تاریخ درج خبر : 1392/11/11
کد خبر : ۲۰۲۲۲۹
+ تغییر اندازه نوشته -

“منم لیلی سکاندار استان”

سایت استان: بهاره حسینی
دوستانی که می خواهند این متن را بخوانند بصورت سطحی نگاه نکنند، لطفا به اشاره ها، کنایه ها، ایماها، ایهام ها و به طعنه های پراکنده و گسترده دقت داشته باشند تا شاید برسیم به خود خودمان. سپاس. ضمنا دو بار بخوانید. متشکر. عصبانی نشوید. ممنون.
سر از کوی رندان برداشتم و رندانه دل به صحرا زدم و همهمه و همه با کبکبه و دبدبه های نوروزی، صدای لیلی لیلی شنیدم. تا چشم باز کردم سال 1392 را مز مزه کردم. هر چند خودم مایوس بودم و سردرگم، اما هلهله های بنفش رنگ موج مکزیکی، پارچه های سبزرنگ را تداعی میکرد. فروردین – اردیبهشت – خرداد (با تمامی مرارت ها و خاطرات قرمز و سبزش) و نهایتا شیخ اعتدال به نامِ بلدوزر میانه. استارت یک دولت!
خبر آوردند که لیلی به هنگام درگیری طایفه ای و جناحی در کهگیلویه و بویراحمد که بین سه نماینده و یک طیف، پیش آمده بود، فوت کرد. همه آستین بالا زدند و جناح بی جناح، رفاقت بی رفاقت، فقط و فقط به عشق شهر و طایفه و دیار و روستایشان پشت سر این تشییع جنازه به راه افتادند. انتخاب یک استاندار!
سلام دوستان. منم لیلی، سکاندار این استانِ به ادعا توسعه یافته، جنازه ام را در تابوتی گذاشتند و پیشاپیش می برند و خودم هر چه در توان داشتم در طَبَقِ اخلاص گذاشتم و به دنبالشان میدوم. هرچه میدوم به ابتدای کاروان نمی رسم. یکی شیون کنان، یکی طومار به دست، یکی با چشمانش هزاران نقطه از مراسم را می پیماید، یکی طایفه اش را جمع می کند که پلاکارد بزرگی بالای دست بگیرند، یکی هی مدام گله می کند که طایفه فلانی اصلا در این مراسم شرکت نکرده است، و دیگری بود که او فقط صادقانه گریه میکرد، اشک می ریخت و غبطه میخورد، الهی فدای اشکات برم، مادر، بله مادر، مادرم بود و بس و شاید همسرم و فرزندانم. این موقع بود که احساس کردم واقعا مُردم و خودم در تشییع خودم دارم گریه میکنم. پشیمانی از سکاندار شدن!
لیلی شب هنگام، هنگامه را از خواب بیدار کرد، احساس میکرد روبروی آینه ایستاده است، آینه، آینه، با خودش و دنیای از دست رفته اش کلنجار می رفت، یاد نماز شب هایی که در سنگر می خواند، یاد گناهانی که در خفا داشت و نداشت، یاد روزی که شب عید همسر و فرزندانش را به چشمه بلقیس نبرده بود، یاد روزی که قرآن را غلط معنی میکرد، غلط می شنید، غلط اجراء میکرد، یاد روزهایی که قرآن جزئی از وجودش بود، یاد روزی که بر سی سالِ خدمت سربازی اش ابراز پشیمانی میکرد، و وایلا ویلی، یاد روزِ دهشتناکِ لیلی که بر سر مادرش فریاد زد. عذاب وجدان پس از مرگ!
منم لیلی! همان لیلی که روزی سکاندار این استان محروم از ابراز وجود بودم، باور کنید که در این تابوت به تاول دستانم و به پینه پاهایم نگاه نمیکنم، هر چند صدای ضجه و شیون عزاداران اجازه به خودآمدن نمیدهد اما بگویم از روزی که سرباز بودم نمیدانستم دختر خاله راست می گوید و یا پسر عمه، خان گچساران درست جیره تقسیم میکند یا شهردار لیکک و یا برگهای رزِ سی سخت، قلمِ فرسوده سوق یا سیدِ چوب به دستِ عصا زنان، یا جد همسایه ام شاه قاسم، یا شاه قاسم یا امامزاده علی دردم دوا کنید، دوا و درمان کنید به همین هیمنه سردرگمی ام. مرا با خود نبرید، بوی جسدم رصدم می کند. یک ابراز پشیمانی شاید پس از نوشدارو!
لیلی تاب این سکان سنگین را داشت و اما که حق از حق آفرین گرفته بودند، با خود کلنجار می رفت و هیچکس صدایش را نمی شنید، این موج جمعیت همچنان شیون کنان جلو می رفت، لیلی بر این همه دست اندازی جاده های پیش رو ناراحت بود و فریاد میزد که مرا برگردانید، شهر پر از بایدهایی است که نشد، شهر مسکن رمبیده است، شهر نماز ازیاد رفته است، شهر چرای بدون دام است، شهر فضای بی فاضل است، یا به قول دوست قدیمی اش حسین پناهی، شهر حافظ بی شاعر است.شهر پل گذر ندارد. شهر زمین و چمن ندارد. شهر جوان و رمق ندارد. شهر … شهر …. شهر …. . یک استان و هزاران مشکلات پشت سر!
منم لیلی، سکاندار بی سکانی که مرا دارند می برند، برگردانید، وعده کردم، قول دادم، مانده ام، تنهای تنها، مرا برگردانید، به خاک نسپارید، چرا این جماعت صدایم را نمی شنوند؟ یا جدا! این دیگر چه صدایی است؟ تق تق تق…
لیلی پشت میزش نشسته بود، با خودش و در فکر خودش بود، در باز شد، ترس تمام وجودش را گرفت. آرام آرام از جایش بلند شد. اشک و بغض، تعجب، خیره به روبرو، …
منم لیلی، همان لیلی که سکانی را ساکن بودم، روبرویم صاحب آن گریه های صادقانه بود، بله، اینهمه رفتم و دیدم و آمدم و اشک ریختم، گریه نبود، مادرم از در وارد شد، روبرویم، درست روبرویم، گریه ای در کار نبود، لبخند بود و امید بود و افق. اینهمه بودم و هستم دعایی بیش نبود. دعای او. این فراز و نشیبها دعاهای مادرم بود که اینک در برابر آینه امید به آینده، امید به توسعه، امید به درد، امید به اصلاح، امید به قیود، امید به تلاوت و درک صحیح تری از قرآن.
لیلی نمرده بود، دعاهای مادر لیلی بود که کلنجاری دنیایی و نگاهی عقبایی، برایش خلق کرد تا سکان را سالم به هدایت چرخهایش برساند.
منم لیلی. لیلی هنوز نمرده است.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • قلم می‌گه:

    عالی بود

  • بینام می‌گه:

    افرین برقلمتان

  • نویسنده می‌گه:

    بهاره چرا رک و راست حرفت رو نمی زنی و لقمه رو دور سرت می پچونی؟کی بهت گفته این طرز مطلب خیلی جالبه؟!اگر احیانا کسی بهت گفته مطمئن باش خواسته مسخره ات کنه.یا مطلب ننویس یا درست……… بنویس

    • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

      اگه یک ملکه تورا تربیت کرده باشد با خانم ها مثل یک ملکه رفتار خواهی کرد.
      این را فصل الخطاب نوشته هایت کن آن وقت خواهی دید ؛
      بییر-ا-مد چون تاجی برتارک جهان خواهد نشست.

  • ناشناس می‌گه:

    متعجبم که چرا ساده حرف نمیزنیم؟

  • رحیمی بویراحمدی می‌گه:

    با سلام
    باسپاس از پاسخ برخی از مخاطبان گرامی،،
    مطالب موضوعی نویسنده گرامی قابل تقدیر ست….

  • م می‌گه:

    درود بر شما حسینی بانو اگر چهار نفر ادم با جربزه مثل شما در این استان باشد این وضع ما نبود که اگر یاسوجی استاندار میشه باید جور دهدشتی بکشم واگر دهدشتی استاندار شد باز بدتر نمی دانم بویراحمد چه کناهی کرده که باید زیر سلطه دهدشتیها باشد در واقع حکومت امروز بویراحمد خاله و خورزویی شده.

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    بیشتر ما مسائل را از دید خود قضاوت می کنیم .وقتی مخواهیم چیزی را قضاوت کنیم ( لیلی جان واقعی) باید دید خود را کنار بگذاریم و با دانش آن کار آنرا قضاوت کنیم.
    وظیفه یک نویسنده ایجاد پرسش در ذهن مخاطب اش می باشد همچنین استاد خوب استادی است که اندیشیدن را بیاموزاند نه اندیشه ها را .من گاهی متنی را چندین بار می خوانم تا آن چیزی را که به درد پیشرفت ام می خورد در آن بیابم ناراحت هم نیستم که یکی با یک بار خواندن آن را بفهمد هوش و استعداد و درک وفهم خدا دادی است ونمیتوان به آن اعتراض داشت .کسی که لقمه را آماده در دهان ما می گذارد نمی خواهدما ماهیگیری بیاموزیم.
    پای سخن گفتن که باشد ، گفته های خردمندانه را در حالیکه آب از لب ولوچه مان راه افتاده بیان می کنیم ام پای ،عمل که چه عرض کنم پای پاسخ دادن هم که می رسیم چنان ضامن منیت ما در می رود که بدون توجه به اینکه در کجا و حضور چه کسانی که در معرض تحلیل شان هستیم نهاد خود را آشکار می کنیم.
    باری ؛ این استان تولید کننده بخش بزرگی از نفت کشور است ، دارای چشم اندازهای بکردر طبیعت کم نظیر خود است اما پیش آمده که مردام روستایش به خطر نبودن یک پل نا قابل از انگشتان دست خود محروم مانده اند .
    همین ور دل ما اصفهانی های عزیز هستند مردمی همدل و هم بسته ، تو این مردم منیت نمی بینی ، چرا؟ چون استان شون آباده ، تو اصفهان نمی بینی جونا سر کوچه وایسن همه مشغولن.
    ما باید برای آبادانی استان دست در دست هم نهیم به مهر ، رقابت هم بکنیم ، اما با نوع و کمیت و کیفیت خدمتان به این مردم دوست داشتنی و بی آلایش فقط یادمان باشد هر کاری خواستیم بکنیم برای ( آباد ) کردن استان و( خدمت) باشد .که اگر پیشرفتی حاصل نشود فقط ( مخ) زدن بوده و بس.
    تا کی باید دغدغه ها را به بیدادگاه منیت برد و بر اساس قضاوت او با اندیشه ها و گفته هایی که نشانه عدم کنترل است از یکدیگر فاصله بگیریم وقتی نمی نوانیم خودمان را کنترل کنیم چیزهای دیگر را نیز نمی توانیم کنترل کنیم .
    من پیشنهاد میکنم؛ جوانان از طریق گروه های مردمی از روستا به بخش از بخش به شهرستان و از شهرستان به مرکز استان با هم پیوند داشته باشند و نیازهای اقتصادی ، اجتماعی، بهداشتی، درمانی و فرهنگی را انتقال دهند . مطبوعات آنان را باز تاب دهند با توجه به مسوولین مربوطه طرح پرسش شود
    و از آنان درخواست شود برنامه هایشان را برای حل مشکلات ارائه نمایند و برنامه ها پیگیری کرد تا به نتیجه برسد .البته مطمئن هستم همه این داد و ستد ها بین مردم و مسوولین باید فرهنگ برخواسته از انسانیت انجام می پذیرد نه بر اساس یک رابطه که یا مسوول خود را خدایگان تصور کند یا ارباب رجوع خود را طلبکار .تا به یاری خدا شاهد پیشرفت در استان باشیم.
    این گونه اگر باشیم دیگر کسی نمی تواند باکبکبه و دبدبه پا به استان ما بگذارد
    طی جلسه آنچنانی معارفه شود و پس از چندی دون اینکه دردی را دوا کرده باشد ، دردی دیگر هم افزوده باشد بگذارد و برود و این وسط من و تو مانده ایم و پولی که از بیت المال ( جیب مان) رفته و قتی از عمرمان و بهانه های اختلافات قومی و…
    همه ما خواهر و برادریم آن کس را که دوست دارید مغرور نکنید .آنکس که دوستت دارد تورا می گریاند.

  • سیامک می‌گه:

    افرین به منتقدان و دانشمندان .بی معنی این نگاه بی معنی شماست شما مطالعاتتونو بیشتر کنین شاید خدا کمکتون کنه زندگیتونو با حقیقتی که توش زندگی میکنید ببینید نه با ماسکی که بر روی چهره گذاشتید.البته بعضیا

  • یک لیلی واقعی می‌گه:

    ناخواسته درک و شعور خواننده نوشته ات را نادیده گرفته ای خانم حسینی.
    نویسندگان بزرگ “توجه” و “دقت” خواننده را گدایی نمی کنند و در مورد نحوه خوانش متن به آنها الزام نمی کند. در مقدمه هیچ کدام از شاهکارهای ادبی و علمی جهان نوشته نشده است که خوانندگان “دوبار” بخوانند. با این همه هستند نوشته هایی که توسط نسل های بی شمار, میلیون ها بار خوانده شده اند.
    در مورد محتوای نوشته تان, با توجه به اختلاف دیدگاه های آشکار که میان خود و محتوای نوشته شما می بینم, تنها به احترام به اندیشه شما اکتفا میکنم. حرفتان را زده اید! و چه خوب!

  • گچسارانی می‌گه:

    بهاره میشه دست از سر لیلی برداری و حرفت رو رک و پوست کنده بزنی و بری.اینقدر از این سبک نوشتن ات بدم میاد.بعدش هو اینکه این استان از بس نکبته ادعای توسعه یافتگی هم نداره.خودش حد و اندازه شو میدونه.لیلی خانم

  • یاسوجی 2 می‌گه:

    ای ننویسی !
    حالم ………………………….
    تازه اونقدر هم مجذوب حروف پراکنی بی معنایت شده ای که سفارش دو بار خوانی آن را هم داده ای !!
    ( دوستانی که می خواهند این متن را بخوانند بصورت سطحی نگاه نکنند، لطفا به اشاره ها، کنایه ها، ایماها، ایهام ها و به طعنه های پراکنده و گسترده دقت داشته باشند تا شاید برسیم به خود خودمان. سپاس. ضمنا دو بار بخوانید. متشکر. عصبانی نشوید. ممنون ) .
    رو رو برم والله !!

    • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

      جویبار چه می گوید
      با سنگهای مسیر راهش
      که این چنین به دل می نشیند؟

      چیست؟
      بازی پیچ و خم رود
      با دشت باز
      پرندگان شاد شعر که را می خوانند؟

      اینجا سرزمینی است که یوتاب را پرورده است .شما اگر چیز دیگری دارید تراوش کنید .من یاد آور می شوم این سخنان فرهنگ سرزمین من نیست .
      اینجا سرزمین بزرگان است.بیش از این در فشانی نکنید.

  • مسافر می‌گه:

    ” گنه از جانب ما نیست اگر مجنونیم ” بانو بهاره حسینی سلام
    از گوشه های چشمانت خوب میبینی و بادقت و موشکافانه به مسایل مینگری. اما لیلی قصه ی ما ،نیک میدانی که گوشهای شنوا اندک اند. کاش این نوشته را خوب میخواندند مسؤلان مست شده در قدرت دوران. پس ” گوشه های چشم تو” ناگفته ای نگذاشت. درودبر شما. شاد و مانا باشید.

  • پارسا می‌گه:

    در جواب یاسوجی
    شما که خیلی باسواد تشریف دارین لطفأ برای ما جماعت بیسواد تفسیر بفرمایید.

    • یاسوجی می‌گه:

      تفسیر که نه اما برداشت من:
      استانداری می باشد درگیر ذهنیات خود که در ابتدای متن درگیریهای دوم وسوم خرداد رو نشان داد.سپس بنفش ها موفق شدند.
      این شخص بعد از کشمکشهایی که تو استانمون بود استاندار میشود.
      و پس ازین انتخاب چند سال بعد از کار خودش را میبند که آیا تو اون مدت توانسته مشکلات استان را مرتفع کند.و در ادامه درگیریهای قومی و سیاسی به او اجازه فعالیت نمی دهد تا این که در یک لحظه بخودش می آید و به فکر فرار ازین موقعیت بفکر توسعه واقعی استان می افتد. البته باضافه یکسری کنایه های دیگر….
      پارسا جان اینو من برداشت کردم اگه فهمیدی که هیچ اگرم نفهمیدی که …

  • یک سوق و هزاران اندیشه می‌گه:

    زندگی موجودیت ندارد مگر با اندیشه های زیبا. برازنده استان باد این نگاه زیبا. باز هم خلق موقعیتی پر اندیشه. دست مریزاد

  • محمد مهدی ایاسه می‌گه:

    هر مراسم معارفه تولدی است وهر مراسم تودیع ز حساب است و این محقق نمی گردد مگر با مرگ .براستی قیامت هم همین گونه می باشد اگر حداقل در طول دوران خدمت مان بکوشیم در راه خدمت به مردم اندوخته ای برای قیامتمان ( تودیع ) بیندوزیم این گونه نمی شود .چرا باید لجبازی ها ، منیت ها و حاشیه ها سبب شود اصل ماجرا را فراموش کنیم . از کوزه همان تراود که دراوست سخن گفتن ما و کارهیمان جز از درون ما از جای دیگر سرچشمه نمی گیرند و نشان دهنده سطح توانایی ماست .زمانی در این مملکت دزدان و سر گردنه بگیران حرمت قافله هایی را که زن در آنها بودند دست اندازی نمی کردند اما امروز می بینیم قلم به دستان و کامنت گذاران چقدر ادب و معرفت دارند .
    در سطر نخست اصلاح می کنم ؛ هر مراسم تودیع روز حساب است .
    به امید روزی که مخالف و موافق کنار هم برای خدمت و آبادانی رقابت کنند
    با سپاس از خانم دکتر حسینی.موفق باشید .

  • یاسوجی می‌گه:

    زینت مرده های زنده شدید. زندگی را به زیبایی تفسیر کردید. از نقدهای بیسوادانه ناراحت نشوید و همچنان با صلابت بنویسید. این آدمای کامنت گذار در طول تاریخ کم نیستند. واقعا که بانو و سروری.
    به خود آمده ام و بر سی سال سنوات خود برنامه ها درست خواهم کردم. زندگی خواهم کرد و قدر لحظات را خواهم دانست.
    کاش شخص استاندار این متن را بخوانند و شاهد کامنت خود ایشان باشیم چون که تلنگر زیبایی بر او زدید و کاش همین امروز قدر دعاهای مادران را بداند و ببیند.
    باز هم متشکریم ایل بانو.

  • جواد می‌گه:

    سلام.مطلبتون پر از کنایه هستش .امیدوارم مخاطبان خاصتون مطلب را بگیرند و به عمل برآیند.البته ریسک بالایی کردین.

  • h می‌گه:

    عالی بود ….منم لیلی!همان لیلی که سکانی را ساکن بودم.

  • مشرف پور می‌گه:

    خیلی بی معنی بود

  • روستا زاده می‌گه:

    خانم حسینی یه کم مطالعاتت را زیاد تر کن که بهتر بنویسی

200x208
200x208