تاریخ درج خبر : 1392/11/26
کد خبر : ۲۱۳۸۱۰
+ تغییر اندازه نوشته -

زن یا برنو؛ کدام یک؟

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

( اشاره اى درباره ى زن و تفنگ در شعرِ لُرىِ بویراحمد! )
photo (1)
لُرها مَثَلى دارند که مى گوید؛
” خانى؛ پیلُ پَنْشْتیرْ! “(  خانى؛ پول و پنج تیر! )
یعنى اگر مى خواهى خان شوى باید پول داشته باشى و پنج تیر ( که اشاره اى ست به تفنگ ). به دیگر زبان آنکه تنها مردى مى تواند صاحبِ قدرت شود که ثروت دارد و با این ثروت تفنگ را به خدمت مى گیرَد. با چنین باورى بود که تفنگ ( و به ویژه از میانِ تفنگ ها، برنو و از میانِ برنوها، برنو بلند ) در ذهن و زبانِ مردِ لُر و زندگى اش جایگاهى ممتاز مى یافت. جایگاهى چنان بالا و مهم که تا مرزِ نوعى نگاهِ عاشقانه و رابطه اى ناگسستنى پیش مى رفت. تفنگ هم ردیف با زن به یارى همیشگى بدل مى شد، پا را از میدانِ نبرد و زندگى فراتر مى نهاد و به شعرِ محلّى راه مى یافت؛ آن هم چه راه یافتنى؛
مردِ لُر در آرزوهایش خواهانِ سه چیز بود؛
وُوْ خُوا خاس کِردِمِ سِ چى حِلالى / اسپِ خوب، بِرنُوْ شِلال، گِلْ تى ىَ کالى.
از آن خدا خواسته ام سه چیزِ حلالى / اسب خوب، برنو بلند، زنِ چشم سیاهى.
و اگر این آرزو برآورده می شد، زندگى رنگ و بویى دیگر مى گرفت و سمت و سویى تازه مى یافت. اینک این مردِ لر بود که هم دوش و هم آغوشِ محبوب، قطارِ فشنگى بر قد و تفنگى بردوش داشت، افسار اسبش را به دست گرفته، عازمِ جنگى مى شد که در دفاع از نام در برابرِ ننگ درگرفته بود؛
مُ نَ سى قَىْ باریکُمْ، سى نومِ نَنْگُم / صَىْ تا نَ تِشْکْ ایکِنُمْ وَرْ پوزْ تِفَنْگُمْ.
من نه براىِ کمرْ باریکَ مْ، براى نام و ننگم /  صد تا را تکه پاره مى کنم با دهانه ى تفنگم.
مرد هر چه داشت فداى یار مى کرد جز تفنگش. تفنگ، یار و بازوى او بود در روزِ تنگِ جنگْ با ننگ! نباید این شعر را چنان دانست که تفنگ از زن برتر نشسته؛
– نه!
تفنگ باید می بود و می ماند براى آن روزِ تنگى که اگر با پیروزى و غرور پشتِ سر گذاشته نمی شد، یار در امان نمی ماند. پس این درست بود که
هر چِ دارُمْ قُرْبونِتْ غِیرَ تِفَنْگُم / وَرْدارُمْ چَرْبِشْ کِنُمْ سى روزِ تَنْگُم.
هر چه دارم قربانت جز تفنگم / بردارم چربش کنم براى روز تنگم.
و وقتى آن روزِ تنگ، همین فردا از راه مى رسید، آخرین دیدارِ عاشقانه میانِ عاشق و معشوق چنین بیان مى شد؛
هَمَ چیمْ وَ قُرْبونِتْ غِیْرَ سِ تیرُم / سَرِ شومْ بوسْ تى کِنُمْ صُحْبِشْ بِمیرُم.
همه چیزم قربانت غیر از ( تفنگِ ) سه تیرم / شباهنگام تو را مى بوسم، فردایش بمیرم.
و فردا در میانه ىِ میدان، در ستیزِ میانِ نام و ننگ، اگر مردِ عاشق تیرى می خورد و تا آستانه ى مرگ پیش می رفت، چه خواسته اى از این بهتر و باشکوه تر که معشوق از راه می رسید و با دستانِ توانمند خود معجزه وار مرده را زنده مى کرد؛
اَرْ وابو جَنْگِ بِرْنُوْ، تِیْتْ کُشْتَ وابومْ / دَهْسْ بِنِ سَرْ تییَلُمْ تا زِنْدَ وابومْ.
اگر جنگِ برنویى درگیرد و نزدِ تو کشته شوم / دست بگذار بر چشمانم تا زنده شوم.
با خوانشِ دوباره ىِ این شعر آدمى به خود مى گوید که نکند این جنگ، جنگى بوده میانِ رقبا براى گشودنِ راهى به سوى یار، جلبِ توجّهِ او و به دست آوردنش! مگر نه همین یار بود که درباره اش چنین می سرودند؛
ىَ تیرى وَشْ خَرْدِمِ، مُشْکِلْ بَرُمْ جون.
از او تیرى خورده ام، به سختى جان به در برَم.
محبوبى که چشمانش چون تفنگ بود؛ آن هم نه هر تفنگى بلکه تفنگِ برنو و از میانِ برنوها، برنو بلند. چشمانى که با عاشق سرِ جنگ داشتند و دل او را با یا بى بهانه نشانه می رفتند؛
تییَلِتْ بِرْنُوْ بِلَنْدْ، بامْ ایکِنِنْ جَنْگْ.
چشمانت، برنوى بلند؛ با من جنگ مى کنند.
براى به دست آوردنِ همچو معشوقى بود که جوانانِ دلشده ى بویراحمدى با هم نبرد مى کردند؛
پَهْلَلِتْ بورُ بِلَنْدْ مِىْ بَنْدِ نیمْرَنگ / جاهِلَلِ بِیْرَحْمَیى سَرْ تى کِنِنْ جنگ.
گیسوانت بور و بلند چون بندِ نیم رنگ / جوانانِ بویراحمدى بر سرِ تو مى کنند جنگ.
و براى داشتنِ چنین محبوبى که دستانى معجزه گر داشت و مرده را زنده مى کرد، چه خوش بود اگر مرد، دیوانه وار و جسور، برنو به دوش و سوار بر اسب عزمِ نبرد می کرد؛ نبردى براى فراچنگ آوردنِ زن و زیبایى و عشق؛
خُمْ کَلو، اسپُمْ کَلو، بِرنُوْمْ کَلوتَر / چِ خَشِ جَرْ بِکِنى، بِرِىْ سى دُهْیَرْ.
خودم دیوانه، اسبم دیوانه، تفنگم دیوانه تر / چه خوش است جنگ کنى بروى براى دختر.
نیک پیداست که فرصتِ بودن با چنین عزیزى و دوست داشتنَش را هرگز نمی شد به رقبا باخت، حتى اگر کار به نبردى جانسوز می کشید و این نبرد به بهاى گزافى چون جانِ آدمى تمام می شد؛ اینچنین بود که ” غیرتِ عاشقانه ” با تأکیدى مثال زدنى در شعر محلى بیان مى شد؛
وَ قارونْ خَرْدُمْ قَسَم، وَتْ نَبُرُمْ دل / بِ غِیْرَ زْ گِلِىْ بِرْنُوْ کِنُمْ زِرِ گِلْ.
به قران خوردم قسم که از تو نبُرَم دل / مگر آنکه مرا گلوله ى برنو کند زیرِ گِل.
در هر حال اگر قرار بود پایانِ این نبردِ عشقى گلوله اى باشد که سینه ى عاشق را بشکافد، همان بهتر که این تیر در آغوشِ یار بر قلبِ دوست می نشست؛
چِ خَشِ مِنْ بَغَلِتْ، بِرْنُوْ وَمابو.
چه خوش است که در آغوشت ( تیرِ تفنگِ ) برنو به من اصابت کند.
….…………………………….………….……………………………………………………………………….
– به پاسِ قدردانى، این نوشته یِ کوتاه تقدیم مى شود به ” یعقوب غفارى ” نویسنده ىِ کتابِ کم نظیرِ ” نمونه اى از اشعار محلّىِ کهگیلویه و بویراحمد “. کتابى که همچو ” عشق ” میوه ىِ ممنوعه بود. نویسنده، کتاب را در ابتدایِ دهه یِ شصت یکبار چاپ و منتشر کرد. کتاب با اعتراضِ مفتیِ شهر که کتاب را نمونه یِ ابتذال و رواج دهنده یِ فساد می دانست، روبرو شد و در محاقِ توقیف رفت. گویی شاملو آن شعرِ معروف که ” عشق را در پستویِ خانه نهان باید کرد ” برای همچو کتابی و همچو روزگاری سروده بود. البته با گذشتِ زمان، عشق از پستو بیرون آمد و کارِ خود از سر گرفت اما کتاب همچنان در پستویِ تاریخِ خویش باقی ماند و ماندگار شد. به امیدِ بازنشرَش.
– عکس از حسن غفارى؛ دستکارى در عکس از اینجانب. ( با پوزش از عکاس )

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • یزدان می‌گه:

    خواب ببینیدانگلیسیای لعنتی قدتون به این حرفها نمی خوره …

  • غضنفر می‌گه:

    پازنی پیت ایکنه ای برد و او برد// برنومه دهسم بییت جونشه کنم سرد

  • لر پیا می‌گه:

    زیبا بود مرسی.

  • ناشناس می‌گه:

    اری از سر نادانی و ندانستن بود که همه ی مطالبات و خواسته هایش در اسب خوب و برنو بلند و گل تیه کالی خلاصه میشد . ولی همه به تعبیرات و واژگانی دلخوش کردیم که سادگی و صداقت رو از ان بیرون کشیدیم.بنده ی با صداقت و صاف و ساده ی عشایر کفشی پای فرزندش نبود و پیراهن مادر و عیالش از رنگ و رو افتاده بود و کاشانه اش گلی و زمستان چکه های اب از در و دیوار . و این سه چیز را یه جورایی بر بقیه ی ساختار زندگی ش ترجیح میداد و تازه همه ی این سه چیز در دست انهایی بود که توانایی اش را داشتند.اون روز اونجور و این روز هم اینجور .جون دلم که شما باشید دکتر عزیز به باور من اینگونه می اید وعلیرغم میل باطنی ناچار بر زبان می اورم. من به وسع خویش راندستم سخن . تو زفهم خویش بشنو نی زمن . عقل خود هم حاکم است و هم گواه . صحت و سقم سخن از وی بخواه . لاابالی را به دانایی چه کار . من سخن گفتم تو بشنو زان نگار . پس ببندم من زبان از این مقال .هر کسی از ذوق یابد شرح حال . پیش از این گفتار در این مرحله . تر سم ارد تیز فهمان را ملال . سپاسگزارم از اینکه مرا تحمل کردید .

    • مهدى غفارى می‌گه:

      اى ناشناسِ عزیز به نام اماشناسِ گرامى به دغدغه ىِ خاطر و نگرش!
      نمى دانم این پى نویس را خواهى خواند یا نه! با این همه به احترامِ ” این دردِ مشترکى که فریاد زده اى “، برایت مى نویسم و به دستِ باد مى سپارم؛ باشد که این باد، آنگاه که از کوىِ تو مى گذرد و زلفَت را به ناز و نوازش پریشان مى کند، آن را در گوشَ ت ترانه اى سازد و اوقاتِ تلخَت را براى دمى خوش نماید؛
      ١.
      ” تفنگَل پاک ده تیرِن، این مُ ىَ تیرِ / دُوَرَ وَ مُ نَدانْ، گُهْتِنْ فَقیرِ.
      تفنگ ها همه ده تیر اند، مالِ من یک تیر است / دختر را به من ندادند، گفتند فقیر است. ”
      ٢.
      ” جیرَ جیرْ اِرْسى یَلِشْ، گُهْتُمْ شِکالِ / دَهْسْ کِرْدُمْ سى قَىْ بِلَنْدْ، تا تِى ىَ کالِ.
      جیر جیرِ کفش هایش؛ گفتم شکار است / دست بردم به برنو بلند؛ تا چشم سیاه است. ”
      ٣.
      ” ىَ سِگارْ گُلْ فَلَکى، کِربیتِ روسى / حق دارى فیسَمْ کِنى، بَسْ کَ مَلوسى.
      یک سیگارِ گل فلکى، کبریت روسى / حق دارى به من افاده بفروشى، از بس مَلوسى. ”
      ۴.
      تا جایى که من مى فهمَم؛ خواستنِ ” زیبایى و قدرت ” و آرزوى ” رفاه و برخوردارى ” از نادانى و ندانستن نیست. اینکه در هر زمانه اى کدام چیزها مصداقِ عینىِ اینها هستند، ممکن است متفاوت باشد.
      ۵.
      اینکه با نگاهى آسیب شناسانه به نقدِ یک توصیفِ ادیبانه از شعرِ مردمى بویراحمد پرداخت، البته حقِّ شماست و قابلِ شنیدن و خواندن امّا نویسنده ى متن را در این اشاره ىِ کوتاه با آن کارى نبوده و نیست.
      ۶.
      نان اگر نیست
      جان اگر در سوز و گداز است
      درد اگر از کلّه ىِ سر تا مغزِ استخوان را در هم مى کوبَد
      زندگى اگر نه آن است که باید باشد
      تقصیر از شعرِ محلّىِ مردم نیست؛
      بله!
      بر سرِ چیزها، ایده ها و انسان هاى دیگرى که سبب ساز و دوام بخشِ آن اند، باید فریاد زد و نعره کشید!
      ٧.
      درود و بدرود!

  • ناشناس می‌گه:

    عشایر کو ؟ عشیره کجاست؟
    عشایری که همه چیز بود و ذخیره برای روز مبادا .اری ذخیره ایم ذخیره در پست توی واژگان قدرت هر دم که نیازمان داشتند به سراغ مان امدند .اما دیگر تمام شد این ذخیره و . . . نیستیم.ارزش و اعتبارمان به ذخیره بودنمان بود و امروز در صف سبد کالا نی میزنیم تا نوبت به دریافت دو شونه تخم مرغ و . . . برسد.نوشتن از حماسه ها و بی ریایی ها و صداقت ها و یکرنگی ها و مهمان نواز ها و همه ی ویژگی های قابل درخور و شایسته ی دور مان امروز نان نمیشود دارو برای به یادگار مانده ی ایل نمیشود و . . . اگرچه به شدت با تفکرات قبیله ای و عشیره ای و ملوک الطوایفی بیزارم و متنفر .پناه بردن به گذشته و قصه ی اریوبرزن ها گفتن شاید درمانی مقطعی و دلخوشکنک بر دلها و سینه های مشتاق ادبیات و نوشتن باشد اما برای پدر و مادر ایلیاتی من نان نمی شود . شاید بعضی ها بگویند که این چه ادمی هست که فقط به فکر نانه بله پس مانده های ایل از پیران و جوانان پشت کرده به ایل و. . . همه دغدغه ی نان و اب دارند و این واقعیتی هست غیر قابل انکار .میتوانم بنویسم و بنویسم و بنویسم که از حوصله ی خواندن اش برنیایی اما چه فایده ؟

  • سید نورمحمد حسینی سوق می‌گه:

    سلام برغفاریون:یعقوب و مهدی:من اکثر یاد داشت های سید را خواندم و برخی از انها را دارم ولی کاش این کتاب هم بدستم می رسید.ذکر خاطره ای شاید جوابی باشد بر منتقدین این کتاب و اشعار
    در اوایل انقلاب راننده ای با یکی از ماموران در گیر می شود . ماشینش را تفتیش می کنند کتابی می بینند به نام انسان موجود ناشناخته نوشته الکسیس کارل . آن موقع این کتاب خیلی خواننده داشت.مامور به راننده می گفت که کتاب کتاب کمونیستی است. سند هم همین نویسنده آن است که نامش کارل بود.راننده عصبانی و در حال دعوا بود . بالا رفتم سوال پرسیدم و قضیه را فهمیدم. نیمچه نفوذی داشتم . از راننده معذرت خواستم و کتاب را به او تقدیم نمودم. آن برادر را به گوشه ای بردم و از مزیت این کتاب گفتم و توصیف دکتر شریعتی و دیگران.آن عزیز هم خجالت زده که من خیال کردم الکسیس کارل همان کارل مارکس است.
    ای برادران اینها اشعار عاشقانه نیست که صرفا با منطق حیوانی به تفسیر آنها بپردازیم و حکم بر حرمت انها نماییم. این ها انعکاس فضای جغرافیایی در آیینه ذهن بی ریا عشایر است. این ها فرهنگ است. فرهنگ عامیانه ای که هزاران پروفسور هم به عمق معنای آنها نخواهد رسید. این ها همان ترجمه مات و کمرنگ ضمیر ناخودآگاه عشایر است که با هیپنوتیزم تاریخی قابل ادراک است.حیف و صدحیف

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    با سلام و درود فراوان بر دو غفاری عزیز که هر دو مایه مباهات و فخر مایند.دکتر جان بقول استاد هراس من از مردن در دیاری است که مزد کورکن از ازادی انسان بالاتر است .چه باید کرد ؟حصر علم ودانش تا کی ؟حصر احساسات تا کی؟به کجا باید پناه برد؟ممنونم

  • مهدى غفارى می‌گه:

    یادش به خیر!
    پدرم یک تفنگِ برنویى داشت، خوش دست / رنگِ روغنى / بالا بلند / نمره ىِ یک.
    گویى این شعر را براى او سروده بودند؛
    ( برنویَل هَمَش خَشِ، نَ چى بِلَندِش / میل فِرْقِىْ نُمْرِىْ یَکِشْ شوکِىْ قشنگِش. )
    ( برنوها همه خوب اند، به ویژه بلندَش / گَلَنگَدَنِ نمره ىِ یک اش، صداى ( شلیکِ ) قشنگش. )
    خوب!
    یک همچو برنویى خواهانِ زیادى داشت. از اطراف و اکناف، آن ها که وصفش را شنیده بودند، مى آمدند براى تماشا و تیراندازى و آزمودنِ بخت!
    چه بختى؟
    بختِ راضى کردنِ پدر براى فروشِ تفنگ!
    از این خیلِ عاشقان و شیفتگانِ برنو، براى نمونه یکى هم از ملّاکینِ یاسوج بود که در ازاى تفنگ حاضر بود پنج شش قطعه زمین در هر جاى شهر که پدر بخواهد، تقدیم کند به این شرط که برنو را بردارد و ببرَد …
    پدر مى دانست که یاسوج شهرى ست رو به پیشرفت، رو به توسعه، با ارزشِ افزوده اى قابلِ توجه در آینده امّا عشقِ برنو، چیزِ دیگرى بود! نمى شد بر آن قیمت نهاد! پس نپذیرفت!
    بله!
    یک همچو شیفتگى و علاقه اى بود که به برنو ابراز مى شد با این همه ( آن شیفتگى و علاقه به برنو کجا و این مهر و محبتِ او به همسرش ( مادرم ) کجا؟! )

    این درست است
    ” بسیارى بودند که متر و معیارِشان براى همه چیز و همه کس، برنو بود. آدمهایى که همه چیز را براى برنو مى خواستند. ”
    امّا این هم بیراه نیست
    ” کم هم نبودند کسانى که متر و معیارهاى دیگرى داشتند و برنو را براى چیزهاى دیگرى مى خواستند. ”
    و من
    فرزندِ یکى از همین آدم هاى دسته ىِ دوم هستم. این که یک چنین کسى در جدالِ تاریخىِ زن و برنو، آگاهانه در کدام سمت و سو مى ایستد، نیازى به گفتن ندارد…
    ( آن برنو هم سرنوشتى داشت که شاید روزى روزگارى نوشتمَش. )

  • ناشناس می‌گه:

    زمانی برنو شاهین ترازو بود.وقتی میخواستند به قدر چیزی بیفزایند آن را با برنو مقایسه میکردند.در تعریف از زیبائی زن میگفتند که یک برنو می ارزد.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    اشاره به توقیفِ بازنشرِ کتاب بازمى گردد به همان سالهاى ابتداى دهه ى شصت و نه این سالها و اکنون.
    اینکه آیا در این سالها نویسنده ى کتاب براى نشرِ دوباره کارى کرده یا نه را باید از خودشان پرسید.

  • لر گچساران می‌گه:

    سلام در این فصل زیبای سال رهسپار بنادر گناوه و دیلم شدم نمی دانم چرا این اهالی لر بودن خود را انکار میکنند از لحاظ تاریخی یاد اوری کردم لیراویها جز لرها هستند پوشش زنان و مردانتان در قدیم لری بود و رقصتان نیز لری است در کتاب فارسنامه ناصری نیز نقشه ای است که جز ایالت کوه گیلویه هستند حتی لباس های رییس علی دلواری نیز لری است اما از بعد باستانی نیز علی رغم ادعای کردها که لرها را زیر مجموعه کردها میدانند بای بگویم ادعای واهی است زیرا بعد از به قدرت رسیدن داریوش بزرگ در سال 486-522 ق م چون قبایل مادی شورش کرده بودند انها را به سواحل و جزایر خلیج فارس تبعید کرد .

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      سفر به خیر.
      بهار که از راه مى رسد، دلم هواى جنوب مى کند.
      به خلیجِ فارس که رسیدى، در کناره ى دریا، رو به سوى امواج و آفتاب، لطف کرده بایست و از سوىِ همه ى ما این بیت را با آوازى رسا و دلنشین به زنِ زیباى آب تقدیم کن؛
      ” دُبارَ کِردِ وَ وَر، جومِى کَلونَ / مِن سَرُم آوُرد وَزیر پاک آسَمونَ ”
      دوباره به تن کرد جامه ىِ آبىِ کبود را / بر سرم آوار و خراب کرد آسمان را.

  • یک شهروند می‌گه:

    چه شد؟!
    کامنت بنده را باد با خودش برد؟
    ادمین گرامی در آن کامنت چه دیدی که در پستوی دلت قایمش کردی و به نمایش نگذاشتی؟ مگر چند تا “یک شهروند” در این سایت نظر می گذارند؟! آن هم بگذارد و برود؟!…

  • دانشجو می‌گه:

    یاد یکی از همین شعر های بامفهوم در دانشگاه علوم پزشکی افتادم…
    عجب شعر های نابی..احتمالا کتاب مذکور پر بوده از شعر های خال سر لو و دست بنه من کمرم ..بوس ….دیگه نمیشه گفت…ارجاع میدم به شعر ضاله معروف یالا یالا…

    • مهدى غفارى می‌گه:

      از قضا این شعرها پُر اند از
      – بوسه
      – آغوش
      – خال هاى جا خوش کرده بر لب، بینى، دست و پاىِ یار
      – وصفِ جمال و کمالِ محبوب
      – اشاره به اندامِ محبوب به ویژه چشمِ کال، قدِ بلند و کمرِ باریکِ او
      – نقدِ فقر و ندارى در کنارِ خواهشِ دل
      – حسرت
      – آرزو
      – آه و حماسه
      – …
      اگر هر آیینى را با نماز و نیایشِ خاصِ خویش مى شناسند، مسلکِ عشق را نیز با ” بوسه ” و ” کنار ” معنا مى کنند.
      ( عشق را نمازى ست که همان بوسه است و آن را نیایشى که همان کنار است. )
      و تا جایى که من مى دانم این مفهوم از عشق ( عشقِ انسانى، واقعى و طبیعى ) در جغرافیاى خاصى محصور و به زمانِ ویژه اى محدود نیست.

      با شما موافق نیستم. در این باره بیش از اینها مى توان گفت.

  • دادمهر می‌گه:

    به قول یکی از بزرگان عاطفه ای که روح را بی تن می کند عشق نیست. در این اشعار عشق از تعاریف انتزاعی و غیر واقعی فاصله می گیرد و احساساتی ملموس که حکایت از روحی وحشی و غیر تصنعی دارد به نمایش در امده است. عشق فرزند ازادی بود و و زبان عشق صریج ترین زبان بود. اما امروز عشق با دروغ اغاز می شود و ادمها عشق را دروغی بیش نمی دانند. مفاهیم و ادراکات انسانی تغییر نکرده است!‌ صرفا در جوامع بسته و سنتی عشق متولد نمی شود. به همین خاطر است که شاعر می گوید عشق را در ‍پستوی خانه پنهان باید کرد.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      باید این نقد را جدى بگیریم و براى پرسشى که از آن برآمده، پاسخى درخور بیابیم؛
      ” چگونه از عشق سخن مى گویى، وقتى آزادى را به تمامى تجربه نکرده و از آن برخوردار نبوده اى؟ ”

      درباره ى ” عشق ” سخن گفتن و نوشتن همانقدر آسان و ساده است که دشوار و پیچیده!

      زمان و زبان و زمینه تغییر مى کنند و مفاهیم نیز دیگرگون مى شوند. عشق نیز در این بازىِ تغییر و دگرگونى، رنگ و بو و مفهومى تازه و گاه متفاوت مى یابد.

      تجربه ى عاشقى منحصر به فرد است.

  • اسلام رسایی نسب می‌گه:

    عجب اشعاری، به به!
    ما چه به جا میگذاریم برای آیندگانمان

  • یک شهروند می‌گه:

    البته آن غرور و شهامت و جنگجویی و شاخ و شانه کشیدن های بویراحمدی ها (همچون سایر اقوام بومی ایران زمین) چندان دوام نیاورد. خیلی زود حساب کار دستشان آمد و بچه های خوبی شدند. معجزه بسیج کار خودش را کرد و سبیل ها ریش شد و کمیته و گشت به جان عشق بازی بچه لرها افتاد. لباس محلی زن ها چادر شد. برنوها را هم خودشان بردند و تحویل دادند. بعدش هم رفتند سر صف سبد کالا مثل آب نبات ایستادند. به خوبی و خوشی…
    به قول “این” که کنارم نشسته, “الان ده نه ایتری زن داشته بی و نه برنو!”

    • مهدی غفاری می‌گه:

      نوشته ات مرا به حال و هوای این دو سه شعرِ لری برد که آنها را به شما ( ” تو ” و جناب یا سرکارِ ” این ” ) تقدیم می کنم؛
      اومَیِه مِن بِیرَحمَی، مآمورِ دولت / بردنِ برنویَلَ، آخ تا قیومَت.
      ( آمده در بویراحمد، مآمور دولت / برده اند برنوها را، آخ تا قیامت. )

      خالِ سوز، تِک پِی سَفی، مِن اُو دِیارِه / سِیل کِردَنِ آیَم فقیر چِ فِیدَ دارِه.
      ( خال سبز و ساقِ پایِ سفید در آب آشکار است / چه فایده دارد نگاه کردنِ آدمی که ندار است. )

      تا دُورِی ژاندارَلِ، نَگِیت نخندیت / نَ کِلَ وَ سَر بِنیت، نَ شال بُوَندیت.
      ( تا دوره یِ ژاندارم هاست، نگویید و نخندید / نه کلاه بر سر نَهید و نه شال ببندید. )

      ( در تاریخِ برنو و برنو به دست ها نباید از یاد برد آن فداکاریِ صادقانه یِ دفاع از میهن در آن سال های تلخِ هجومِ دشمن را. یادِ آنها که در این راه سر بر سنگ نهادند و چهره در خاک کشیدند، گرامی باد. )

      • یک شهروند می‌گه:

        درود بر تو! درست گفتی!
        هرچند… خوش ندارم زیبایی آنچه گفتی به کامم تلخ شود… همان دفاع از میهن را که گفتی… خوب گفتی… گرچه روزگاری به سمیرم و اردکان و ممسنی و بالا و پایین تاختیم و غارت کردیم, اما روزگاری هم در جنگی بزرگتر, در کنار همان مردم حساب ها را با وجدان سرزمینی خود نصویه کردیم…
        اما آن دفاع از میهن که گفتی, خود تقویت کننده روح حماسه و احساس عمیق شهامت و جسارت بود. به باور من فقدان دیگری در کار بود تا در این دهه ها شعری از زن (زن واقعی! و نه هر مفهوم مجازی از عشق) میان مردم سروده نشود؛ مطمئن نیستم اما شاید چهار ستون -دستِ کم- باید می بودند تا آن شعرها همچنان میان نسل های جدید مردم بویراحمد سروده شوند؛
        نخست “کلامی” که “زن” را بسراید!
        دیگری “زن”ی باید می بود تا سروده شود.
        سپس “زبان”ی باید برای سرودن “زن” باز می شد.
        و آنوقت “گوش”ی باید می بود تا تمامی این قصه زیبا را بشنود.
        بیراه گفته ام اگر بگویم زلزله ای آمد و آن ستون ها کج شدند و بنای سرودن “زن” در سرزمین ما فرو ریخت؟!

        • مهدى غفارى می‌گه:

          ١.
          جنگ نکبت است، خشونتِ محض است، بیداد است، مرگِ تلخ و سیاه است، انسان کُش و جهان سوز و هستى به باد دِه است. تقدیسِ جنگ، تقدیسِ همه ىِ اینهاست. تفنگى که در خدمتِ چنین هیولایى ست، نه تفنگ که ” تُف ” ” ننگ ” است. اینها به گزیده گفتم تا بگویم که من فرزندِ صلح و خدمتگزارِ آنَ م و مرا چون تو با جنگ کارى نیست. با این همه هم من و هم تو نیک مى دانیم که حکایتِ دفاع از خود و ایستادگى در برابرِ هجوم به سرزمینِ مادرىِ خود ( نه اینکه از زشتى هاى جنگ بکاهد؛ نه! )، حکایتش دیگر و اجبارش حماسه ساز و تنگنایش قهرمان پرور است.
          ٢.
          باران ببارد اما سیل نیاید. سیل بنیان کَن و ویران کُن است. این باران است که زشتى ها را از دامنِ مادرِ هستى مى شوید و زیبایى ها را زیباتر مى کند و اما سیل، زیبا و زشت سرش نمى شود؛ همه را در هم مى کوبد! وقتى که زیبایى در هم کوفته مى شود، آنچه بر جا مى ماند جز نازیبایى و زشتى چیزى دیگر نیست.
          ٣.
          یادِ این سروده ى شاملو افتادم؛
          همه ى الفاظِ جهان را
          در اختیار داشتیم
          و آن نگفتیم که به کار آید
          چرا که تنها یک کلمه در میان نبود؛ ” آزادى ! ”
          ۴.
          و در آخر

          سرزمینِ پاییزى
          پرندگان و گزمگان در هیاهو و گذار
          شهرِ خاموشان
          نسلِ از هم گسیخته و سُخته
          راه هاى دراز و پاهاى لنگ
          سگانِ رها شده، سنگ ها بسته
          چشم به راهِ زادنِ ققنوس!
          ( خنده یا گریه! )

  • باقر پناهی می‌گه:

    جناب غفاری
    استفاده کردم . ممنون

  • هموطن می‌گه:

    از آقای دکتر غفاری به خاطر مطالب آموزنده ای که با نثر شیوا و صد البته جسورانه نوشته کمال تشکر را دارم و امیدوارم در همه مراحل زندگی خود موفق باشد ، در ضمن در کتاب یعقوب غفاری شعر نو بسِار زیبایی هست که ای کاش یکی از دوستان زحمت معرفی آن به جوانان استان را می کشید
    متیلی در مورد مردم فقیر

  • درمشی می‌گه:

    جالب بود فقط از نظر غنی بودن شعر
    ولی نه شعرها، شعرهای اصیل بودن و نه ارتباط ها عمیق
    ارتباط ها بیشتر بر مبنای تصور نویسنده بود تا روح شعر
    یعنی
    نویسنده اول شعرها را جمع کرده است، و بعد به دنبال ارتباط بوده؛ در حالی که درست تر این بود که پس از نوشتن تفکرات خود با شعرها ارتباط برقرار میکرد

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سپاس از نقدِ شما.
      تا جایى که من خوانده و دریافته ام، شعرهاى عامه چندان به معناهاى دور و رازآلود و دور از دست کارى ندارند و اغلب به همان معنایى اشاره مى کنند و برمى گردند که از تک تکِ کلماتِشان برمى آید؛
      یعنى شعرها مفاهیمى دارند ساده، واقعى، طبیعى و اغلب دور از ابهام و ایهام.
      البته نوشته ى کوتاهِ من بیش از اینکه بخواهد نگاهى جامعه شناختى و مردم شناسانه را پى گیرد، چیزى ست در حال و هوایى ادبى، ذوقى و شخصى؛ هر چند کوشیده ام آنقدرها هم از جغرافیاى شعر و زمان و زبانِ آن فاصله نگیرم. اگر این سه را روحِ یک شعر بدانیم، فکر مى کنم که این نوشته ( البته با اندکى چشم پوشى ) بیشتر از آنکه به روحِ نویسنده برگردد به شعرها و روح شان معطوف بوده و اشاره داشته.

      اما چند پرسش؛
      به نظر شما چه شعرى غنى ست؟
      معیارِ اصیل بودنِ یک شعر از نظر شما چیست؟

      سپاسگزار مى شوم اگر مرا در موردِ پیشنهادِ آخرتان بیشتر راهنمایى فرمایید.

      • درمشی می‌گه:

        منظورم این بود که اول شما نظر شخصی خودتان در مورد ارتباط زن و برنو در فرهنگ لر مشخص می کردین و بعد با شعرهای موجود مستند می کردین
        اینجوری پیوستگی مطلب نیز حفظ می شد
        در حالی که در متن حاضر، بریدگی های متعددی دیده می شود

  • لیزه می‌گه:

    بسیار خوب بود . ای کاش جوانان تحصیل کرده ی قوم لر ، این غیرتمندان اصیل آریایی دلدادگی بیشتر ی نسبت به فرهنگ آباواجدای خود نشان می دادند . متاسفانه بایدبگویم به علت ندانم کاری های مسئولین بی کفایت ، امروزه جوانان غیور و باهوش این قوم از لر بودن خود خجالت می کشند و این در حالی است که طبق شواهد و مدارک مستند به دست آمده قوم لر یکی از نیک ترین و اصیل ترین اقوام ایرانی بوده است …

    • مهدى غفارى می‌گه:

      دو نکته اى که مى توانم به بهانه ى پى نویسِ شما بگویم یکى آن است که ” آسیب شناسىِ فرهنگىِ یک جامعه ” از اولویت هاى کارىِ نخبگانِ آن جامعه است. از این منظر در سطحِ ملى کم و بیش کارهاى ارزنده اى صورت گرفته اما در سطحِ ” پاره فرهنگِ لرى کهگیلویه و بویراحمد ” چندان کارِ در خورى ارایه نشده است.
      البته ورود به این مقوله ویژگیهاى خاصى مى طلبد که دو تاى آنها ( یکى اِشرافِ علمى به موضوع و دیگرى دلِ شیر داشتن ) است.
      از یاد نباید برد که در آسیب شناسى هم بر نقاطِ قوّت تأکید مى شود و هم بر نازیبایى ها و ناکارآمدى ها انگشت گذاشته مى شود و از قضا همین بخشِ دوم است که ورود به آن دلِ شیر مى خواهد.
      نکته ى دوم آنکه ” احساسِ حقارت ” یک بیمارى یا حداقل نشانه اى از یک بیمارى ست. اگر کسى یا کسانى باشند که از این بیمارى رنج مى برند باید با مراجعه به روانکاوان در پىِ درمانِ خود باشند. در این میان مایه ىِ نگرانى و تشویشِ خاطر آن است که این احساسِ حقارت و ” خود کم بینى ” به یک عارضه و بیمارىِ عمومى در جامعه ى فرهنگى تبدیل شود. اینجاست که باید دست به کار شد و هر کس گوشه اى از کار را گرفت تا شرّ این بیمارى را از سرِ عمومِ مردم به ویژه نسلِ جوان کم کرد؛
      ( با وجودِ چنین ایرادى البته مى توان مدیران جامعه را براى سهل انگارى هاى فرهنگى و اجتماعى سرزنش کرد اما اینکه همه ى تقصیرها را به گردنِ آنها انداخت، کمى بى انصافى ست. )

  • ش.علیزاده می‌گه:

    سلام دکتر
    از تحلیل زیبایتان لذت بردم . در حقیقت شما گوشه ای از فرهنگ غنی سنتی دیارمان را که در گرد و غبار زمان محو شده ، زنده کردید . ادبیات فولکوریک استان ما شبیه اشعار حافظ است که دارای ظاهری عاشقانه و باطنی سوزناک و عمیق و عارفانه است که متاسفانه سطحی نگریها ی زمانه پرده ی ضخیم و سیاحی روی آن کشیده است . این روند و روش خانمانسوز ، شامل موسیقی ما هم میشود . به همین خاطر علی رغم شایستگیهایی که ادبیات و موسیقی استان ما دارد ، ولی در بعد ملی و محلی هیچ جایگاهی ندارد . امیدوارم شما که اینگونه و با موسیقی خاص خودتان ، شروع به گردزدایی نموده اید , موضوع را جدی و در همین زمینه سرمایه گذاری نمایید که این کار از دست هرکسی برنمی آید . برایتان آرزوی موفقیت دارم

    • مهدى غفارى می‌گه:

      شعرهاى محلىِ کهگیلویه و بویراحمد بخشى از فرهنگِ عامه ىِ این سرزمین اند. تا جایى که من خوانده ام بخشى از این شعرها را پژوهشگرانى چند در کتاب، مقالات یا پایان نامه هاى خود ثبت و ضبط کرده و آورده اند؛
      یعقوب غفارى، ساعد حسینى، سیمین طاهرى، فریدون داورى، محمود باور، ابولقاسم فقیرى صادق هدایت و اریکا فریدل تنى چند از این جمله اند.
      انتشارِ نسخه هاى ویرایش شده و به روزى از این آثار مى تواند روحِ تازه اى در کالبدِ ادبیاتِ عامه بدمد و زمینه ى نقد و نظر صاحب نظران و مردم را فراهم آورد.
      با این امید.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      شعرهاى محلىِ کهگیلویه و بویراحمد بخشى از فرهنگِ عامه ىِ این سرزمین اند. تا جایى که من خوانده ام بخشى از این شعرها را پژوهشگرانى چند در کتاب، مقالات یا پایان نامه هاى خود ثبت و ضبط کرده و آورده اند؛
      یعقوب غفارى، ساعد حسینى، سیمین طاهرى، فریدون داورى، محمود باور، ابولقاسم فقیرى ، صادق هدایت و اریکا فریدل تنى چند از این جمله اند.
      انتشارِ نسخه هاى ویرایش شده و ” به روز ” از این آثار مى تواند روحِ تازه اى در کالبدِ ادبیاتِ عامه بدمد و زمینه ى نقد و نظر صاحب نظران و مردم را فراهم آورد.
      با این امید.

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    زیبا و پر احساس بود. امیدوارم کتاب اشاره شده هر چه زودتر از “حصر” آزاد شود.

    مردمان عشیره ای و بویژه کوه نشینان همیشه درگیر دو موضوع بصورت جدی بوده اند: عشق و حماسه! نیازها و ضروریات این نوع زندگی طبیعی آنها را به این سمت و سو برده است
    اما این روزها برنو جای خود را به دستمال داده غفاری جان

    • مهدى غفارى می‌گه:

      لرها پیش از این نیز در وصفِ دنیاى پر زرق و برقِ تازه از راه رسیده و در رثاىِ هر آنچه خوبى و غیرت و کار درستى مى دانستند؛ چنین سروده اند
      ” نَ دُورِىْ مِرْدْ مِرْدى ىُ دورىْ تفنگِ / دورىِ نَوْتَلْ سوزُ زَهْنَلِ قشنگِ ”
      نه دوره ىِ مرد مردى و دوره ىِ تفنگ است / دوره ىِ اسکناس هاى سبز و زنانِ قشنگ است.

      التفاف دارید که براى چنین دوره اى اگر تفنگ چندان به کار نیاید، دستمال به وفور کارآمد و مفید است!

      • زیبا...گچساران می‌گه:

        درود بر جناب دکتر که ایشان رانادیده مرید شدیم…من اولین باراست به این سایت وارد شدم.چقدر باعث فخرومباهات بود
        خواندن مطالبی چنین فاخرازاستاد ارجمند دکترغفاری .
        غفاریهایی باید تافرهنگ روبه فراموشی رفته این قوم راروحی دوباره بدمند
        تانگویندکه ازیاد فراموشانیم. من بعنوان یک لرگچسارانی سپاس فراوان دارم ازایشون

  • سید مصطفی عبدالهی می‌گه:

    جناب دکتر عزیز فکر کنم تیه کال معنی چشم سبز را میدهد.
    وُوْ خُوا خاس کِردِمِ سِ چى حِلالى / اسپِ خوب، بِرنُوْ شِلال، گِلْ تى ىَ کالى.
    از آن خدا خواسته ام سه چیزِ حلالى / اسب خوب، برنو بلند، زنِ چشم سیاهى

    • مهدى غفارى می‌گه:

      به لحاظِ لغوى با شما موافقم.
      کال یعنى نارس.
      رنگِ بیشترِ چشم ها سیاه است؛ اگر سیاهى را رنگِ کامل و رسیده ىِ یک چشم بدانیم، پس تى ىَ کال بیشتر به معناى چشمى ست با رنگى نارسیده به سیاهى چون چشمِ سبز.
      با این همه تا جایى که من خوانده و پرسیده ام، آن را همان چشمِ سیاه دانسته و تعبیر کرده اند.
      در شعرها هر جا چشمِ سبز موردِ نظر بوده اغلب واژه ىِ ( تى ىَ سوز ) را به کار برده اند.
      در هر حال من به همان راه و روالِ جا افتاده رفتم و آن را بیشتر پسندیدم.

  • حرف حق می‌گه:

    با تشکراز دکتر غفاری عزیز.یعقوب غفاری را باید حرفهای تشکیل دهنده اسمش را اینجور توصیف کنم.(یاری است ؛عاشق دیارش؛قامت بلند؛وارسته؛با منش)(غرور ندارد؛فاخر است؛انسان واقعی است؛ ریاح نمیکند؛یاور یاریگر است)در ضمن این را هم بگویم که چه خوب است نوشیدنی را ننوشیده .خوردنی را نخورده.دیدنی را ندیده.قضاوتش نکنیم/هیچ نعمتی بی حکمت نیست !این را گفتم خطاب به عزیزانی که گاهآ در مورد شخصیت یعقوب غفاری نا آگاهانه به بی انصافی قضاوت میکنند./

  • دهدشت می‌گه:

    با عرض سلام خدمت آقای یعقوب غفاری بزرگوار وجناب دکتر عزیز

    در شعار دولت مردان نباید پنهان کرد در پستوی خانه عشق را ولی در عمل همچنان پنهان باید کرد درپستوی خانه ودر پستوی دلت عشقت را

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر دکتر
    بگذار عشق تنها خدای خانه ی ما باشد (زنده یاد احمد شاملو)

200x208
200x208