه ی پاسخهای من به منتقدان این نوشته اینچنین بوده که افرادی با اسامی گونه گون سعی میکنند فضای مجازی را چون صفحه ی شطرنج بدانند تا هر بار با مهره ای بازی را ادامه دهند اما از آنجا که همواره سعی کرده ام پا را از دایره ی ادب خارج نسازم برای من عیب و ایرادی ندارد که از کسی عذر بخواهم اما این وسط دیگران نیز عیب خود را نیز ببینند سپاس

  • دادمهر می‌گه:

    به جز انهایی که زبانشان سرشار از اهانت است همه ی ما اینجا یک نفر هستیم و یک پیام داریم و ان هم به سمع و نظر شما و سایر خوانندگان رسید. باشد که نوشتار بعدی به صحنه ی کارزاری مجدد مبدل نگردد. ( نا امید شدم با این کامنت اخری که نوشتید)

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سخن آخر من با آقایان دادمهر و بیسواد
    آقای دادمهر با کمی تامل می توان پی برد که ادبیات آقای رحیم پور و شما یکی است نتیجه این که هر دو یک نفر هستید
    و اما آقای بیسواد حدس قریب به یقین دارم که یادداشت شما و یزید نیز هر دو از یک ادبیات بهره گرفته اند پس شما دو نفر نیز یکی هستید با سپاس از این اسامی مستعار بنابر این خود کلاه خود را قاضی بگیرید و ببینید آیا درست پی نبرده ام

  • دادمهر می‌گه:

    آقای نصرالهی! شاید با تفکر و باور شما موافق نباشم. اما ستیزی هم ندارم. حداقل با محتوای اخلاقی این مقاله موافقم. پس از اولین تعامل فکری میان شما و سایرین به تناقضاتی در حوالی شما رسیده ام که اکنون دقیقا و صراحتا با شخص شما و نه تفکرتان مشکل دارم. منطق حکم میکند که شما مانند اب چشمه ، سرد و گوارا باشید. اما نه تنها چنین نیستید که زهرالودید. به نظر من شما اینجا صراحتا از همه! حتی انهایی که ناروا نوشتند عذرخواهی کنید و اینچنین در مقام و موقعیت درخور خودتان قرار خواهید گرفت. تا مقاله ای بعد بدرود

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای رحیم پور ممنون از توجهتان اما به نظر تان فکر نمی کنید ادبیات آقای یزید را به کار برده اید؟ شما که مرا بی ظرفیت میدانید آنهم در برابر منتقدان این نوشته، فکر نمیکنید از لفظ بی ظرفیتی که به کار برده اید گونه ای به زیر سوال بردن باور خودتان باشد؟ (باور به اینکه دربرابر منتقدان باید به احترام برخورد کرد)

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای داد مهر ممنون از نقد های شما اما بدانید تفکر شما هرگز چون طنابی گرداگرد مغز من نچرخیده و نمی چرخد خیالتان راحت شما مثل این که از بنیاد با تفکر من ستیز نمی کنید بل با صاحب آن سر ستیز دارید

  • علی می‌گه:

    اقای نصرالهی، معتقدم که خوب و با احساس می نویسی ولی باور کن که روی دیگر خوب نوشتنت، نباید برخوردی تند و زننده باشد. و از انچه بر برخی دوستان خرده گرفته اند که با اسامی “جعلی” (احتمالا منظور دوستان اسامی مستعار بوده) کامنت گذاشته اند هم درست نیست شاید امکان ازاد نوشتن برای همه میسر نباشد و احتمالا همه موافقیم که مهم این است که “چی نوشته ” و نه ” کی نوشته”. در پایان برای شما و همه دوستان ارزوی توفیق دارم

  • رحیم پور می‌گه:

    من تعجب میکنم واقعا. به جز اون نفر اول که حرفش بچگانه بود بقیه نظراتشون رو نوشتن ولی شما خیلی زشت و عصبی مزاج جواب دادین. با نظر یزید موافقم ادم بی ظرفیت هستید در مقابل اونهایی که از شما انتقاد می کنند.

  • دادمهر می‌گه:

    طبیعی است که وقتی نگارنده ی این مقاله در خلوت خود مانند خرید میوه از فروشگاه میوه و تره بار در نوشتن این سطور به دست چین کردن زیباترین و خوشمزه ترین کلمات مبادرت نموده است و این نوشته را برای خوانندگان به نمایش گذاشته است و می گوید برای من مهم نیست شما چه فکر میکنید و صرفا من رسالت نوشتنم را دنبال می کنم، باید بسی به ریش ایشان خندید! و گفت؛ پس نوشته هایت را در چمدانی بگذار و وقت ما را نگیر. حالا که چنین نکرده ای پس گوش فرا ده! ….. آنجا که گفته ای :« بله شاهنامه به اندیشه ای جهان نگر تمایل دارد. به “خرد” اعتنای خاصی می کند. از “آز” بیزار است. از “مهر” سخن می گوید. از “آزادی” داد سخن می دهد. از “فرهنگ” بیت ها می آفریند. از “نخبگان “(قهرمانان) ستایش می کند. از “ادب” و “رفتار با دشمن” هم. »
    بله! از ادب و رفتار با دشمن. این همه کتاب در توصیف شاهنامه ی فردوسی نوشته اند و ارج نهاده اند و تو هم به یقین خوانده ای جناب نصرالهی. شمایی که زیر بیرق زنده باد مخالف من خودت را مخفی کرده ای، شمایی که از ادب و رفتار حتی با دشمنان سخن می گویی و شمایی که از کلام نغز و پر محتوا حرف می زنی و برای جوانان این شهر به عنوان یک چهره ی ادبی شناخته شده ای. پس کجا رفت ان جان کلامی که تو از ان شاهنامه اموخته ای؟ کجا رفت ان معرفتی که از یک چهره ی ادبی انتظار می باید داشت؟ بنده نام مستعار دارم و این تورا آزار می دهد یا تفکرم مانند طنابی گرداگرد مغزت می چرخد و تورا با کاستی هایت مواجهه نموده و مسبب این تند خویی هایت شده است؟ شما از فرهنگ غنی و کهن ایرانی حرف می زنی و بنده از تو مستندی خواسته ام. به جای جواب در پوشش ابهام از مزدور بودن یا دیکتاتور بودن و انگل وار بودن منتقدانت سخن می گویی؟ شمایی که هیچ میانه ای با مفهوم تلورانس ندارید چطور به خودتان جرات می دهید از ادب و رفتار با دشمنان سخن می رانید؟ وقتی شمایی که که د رجایگاه الگو نشسته اید!! و چنین رفتاری را پیشه کرده اید، نزدیکانتان قطعا کلامشان به سمت و سوی اهانت کردن چرخش می یابد. چه خوب بود که اسلامی ندوشن این مقاله(به احترام او که مرد میزان است) را می خواند و کامنت ها را دنبال می نمود. اگر به فکر ارج نهادن به چنین شخصیتی ادبی هستید لطف کنید سکوت نمایید و دیگر قلم در دست نگیرید یا اگر چنین کردید رفتاری شایسته ان جایگاه از خود نشان دهید. قبلا هم اشاره نمودم با هرگونه اهانتی در لباس نقد مخالفم. وقتی قلم به دست گرفتن و نوشتن از مرز سرگرمی و تفنن های صرفا شخصی می گذرد و در محافل عمومی بر ذهن و روان عامه مردم اثر می گذارد، کسانی که به رشد و تغییرات فرهنگی حساسیت و علاقه دارند و می خواهند به نوبه ی خود در پی ریزی فرهنگ و تمدنی نو نقش ایفا نمایند، شایسته است نسبت به ایده های جاری شده در عرصه های عمومی توجه نشان دهند و با انتقاد زمینه های رشد منفی فرهنگی را در نطفه کور نمایند. انتقاد، رویارویی تفکرهاست. اهانت رویارویی صاحبان تفکرهاست. کسانی که بیرق فرهنگ و ادب را بر دوش می کشند بایستی در تساهل و روادای برای همگان الگو باشند. شک نکنید که برخوردتان نیم چه جایگاهتان را پایمال نمود و باید بسی بگذرد تا ابروی رفته را باز یابی……………………………………………

  • یک شهروند می‌گه:

    1- من نوشته تو عزیز را نمی خوانم! زیرا به باور من ارزش خواندن -در این زمان و مکان- را ندارد.
    2- من نوشته ات را می خوانم و با دانسته ای نو, با رغبت از کنار آن می گذرم.
    3- من خود در این راهی که تو هستی بوده ام. نوشته را میخوانم. اما چیزی نیز به آنچه که نوشته ای اضافه میکنم. برای تو و برای آن دیگری!
    4- نوشته تو برایم تازگی دارد. چیزی به من می آموزد. درنگ میکنم و برای تو درودی می فرستم.
    5- من نوشته ات را می خوانم. باورش نمی کنم قبولش ندارم. همه و یا بخشی از آن را… ممکن است با این اندیشه که “بگذار او آنگونه فکر کند” بگذرم و به راه خود روم. و یا بازگردم و مساله را با تو در میان بگذارمش.
    تو همه اینها را می دانی. تازه کار نیستی. آنجا نشسته ای و نگاه میکنی, با وسواس! با دلهره! به من! و قدمی که بر میدارم. آماده ای تا نخستین کلمه ام لبخند به لب های تو آورد و یا بر دلت زخمی زند. این راهی ست که می روی. که رفته ای و سر بازگشتن از آن نداری… راه دشوارِ گفتن! آنهم در مسیر پر مخاطره فرهنگ!

  • امراله می‌گه:

    معذرت یادم رفت بگم نغز یعنی خوش

  • امراله می‌گه:

    با سلام خدمت آقای یزید
    باور کنید من از هیچ به به و آفرین گفتنی نیاز ندارم اگر شمانیاز داشتم آنگاه بی ظرفیت بودم دوم مخالف انتقاد نیستم که اگر بودم باز حق با شما بود اما هم بیشتر میخو انم و هم بیشتر مینویسم

  • حسین خلیلی می‌گه:

    امراله نصرالهی عزیز؛ یادداشت یاداورنده ات و همچنین نظرگاه های گوناگون پیرامون آن را از نظر گذراندم.
    آن چه به زعم من در این مجال، قابل عنوان می نماید این است که متن یادشده، اگرچه در مقام تامل و تفسیرهای مخاطبان، به ناگزیر داری ضعف و البته قوت است اما نباید از این مهم غافل شد که همصدایی کلمات در جستار فوق، لزوم توجه هرچه بیشتر به ایرانیت ایران و ایرانی را متذکر شده و از این رو در بدایت امر، اتخاذ رویکردی شناختی، نسبت به زیربناهای مسائل و مصائبِ فرهنگی اکنون ایران را از سوی فرهیختگان سرزمینمان گوشزد می دارد. براین اساس و از دیدگاه بنده، بجای کشمکش های غیر عالمانه درموضوع، باید بدانیم که دربارۀ ایران، هنوز نمی دانیم و این ندانستن دغدغۀ بنیادی بزرگانی چون محمدعلی اسلامی ندوشن است. مقالات و مقولاتی از این دست را باید تلنگری مهربانانه دانست در راستای ترغیب اهالی این زادبوم به شناخت و تدقیقِ بیش از پیش در هویت فردی ،جمعی، ،فرهنگی و ملی خویش.

  • یزید می‌گه:

    پر نغز یعنی چه؟؟ معنی اش را نفهمیدم.این قدر بی ظرفیتی از خود نشان نده.به خوانندگان مقالاتت احترام بگذار.اگر کامنتی را نپسندیدی فوری به نویسنده اش انگ میزنی.یا بیسوادش میگی یا شهرت طلبش مینامی .لااقل احترام قلم را نگهدار.از روش کثیف مجاهدین و توده ایها پیروی نکن.هر نوشته ای جای نقد دارد.خیلی از انتقادها هم ممکن است وارد نباشد و کاملا بیربط باشد.نویسنده باید ظرفیت خود را بالا ببرد.همه اش که نباید منتظر به به و چه چه شنیدن باشد.در مقالات اخیرت کاملا از تعادل خارج شده ای.بیشتر بیندیش و کمتر بنویس.موفق باشید.

  • مهرگان می‌گه:

    سلام ودرود براندیشه وتفکرجنابعالی.سپاس

  • منصوری می گه می‌گه:

    پاسخ به داد مهر
    لقمان را گفتند :ادب از که آموختی؟گفت از بی ادبان تو خیلی مغرض و کوتوله تشریف داری

  • دادمهر می‌گه:

    اقاى مرادى نژاد. نام مستعار بنده صرفا دلاىل شخصى دارد.ادمى به مناسبت تفکرش مى تواند احترام بىشترى را در محىط هاى اجتماعى کسب نماىد اما بى احترامى به فردى به مناسبت طرز تفکرش نشان از تحجر و واماندگى فکرى دارد. به عقىده ى بنده اىنجا محىطى براى روىاروىى تفکرهاست نه صاحبان افکار. به همان مىزانى که شما شخصىت فرد را دخىل در قضاوتتان در باب تفکرش مىدانىد در مسىرى اشتباه قدم برداشته اىد. برچسب زدن به دىگران وقتى که نگاه نقادانه به سمتت نشانه رفته است به معناى وجود ىک مشکل در تفکر ىا عملکرد فرد است. ىا خودش مشمول همان برچسب هاست و فراکنى مىکند ىا انکه درگىر انجماد فکرىست. بنده با هرگونه اهانتى در لباس انتقاد مخالفم و واکنش من نه در دفاع از انهاىىست که نام بردىد بلکه در تقابل مستقىم با لحن غىر ادبى نوىسنده ى اىن مقاله بود.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای داد مهر ترجیح می دهم در برابر آدمهایی چون شما که با هویت و شناسنامه ی جعلی کامنت میگذارند سکوت کنم و دیگر وقت خودم را بیهوده به هدر ندهم سپاس از توجه تان، همین که به این نتیجه رسیدید که پاسخهای من از سر انجماد فکری است ممنون

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    آقا یا خانم داد مهر

    اگر نگارنده کامنت های توهین آمیز نیستید(بیسواد وانیشتین و..)پس چرا به شما بر خورده است؟
    یکی از خصوصیات فضای مجازی این است که ممکن است
    پاسخ سوال یا نوشته تان و یا…را دریافت نکنید…شاید مخاطب ، شما نباشید
    گفتار مردانه و جوانمردانه، رو در رو و چشم در برابر چشم است
    یعنی اینکه اگر جدی هستید،خودتان را نشان دهید تا حرفتان اعتبار شنیده شدن بیابد

    اگر انسانها در فضای واقعی ادرس خانه و شناسنامه داشته باشند،باید در اینترنت هم اینطوری باشد
    و از طرفی با فضای محدود وسانسورشونده ای داریم این هم محدودیت بیشتری در بیان را باعث می شود

    امثال جنابعالی ناشناسید و با نام غلط انداز، درون این فضای مه آلود و پر از سوء تفاهم مجازی
    سایه وار با نقابی بر چهره،به “رقابت با عداوت”، بدور از فتوت ، به ناگاه ، از میان تاریکی، خنجر می کشید.
    و این از اسیبهای فضای مجازیست (دلیل نوشتن من در همین لحظه همین است.
    حین نوشتن نکاتی به ذهنم می اید که شاید راهکار و همفکری برای ترمیم این اسیبها در اینده باشد)
    عدم پاسخگویی به ناشناسها شاید بهتر باشد

  • دادمهر می‌گه:

    1. نظر شخصی من در خصوص شما به عنوان کسی که نوشته هایش را ادبی و محتوایی می داند : در برخورد با منتقدین خود نه از سر استدلال، بلکه با جزم اندیشی و انجماد مغزی پاسخ می دهید. به گونه ای که پاسخ هایتان هیچ ربطی به نقطه نظر های داده شده ندارند و صرفا از موضع کنش و واکنش برخورد می کنید. 2. چه ربطی داره که شما فوری همه را محکوم به جیره خوار و مزدور و انگل و یا دیکتاتور می کنید؟ شما که به بنده تذکر می دهید کامنت را بخوانید! لطف کنید برگردید و پاسخ کامنت اولی بنده را بدهید و بدون دقت نظر صرفا تیزی شاخ را به نمایش نگذارید. اگر قرار باشد هر کسی از شما انتقاد کرد محکوم به مزدور، دیکتاتور و انگل جامعه بشود، من همین جا قول میدهم که ورق به ورق کتابهایی که خوانده اید و کوچکترین تاثیری در معرفت شما نداشته است ببوسم و کنار بگذارم. نوشته های شما رو دنبال کرده ام و صرفا دوست دارید از شما تشکر و تعریف شود. واقعا مایه شرمساریست،

  • آرامش می‌گه:

    کاملترین و زیباترین توصیفی بود که می شد از دکتر اسلامی کرد .دعای همیشگی ام برای جناب نصرالهی : بختت جوان و خامه ات روان باد .

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای داد مهر سعی کن کامنت را به دقت بخوان آنگاه نظر بده مخاطب من مخاطبان کلی فضای مجازی این سایت می باشد نکته ی دیگر نوشته ی من فقط ادبی نیست بلکه محتوایی هم هست پاسداشت انسانی است که مستبدان هرگز آنان را بر نمی تابند من از چنین انسان هایی می نویسم برداشت شما هر چه باشد ،باشد من رسالتم نوشتن است و مهم تر نفروختن قلم به کسانی که با مرگشان به پایان می رسند خواه دیکتا تورها باشند خواه انسانهایی که زندگی ای انگل وار دارند

  • دادمهر می‌گه:

    آقای نصرالهی. در این کامنت اخیر من متوجه نشدم که مخاطبتان کیست؟ کسانی که از سر غرض و دعوای شخصی می نویسند مستحق توجه نیستند. اما زمانی که تفکر شما و مبانی فکری شما ( شما به عنوان یک ضمیر) به عنوان یک نظر زیر سوال می رود دیگر حرف زدن از صداقت محلی از اعراب ندارد. اگر مخاطب شما بنده هستم، باید بگوییم برای من مهم نبود که گوینده ی این مقاله شما هستید یا اقای اسلامی ندوشن. زیبایی های ادبی خصوصا در نوشتار برای من مانند گلدان زیبایی هست که در طاقچه خاک می خورد و فایده ای به حال کسی ندارد. نوشته ای که نتواند ادمی را به خواسته ای نزدیک کند صرفا کاری از روی سرگرمی و تفنن است

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    خدمت دوستان،آشنایان و همه ی مخاطبان عزیز فضای مجازی سلام می گویم بی تردید هر انسانی دوست می دارد مورد تشویق قرار گیرد تا انگیزه ای برای نوشتن در خویش ایجاد کند و بهتر بنویسد هیچ انسانی بی عیب نیست پس هر زاویه ی نگاهی نقاط قوتی دارد و در عین حال نقاط ضعفی بیایید اگر فضای مجازی را به نقد منصفانه بیاراییم و با همدیگر از سر بغض و غرض و یا خود خواهی برخورد نکنیم نخست به خود میگویم و آنگاه به مخاطبان عزیز این سایت اگر هدف گفت و گوست پس صداقت خویش را باید اثبات کنیم و اگر چنین نیست که سکوت را می بایست بر هر چیزی ترجیح داد سپاس از همه ی دوستانی که با یاد داشتها ی شان به من انگیزه میدهند و ممنون از کسانی که به نقد منصفانه ام میپردازند چرا که به به نقد از سر صداقت باور دارم نقد از سر بغض را اما هرگز بیایید به گفته ی شاملو انسان را رعایت کنیم

  • دادمهر می‌گه:

    1. جای هیچ تردیدی نیست که امثال اسلامی ندوشن سزاوار احترام هستند. به همین مناسبت یاد شما از ایشان قابل تحسین است.
    2. ما ایرانی ها اسطوره و افسانه سرایی را دوست می داریم. ایرانی و فرهنگ کهن ایرانی از همان اسطوره هایی هستند که خودمان ساخته و پرداخته ایم. من نمیدانم این کدام فرهنگ غنی و کهنی است که امروزه چنین فرزندی را به جامعه جهانی هدیه داده است و ما مدام از ان سخن می گوییم؟
    3. فرهنگ و تمدن چین نمود های عینی دارند. ریشه ی گاو اهن را در چین می توان یافت. باروت را چینی ها اختراع کردند و امروزه هم ملتی متمدن هستند که زیر لوای دولتی با ایده های مارکسیسیتی زندگی می کنند. اگر در چین خفقان است باید ریشه هایش را در نظریات مارکسیستی پیدا نمود.
    4. نمود و مصداق فرهنگ و تمدن ایرانی کدام است؟ شاهنامه ی فردوسی اگرچه خودش به تنهایی اثر ارزشمندیست ولی محتوایش حکایت از بی خردی اکثریت و هوشمندی اقلیت دارد. در تمامی ملل دنیا اثار ادبی ارزشمندی به تحریر در امده است. ایا صرف وجود این اثار دلیل بر تاریخ و تمدنی کهن می شود؟ سهم ما در رشد تمدن انسانی کدام است؟ اگر سهمی عظیم داریم پس چرا ملتی فارسی زبان اینچنین در قهقرا به سر میبرند؟
    5. بیائید حباب ایرانی گری را یکبار برای همیشه کنار بگذاریم. حتی اگر برزگان ادبی تا کنون چنین گفته اند ، از ادامه ی بیهوده ی ان پرهیز کنیم. خیری در این توصیفات انتزاعی و بیهوده نمی بینم.

  • پرهیز می‌گه:

    امرالله تکرار نشدنی من سلام.
    ما تاریخی داریم به قدمت انسانهای سوخته ای تا نامهای یاد شده ساخته شوند همانگونه که سطح ادراک ما می گوید: هیچ کاخی ساخته نمی شود مگر کوخی ویران گردد.
    به جرات می گویم مسیری که طی کردی نه بر تاریخ درخشان است که بر فلسفه هر چه و هر که و غضب و ظلم و ستم تا رسیدن به اوج اندیشه است. بس است ما. بسیم آنها. بس باشند نیامده ها.
    و این تویی؛ امرالله. که همیشه مانایی. زیبا قلم ما.

  • موردراز می‌گه:

    درود بر امراله و قدرشناسی اش…

  • majid.norouziasl می‌گه:

    مثل همیشه عالی بود .
    سپاس فراوان

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای متعجب من تکلیفم با خودم روشن طرز نگاه و فکر من هم روشن روشن من برای خودم مرزی و حدودی دارم و همیشه بر همان پیکره ی خودم هستم شما اگر نابینایید و یا خود را به کوری وکری زده اید مشکل من نیست شما یا مرا میشنا سید و یا خیر اگر میشناسید حتم دارم از سر غرض یا مرض داوری میکنید اگر هم نمی شناسید کمی از من و فکرم آگاهی کسب کنید نکته ی دیگر این که من هیچ ادعایی ندارم و خودم را نظریه پرداز ندانسته ام من هم مثل بسیاری از انسانهای اهل کتاب می اندیشم بدون هیچ ادعایی بدهکارت هم نیستم که اینگونه حرف میزنی باز میگویم کمی ادب در رفتار برایت لازم است آقای متعجب یا انشتین و یا هر کس دیگر اگر کمی شجاعت داشته باشی با اسم و فامیلی کامنت میذاشتی

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح // کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

    به دوستان “خود بزرگ بین” که تا توشه را سبک می بینند از حسادت لبریزمی شوند و
    بی نام و نشان ،گفتار سخیف ،می پراکنند :

    شاید بتوان لحظاتی صاحب جوهر را ، با بیان خود ، دلشاد یا غمگین کرد
    اما شک نباید داشت که در باور هایشان و جایگاهشان میان مردم جز بدست خودشان
    کمترین تغییری ایجاد نمی شود.

    درست است که در این دیار هر کس اراده به بودن کند،(فارغ از چگونه بودن)تلاشها اغاز می شود برای نابود کردن
    این فرهنگ ماست…فرهنگ نخبه کشی
    ولی آن چیزی که مدتهاست کامم را تلخ می کند وجود این رقابتها در حوزه ای مثل اندیشه است.

    اندیشه جایگاهاش آسمانیست، نا محدود و بزرگ … در حیرتم از این مدعیان با وسعت طبعی “نه” به فراخنای آسمان
    که به تنگی و خُردی چشمانی به خواب رفته و گوشهای کر شده…
    با چشمان بسته چه خوانده اند؟ جز آن چیزی که در تاریکی ذهنشان خود متصور می شوند…

    نمی دانم ، شاید هزاران سال استبداد به ما فرصت فهم این نکته ساده را نداده :
    زندگی عرصه رقابت نیست(بزرگ شدن یا کوچک شدن)،………….زندگی عرصه زندگی ست
    موفقیت و بزرگی(به نیکی) هم نوع من، متعلق به من و فرزندان من و معاصرین و آیندگان من خواهد بود
    و باز نمی دانم چه وقت این مردم از عرصه ها و صحنه ها پایین می آیند تا
    کمال سر محبت را ببینند ،تحسین کنند، زندگی کنند و تحسین شوند و دوست داشته شوند.

    “وقتی ندوشن شاخصه های فرهنگ ایران زمین را، جهانی و بی مرز قلمداد می کند گویی از ما می طلبد تا ایرانی بی مرزی باشیم که بایست گنجینه ی فرهنگی خویش را داروی شفا بخش دردهای بشر امروزی قرار دهد”

    *********************
    درود بر امراله نصرالهی
    آواز قدرتمند قلمت ، سبک کننده و آرام بخش است
    استفاده کردم…همیشه مانا باشی،برادر

  • سعادت می‌گه:

    بهتره که امرالله بعنوان استاد ادبیات و نویسنده کمی از تعصبات شخصی خود بکاهند تا از مقبولیت ایشان کاسته نشود……………

  • محمد مختاری می‌گه:

    دست مریزاد . چه خوب و چه نیک . نگارش هم روان و دلچسب .

  • پایان می‌گه:

    خدا رو شکر که کسی در این استان مینویسد و خوب مینویسد
    خدا میدونه چه آدمهای بزرگی داشته و داریم در کنفرانسها و سمینارها و همایشهای سیاسی و تلویزیون-ساپورت گم و فراموش میشن.
    ممنونم
    واقعا مدتی قبل در اندیشه دهخدا و بزرگی این انسان و بزرگان معاصر بودم که علاج اندوهم از پرداختها به انسانهای مزخرف زمانه بجای این ستارگان همین یادداشت ساده بود.
    بسیار سپاس گذارم
    پایان

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر دکتر عزیز لطف و مهر بی دریغ ات را پاس می دارم همواره عزیز بوده ای و عزیز خواهی ماند

  • متعجب اما... می‌گه:

    آقای ندوشن اینگونه است یاناقل؟ببخشیداول تکلیف خود راباخودت ونگاهت روشن کن بعد نظریه پردازی کن.هنوز معلوم نیست خوت کی هستی مگه میشه هم حق باشی هم باطل ،هم خوب باشی هم بد،هم سیاه باشی هم سفید،هم آبی باشی هم قرمز، ؟وقتی نه قرمزی نه آبی زپس چه رنگی هستی؟پس همه چیز درسته …پس ازچه گلایه داری؟وقتی هرکس باهرایده ای درسته وتوهم با هیچ کدوم مشکل نداری ،پس مشکلت چیه ؟……….

  • مهدى غفارى می‌گه:

    درود بر امراله ىِ عزیز.
    نوشته ات درباره ىِ اسلامى ندوشن را دوباره خواندم و لذت بردم.
    نوشته هایى از این سان بیش از آنکه یادآورِ بزرگىٍ اندیشمندانى از جنسِ اسلامى ندوشن باشند ( که در جاى خود و فارغ از مبالغه کارى ست لازم و بایسته )، پاسداشتِ اندیشه هاى ناب، خردورزى هاى اخلاق مدار، حس و حال هاى از تعادل سرشار، و پیام هاى لبریز از عشق و داد و حماسه اند.
    یاد کردن از خوب ها و خوبى ها در زمانه اى که بدى ها و بد ها به هیچ مرزى بسنده نمى کنند و از درونِ انسان تا عمقِ زندگى و ژرفاى زیست بوم را مجالِ تاخت و تازِ خود کرده اند، کارى ست بس نکو و کننده ىِ چنین کارى را جز نکوکار نام نمى توان نهاد.

    دیر زى، شاد زى و خامه ى قلم را همچنان به نکویى بر صفحه ىِ کاغذ روان ساز.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای انشتین یادم رفت نکاتی را که لازم است بهتون یادآوری کنم من این نوشته مقدمه ی مفصلی داشت که به خاطر مخاطب های گرامی سایت و توجه به حوصله و مجال شان آن را حذف کردم کتاب خواندن رنج شیرینی است که نصیب هر کس و ناکسی نمیشود و نوشتن نیز به مراتب سخت تر از آن آنچیزی که عیر اخلاقی و بسیار زشت می نماید دزدیدن نوشته هاست نه استناد کردن و جمله های استناد شده را در گیومه آوردن من آنچه را به قلم آورده ام محصول تاملات بهنگام و یا نبهنگامی است که صداقت را دستمایه ی آن میدانم سخن به صداقت اثر خواهد داشت و مهم نیست که آن را چه کسی نگاشته است قضاوت با مخاطبان منصف و با ادب و نزاکت نه کسانی که روز و شب در این سایتها به بیماری سادیستی یا دیگر آزاری خود مشغولند و کامنت های دور از اخلا ق انسانی مینویسند و نثار نویسنده ها و نوشته ها شان میکنند که سعدی چه زیبا سروده است :گاوان و خران بار بردار/به زآدمیان مردم آزار

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام خدمت آقای بیسواد که می خواهد بگوید من با سوادم و البته قابل احترام میشناسمت نشانه ی شناختنم گیر دادن بیش از حد به شفیعی کدکنی است بحث من فقط یک جور پاسداشتن بزرگانی چون دکتر ندوشن و یا هر انسان فرهنگی والای دیگری است همین و بس ممنون از اینکه به خود زحمت دادید و نوشته ی ناچیز را خواندید

  • باقر می‌گه:

    جناب‏ ‏انیشتین‏ ‏کاش‏ ‏امثال‏ ‏نصرالهی‏ ‏هم‏ ‏مثل‏ ‏شما‏ ‏کمتر‏ ‏‏ ‏می‏ ‏فهمیدن‏ ‏که‏ ‏فهمیدن‏ ‏و‏ ‏دانستن‏ ‏جز‏ ‏عذاب‏ ‏ارمغانی‏ ‏نداره‏ ‏پس‏ ‏خوشبحالت‏ ‏انیشتین‏ ‏بخدا‏ ‏خوشبحالت‏ ‏که‏ ‏از‏ ‏این‏ ‏نعمت‏ ‏برخورداری

  • با سلام خدمت آقای نصر الهی یاد اون دوران دبیرستان که معلم ادبیات فارسیم بودی بخیر باشه همیشه ذوق هنری و با گفتن ادبیات و لحن شیرینت آدمی لذت میبرد امیدوارم روزی از نزدیکی ببینمت

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای انشتین داشتن ادب خوب چیزیه من اهل این نبوده،نیستم و نخواهم بود که فقط یک کتاب بخوانم و از روش املا بنویسم کسانی که مرا از دور و یا نزدیک میشناسند خوب میدانند که یک کتاب میخوانم یا کتابها.من اندیشیده های خود را به قلم می آورم به قول صادق هدایت این کاغذ پاره ها رو میخواهم صد سال سیاه کسی بخونه یا نخونه برام مهم نیست که کی هستی اما میدانم بسیار بی ادب تشریف داری

  • بیسواد می‌گه:

    نه فقط آل احمد بلکه شفیعی کدکنی هم روزگاری آخوند بود.بعد دل به مارکسیسم بست.دوباره سر از …….. در آورد.آدمیان غالبا چنین اند. زیاد سخت نگیرید.

  • انشتین می‌گه:

    جان مادرت خسته نشدی .رفتی یک کتاب برداشتی روش املا نوشتی؟

200x208
200x208