تاریخ درج خبر : 1392/11/16
کد خبر : ۲۰۷۳۹۴
+ تغییر اندازه نوشته -

بخوان، دوباره بخوان…

سایت استان: امراله نصرالهی

(ادای دین به سهراب شفیعی و آوازش)

1- بخوان. بِسُرای. که “سرودن است بودن”. برای کوچ بخوان. برای ییلاق ها و قشلاق های ایل. بخوان و بِسُرای آن ترانه های باز مانده از ایل را. آن آوازهای کوچ مال زیر و مال بالا را. آن سوگ را. آن سرود را. بخوان، دوباره بخوان. هنوز گوش هایی برای شنیدن و قلب هایی برای تپیدن و چشم هایی برای گریستن هست تا تو را دریابند.

حنجره ات را گرم کن. بگذار هواری بکشد که صدایش به [ما] هم برسد. در ترانه های حماسی ات درنگی کن و به آوای عشاق ایل دل بسپار. روایت نبرد را از یاد مبر و حکایت دل و دلدادگی را هم. که حماسه ها و عاشقانه ها لازم و ملزوم هم اند. آواز بخوان در اصیل ترین شکل موسیقایی خود که آن میراث گرانبها با حنجره ی تو زنده شد. «یار یار»، «خدا می بلال» ،«بلال بلال» و«شروه». شروه بخوان که آواز بیان فاجعه است. رسوا کردن است . دل در گرو مردم داشتن است. آخر دو نسل به صدایت خو کرد. نسلی که راه انقلاب برگزید و نسلی که ایلی بود و ایل بیتابش می کرد. صدایت ، صدای دو نسل بود با تاریخ و سیاستی ویژه ی خود. نسلی در زمینه و زمانه ی انقلاب و نسلی در تب و تاب و هیجان های کوچ. هر دو نسل صدایت را دوست داشتند. اینان بارها با آوازهایت زیسته و با ترانه هایت جان گرفته بودند. که صدایت روایتی خاص بود از آوازهایی در گوشه ای از این سرزمین. کسی آن آوازها را نخوانده بود آن گونه که تو خواندی. آن آواها در لابه لا و عمق خاطره هایی فراموش شده سر برون آوردند و به همین خاطر محمدرضا درویشی، پژوهشگر برجسته ی موسیقی نواحی ایران، به اصالت صدایت باور داشت و بر حنجره ات آفرین گفت. زیرا تو صاحب شیوه و سبکی خاص در آواز بودی و هیچ کس را یارای انکار چنین چیزی نیست. بر آنچه دانستی ، بر آنچه کوشیدی و برآنچه نغمه سر دادی. بعدها اما به صدایت ظلم شد و چه ظلمی! و حق تو آن گونه که باید و شاید ادا نشد. زیرا تنها جرم تو خواندن برای مردم و برای مردم و برای مردمت بود.

1004952_3803223137149_1304130325_n

هنوز می بینم پیرمردی را که با هر بیت آواز تو گریه سر می دهد و پیرزنی را که صدای رودا رودش به آسمان بر می خیزد. هنوز می بینم زنان و مردانی را که به وجد می آمدند، عشق می ورزیدند، جان می گرفتند و برای لحظاتی به واقع می زیستند. که موسیقی آری گوی زندگی است. ستاینده است و دعوت کننده؛ به رقص، به پای کوبی، به نشاط و به هر آن چه شور زندگی نامند. و تو دعوت کننده بودی به این و به آن و به هر آنچه امیدمان می داد و رهامان می ساخت. زندگی تو، سرگذشت تو، سرنوشت تو، دربدری های تو همه حکایت می کنند از جنس و سرشت آوازت. البته هستند کسانی که حنجره دارند و می خوانند و فقط می خوانند. حنجره ی تو اما دادی است بر بیداد.

خود فریاد است. فریاد، فریاد. هنر تو تنها برای هنر نیست برای زمان و حکایت هم هست. زمانی که تو در آن زیستی و حکایتی که تو گفتی . نغمه ای که تو سر دادی و ترانه ای که تو سرودی. روی دیگر سکه ی زمان و حکایت، نغمه و ترانه و سرنوشتت را در بند بعد پی می گیرم تا جنس و سرشت آوازت بیشتر درک و فهمیده شود.

2- سهراب به عصری و نسلی تعلق دارد که آن عصر، عصر انقلاب و آن نسل، نسل انقلابی بود. یکی مشی دهقانی داشت. دیگری چریک فدایی بود. یکی راه کارگری، دیگری پیکار. یکی مجاهد و دیگری هوادار. یکی مائوئیست و دیگری لنینیست. آن نسل هر که و هر چه بود همه به زیر پرچم انقلاب گرد آمد و تنها نقطه ی اشتراک شان همین بود و بس. آن نسل تنها در رسیدن به انقلاب همراه و همگام بود و هرگز به عواقب آن نمی اندیشید. آنها با رژیم مبارزه کردند و هرگز در صدد مبارزه در رژیم نبودند. نه به آن اندیشیدند و نه می توانستند بیندیشند. چرا که تنها یک تصور از انقلاب داشتند. رفتن یکی و آمدن دیگری. آنان انقلاب را تنها در آینده می دیدند نه در حال. آن نسل نه ولادیمیر بود نه استراگون که بنشینند به انتظار انقلاب. بدون کنش و پراکسیس. بل ایوان بودند و بازارُف تا بشورند و از شوریدن خویش لذت برند. 57 برای آنان اوج لذت بود . لذت همزمان قوای تن و قوای روح. این سان فعالان و مبارزان دهه ی 50 آگاه یا نا آگاه به 57 رسیدند. دیر زمانی نگذشت که ماشین انقلاب به راه افتاد. کارکرد اجتماعیـ سیاسی ماشین های انقلاب در همه جا یکسانند. هانا آرنت درست می گفت که همه ی آنها می بلعند و قلع و قمع می کنند. و عملی روبسپیروار دارند. در آن لحظات که جنون و دیوانگی، انقلاب را دو اسبه پیش می راند ماشین های انقلاب نیز می بایست درست عمل می کردند!! و چرخهای خود را برای لگد کوب کردن، تخریب و ویرانی به کار می بستند! نسلی که برای رسیدن به آزادی شیفته ی انقلاب بود خود در دام تخریب انقلابی گرفتار شد و این ابتدای ویرانی بود. به زبان فروغ :

در کوچه باد می آید
و این ابتدای ویرانیست.

آن نسل ویران شد و در کمایی عجیب فرو رفت. آیا سلامت خود را باز خواهد یافت؟ آیا بر تَلِ ویرانه های خود بنایی نو خواهد ساخت؟ چشمانشان آیا به زندگی و زیستن باز خواهد شد؟ پاسخ این پرسش ها را بی شک زمان پاسخ می گفت. آن نسل وقتی از کما بیرون آمد خود را چون آن فرشته ی ازیاد رفته ای دید که نگاهش هنوز به گذشته است اما تند باد مدرنیته او را هُل می داد به سوی آینده ای هر چند نامعلوم. او می خواست در گذشته بماند. گذشته ای که در آن انقلاب کرده بود و انقلابی که برایش به سنت بدل شده بود. آنان چون فاوست روح خود را به شیطان فروخته بودند، به انقلاب و دیگر توان باز پس گرفتن روح خویش را نداشتند. شاید در آن لحظات فرو رفتن، در خود خزیدن، تخریب و ویرانی، هنر تنها ابزاری بود برای بودن و ماندن و برخاستن. گاه قطعه شعری، داستانی، خاطره ای، موومان و کوارتتی کافی بود تا زندگی چون ققنوسی نو دیگر بار سر برآرد. و چهره ی زیبای خود را به روی آن نسل بگشاید. به سروده سیاوش کسرایی:

گفته بودم زندگی زیباست / زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست / گر بیفروزیش رقص شعله اش بر هر کران پیداست/ ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

در میان آن نسل بی تردید سهراب به موسیقی که از دوران نوجوانی سخت در او اثر نهاده بود، دل سپرد. “یار یار”، “خدامی بلال”، “شروه” و “بلال بلال” آوازهایی بودند که ذهن و ضمیر او را تسخیر می کردند. آن همه مصیبت و رنج سالهای زندان به نغمه ای، لحنی و آوایی فراموش می شد تا موسیقی تنها مُسَکِنی باشد که او را از شوک های عصبی نجات می داد. هر چه زمان می گذشت موسیقی خصلت درمانگریش را بیشتر بر او آشکار می کرد. موسیقی داشت او را از مرگ نجات می داد و او را به زیستن امیدوار می ساخت. او می خواند و چه بسا فریاد می زد. اگر چه دانش تئوریکی نسبت به موسیقی نداشت اما آن چه می خواند به درستی می خواند. صدایی در اوج داشت. وسعت صدایش بی نظیر بود. بر خلاف بسیاری می دانست برای که و برای چه می خواند. آری خواندن برای او گونه ای فریاد بود. فریاد بر سر آنان که به گفته ی شاملو «انسان را رعایت نکردند» و نسلی را به تباهی کشیدند و گولاک های جدید آفریدند. او می خواند اما برای مردمش. و آن کس که برای مردمش می خواند محبوب است اگر چه مهجورش سازند. گاه می شد در میانه های خواندن بی اختیار صدای گریه ی زنی و یا آه و حسرت مردی در گوشه ای شنیده می شد. هم آن زن می دانست چرا می گرید و هم آن مرد می دانست چرا آه می کشد. آن آوازها و شعرها همه پیامی برای اجتماع داشتند. بی شک آن زن و مرد پیامش را دریافته بودند. صدای سهراب فریاد زدن بر سر پدیده ی پسرکُشی این تاریخ نیز بود. همیشه سهرابی اسیر رستمی یا سیاوشی در چنگال کیکاووسی. در پیش چشم او مبارزانی از ایل جان سپرده بودند. جوانانی که تنها جرمشان جنگیدن برای سه کلمه بود. نان، مسکن و آزادی… و البته هنوز هم نان، مسکن و آزادی.»

نان برای خوردن بود. مسکن برای آسودن و آزادی برای زیستن و سهراب هنوز هم هر سه را دوست دارد و مهمتر جوانانی را که در راه هر سه جان دادند. او نمی توانست علیه پسر کُشی این تاریخ نخواند و فریاد نزند. برای سیاوش ها، سهراب ها، فرودها. برای مزدک ها، بابک ها و مازیارها و بارها بر سرنوشت تراژیک این مبارزان شروه خوانده است. شروه هایی پر از درد، پر از داغ. مگر می شود فراموش کرد؟ مگر می شود از یاد برد؛ حکایت مرگ نسلی را که نان می خواست تا گرسنه نباشد. مسکن می خواست تا بیاساید و آزادی می خواست تا زندگی کند. نه، نه. او مرگ هیچ عزیزی را باور نکرد. او «سهرابِ اضطراب [ایل و دیار] و وطن» بود.

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • داوود چراغ چشم می‌گه:

    آقا سهراب هنرمندی بی نظیره

  • خوبانی می‌گه:

    سلام آقای نصراللهی،ممنون از متن زیبایتان،انشاالله همیشه نام آقا سهراب را به روخ برادران…بکشید!ولی صدایش جای خود دارد،موفق باشید.

  • مهدی کاظمی می‌گه:

    ﻳﮏ ﻧﻔﺮ
    ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺍﻣﺎﻥ
    ﮔﺬﺷﺖ
    ﻳﮏ ﻧﻔﺮ
    ﺟﺎﻡ ﺷﻮﮐﺮﺍﻥ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ
    ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ
    ﻳﮏ ﻧﻔﺮ
    ﺑﻮﺳﻪ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﺭ ﺧﻮﻳﺸﺘﻦ
    ﺳﺮﺥ ﺭﻭﻱ
    ﻣﺜﻞ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ
    ﻳﮏ ﻧﻔﺮ
    ﻳﮏ ﻧﻔﺮ
    ﺁﺯﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ
    ﮐﺪﺍﻡ ﺷﻮﮐﺮﺍﻥ ﻭ ﺷﻌﻠﻪ
    ﻳﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺗﻬﻤﺖ ﺍﺳﺖ ؟
    ﺁﻱ ﻋﺸﻖ
    ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻮ
    ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﺬﺷﺖ ؟

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    جواب ابلهان خاموشی است ای مگس!
    عرصه سیمرغ نه جولانگه توست, عرض خود می‌بری و زحمت امراله می‌داری.
    خودش فهمیده چی نوشته این همه آدمی هم که خوندن و لذت بردن فهمیدن تو اگه نفهمیدی خود شکن به آیینه دست نزن لک می گیره بی تربیت!؟!
    بده یکی که می فهمه برات بخونه چرا خودتو اذیت می کنی پینوکیو!
    شما که امین هستی ایشون هم امراله نصرالهی بقیه هم معلومه کی هستن اسم فامیل دارن شما حالا فامیل تون امینه یا اسم کوچیکتون یا اسم مستعارتون البته اونطوری که فرمودین پاسخ انتقاد ما رو بده معلومه که بیشتر از یک نفر ببخشید یک مگس هستید!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سلام آقای امین
    من جوابی به شما ندادم در ضمن جمله بندی های من هم در نوشتن این گونه نیست ممنون

  • امین می‌گه:

    سلام من امین هستم.آقای نویسنده با نام خودت پاسخ انتقاد ما را بده. نه نام مستعاری مثل مطلع و …

  • حسین باشت می‌گه:

    سلام و درود بر امرالله و آقا سهراب
    چ زیبا می نوازی و جه زیبا می خواند
    درود

  • غ.ب می‌گه:

    امرالله عزیز عالی تر نوشتی!!هر کاریش کنند اغا سینا حقایق را با اواز برگرفته از پدر خواهد گفت.

  • سعید حسینی می‌گه:

    سهراب را زخمی است در دل، بر زبان نتوان خواند و بر کاغد نتوان نوشت. دردی است بر جان که چون ناله بر کند، تا مغز استخوان سوزد. صدایش مرحمی است بر دل بصاحبدلان . هر گاه که لب به آواز می گشاید صادقانه تمام احساسش را به مخاطبانش تقدیم میدارد. در کلبه ای پر از نور نشسته، دل دریاییش میزبان تشنگان هنر و ادب و معرفت است. نه کاخی و نه مرکبی، بی نیاز از مجیز گویی و تملق. نه مداحی صاحبان زر و زور می گوید، نه خود فریفته، در انتظار مدح دیگران. حسودان بی هنر سعی در انزوایش داشتند ولی خود منزوی گشتند. سهراب زیبا و دلنشین می خواند اما هنر برترش مردم داری است.
    از نصرالهی عزیز ممنونم که گهگاهی بزرگانی را زیبا، عاری از تملق و واقع بینانه معرفی می کند.
    به امید روزی که جامعه هنری و بخصوص ارشاد و صدا و سیمای استان به بزرگان موسیقی محلی استان، آقا سهراب شفیعی و میرزا ایرج موسوی، ادای دین نمایند.

  • یک شهروند می‌گه:

    آن یکی برادری در کار بود…
    که برای سهراب از جان عزیزتر بود,
    که یار بود و همراه بود…
    که راهی بود.
    در آغاز آن یکی برادر بود که می خواند و صدایش را یارای شنیدن نبود…
    که پشت میله می خواند و در گوش سهراب, (یک اتاق آنطرف تر) می خواند…
    آن برادر رفت,
    و آن زمان فریاد سهراب برآمد
    سال ها رفتند و فریاد سهراب, ناله ای دلخراش شد.
    حالا هر وقت که یار یار می خواند, برکه ای می بینم که مردهایی تا زانو به آب زده اند و دارند جسم پاک و سپید جوانی را در آّب می شویند…

    فریاد به مرور زمان ناله شد

  • رحمان محمدی می‌گه:

    قدرزر ،زرگرشناسد / قدر گوهر، گوهری، به راستی سهراب وسهراب ها هنرمندان نادری هستند که هنر وهنر نمایی آنها موجب زنده نگه داشتن فرهنگ وهنرمان گردیده ،شروع خواندن سهراب شفیعی درزمانی بود که خواندن علاوه بر ذوق واستعداد جرات می خواست تا هم آنگونه بخوانی وبه هم ولایتی ها ثابت کنی که خواندن ونواختن فقط مختص طبقات پایین نیست،واین تابو را شکست ،وصدای شکستن این تابو چه زیبا ورسا ودلنشین بود .انشاله شاهد خواندن مجدد ایشان(خدا می بلال ) ومیرزا ایرج موسوی (یار یار) وآقافرامرز منصوری (شاهنامه خوانی) باشیم………دلشان شاد ، نفسشان گرم ونامشان جاودان باد.

  • حرف حق می‌گه:

    با تشکر از امراله .حیف است ؛خیلیها از آنهایی که میخوانند با سبک سهراب میخوانند .چرا صاحب سبک خود نخواند؟کیست که نخواهد او بخواند؟ما که میخواهیم .پس او هم باید همت کند و برای آنهایی که میخواهند بخواند حتی اگر …………………؟زنده باد آقا سهراب.کاش حنجره سهراب راداشتم آن وقت جوری میخواندم که حتی آنهایی که نمیخواهند بشنوند آرزوی شنیدن را شیرین ترین لحضه عمرشان بدانند. قدر باران را سبزه میداند وگرنه خارخشک سیلاب پندارش/.

  • علی انصاری می‌گه:

    صدای برشته و خراباتی سهراب حکایت دردهاست .نه طبع والای سهراب تملق می پذیرد و نه خامه خردمند مرد روشن ضمیری چون امراله ثنا و ستایش.

  • ق ی می‌گه:

    سلام،مهربان یار سوژه خوبی برگزیدی، آفرین، زیبا هم نگاشتی، شاید آواز های زیبا تر از آواز سهراب فراوان باشد اما آنچه اورا زیباتر کرده شخصیت اوست، چه :”یار مااین دارد و آن نیز هم “اینک پس از سی واندی سال باید پرسید پس از پشت سر نهادن آنهمه رنج، آیا روزگاراجازه داده که ازیکی ازآن ثلاثه غساله برخوردارشود؟

  • مطلع می‌گه:

    مداحی و تملق کسانی را میگویند که یا ثروتی داشته باشند و یا قدرتی و موقعیت و ریاستی، سهراب شفیعی نه ثروتی دارد و نه قدرتی، کشاورزی است که از این راه امرار معاش می کند. نویسنده از یک انسان هنرمند که محروم از همه جا است گفته و این بی شک مایه ی افتخار است که قدر هنر و هنرمندان را بدانیم.

  • امین می‌گه:

    سلام دوست عزیز خسته نیاشید ما چندبارخوندیم غیرازتملق ومداحی چیزی نفهمیدیم امیدواریم خودت فهمیده باشی چی نوشتی!

  • سیاوش می‌گه:

    سهراب موسیقی بویراحمدی رادریابید والا نوشدارو فایده ای ندارد مسولان تدبیر وامید

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    درود بر امراله نصرالهی که همواره، “انسان” را معنا می کند و چه زیبا…
    و
    درود بر آقا سهراب شفیعی ، هنرمند زخمی بال سرزمین مادری که ترنم های زلالش ، پهنه همه آسمانها را به گلایه ، می شکافد….سالها و قرنها از پی هم خواهند آمد، در روزگارانی که ما نیستیم ، او خواهد خواند…و خواهد خواند و….

  • خوان پایه می‌گه:

    دلم برای یار یارهایت گرفت،احسن بر نصراللهی که یادی از فراموش شدگان سالهای نامهربانی کرد؟!

  • فرود عزیزی طاس احمدی می‌گه:

    عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد ؟؟؟
    درود بر شما نصرالهی عزیز

  • مهدى غفارى می‌گه:

    ” بزن نى زن، بزن نى زن / چه خوش خوش مى زنى، نى زن. / بزن در کوچه و بازار / مرا کشتند در نى زار. ” ( از داستانِ درشتى به قلم درویشیان )
    گاهى که فرصتى پیش مى آید و آدمى در خلوت به ” چیستى، هستى و شکل گیرىِ ” خویش و راهى که از آن تا جایى که اکنون آمده مى نگرد، ردپاى بسیارى از ایده ها و آدم ها را مى بیند که
    – برخى را باید ببخشد و فراموششان کند
    – برخى را باید ببخشد اما فراموششان نکند
    – برخى را تنها باید فراموش کند
    – برخى دیگر را اما نه تنها باید دوباره به یاد آورَد بلکه در برابرِشان باید بایستد و به احترامِشان کلاه از سر بردارد.

    صداى سهراب و هنرِ او با آن آواى تأثیرگذار ( وقتى که با همه ىِ وجود ” خدامى بلالم ” را آهنگین و باشکوه فریاد مى زد ) از جمله ىِ همان هایى ست که آدم هایى چون من باید باز به یادش آوریم، در برابرش بایستیم و به نشانه ى احترام و قدردانى از آن، کلاه از سر برداریم.

  • سروش می‌گه:

    امراله عزیز دلنوشته ات برای سهراب را خواندم اما کاش میشد صدایش را بشنوم تا در مورد سهراب و نوشته ات بهتر قضاوت کنم

  • جلال مطهری می‌گه:

    کاش بخواند و دوباره بخواند و هماره بخواند …..

    سپاس جناب نصراللهی

  • باقر می‌گه:

    آنچه من شناختم هویتی بود که هرگز ندیده بودم هر آن لحظه یاد می اورم سهراب را مغرورم از شناختنش مغرورم از بودنش
    گفتنش آسان نیست ولی گاهی حسادت کردم به صمیمیت مابینتان چرا که هر گاه شنیدم تورا صدا زد انگار پدری پسرش را صدا زد .
    براستی خوب قدر شناختی که سهراب لایق هر چه قدر شناسی می باشذ
    آرزو میکنم سالها زنده و سلامت بماند تا شانس شناختنش برای هر آن کس که لایق شناختنش باشد ممکن شود .
    جناب نصرالهی باز هم استفاده کردم
    ممنون

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    زیبا و شیوا ، نغز و پر مغز امراله جان!
    چه زیبا دیده ای چهره پرغم سهراب را
    چه خوب شنیده ای آوا و (به تعبیر بهتر فریاد) سهراب را
    چه تمام چشیده ای تلخکامی سهراب را
    صدای سهراب نماد حسرت روزهای است که ندیدیم و آرزوهایی که نرسیدیم . صدای سهراب یاداور روزهای عشق است و حماسه و خوشی های ساده و صمیمی ایل که دیگر نیست

    “باد مارا با خود خواهد برد” اما “تنها صداست که می ماند”
    سهراب

200x208
200x208