تاریخ درج خبر : 1392/11/17
کد خبر : ۲۰۷۱۳۸
+ تغییر اندازه نوشته -

از دهه ىِ شصت تا جیغِ بنفش!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

(آیا تاریخ تکرار مى شود؟)

دهه ىِ شصت بود. چند سالى از انقلابِ بهمنِ ۵٧ مى گذشت و به نظر نمى رسید که جنگِ ایران و عراق به این زودى تمام شود. میر حسین موسوى نخست وزیر بود و آن روزها، نخست وزیر در اداره ىِ امورِ کشور بیش از دیگر سکانداران، کاره اى بود.

حکایتِ زندگىِ ما نیز چون بسیارى از مردم، حکایتِ تلخِ تنگدستى بود و دل نگرانى و کورسوىِ امیدى که بالاخره روزى از راه برسد و زندگى سر و سامانى بیابد. بسیار پیش مى آمد که من با دو دیگر برادرانم ( و آن دو بسیار بیشتر از من ) ( در سن و سال هاى ده – دوازده سالگى ) کوپن به دست یا با دفترچه ىِ بسیجِ اقتصادى بر سرِ صف هاى دور و دراز مى ایستادیم تا سهمیه اى براى تداومِ زندگى خود دست و پا کنیم.

صفِ برنج، صفِ مرغ، صفِ صابون و تاید، صفِ روغن نباتى، صفِ قند و شکر، صفِ پنیر!

برنج؛ سه کیلو به ازاىِ هر نفر / دو تایدِ بسته ىِ متوسط، سه صابونِ معطّرِ گُلنار براى هر نفر / چیزکى روغن و اندکى قند و پاره اى پنیر؛ سهمِ هر نفر / خاکه قند هم یک پلاستیکِ کوچکِ فریزِر!

635229676516311786

گریزى نبود. گزیرى هم نبود. ” سگ ها رها شده، سنگ ها بسته بودند. ” گویى نافِ ما را با صف بریده بودند. هر گاه هم که در آن صف ها نبودیم، صف هاى دیگرى خود را پیشِ پایِمان مى گستراندند؛

صفِ هر روزه ىِ نان / صفِ نفت / صفِ سیمان / صفِ نوبتِ دکتر! / صفِ سهمیه ىِ قلم و دفتر.

نه! در این خاطره ىِ کوتاه کم نیست سپیدىِ پر غرورِ یک یاد از سرزمینى که گاه خم مى شد اما هرگز در هم نشکست یا یک روشنایىِ غیر قابلِ فراموشى از فداکارى و امید بخشى ها؛ امّا صف ها هر چه که بودند ( و هر چه که به یاد مى آورند ) جز سیاهى و تلخى هیچ نبودند ( و نیستند! )

از یادم نمى رود آن ساعتِ پنجِ بامداد در یک روزِ سردِ زمستان را!

بعد از مدت ها شنیده بودیم؛ مرغ توزیع مى کنند! با برادران قرار نهادیم بى آن که پدر بفهمد، دمِ صبحِ زود برخیزیم و راهى شویم، باشد که دستِ پر به خانه برگردیم. اینگونه شد که ساعت در تمامىِ ساعت ها پنجِ صبح بود و ما تند تند و پر شتاب با زنبیلى در دست و سرى به گریبان بى آنکه چیزى بگوییم، پیچِ خیابان را مى پیچیدیم تا به مغازه ىِ توزیعِ مرغ برسیم که ناگهان در جا خشکِمان زد؛ انبوهى از جماعتِ مرد و زن، زنبیل به دست، ساکت و خاموش، در هم فرو رفته از سوزِ سرما، صف هایى جداگانه از دو سو تشکیل داده و چشم به راهِ روز و مرغ و مغازه دار، ایستاده بودند.

یکباره هر آنچه شتاب و تندى در ما به سستى و انجماد گرایید؛ امید پر کشید و یأس سایه افکند؛ هر چه شوق بود فرو ریخت و ناگه غمى جانکاه چون بغضى در گلو و اشکى در چشم مان چنبره زد. دیر رسیده بودیم و کارى از دستِ کسى برنمى آمد؛ نه انگیزه اى براى رفتن به پیش داشتیم و نه رویى براى برگشتن به سوىِ خانه. چاره اى نداشتیم. با گوش هاى یخ زده و دستانِ دراز و زنبیل هاى خالى! سرد و ساکت و نومید رفتیم در تهِ صفِ ( صفِ مردانه ) ایستادیم و چشم دوختیم به نقطه ىِ آغازِ صف؛ باشد که محک بزنیم و ببینیم آیا امیدى هست؟

– نه! از آنجایى که ما ایستاده بودیم گویى نقطه ى آغاز تا خودِ تاریخ کِش مى آمد و مى رفت! تا زادروزِ قصه ىِ هابیل و قابیل! روزى که برادر، برادر را کشت و هر آنچه داشت را گرفت به مشت و…! نه! امیدى نبود.

اینک سال ها گذشته و بر من و ما و جامعه قصه هاى تلخ و شیرینِ بسیار رفته و مى رود. در دهه ىِ نود دیگر از دهه ىِ شصت خبرى نیست؛ نخست وزیرى هم در کار نیست؛ با عراق صلح کرده ایم؛ حالا پس از دولت هاى موسوم به ” سازندگى! “، ” اصلاحات! ” و ” مهرورزى و عدالت گسترى ! “، این بار نوبت رسیده است به جیغِ بنفشِ اکثرِ مردم؛ دولتِ موسوم به ” تدبیر و امید! ”

دولتى نشسته بر میراثى بر باد رفته، به یغما فرو کاسته و به تحریم از مردم دریغ شده؛ با کاسه اى از چه کنم؟ چه کنم؟ در دستانش؟! که چندان هم راهى براى انتخاب ندارد.
و دریغا که ناچار به راهى مى رود که نمى بایست!

دوباره صف ها زنده مى شوند. این بار صفِ سبدِ کالا! با همان هجوم ها، همان دلتنگى ها و همان قال و مقال ها! همان بکش مکش ها بر سرٍ لقمه اى نان براى تداومِ زیست! اینکه فعلاً باید زنده ماند، زندگى بمانَد براى بعد.

گویى دوباره ساعت ها را بر پنجِ صبح کوک کرده باشند؛ بر پنجِ صبحِ یک روزِ سردِ زمستانى!

نه!

آیا کسى نیست که مرا تکانى بدهد و از این کابوسى که رهایم نمى کند، نجات دهد؟

کابوس تلخِ آن دو زن بر سرِ صفِ مرغ در آن زمستان شصت و چهار که با هر چه در دست داشتند و نداشتند بر سر و روى هم مى کوبیدند براى مرغى که ساعتى پیش پر کشیده و رفته و از چنگِ شان گریخته بود!

زنانى که از یاد برده بودند آن مثَلِ معروفِ لرها را که ” زمین سِفتِ؛ گا و تِیِىْ گا ایبینه! ”

نه!

نمى خواهم این سخن را باور کنم که تاریخ تکرار مى شود؛ بارِ نخست به گونه ىِ تراژدى و بار دوم به الگوىِ کمدى!

بر این کمدى باید گریست.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    همچون همیشه زیبا نوشته ای و مهمتر از آن زیبا دیده ای و باز مهتر از هردوی اینها برای هدفی زیبا و انسانی نوشته ای.
    اما تنها یک نکته کوچک:
    از دل آن صف ها انسانهای توانمند و ارزشمندی همچون تو و برادرانت بیرون آمده اند، پس می شود از دل این صف ها هم دوباره چنین شود.
    پس ایراد از صف نیست یا از کالا یا از…
    ایراد از ذهن ماست که به خود زحمت نمی دهیم تا چون تو تلاش کنیم، بیاندیشیم و به نتیجه برسیم…
    می شود از فقر گذشت، می شود خاطرات تلخ را شیرین کرد، می شود، تنها باید ایمان بیاوریم به معجزه دستان آدمی…

    • مهدی غفاری می‌گه:

      چه خوب گفته ای که
      ” می شود از فقر گذشت، می شود خاطرات تلخ را شیرین کرد، می شود، تنها باید ایمان بیاوریم به معجزه دستان آدمی… “.
      درود بر این نکته سنجیِ تو.

  • رمضانی(همکلاسی) می‌گه:

    ما مانده ایم یکه وتنها وبه دوردست می نگریم ومی بینیم در دوردستهاکسی را که همیشه با ماست،اما نه چرا غافل مانده ایم .اورا حسمی کنیم در نفس هایمان ،در چشمانمان ودر همه وجودمان .وآن خداست که هرلحظه وهرنفس باماست .چه سخت بودآنگاه که با دستان نحیفمان بشکه های بیست لیتری نفت را کیلومترها حمل می کردیم تا شب از سرما برخود نلرزیم وصبح ها بی برگ نانی وفنجان چایی چند کیلومتر طی طریق می کردیم وپشت میز مدرسه می نشستیم تا چیزی بیاموزیم وخداراشکر که همان جوانان حالا برای خود کسی شده اند وبه مردم خدمت می کنند .همچون دکتر غفاری عزیز که افتخار همکلاسی بودن با ایشان را برای چند سالی دارم .خدانگهدار

  • یک شهروند می‌گه:

    بیشتر از بیست سال گذشته…خوب یادمه که اولین بار چطوری توی خیابون از یکی خوشم اومد.
    ما پسرای اون دوره بیشترامون ناوارد و ساده دل بودیم. می دیدم که عشق دروازه بزرگ خوشختی ش رو به روم وا کرده و من؟! بی تاب و بی قرار به دنبال اون سرزمین رویایی به راه افتادم… از این خیابون به اون خیابون… از این میدون به اون میدون… تا بر می گشت سرم رو می دزدیم و دوباره راه میفتادم دنبالش تا اینکه یهویی برگشت و زل زد به چشمام و گفت؛
    – فرمایش!
    من من کنان گفتم,
    “ببخشید! (چقدر بدبخت بودیم ما) من تا حالا هیشکیو به زیبایی شما ندیدم, ممکنه…”
    که یهویی پرید تو حرفم و گفت؛
    – هه هه! پررووو! برو وایسا تو صف بینیم بابا!”
    نگو این ناکس هم طرفدار سیستم صف بندی و توزیع سبدهای عشق و عواطف و اینجور چیزا بوده و ما نمی فهمیدیم! البته عزیز دل ما هم تو اون صفها ته صف بودیم و هم تو صف نون و شیر و مرغ و برنج ته تمامی صفهای دنیا بودیم….
    آره…خوب گفتی.

  • مجید مهدوی می‌گه:

    سالها پیش وقتی دبستان درس میخواندم در کتاب فارسی درسی بود با موضوع برگشتن ان مرد سبد به دست در باران …که میگفت ان مرد امد. ان مرد با اسب امد. ان مرد در باران امد. یادمه ان مرد سبدی در دست داشت…امروز ان مرد را دیدم.. مردی خسته زیر باران…ان مرد پدرم بود. پدرم بی اسب بود. پدرم در باران امد.پدرم سبدی در دست داشت……

  • دادمهر می‌گه:

    تردیدی نیست که عملکرد دولت خاتمی و احمدی نژاد را با قیاس تاثیراتش بر زندگی عامه مردم به خوبی می توان لمس نمود. اشاره ی من به سیاست های کلی دولت در مفهومی فراتر از قوه ی مجریه است که مصمم بر اجرای طرح هدفمندی یارانه ها بود. دولت خاتمی مجالی برای اجرایی نمودن این طرح نداشت و شاید از خوش اقبالی ان دولت بود.
    ……
    با سپاس از توجه شما

  • رحمان محمدی می‌گه:

    دکتر جان نوشته هایت چون ازدل برآید بر دل نشیند،باید قبول کنیم دادن سبد کالا به افراد نیازمند درکوتاه مدت (نه براساس سیاست پوپولیستی)بهتر از پرداخت پول است چون تزریق پول در جامعه هرچقدر هم میزان پرداختی کم باشدموجب متورم شدن اقتصاد یک مملکت می شود،اما بایستی خانه را از پی محکم ساخت ،بایستی دولتیان خود درد مردم را اگر نچشیده باشند حداقل بدانند وبا فکر وعلم روزدنیا وتدبیر ویرنامه ریزی طرحی نو درانداخت،و با شان وشخصیت مردم بازی نکنند،مردم هم باید بدانند هر صفی جایگاه آنها نیست ،درست است نیاز اقتصادی در نقطه خطر شان وجایگاه نمی شناسد،ولی طوری عادت کرده ایم که نه رفتن سر صف را مساوی از دست دادن امتیاز میدانیم ،وچه بلای سختی است که مردم حق خود را نشناسندویا اعتماد به گفته مسولان نداشته واین را ادامه همان مدیریت تکراری وعوام فریبی قبلی بدانند.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      موافقم.
      به ویژه اگر این کالا، کالاى با کیفیتِ وطنى باشد.
      این توزیع به درستى صورت بگیرد.
      پیش از آن اعتمادسازى میانِ ملت و دولت چنان صورت گیرد که شکاف هاى عمده ترمیم گردد.
      این اعتماد که حاصل شد، آن وقت دولت مى تواند نه تنها از مشارکتِ عمومى براى این مهم استفاده کند بلکه کار را به خودِ مردم بسپارد.

      این کارها همه شدنى اند اگر دولت اصلِ ” روراستى ” را در اِعمال سیاست هاى خود به درستى رعایت کند.

  • دکتر محمد غلام نژاد می‌گه:

    دکتر عزیز با سلام و احترام.دلنبشته شما حرف دل ماست.شاید مقداری از مشکل از ان مردمی است با وجود استطاعت مالی از ان نمیگذرند و فکر میکنند این حق انهاست و حق انها همین است.روزی برای مداوای یکی از اشنایان مبتلا به سرطان مری به همراه دو پسر کارمندش خدمت دکتر ملک حسینی رسیدیم.بعد از صحبتها فرزند ان بیمار گواهی مبلغ دریافتی دکتر که ان موقع سه هزارتومان بود را از دکتر طلب کردند تا از کمیته امداد که بیمار تحت پوشش ان نهاد بودند دریافت کنند .اینجا بود که دکتر بسیار ناراحت شدند و خطاب به پسرانش گفتند که بگذارید کمیته امداد معطل افراد ی شود که نیازمند هستند و شما فکر کنم باید به کمیته امداد کمک کنید و…..علی ایحال مشکل همه اش مربوط به مدیریت و یا تکرار تاریخ نیست .ما هم سالهاست که عادت کرده ایم هر جا چند نفر پشت سر هم ببینیم سوال کنیم صف چیه و ایا ما را هم خیری رسد؟ای کاش غرور ادمها بالاتر از یک سبد کالا می بود.کاش من پزشک یک سبدپر ز کالاکه پیام مژدگانیش برایم ارسال شده را برای برادرم کارگر قراردادی که این سبد سعادت نصیبش نبود ارزانی میداشتم.به هر حال از شما بخاطر مقاله فصیح و بلیغتان تشکر میکنم.راهی نیست جز یاد گرفتن ماهیگیری باید زودتر بروم… چشمهایم را بشویم شاید جور دیگر ببینم….

    • مهدى غفارى می‌گه:

      حق با شماست.
      این یک ایده ى درست و منطقى ست که پدیده هاى اجتماعى را نمى توان تنها ناشى از یک یا دو علت یا دلیل دانست.
      نوشته ىِ بالا تنها یادى بود از تلخى هایى یک رویدادِ اجتماعى ، آنهم از زاویه اى شخصى با نقبى به گوشه اى از خاطراتِ ایامِ نوجوانى.
      و اما دو نکته؛
      ١.
      کیست که نداند بر فقیر و گرسنه در تلاش براى نانى به کف آوردن و زنده ماندن حَرَجِ چندانى نیست و به یادِ او آوردن که زندگى غیر از زنده ماندن چیزهاى دیگر هم هست، آن هم از قلمِ کسى که شاید این ندارى را لمس کرده و حس نموده اما اکنون با آن دست به گریبان نیست، نه شرطِ انصاف و ادب و اخلاق است.
      ٢.
      درست گفته و نوشته اید که بخشى از زشتىِ این پدیده، فارغ از فقرِ مالى و ندارى و ناچارىِ دولت و بزنگاه هاى تاریخى به رفتارهاى نابهنجار و فقرِ فرهنگى و آزمندىِ جماعتى از ما ایرانیان برمى گردد که پیروى تمام عیارِ این مثَلِ معروفیم؛ ” سنگ مفت، گنجشک مفت! “. من خود در جشنواره هاى فرهنگى- هنرى و سمینارهاى علمىِ بسیار بوده و دیده ام که گاهى بر سرِ ناهار چه بلبشو و واویلایى شکل گرفته و مى گیرد، درست مثل حکایتِ روزِ سینما و مفتىِ نمادین و استقبالِ شرمسارانه ى خیلِ علاقمندان!

      ضرورتِ یک آموزش و پرورشِ غیرِ ایدئولوژیک که به ما و فرزندانمان، مدنیت و قانونمندى ( قانونِ مدرن، توسعه گرا و عادلانه ) را بیاموزد، از نانِ شب واجب تر است.

  • دادمهر می‌گه:

    ۱.زندگی ما مردم ایران کلاس های متفاوتی دارد. در برهه های زمانی مختلف هر خانواده یک طبقه یا کلاس خاصی را تجربه می کند. بعضی وقتها باید در صف اجناس یارانه ای ایستاد و بعضی وقتها صرفا نظاره گر مردمی هستی که در صفهای طولانی بر سر و کله ی هم می کوبند. هیچ خانواده ی ایرانی متعلق به هیچ طبقه خاص اجتماعی و اقتصادی نیست. پراید سوار و بنز سوار هر دو بر همین اسفالت مستهلک چرخ خود را به حرکت در می اورند. هر دو مرغهای هورمونی را می خورند، هر دو راجع به صف های یارانه ها حرف می زنند، هر دو غم به دل دارند ، هر دو در انتخابات شرکت می کنند و هر دو برای تمامی ملت دنیا ایرانی محسوب می شوند.صف برای نان، صف برای پلیس ۱۱۰، صف برای عابر بانک، صف برای پرداخت مالیات، صف برای خدمات شهرداری ، صف در بانک و هر جایی که صفی طولانی در دراز مدت ماندگار شد یعنی فسادی ریشه دوانده است.
    ۲. ریشه این سبک زندگی کجاست؟ دولت؟ مردم؟ هر دو؟ ایا ان زمانی که مهدی کروبی شعار هر نفر ۵۰ هزارتومان را میداد کسی گفت که اقا خجالت بکش! این چه حرفیست که میزنی؟ از شمایی که میگویی امده ای برای تغییر! دیگر بعید است. در حالیکه خانواده ها با یک حساب سرانگشتی مشغول شمردن تعداد اعضای خانواده شدند. احمدی نژاد امد و همان روش پوپولیستی کروبی را به اجرا گذاشت. ظاهرا سیاست کلان بر انجام چنین کاری بوده و دولت خاتمی فرصت اجرایی نمودن این سیاست را نداشت.
    ۳. در قانون اساسی ایران فعالیت های عمده و کلان اقتصادی در دست دولت است. روش معمول در دنیا چنین است الف : دولت خود به تصدی گری در حوزه ی اقتصادی می پردازد که تجربه ی تاریخی نشان از شکست مداخله ی اقتصادی دولتها دارد. ب : دولتها بستر مناسب را برای رقابت بازار فراهم می نمایند و عمل دولت به اعمال سیاست های سوسیالیستی در حمایت از طبقات پایین جامعه منحصر می شود.
    جهل و بیسوادی عامه ی مردم در حوزه ی عمل سیاسی وظیفه ی تصمیم گیری های مهم را بر عهده نخبگان سیاسی جامعه خواهد گذاشت. سوغات نخبگان سیاسی می تواند شکل گیری اصولی اقتصادی نظیر اصل ۴۴ باشد یا نقطه ی مقابل ان. ایران در سالهای اخیر بارها تلاش نموده است که عضویت در سازمان تجارت جهانی را کسب نموده و به دلایل قانونی از این مهم محروم گردیده است. تغییر مواضع در سیاست های کلی اصل ۴۴ قانون اساسی برای کاستن از رویارویی قوانین ایران با اصول حاکم بر تجارت جهانی بوده است.
    ۵. ایران ناگزیر به اجرای سیاست حذف یارانه هاست و تجارت جهانی یکی از شروط برای پذیرش عضویت دولتها را عدم برقراری یارانه ها می داند. در بهترین حالت شرایط سختی در انتظار هر ایرانی خواهد بود و در وضعیت کنونی زیر ساخت های ضروری برای اجرای این سیاست، انتظار تداوم صف های پنیر و برنج و روغن می رود و دولت باید شکم های گرسنه را سیر نگه دارد.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      ١.
      در همه ى جاى جهان صف هست. اما فرق بسیار هست میانِ صفى که از بى تدبیرى در سیاست شکل گرفته، نشانه اى از بى قانونى یا بد قانونى ست، کرامت و حقوقِ انسان را نادیده مى گیرد و در نهایت منجر به تداومِ فساد و سختىِ زندگى مى شود
      و صفى که از سیاستى اخلاق مدارانه برآمده، نشانه اى از رعایتِ قانون است، به کرامتِ انسان و حقوقش احترام مى گذارد و زندگى را راحت تر و عادلانه تر مى کند.
      مشکلِ هر دوىِ ما با آن صفِ اول است.
      ٢.
      پاسخ به این پرسش فراتر از مجالِ یک پى نویس است. گزیده وار چند نکته را یادآورى مى کنم؛
      الف؛ بى تردید اگر بتوان براى این پدیده نامى چون یک سبکِ زندگى برگزید، نباید از یاد برد که این سبک زندگى چیزى نیست که مردم و دولت یا نظام سیاسى انتخاب کرده و خواهانِ آن باشند. اگر اینگونه باشد باید بپذیریم که ما ( مردم )، دولت ها و نظامِ سیاسىِ حاکم گرفتارِ آن شده ایم؛ چون کسى که به یک بیمارىِ پیچیده و سخت اما درمان پذیر مبتلا شده است. علت ها بسیارند؛ برخى ریشه در فرهنگ و تاریخِ ما دارند، برخى را در نظامِ سیاسى باید جُست، برخى به عملکردِ دولت ها برمى گردند، برخى نیز از پسِ پرده ىِ بازى هاى قدرت و ثروت در جهان ناشى مى شوند و … .
      ب؛ در رابطه با شعار جنابِ کروبى معروف به هر نفر پنجاه هزار تومان و نقدِ این برنامه ( با اتهام توده گرا بودنش و اینکه شیوه ى اجرایش تا چه حد به کارِ آقاى احمدى نژاد شباهت داشت و … )؛ باید آرزو کنیم تا هرچه زودتر با آشتىِ ملى و رفع حصر از همه ى زندانیان سیاسى- عقیدتى ( از جمله ایشان )، پاسخ را از زبان خودشان بشنویم.
      ج؛ اینکه عملکردِ دولت ها را یکى بدانیم و نتایجى که از این عملکردها در جامعه به وجود آمده را یکسان فرض کنیم، چندان به راهِ صواب نزدیک نیست و دور از داورىِ عادلانه و قضاوتى غیرِ منطقى ست. ضعف ها در دولتِ خاتمى کم نبود اما او و دولتش کجا و احمدى نژاد و اَدالتش کجا؟!
      ٣.
      تا جایى که من نظراتِ کارشناسان اقتصادى را در این چند دهه مطالعه کرده ام، نه تنها راهِ گریزى از تجارتِ جهانى نیست که به نظرِ بسیارى، این تنها راهِ نجاتِ اقتصادِ کشور از بن بستِ بیمارگونه ى آن با علائمى چون ( بیکارى روزافزون، تورمِ افسار گسیخته، قدرتِ خریدِ پایین، فسادِ ساختارى و غیرِ آن، تک محصولى بودنِ اقتصاد و وابستگى به نفت، دلّالیسم به جاى تولید و خدمات ، مصرف گرایى افراطى، کاهشِ ارزشِ پول ملى، رکودِ تورمى و … ) است.
      این دیگر یک تجربه ى بارها ثابت شده است که ” اقتصادِ دولتى ” جز ورشکستگى، فساد، پوپولیسم و بیداد چیزى به ارمغان نمى آورد. بنا به تجاربِ کشورهاى توسعه یافته یکى از راه هاى برون رفت از شرایطِ کنونى، تلاش براى واگذارى اقتصاد به بخشِ خصوصى ( البته با نهادینه سازى هاى لازم براى چنین کارى، نظارت هاى قانونىِ دولت و مردم و جامعه ى مدنى، و … )، همچنین راه یافتن به تجارتِ جهانى ست.
      ۴.
      موافقم.
      یارانه ها باید حذف شوند. اقتصادِ تک محصولى و نفتى باید به اقتصادى پویا و چند محصولى تبدیل شود. دولت باید منتخبِ واقعىِ مردم و متکّى به درآمدهاى مالیاتى باشد. اینگونه، دولت چون به مردم وابسته است و نه به نفت، مجبور به پاسخگویى مى شود. احزاب سیاسى و نهادهاى مدنى در کنار رسانه هاى جمعىِ مستقل مى توانند مهم ترین نقش را در نظارت بر دولت و عملکردهایش داشته باشند. وجود دادگسترىِ مستقل از منابعِ قدرت یک اصلِ اساسى براى حصول و تداومِ چنین اتفاقاتى ست. اینگونه است که فساد تا حدِّ زیادى ریشه کن مى شود.
      در جریانِ تلاش براى اجراى این سیاست هاى اقتصادى ( تبدیل یک اقتصادِ یارانه اى به اقتصادى همگام و جور با اقتصادِ جهانى ) حمایت از اقشارِ آسیب پذیر و توده ىِ فقیر یک اصلِ غیر قابلِ انکار است. در این زمینه آنچه دولت ها را از هم جدا مى سازد، سیاست و سلیقه و مدیریتى ست که در انتخاب و اجراى شیوه هاى انجامِ این اصل از خود بروز مى دهند.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    به باورِ من، در این سالها که گذشته ما بسیارى چیزها که پیش از این داشته ایم را از کف داده ایم هر چند چیزهاى بسیارى نیز که تا کنون نداشته ایم را به دست آورده ایم. باید ببینیم در ازاى آن چیزها که به کف آورده ایم، چه ها از دست داده ایم. آنگاه مى توانیم به داورى بنشینیم که در کدام حوزه ها باخته ایم و در کدام بخش ها موفق بوده ایم. پس از آن مى شود براى کامروایى ها ترانه هاى شاد سرود و براى ناکامى ها ترانه هاى تلخ!
    این که شما سروده اید؛
    ” چشمى به سبد / دستى به یارانه / عمرى در صف / و چرخى نامش زندگى که نمى چرخد! ”
    از ترانه هاى تلخِ میهن است.
    باشد که پژواکِ این ترانه در فرداى وطن دیگر از هیچ زبانى سروده نشود و در هیچ گوشى نپیچد.

  • مجید مهدوی می‌گه:

    نمیدانم چه بر سر این مردم امده است شاید زمین جابجا شده وما ب سرزمینی دیگر رفته ایم…..پدران و مادران ما انگار که ن انانی هستن که 59 تا 67 در بدترین شرایط زندگی نان و برنج و تخم مرغ و روغن و لباس و…………… برای فرزندانشان در جبهه های جنگ میفرستادن که امروزه اینچنین ب تکاپو افتاده ان و همه جا سخن از سبد است و……شایدم من نمیدانم چه در این سبد است .شاید همان سبدیست که قرار است چرخ زندگی رو بچرخاند. چشمی ب یارانه.دستی ب سبد.وقتی ب صف ایستادن. این است زندگی ما.

  • ناشناس می‌گه:

    البته جناب دکتر سیگار را از فهرست اقلام کوپنی آن دوره حذف کردند.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      نه؛ حذف نکردم. سیگار هم مى دادند آنهم سیگارِ وطنىِ هما بیضى؛ فله اى؛ فکر کنم سى نخ توى یک پلاستیکِ فریزر براى هر نفر. ننوشتم چون ما را با سیگار کارى نبود.

  • یه شهروند می‌گه:

    جانا سخن از زبان ما می گویی ، کاش تکرار گفتنها و تکرار دیدنها نه برای خودمان بلکه برای بزرگان قوم عالیه فایده ای داشت ، همیشه گفته اند تاریخ تکرار می شود ولی ای کاش نه اینگونه تکرار شدنها !!!!!!!! ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ، گویی همچنان دور آن کوچه حالا حالاها باید بچرخیم !!!!!!!

    • مهدی غفاری می‌گه:

      آری
      گفته اند از قدیم
      که تاریخ تکرار می شود
      و ما
      تماشاچیانِ خسته یِ این تکرار
      هنوز
      اندر خمِ یک کوچه ایم
      و ” دوره می کنیم / شب را / و روز را / و هنوز را ”
      با اینهمه اما
      همان قدیمی ترینِ قدیم ها گفته
      ( به آواز و فریاد و هیاهو گفته )
      ( بی هیچ تعارف و شوخی گفته )
      ( برای همه یِ تاریخ گفته )
      که ” همیشه در به رویِ یک پاشنه نمی چرخد. “

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    مثل همیشه زیبا! به قول دوستی درود بر آنکه بنیادت بنهاد!

  • محمد می‌گه:

    حکایت این صف ها نه حکایت دولتی است که میخواهد صف باشد بل حکایت مردمی است که غرور و منیت ندارند. حکایت مردمی است که بی دلیل پشت سر این و آن میدوند، حکایت مردمی است که نان بی زحمت میخواهند.
    مقایسه کنید این مردم را با زلزله زدگان ژاپن که مردمش نجیب و با عزت نفس سهمیه زلزله شان را دریافت میکردند. در این کشور اگر چه 8 سال زلزله ای بود و ما را میلرزاند اما هرگز شدتش با زلزله ژاپن برابر نبود.
    اما یک چیز هنوز به من امید و دلگرمی میدهد. جناب دکتر فراموشش کردند بگویند و آن هم صف طویل جوانان دلاوری بود که برای دفاع از مرزو بومشان به سوی جبهه ها می شتافتند. گمانم هنوز آن جوانان هستند و حماسه ها را رنگ دیگری رقم خواهند زد.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      … ( در این خاطره ىِ کوتاه کم نیست سپیدىِ پر غرورِ یک یاد از سرزمینى که گاه خم مى شد اما هرگز در هم نشکست یا یک روشنایىِ غیر قابلِ فراموشى از فداکارى و امید بخشى ها؛ ) …

  • اسلام رسایی نسب می‌گه:

    بر مرده نه، که بر زنده باید گریست!

    • مهدی غفاری می‌گه:

      ” می نگرم
      و می گریم.
      فعلا کارِ دیگری از من ساخته نیست. ”

      امضا؛
      یک پزشک بر بالینِ بیماری مبتلا به سرطان با تهاجمِ گسترده به خون و مغز و کبد!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سلام دکتر چه تاثیر برانگیز و زیبا و تامل برانگیز
    نوشته هر چند قصد تحلیل اقتصادی و سیاسی موضوع را نداشته اما کاش دکتر اشاره ای هر چند گذرا به پوپولیزم کور احمدی نژادی فقیر نوازی کمیک او و ژست کاپیتالیزم ستیزیش و سیاستهای نعو لیبرالی دولت آقای روحانی که باز هم کونه ای پروژه ی فقر سازی و فقیر سوزی میکرد سپاس از دکتر عزیز

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سلام.
      نوشته ات بهانه ای شد برای یادآوریِ این نکته که؛
      فروکاستنِ علل و دلایلِ توسعه نیافتگیِ میهن به یک رییس جمهور، یک یا دو دولت یا یک نظامِ سیاسی بدون توجه به مشکلات ساختاری، تاریخی و فرهنگی می تواند ما را در یافتنِ نسخه یا پاسخی درخور برای این عقب ماندگیِ مزمن گمراه کند. این همان دامچاله ی بازیِ سیاست است که روشنفکرِ قلمروی عمومی باید از افتادن در آن بپرهیزد.

  • hh می‌گه:

    چه باید کرد……

    • مهدی غفاری می‌گه:

      ” چه باید کرد؟ ” پرسشی ست مهم با پاسخی نه چندان دور از دست.
      ( چرا عقب مانده ایم؟ چرا بسیار کمتر از آنچه می بایست و در خورِ ماست، توسعه یافته ایم؟ مگر نافِ ما را با فقر و درد و زجر بریده اند که همچنان با آنها دست به گریبانیم؟ راهِ درمانِ ما چیست؟ )
      گزیده و مختصر آنکه ” باید به خردِ جمعی برای اداره یِ امورِ کشور مجال داد و شآن و کرامتِ انسان را پاس داشت. ”
      در جهانِ امروز به این دو اصل می گویند؛ ” دموکراسی و حقوقِ بشر. ”
      نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد.
      تفصیل و تحلیلِ این راهکارِ ساده اما مشکل گشا فراتر از مجالِ این پی نویس است.

  • حرف حق می‌گه:

    باعرض سلام خدمت دکتر عزیز ودوست داشتی.خاطراتت خاطرات تلخم را زنده کرد داشتم از یاد میبردم آن روزهای سخت را به امید روزهای شیرین.چون در ضرب المثلها خوانده بودیم که هر سر بالایی باشد سرا زیری دارد و هر خوشی ناخوشی وبلعکس/ولی مثل اینکه نه سر بالاییهای مان نقطه دارد و نه ناخوشیهایمان پایانی.یا ما خیلی بد شانسیم یا بعضیها خیلی خوش شانس .اوایل نوجوانیمان جنگ بود خوب مجبور بودیم سختیش را تحمل کنیم.بعداز جنگ خرابیهای جنگ میبایست اصلاح وبازسازی میشد وظیفه بود قناعت کنیم وهمین کار را کردیم .نوبتمان شد که دیگه امیدوار به رفاه آسایش وآرامش وزندگی بی دغدغه داشته باشیم که یه دفه سر کله گرگهای اقتصادی پیداشد حالا بیا ودرستش کن “جنگ را کسی بود با واسطه مهارش کند ولی مهار گرگها راچی؟از بخت بد ما این گرگهای اقتصادی رفیق شیر پیدا میکردند حلا دیگه کیه جرات در افتادن با شیر را دارد<خلاصه این رشته سر دراز دارد مارا که دیگر امیدی نیست بهتره که واکسن تحمل به خود بزنیم اگه بغیر از چینیش در بازار باشد/. موفق باشید

    • مهدی غفاری می‌گه:

      با درود.
      و پوزش از تداعیِ خاطراتِ تلخ!
      با این امید که یک روز از همین روزها، آن اتفاقی بیفتد که یادآورِ خاطرات خوشِ گذشته باشد تا من یا همچو منی دست به قلم شود و با یادداشتِ آن، تلخکامیِ امروز را با شادکامی آن روز جبران کند.

      هر چند برای نسلِ سوخته، به یاد آوردنِ شادکامی های گذشته در میانِ خاطراتِ دور و نزدیک، گاهی چون یافتنِ یک سوزن در انباری از کاه سخت و دشوار است.

200x208
200x208