تاریخ درج خبر : 1392/11/11
کد خبر : ۲۰۲۶۸۸
+ تغییر اندازه نوشته -

درباره یِ نقدِ سازنده!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

علیرغم این اصلِ غیر قابل تردید که نقد و پرسشگری ( با یا بدون تلاش برای یافتنِ پاسخِ مناسب ) اساس علم و دانش و بنیانِ خردورزی ست و در جامعه ی پرسش محور و خرد مدار، ناقدان و پرسشگران باید که بر صدر نشینند و قدر بینند، چرا و چگونه در بسیاری از جماعاتِ مدعیِ دانش و فن ( همچون جامعه ی ما و جماعاتِ دانشگاهیِ ما ) در اغلب اوقات و به بهانه های مختلف و البته در پوششِ بیان مصلحت های متعدد، نقد خوار و رد شده و ناقد مردود و مأمور شمرده می شود؟ کافی ست به بسیاری از جملاتِ کلیشه ای بنگریم که از فرط تکرار به اصول و قوانینی نانوشته تبدیل گشته و وِرد زبان بیشترِ مردم شده اند مثل این کلیشه ی بسیار معروف که
” نقد باید سازنده باشد ”
در ظاهر منطقی و موجه و مستدل است اما با اندک تأملی می توان با یکی دو پرسش و تحلیلی جمع و جور آن را مورد مناقشه ی جدی قرار داد تا جایی که می شود از سریر قدرت و شهرت به زیرش کشید و دورش انداخت. آن یکی دو پرسش اینهایند ؛
– نقد برای درهم شکستن و فرو ریختن است یا برای برهم نهادن و ساختن یا هر دو؟
– و اگر نقد بنیانی را می کوبد تا بنیانی تازه، اصلاح شده یا دیگرگونه بنا کند، چرا این ” درهم کوفتن و ویران کردن ” در این کلیشه نادیده گرفته شده است؟
– شرط لازم ( نه کافی ) برای نقد، آزادی ست. آزادی به مفهومِ دقیقِ فرهنگیِ آن در جامعه ی معاصر. آزادیِ باور، آزادیِ بیانِ آن و آزادیِ پس از این بیان. اگر این آزادی نباشد، نقد به مفهومِ دقیقِ کلمه شکل نمی گیرد و اگر هم بگیرد، به خاطر هزینه های بسیار و فایده های اندک لااقل در کوتاه مدت راه به جایی نمی برد. اگر اینگونه است پس به هنگام سخن گفتن از نقد، چه جایی برای ” باید ” هست؟ مگر نه این است که ” باید ” محدود کننده ی آزادی ست و در نتیجه در تقابل و تضاد با نقد. به زبانی دیگر” نقد ” کالایی فرهنگی ست و ” باید ” ابزاری سرهنگی.
– کوتاه سخن آنکه فارغ از سفسطه ها و زبان بازی ها این کلیشه گرچه در ظاهر از ” نقد ” می گوید و آنرا ترویج می کند، در محتوا نادیده اش می گیرد و سرکوبش می کند. خیلی خودمانی اینکه این کلیشه و کلیشه های مانندِ آن، نقد را از معنای واقعیِ خود تهی می کنند و این یعنی نقد بی نقد.
از این دست کلیشه های خردگریز درباره ی نقد بسیارند.
” نقد باید به هنگام باشد. الان که فلان و بهمان است وقت مناسبی برای طرح چنین نقد و نوشته و گفتاری نبود و نیست “. ” نقد باید اصولی باشد “. ” نقد باید به باورهای دیگران احترام بگذارد “. ” نقد باید متعهد باشد “. ” نقد باید منصفانه باشد “. ” ناقد باید متخصص باشد “. …
واقعیت این است که بسیاری از ما علیرغم ادعایی که در علاقه مندی به اندیشه و خرد بیان می کنیم، به علل و دلایل گوناگون سیر ساده ی علم و خرد را نیاموخته و اگر آموخته ایم نیز از یاد برده ایم که اگر غیر از این بود هماره با آغوش باز، در کمال میل و رغبت و از سرِ احترام بر سفره ی نقد و پرسشگری می نشستیم و با پرسشگر و ناقد علیرغم اختلاف نظرهای بسیار در امور جزٸی تا کلی، با او و به سر سلامتیِ ” خردورزی ” و ” مهرورزی ” و ” آزاداندیشی “( که سایه ی پر بارشان از سرِ هیچ سرزمینی کم مباد ) هم پیاله می شدیم. اما این سیرِ ساده ی دانش چیست؟
انسان به اصولی پایبند است که اساس و مایه ی زندگی اش را بر آنها بنا می کند؛ چه در نام (که هویت و تاریخ وفرهنگ و سیاست و اجتماع را شامل می شود) و چه در نان (که دربرگیرنده ی معیشت و اقتصاد و سلامت است.) در جامعه¬ی خردمدار این اصول در واقع فرضیه هایی بوده اند که از میان بسیاری فرضیات دیگر در امتحانات سربلند بیرون آمده اند. اما آیا اینها در همه وقت و همه جا و همیشه در چنین جایگاهی هستند و خواهند بود ؟
– هرگز!
انسان میل به پیشرفت، رفاهِ بیشتر، آرامش و ( در آرزوهایش ) جاودانگی دارد. پس نمی تواند بیکار بنشیند و سرنوشتش را به دست اصولی بسپارد که روزی روزگاری فرضیات و قراردادهایی بیش نبوده اند و دیر یا زود به پایان عمر خود رسیده کاراییِ خود را از دست خواهند داد. اینجاست که ناقدان و پرسشگران با تازیانه و پُتک های خود از راه می رسند و رگباری از پرسش ها را بر سر و روی اصولِ به ظاهر تغییرناپذیر فرو می بارند.
” کِی؟ کجا؟ چرا؟ چگونه؟ و از همه مهمتر این پرسش که دیگر چه؟ ” بخشی از این پرسش هایند که پاسخ هایی تازه، مستدل و خردپذیر می طلبند. پتک ها یکی پس از دیگری بر پایه ها فرو می آیند و تازیانه ها از پیِ هم بر گُرده ی اصول نواخته می شوند، باشد که راهی به ” دیگر چه ” بگشایند. اینگونه است که از اصول پیشین آنها که تاب و توان مقاومت در برابر پتک ها و تازیانه ها را ندارند فرو می ریزند و اصول تازه و پاسخگو جایشان را می گیرند. افق های تازه در برابر زندگی گشوده می شود و جامعه مسیرِ خود را به سوی آزادی و آبادیِ هرچه بیشتر ( علیرغم بعضی نارسایی ها و ناسازگاری ها ) پیدا می کند.
در این میان هیچ چیز و هیچ کس از پرسشگری و نقد در امان نیست. چه باورهای فرهنگی، چه روایت های تاریخی، چه قراردادهای اجتماعی، چه اشخاص و افراد و چه قوانین علمی هیچ یک به بهانه ی هیچ مصلحتی از انتقاد مصون نیستند و به زبانی دیگر ” هیچ مصلحتی بالاتر از حقیقت نیست ” و کارِ بزرگِ ناقدان و اندیشمندان و خردورزان ( البته با انگیزه های گوناگون و گاه متناقض! ) خودآگاه یا ناخودآگاه در خدمت ” کشف حقیقت ” است.
با این مقدمه اینک این پرسش پیش می آید که از این دید در برابرِ پرسشگر و منتقدی که بخشی از ما یعنی بخشی ازباورها، هویت، تاریخ، اصول و افتخاراتِ ما را به سبکِ خودش ( یعنی با نوعِ خاصی از نگارش و طرزِ بیان و چینشِ کلام ) نشانه می رود و آنها را با جسارت به پرسش می گیرد و درباره ی بخشی از ما دیگرگونه می اندیشد و در نتیجه ی آنچه که پژوهش و تحقیقِ خود می داند، ارزش های ما را بی ارزش می شمارد و داشته های ما را بر باد می دهد و افتخارات ما را پوشالی و توخالی می نگارد و گاه در تضاد و تقابل با این بخش از تاریخ و هویت ما خواهانِ نوعی بازنگری و بازاندیشیِ انتقادی و حتا انقلابی ست چه باید کرد؟

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • دادمهر می‌گه:

    در تمامی جوامع منتقدین حضور دارند و انتقاد می کنند. دلیل تفاوت در تاثیر انتقاد بر ساختار قدرت در ممالک مختلف به چند عامل بر می گردد.
    1.میزان حساست افکار عمومی نسبت به دیدگاه انتقادی که درصد حساسیت بیانگر سطح آگاهی های عمومی است.
    2. بستر های لازم برای نشر دیدگاه انتقادی، نظیر رسانه ها و تشکل ها
    3. نحوه ی چارچوب بندی قدرت سیاسی
    ……………

  • دادمهر می‌گه:

    نویسنده ی این مقاله در پی کامنتی که بنده نوشتم اشاره ی درستی نمودند. شاید بدترین قید، بی قیدی است و بهترین قید رها بودن است. منظور بنده از نداشتن چارچوب مشخص نه بی قیدی، بلکه رهایی از نظریه یک سایز اندازه همه بود. ما نمی توانیم جامه ی نقد پذیری بر تن کنیم و دیگران را محکوم نماییم که چون شما موقعیت من را درک نمی کنید پس نقدتان صرفا اظهار نظری بی اهمیت است و نقد محسوب نمی شود. ریشه نقد به تلاش برای پذیرش حق همگانی در تعیین سرنوشت برمی گردد. ما حق داریم سرنوشت خود را رقم زنیم، پس حق داریم خواسته های خودمان را دنبال کنیم. دنبال کردن خواسته ها تعارضات در حوزه ی منافع را پیش می اورد. چارچوب بندی، انتقال و اجرای قدرت در جوامع سنتی به گونه ای رقم می خورد که شخصیت و هویت فردی در اکثریت حوزه های رفتاری و فکری زیر ذره بین های نظارتی لگدمال شده و اعلام حق حیات به معنایی فراتر از زنده ماندن به قیمت ترد شدن و انزوای فرد تمام می شود. باید توجه نمود که کلمه ی نقد برای ما صرفا در مقام و موقعیت نوشتاری مبدل به بازیی کلامی شده است. نقد یعنی ای کسانی که دارید همه چیز را برای خودتان مصادره می کنید من هم ادمم! من هم می خواهم زندگی کنم. وقتی در عرصه زندگی اجتماعی چنین مجالی یافت نمی شود و این فریاد به جایی نمی رسد، خب کاملا طبیعیست که ما اینجا بنشینیم و راجع به کلمه ی نقد حرف بزنیم و ان را توصیف کنیم. انگار که نقد موجودی زنده است و ما اکنون باید بشناسیمش. نقد زبان مهار قدرت است تا از تمرکز، خودسری و خودمحوری صاحبان قدرت در حوزه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ممانعت کند.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      با این پیش فرض که در تحلیلِ انسان و زندگى، فلسفه ى ” اراده ىِ معطوف به قدرت ” را برگزینیم و از این منظر به جهان بنگریم، با کلیّتِ سخن شما موافقم.
      انسان حق دارد که براى انجامِ هر کارى هزینه – فایده اش را بسنجد. بدیهى ست که با همین سنجش، ناقد مى تواند فتیله ى نقد را بالا یا پایین کشد.
      وقتى هزینه ها حداکثرى و فایده ها ناچیز است، خود به خود فتیله ى نقدِ عملى پایین کشیده مى شود و کار مى کشد به این تلنگرهاى رسانه اى.

      گاهى انسان با انتخابِ نوعِ زندگى اش به نقدِ عملىِ ایده هایى مى پردازد که به ضربِ زور براى او تعیین تکلیف مى کنند. شاید این شخصى ترین نوعِ نقدى باشد که هر کسى مى تواند از فراروایتِ مسلطِ معاصر بکند.

  • امین نعمتی می‌گه:

    جناب آقای دکتر عزیز با کلیت نوشته شما موافق هستم ولی فکر می کنم که توجه به چند نکته می تواند خالی از فایده نباشد اینکه شاید بتوان دسته بندی هایی را در نظر آورد مثلا طیف افرادی که به نقادی می پردازند۰ هر چند که معتقدیم نقد و نقادی در جوامع سالم عموم مردم را در بر می گیرد که هم نقد شوند و نقد کنند ولی با این حال جایگاه نقد ها می تواند متفاوت باشد که آن از’شناخت’ حاصل می شود۰ شناخت نقاد از زمینه ای قرار است آن را به نقد بکشد بسیار متفاوت از کسی است که بدون آگاهی در واقع به بیان نظرمی پردازد تا نقد۰ همچنین شناخت نقد شونده از نقاد نیز در گاهی اوقات می تواند در جایگاه نقد در پیشگاه نقد شونده موثر باشد۰ شاید در بیان مسله نتوانسته باشم حق مطلب را ادا کنم ولی شاید در یک جمله بتوان گفت که: جایگاه ‘شناخت’ در نقد در کنار ‘آزادی’ باید دیده شود۰

    • مهدى غفارى می‌گه:

      امین جان؛ سلام.
      در متن نوشته بودم که ” آزادى ” شرطِ لازم ( نه کافى ) براى نقد است.
      شرط هاى دیگرى را مى توان براى نقد نام برد که از مهم ترینِ آنها ” شناختِ موضوعِ موردِ نقد ” است؛ با این همه هر شرطى که بتواند چون یک قید بر دست و پاى نقد، آزادى ( شرطِ لازم ) را از آن بستانَد، با معناى حقیقىِ نقد ( آنطور که من مى فهمم ) در تضاد و تناقض است.

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    متاسفانه در کشور ما مفاهیم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی متعددی هستند که با اضافه کردن قیودی به آنها، حیثیت شان را سلب می نمایند و تبدبل به واژه هایی بی هویت و بی پدر و مادر می شوند. گزاره هایی هم که ذکرشان رفت نه خردگریز بلکه خرد ستیزند. هر گونه قیدی به نقد آن را از هویت خود تهی خواهد کرد. اصولا نقد سازنده بی معنی است و آنچه که قابل نقد است یعنی ساختاری معیوب دارد و باید این ساختار معیوب چون ساختمانی معیوب فرو ریزد تا بتوان بنایی مستحکم بجای آن برافراشت. هر قیدی بر نقد چکش را از دست نقاد خواهد گرفت و مشتی ماست و ماله در دستش خواهد گذاشت. درود فراوان

    • مهدى غفارى می‌گه:

      بدترین بلایى که استبدادِ تاریخى بر سرِ یک جامعه مى آورد، تهى کردنِ کلمات و مفاهیم از معناى حقیقى و درستِ آنهاست.
      این از ویژگى هاى خودرأیى ست که کلمات و مفاهیم را در بدترین حالت به معنایى ضدّ معناى حقیقى شان تبدیل مى کند یا در بهترین حالت از آنها چیزکى به ظاهر شبیهِ حقیقت اما به واقع دلقک گونه اى از آن مى سازد و آن را به دیگران تحمیل مى کند.
      شبهِ دموکراسى، شبهِ حقوق بشر، شبهِ نقد، شبهِ آزادى، شبهِ سینما، شبهِ خبر و … همه از این جمله اند.
      ” هر قیدى بر نقد، چکشِ نقّاد را از او بازمى ستانَد تا ماست و ماله اى در دستانش بگذارد. ”
      درود بر تو باد.

  • یک شهروند می‌گه:

    وقتی بنیاد یک جامعه بر جنگ آشکار میان گروه ها و طبقات انسانی و پایمال نمودن دیگران به هر قیمتی بنا شده باشد, وقتی افراد با هر شیوه و روشی به قدرت و موقعیت هایی دست یافته باشند, وقتی یک سرزمین نه نتیجه تعامل و همکاری انسان ها که محصول زد و خوردهای بی پایان میان آدمها باشد, آنوقت هر “نقد”ی بر اساس اینکه چه اندازه منافع افراد و یا گروه هایی را که ظالمانه به قدرت رسیده اند, به خطر می اندازد از سوی آنها مورد دشمنی و مقابله قرار می گیرد.
    چراغ نقد روی هر موضوعی که قرار گیرد, دست و پاهای آلوده ای را از تاریکی فساد بیرون می کشاند. آنوقت است که دستی که چراغ را گرفته می شکنند و چراغ بر زمین می اندازند. نقد, در جامعه ما به اندازه درگیر شدن در یک جنگ واقعی دشوار و مخاطره آمیز ست.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      گاهى نقد همچون اسطوره ىِ آتش است در داستانواره ى افسانه اى سیاوش. آتش همه چیز را جز حقیقت مى سوزاند. حقیقت تنها چیزى ست که با پاى خود در آتش مى تازد و از آن سویَش تندرست بیرون مى جهد؛ آنهم با رویى سرخ تر، چشمى تیزتر، زبانى برنده تر، بیانى استوارتر و ذهنى فراخ تر!… سیاوش بودن کارِ سختى ست؛ قمارِ جان مى طلبد!

  • دادمهر می‌گه:

    در پایان سوال مهمی طرح نمودید، تلاش برای پاسخ دادن به این سوال کاری بی فایده است. چرا که باید به انتظار نشست تا تعداد کسانی که چنین سوالی برایشان به عنوان یک موضوع مطرح گردیده است به لحاظ اماری قابل توجه شود و انگاه جواب مناسب خود به خود پیدا می شود.

  • دادمهر می‌گه:

    1. نمی توان جامه ای زیبا دوخت و همه را ملزم نمود که اینگونه نقد نمائید و سپس خوشحال بود که؛ آری اینچنین است نقد سازنده.
    2. نقد، چارچوب، هدف و روش مشخصی نمی تواند داشته باشد.
    3. بعضی وقتها نقد تفکر منجر به نقد شخصیت و هویت فرد می شود. زیرا ان تفکر تداوم همان هویت و شخصیت است. به گونه ای که نقد تفکر به مثابه ی دست اندازی به شخصیت فرد تلقی می گردد. نه اینکه ناقد چنین هدفی داشته باشد نتیجه نقد گاها چنین می شود.
    4. لازمه ی نقد داشتن زمینه هایی فرهنگی است. جامعه ای که با مفهوم رواداری میانه ای ندارد در برابر نقد شمشیر خواهد کشید.
    5. انتقاد، اجازه نمی دهد که هیچ فردی تنها چراغ روشن یک شهر خاموش و تاریک باشد. در فرهنگی که ما تجربه نموده ایم به ندرت کسانی یافت می شوند که عمیقا به مفهوم انتقاد اشنایی داشته باشند.
    6. ما با مغز انبار هایی روبرو هستیم که صرفا یاد گرفته اند از داشته هایشان مثل نگهبان یک انبار علوفه برخورد کنند. علوفه ای که نشخوار می کنند و بعضی وقتها با بی شرمی نشخوار خود را به دیگران هم تعارف می زنند. نقد در واقع پس زدن نشخوار فکری کسانیست که دیگران را به هیچ م یانگارند.
    با سپاس از شما که به موقع تذکر دادید.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      با سلام.
      ١. موافقم.
      ٢. نقد مى تواند چارچوبِ مشخصى داشته باشد، از روشى متناسب با خود برخوردار باشد و هدفِ مشخصى را دنبال کند. فراتر اینکه نقد مى تواند از پیش فرض هایى آغاز شود و در پىِ اثباتِ فرضیاتِ مشخصى باشد. به نظر مى رسد که نقطه ى کلیدى در نقد ” آزادى ” ست.
      ٣. موافقم.
      ۴. موافقم.
      ۵. موافقم با این تعدیل که در جامعه ى ما نیز نه به ندرت هرچند اندک پیدا مى شوند کسانى که با نقد ( به مفهومِ دقیق تر و کاربردى ترِ آن ) به ویژه در حوزه ىِ عملِ فرهنگى-سیاسى-اجتماعى آشنا باشند و آن را مدِّ نظر قرار دهند.
      ۶. موافقم با این تغییرِ کوچک که قیدِ زمانِ ( گاهى/ اغلب ) را در ابتداى جمله بیاورم. همینطور مى توان تعریف آخر را یکى از انواعِ نقد یا گاهى یکى از اهدافِ نقد برشمرد.
      ٧. تلاش براى پاسخ به این پرسش ممکن است در شرایطِ فعلى کم فایده یا کم اثر باشد اما به نظر نمى رسد که به تمامى بى فایده و بى اثر باشد.
      درود.

200x208
200x208