تاریخ درج خبر : 1392/11/26
کد خبر : ۲۱۷۰۶۲
+ تغییر اندازه نوشته -

پایی در آب و پایی در خاک

سایت استان: امراله نصرالهی

(اندر حکایت شعر پارسی)

حکایت شعر پارسی در بستر اندیشه ی ایرانی حکایتی است بس نغز و خوش.

از سرودن به ظاهر نخستین شعر پارسی تا سروده های شاعر نابینای ما(شاعر کورچشم روشن بین) رودکی، از بوی جوی مولیان تا ابیات نغز منوچهری و از شاعر طبیعت تا تصویرگری های ناب و پیچ دار شهر دهه های آخر سده ی چهارم تا آنجا که به خداوندگار حماسه و خرد توس می رسیم، ایرانی میکوشد تا هستی خود را معنا دهد. دست و پا می زند تا در پرتو سخن پردازی های نیکو روح خود را صیقل بخشد. با فردوسی ایرانی خرد را ارج می نهد. گفتمان عقلانیت درمتن شاهنامه پرورده می شود و دهقان زاده ی توس، پایه های شناخت فنومن ها و پدیده های هستی را برآن استوار می دارد. از آن سو نیز تقدیر و سرنوشت این نیروی فراتر از تن آدمی را از یاد نمی برد و نگاهی نیز به آسمان می افکند تا دایره ی معرفتش وسیع تر گردد.

عرفان راهی است که هر از گاه در شاهنامه خود را بر پهلوانان فردوسی می نمایاند. کی خسرو ، فرزند سیاوش، نمونه ی برین آن می باشد. و این نشان از آن دارد که فردوسی چه زیبا در فکر اشراق پناه می گیرد. تفکری که از شرق جان زردشت طلوع کرد و حکمت را بنا نهاد. حکمتی که پایی در آب و پایی در خاک داشت. خرد را با تقدیر آشتی می داد و عقل را با عشق می آمیخت. اندیشه ای که بعدها در تصوف با ترس و بیم زاهدانه دو شقه و دوپاره می گردد و یکی به سرزنش دیگری می پردازد. در اندیشه ی فردوسی شراب را به اندازه باید خورد. این سان در شراب او چون شراب خیامی بوی زندگی هر روزه به شام می رسد. بی آن که اندیشه ی (mistic)و رازآمیز عرفان از یادبرده شود. برای زیستن برنامه دارد. جهان اندیشه ی او یکسر بر مدار توازن خرد و عشق می چرخد بی آنکه یکی برجسته گردد و دیگری در پایش قربانی شود. جهان شاهنامه پر است از تناقض ها و تضادها. جهانی که بعد ها در عرفان اشراق اندیش ما رنگ و بوی دیگری می گیرد. دیالکتیک، آن چیزی است که جهان اساطیری شاهنامه را به عرفان حکیمانه و حکمت عارفانه ی ما پیوند می زند. اندیشه های نابی که در دل تاریکی های شبانه، راز و نیازهای کیخسرو ،پادشاه دانای شاهنامه را به سوزو گدازهاو مناجات های عاشقانه ی پیر هرات بدل می کند و این حدیثی است که پرداختن بدان جسارتی می طلبد بس عظیم. نگارنده ی این سطور باور دارد که بنیان تفکر اخلاقی، اجتماعی و دینی ایرانی بردیالکتیک استوار است. دیالکتیکی که از درون آن فرزانه مردی چون حافظ سر بر می زند. تفکری که در اندلس، ابن عربی را به جهان مثالین و دایره وار شرق می شناساند. راهی که حلاج به آن می رود و مسیری که روز بهان بقلی شیرازی با شطحیات خویش رنگ و بوی دیگری به آن می بخشد.این سان اندیشه ی دیالکتیک، محمل تفکر و فرهنگ سازی قوم ایرانی قرار می گیرد. اندیشه ای که آغازگاهش را باید در متن هبوط و اسطوره ای آفرینش سراغگرفت. متنی که در پرتو تاویل های عاشقانه و عارفانه، خوانش های گونه گون می شود. سنایی غزنوی برای تفسیرش به بیداری می نشیند و اندیشه ی بیداری را تجربه میکند، عطار از آن هفت شهر عشق می سازد و نظامی با آفاق قبچاقی اش خود را تصویری دیگر از اسطوره ی آدم/ حوا می داند، مولوی در پرتو سماع های مستانه اش از این متن بوی شمس به مشامش می رسد و سعدی از متنی که به آدمی از وضعیتی موعود خبر می آورد، وضعیتی موجود می سازد و عشق را در زمینه ی واقعی اش به تجربه می نشیند و سرانجام پیر دردی کش ما، حافظ، از آدم، رندی می آفریند که تنها صفت وجودی (اگزیستانس) او رندی است. این رند می نشیند و هستی را نظاره می کند و چون نیک می نگرد نقش مقصود را از کارگاه هستی در نمی یابد ولی با این همه، خاطر را پریشان نمی دارد. نزد این رند، عاشقی کردنکارخدایی کردن است.

عشق بازی، کار بازی نیست ای جان سربباز
ز آن که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

پس در اندیشه ای که عاشق شدن می تواند خدا شدن باشد، انسان در مرکز و مدار این دایره ی معرفت قرار می گیرد و یا به قول اکتاویوپاز هر اتاقی می تواند مرکز جهان باشد.

فرشته ی از یادرفته ی پل کِلِه رو به سوی چنین اندیشه ای داشت که چهره اش را به سوی خرابه های کهن باز گردانده بود . او هراکلیتوس حکیم را می دید که چگونه شاگردانش را خطاب می کند که باید از “شدن” سخن گفت نه “می شود” چرا که شدن حاصل ستیز اضداد است. ستیزی که سرانجام به آشتی بدل می شود. تابلوی به یادمانده ی کله که مخاطب را با خود به دنیای سرنمون های ازلی و اساطیری کهن می برد و به ناخود آگاه قومی انسان ها تلنگری می زد به ناگهان با تند باد مدرنیته از جای خویش کنده می شود و از نگاه های مدامش جز حسرت چیزی بر جای نمی گذارد. مدرنیته می آید تا اسطوره زدایی کند. می خواهد تا جهانی فارغ از اساطیر و آسوده از “خاطرهای ازلی” بسازد. به تقابل های دوتایی روی می آورد و پدیده ها را به سوژه/ ابژه تقسیم می کند . این تقابل و دوگانگی سوژه/ ابژه که در مدرنیته اتفاق می افتد بنیان اندیشه ی دیالکتیک هراکلیتوس را بر هم می زند تا آنجا که ادبیات، فلسفه و هنر غرب از تاثیر آن برکنار نمی مانند. این حادثه به طرزی دیگر در فرهنگ ایرانی نمود می یابد. تصوف زاهدانه با اندیشه ی بیمارگونه ی خویش در متن حکمت کهن ظاهر می شود و تقابل سوژه/ابژه در این جا به تقابل عقل/ عشق می انجامد. در این اندیشه آسمان اوج می گیرد، خاک نادیده گرفته می شود و آنجا که عاشقی کردن کار خدایی کردن بود، نفی می گردد. حادثه ی تقابل خدا/ انسان رخ می دهد و انسان در این اندیشه وظیفه ی خود می بیندکه به اطاعت خدایش بپردازد و خدایش نیز بر او تکلیف می نهد تا بر طبق آن عمل نماید. در این فکر بیمارگونه از خنده های نمکین خداوند دیگر خبری نیست. نه عاشق، خنده می کند و نه معشوق، به کرشمه می پردازد. از درون این تصوف، آن گونه که در مدرنیته اتفاق افتاد؛ اسطوره ی تمامت خواهی زاده می شود. بر دهان اندیشه،لگام ایدئولوژی زده می شود. در چنین وضعیتی است که رند عالم سوز مصلحت اندیشی را به کنار می زند و از دست ساقی، جام می ای طلب می کند، زبان گستاخ می شود و اندیشه ی زهد که کاسب کارانه می نماید در گستره ی نقد ویرانگر او در امان نمی ماند. این اخلاق که به دیالوگ پشت پا می زند و آشتی تضادها را نفی میکند، نزد او به چیزی نمی ارزد. آنجا که زاهدان ، خدای را در شرع جست و جو می کنند؛ پیرمیخانه نشین می فروش ما نور خدای را در خرابات مغان به نظاره می نشیند و این جاست آن تفکری که بر بنیاد دیالکتیک استوار می گردد، تفکری که ابن عربی را از ستایش نظام اصفهانی (معشوق خویش) باز نمی دارد چرا که می داند آیین او، آیین رهایی است این تقابل اندیشه ی زهد و فکر عشق سبب می گردد تا دو گونه اندیشه در بستر زبان پارسی رخ نماید.

یکی از جانب تصوف زاهدانه که انسان را به رعایت آداب شرع و اخلاق شریعت می خواند و دیگر تصوف عاشقانه و عارفانه که در اندیشه ی زیبا شناسانه ی خویش خدای را در مقام معشوق می بیند و انسان را عاشقی که صفت وجودی او در عشق ورزیدن خلاصه می گردد. اندیشه ی نخست زبانش به خشکی می گراید. در این گونه از زبان از مجازهای شاعرانه خبری نیست، هر چه هست زبان پند است و نصیحت و وعظ. نه واژه ها به طنازی بر می خیزند و نه موسیقی، واژگان و سیاق سخن را آهنگین و پر طنطنه می سازد. گونه ی دوم، زبانی دیگر گونه تر دارد. واژگان در آن به رستخیز خوانده می شوند. لطایف بدیع در بستر آن شکل می گیرد. زبان به نرمی می گراید. مجازهای شاعرانه یکی پس از دیگری در دل سخن جای می گیرند و به سرانجام، دیالکتیک در آن به تمامی حضور پیدا می کند.

اگر در متن سخن فلسفی مدرنیته تقابل های فلسفه /شعر، گفتار/ نوشتار، سوژه/ابژه پدید می آید و نیچه این فیلسوف نقاد مدرنیته، انسان مدرن را به آن هشدار می دهد و زرتشتی می آفریند تا در سرشت این تقابل زندگی کند. در متن سخن عاشقانه و صوفیانه ی ما نیز تقابل های زاهد/ عارف،پیر/ مفتی،رند/ صوفی و عقل/ عشق نیز صورت می گیرد تا در این متن سترگ که عقل و عشق /زاهد و عارف هر کدام به رجزخوانی مشغولند، رندی سر برزند که دانایی را هستی بداند و عقل را با عشق بیامیزد. تا آنجا که نه عشق داعیه داری کند و نه عقل خویش را نقطه ی پرگار وجود بداند. این سان نیچه زرتشت را فرامی خواند و حافظ رند را.

زرتشت نیچه بر بلندی ها مکان می گیرد و بر اوج ها آشیان دارد، رند حافظ، شهود می کند، می بیند و هستی را به نظاره می نشیند؛ بی آنکه بر محملی جای گرفته باشد. او از بی صورتی سخن می گوید و صورت چیزها را در بی صورتی می داند. ایهام گفتن کار اوست و سرانجام اینکه او بر هر چیز نقشی رندانه می زند تا این مفهوم دردل اندیشه ی ایرانی پرورده و پیراسته گردد.

حافظ از این واژه مفهومی می سازد که در بستر جغرافیای معرفتی ما وسعت می یابد و این رند با حضور خود در متن سخن اندیشیده ی شاعرانه ی او سخن گوی وجدان ایرانی می گردد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • خوبانی می‌گه:

    درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث
    دین و دل بردند قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث
    در بهای بوسه جانی طلب میکنند این دستانان الغیاث
    خون ما خوردند این کافر دلان ای مسلمانان چه درمان الغیاث
    #باز هم تشکر جناب آقای نصراللهی#

  • حسین باشت می‌گه:

    سلام برادر
    مس همیشه خوب بود

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام خدمت آرش عزیز
    شما نادانسته نیستید نگاه مبتنی بر تامل خود را بیان کردید و برایم پربها و ارزشمند سپاسگذارم

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    ممنونم از لطف و توجه دوست عزیزم،پیگیر نوشته هایتان هستم چون هم حس خوبی به من میدهند و هم یاد می گیرم.شما بزرگید و ببخشید از اینکه با نادانسته هایم، خواسته ام اضافه گویی کنم!با مکتوبه شما موافقم .چون اینطور فهمیدم:
    روند صعود دیالکتیکی با اصول هگلی رامی توانیم مثلا از حضرت فردوسی تا حضرت حافظ ببینیم…

    در تایید و یا رد اخلاق جامعه و همچنین برخورد حاکمان حرفی نداشتم.بلکه صرف وجودشان و اثر آنها در شکلگیری آثار هنرمندان و شاعرانمان بود که اگر برای مقصدِ طی طریق بی ربط و تاثیرشان بدانیم(از نظر من خود که از دلایل بوجود آمدن و تثبیت بسیاری معانی و مفاهیم ضد شده اند)،ولی تاثیر فضاهای همیشه کنتراست شده ، بر نحوه طی طریق و سیر و سلوکشان عظیم بوده.بطور مثال اگر فضای پر از تناقض و ضد ، بر جامعه زمان زندگانی حضرت حافظ ،حاکم نبود(حواسم به هرمونتیک معنایی هم هست) آیا چنان فرزانه مردی سر بر می آورد؟جامعه ای که رندش(در همان معنای بد) بسیار به پرودگار نزدیکتر است تا آن مدعی…
    وارونه بودن رفتاری مدعی مستبد و پای “بندی به اخلاق” شاعر سبب خلق مفهوم متضاد از واژه رند شده.

    “بنیان تفکر اخلاقی، اجتماعی و دینی ایرانی بردیالکتیک استوار است. دیالکتیکی که از درون آن فرزانه مردی چون حافظ سر بر می زند.”

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آرش جان سلام
    ممنون از این که به نگاشته های حقیر توجه میکنی بحث من در این نوشته حکمی-ادبی است قصد من بررسی حوزه ی جامعه شناسی و یا آسیب شناسی اخلاق اجتماعی و یا چیزهایی از این قبیل نبوده است این حوزه ی پرداخته شده به وسیله ی حقیر نوعی هرمنوتیک معنا کاوانه ی مبتنی بر خوانش متون کلاسیک فارسی است هر کسی میتواند با زاویه ی نگاه من موافق باشد و یا مخالف با سپاس از دوست گرامی ای چون آرش عزیز

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    درود بر امراله عزیز
    این مقاله از دید من چکیده ای بود ازحیطه دانش شما که براحتی می تواند کتابی باشد
    ****
    به باور من (مثل بسیاری از هموطنان) درخت اندیشه ای که تجمیع کننده اضداد باشد ابتدا در ایران روییده.
    اصلا ریشه اش در ایران است
    اگر ایرانی در دایره “خیر و شر” گرفتار نشده بود ،آیین مهر را بوجود نمی آورد( ماقبل آیین مهر را هم ببینیم) و
    مفاهیم مزدوج و متضاد در گاتهای زرتشت بیان نمی شد و تا هند و چین گسترش نمی یافت
    ****
    تاریخ نشان می دهد که ایرانیان اندیشمند و پر از احساس ،همواره در بند دو چیز بوده اند
    اخلاق، استبداد
    حضور و تداوم هر دو مورد قبل و بعد از ورود مهاجمین در هر عصر ، نشان دهنده استقلال نسبی هر دو است
    پاسخ بحث چرایی آن را بیشتر در ارتباط یافتن هر دو حوزه به معابد و ماورا الطبیه و به آسمان ،باید جستجو کرد
    دربند اخلاق و در ترس استبداد بودن تاثیری اضافه بر دیالکتیک، به فرهنگ وادب ایرانی اعمال کرده که
    با قیاس و استقرا می توان آن را مورد کاوشش قرار داد
    ولی در کل باعث شده ادبیات خصوصا شعر کلاسیک ایرانی به صنایع ادبی پیچیده کننده و زیبا کننده ای
    نظیر استعاره و ایهام و کنایه و… مزین شود که بسیار دلپذیرند.
    فراموش نکنیم تاریخ پیدایش زبان و تکامل آن خیلی طولانی نیست
    و اندیشیدن(سخن با خویش گفتن)نیز تاریخ تولدش بسیار نزدیک است
    از طرفی مغز انسان با پیچیده اندیشیدن،ورزیده و بزرگ شده و تکامل می یابد،پس قدر داشته هایمان را بدانیم!
    ****
    در کل انچه گفتم نظر شخصی من در حال حاضر است و لزوما مورد تایید من در آینده نیست ^_^
    با سپاس

  • حرف حق می‌گه:

    باسلام خدمت نصرالهی عزیز ودرود بر دکتر غفاری ,من ادبیاتی نیستم ولی اینجور تصور میکنم که امر اله دوست داشتنی کلمات وواژها را بیش از حد دریبل میزنند./ببخش که غیره ادبیاتی اظهار نظر کردم.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای پورک پور سلام
    نوشتن درباره ی موضوع هایی که اشاره کرده اید مجال خاصی میطلبد سعی میکنم در حد دانش اندکم به آنچه اشاره داشته اید در فرصتی مناسب بدانها بپردازم با سپاس

  • سروش می‌گه:

    درود بر امراله عزیز.منم حرف جناب غفاری را تأئید میکنم

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درود سرشار از مهر به دکتر غفاری
    بعضی از مفاهیم و موضوع ها ی خاص را نمیتوان خیلی ساده نگاشت اگر هم امکان پذیر باشد شاید از توان من بیرون باشد نکته ی دیگر این که اگر از نام ها و نشان ها بهره گرفته ام آن را تاویل یا هرمنو تیک معنا نام مینهم و نه از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریدن سعی داشته ام تا مفهوم را در حد توان و وسع به بیان آورم اگر نتوانسته ام ایراد از نادانستگی من است دوستدار همیشگی شما

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام خدمت شهروند گرامی
    قصد من از وام گیری اصطلاح دیالکتیک که ریشه های فلسفی آن را باید در اندیشه ی هگل و آنگاه مارکس سراغ گرفت این است که مفاهیم متضادی در بستر اندیشه ی ایرانی شکل گرفتند که این تضاد را میتوان تا حدودی و با اغماض و احتیاط نزدیک به معنای هگلی آن دانست معنایی که نزد مارکس بر دو پای زمین تاریخ و جامعه استوار میشود اما نزد هگل مفهومی انتزاعی تر به خود میگیرد با لحاظ کردن تفاوتهای بنیادین، مفهوم دیالکتیک در حوزه ی خاصی آن هم در حوزه ی جدال تاریخی عقل و عشق مهنایی خاص به خود میگیرد این دیالکتیک را مشروط بدانیم یا محدود اما زبان فارسی را تن آورده کرده است اشاره های من به متون ادبی غیر از آن نگاهی است که ادبیات را در بستری پاتولوژیک به تکرار و ملال و چرخیدن به دور خود معنا میکند گفته اید بعضی اندیشه ها تداومی نیافتند مانند اندیشه های شمس اولن شمس تبریزی تعلق به مکتبی دارد که میتوان آن را مکتب شوریدگی و سماع نام نهاد چنین مکتبی هم از عشق پله میسازد تا به ملاقات خدا رود و هم تعریفی از عشق اراعه میدهد که بسیار نخبه گرایانه است طبق اندیشه ی فوکو هر عصری از صورتبندی ای خاص پیروی میکند گفتمان شمس و حتی آنجا که به فردوسی اشاره داشته اید محصول نگرشی خاص از تاریخی اند که این طرز اندیشیدن ها نوعی رادیکالیزم در بستر جا معه ی آن روز ایرانی بوده است من در این نوشته ی کوتاه بیشتر در حوزه ی بینا متنی متون اندیشه ی ایرانی گام برداشته ام و این تاویل به معنای هانری نیست که آن نزدیک است با تشکر از شما

    • یک شهروند می‌گه:

      سپاس از پاسخی که دادی امراله عزیز.
      بر اساس آنچه نوشتی مسلما حدودی از دیالکتیک را در ادبیات ایرانی قبول دارم. بعنوان مثال اگر دو اندیشه متفاوت ایرانی را (خیام و مولوی) در نظر بگیرم که یکی پوچی و آن دیگری حکمت و وحدت را بیان می کند, آنگاه می توانم قبول کنم که انسان رند حافظ محصول سومی است که از این دو نوع نگرش ناشی شده. نگرشی که میان آن همه حکمت گونه ای بیهودگی نیز می بیند و بحث درباره آن را از قدرت درک آدمی بیرون می داند.

  • کوروش پورک پور دهدشتی می‌گه:

    بادرود برشمااینجانب تخصصی درزمینه ادبیات ندارم ولی نهایت استفاده راازمطالب شمانمودم اگرلطف فرمایید درخصوص ادبات حماسی ایران وکتاب ارزشمندشاهنامه مطالبی قید فرمایید ونقش شاهنامه درحفظ زبان پارسی وآیامی توان گفت شعروادب ازسرزمین پارس ایجادوبه مابقی ملل دیگرصادرشده لطفاامکان داردمفصل طی مقالاتی به این حوزه بپردازید

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    به “شهروند” گرامی در مورد عدم حرکت طولی مستمر و مشخص در فکر و اندیشه ایرانی موافقم. دلایل تاریخی و سیاسی زیادی بر این کندی ها، گیجی ها و گاه بازگشتها وجود دارد.
    بر خلاف آن چه در غرب اتفاق افتاده و می افتد تولید و نشر اندیشه در ایران همواره و پیوسته و رو به جلو نبوده و نیست. شور و هیجان و جسارت پرداخت به موضوعات مختلف در حوزه نظر و عمل در بین ایرانیان کمتر دیده می شود. اندیشه و اندیشیدن و حتی به فعل رسانیدن آن در غرب موضوعی نهادینه و تثبیت شده و درونی شده است. هم حکومتها و قدرتها درک و دریافت مناسبی از آن دارند حتی اگر با برخی موافق نبوده اند و از آن مهمتر فرهنگ عمومی ارتباط درست و مناسبی با آن برقرار ساخته است.
    از درون هر دوره و ساخت سیاسی اجتماعی و بر اساس نیازهای آن زمان یا برای ایجاد بستر برای آینده جامعه شان همواره اندیشیده و کار کرده اند. اما در ایران عمق و غنای کمتری دیده می شود گرچه مفاهیم عالی انسانی و اخلاقی از زبان شعر و ادبیات فوق العاده به نظر حقیر عمدتا کلاسیک، توانسته مرهمی بر این زخم بوده باشد.در دوره های معاصر عدم تثبیت آزادی واقعی و امنیت های مختلف زندگی که لازمه ورود به مدنیت مدرن است فرصت رسیدن به قافله فکر و اندیشه را از ما گرفته است و فعلا در قاعده هرم نیازهامان دست و پا می زنیم و بالا رفتن ایثارگونه درآن نیز با انواع و اقسام مشکلات روبرو می شود که برخی درونی و خودساخته و ناشی از جهارجوبهای ذهنی شکل گرفته در فرهنگ ایرانی و ریشه در خودسانسوری ها هم دارد.

    • یک شهروند می‌گه:

      بله.
      آقای رسایی نسب عزیز! گاهی وقتها اندیشه برای اینکه بتواند از بن بست هایی خلاص شود و به افق های روشن تر دست پیدا کند به میزان نامعین و نامشروطی از آزادی نیازمند است تا “بتواند” “هر” “فرض” ممکنی را تصور کند…
      اما اندیشه و زبان و ادبیات ایرانی هر چه بیشتر از این محدودیت ها پا فراتر نهاده کمتر از سوی مردم و حکومت های وقت مورد استقبال واقع شده است.
      ما خود همچنان شاهد تراژدیِ این تکرارِ بی پایان در کشورمان هستیم.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    درود بر امراله!
    با توانایى هایى که از تو در عرصه ى قلم سراغ دارم، مى توانم بگویم که مفهومِ بیان شده در متن را ( آنگونه که نکته وار در پى نویس اشاره کرده اى ) بسیار ساده تر، شیوا تر، خواندنى تر و قابلِ فهم تر از این که اکنون خواندم، مى توانستى نوشت.
    ( در درون متن جاهایى هست که به نظر مى رسد مفهوم را در پاىِ آهنگِ کلمات و فریبندگىِ نام ها و نشانه ها قربانى کرده اى. گاهى نیز این حس در من ایجاد مى شد که از شاخه اى به شاخه اى دیگر پریده، درنگى نکرده و گذشته اى بى آن که به جایى رسیده باشى … )

  • یک شهروند می‌گه:

    بگذار با بخشی از آنچه درباره ادبیات و زبان پارسی گفتی موافق باشم. (۱) اگر اجازه بدهی تبصره ای نیز به مفهوم “دیالکتیک” که برای اندیشه پارسی به کار برده ای اضافه کنم (۲) و سپس به دلایلی تمامی آن ایده را که وصف کردی نادیده بگیرم (۳)
    ۱- قبول دارم که در زبان و اندیشه پارسی گفتگویی در جریان بوده و هست. دو گرایش فکری از یک زادگاه همچون هابیل و قابیل با هم آویخته و آمیخته و درآویخته اند و از نوع و نحوه به هم خوردنشان انبوهی از مکاتب فکری به دست امده که البته بیشترشان خویشاوند و از یک جنس بوده اند.
    ۲- اما ترجیح میدهم از عبارت “دیالکتیک محدود” و یا “گفتگوی مشروط” در زبان پارسی استفاده کنم. زیرا جای بسیاری از اندیشه ها و زندگی ها در زبان پارسی خالی ست. از طرفی بذرهایی نیز بودند که در خاک ایران زمین کاشته شدند اما بی ثمر ماندند. (همچون اندیشه های شمس) و بخش هایی از ادبیات ایرانی در دیالکتیک زبان پارسی حضوری کم اثر یافتند (شاهنامه). به همین سبب قبول ندارم که اندیشه ایرانی و زبان پارسی “زبان دیالکتیک” باشد. تنها عرصه محدود و محصوری برای بالیدن دیالکتیک ادب پارسی وجود داشت. اندیشه خدامحورانه زهد و اندیشه خدامحورانه عشق!
    3- چندان به بالیدن و شکوفایی اندیشه و زبان پارسی باور ندارم. یا اینطور بگویم, همیشه با این حد از اطمینان به اینکه اندیشه ایرانی در حال رشد و نمو و گفتگویی درونی با خود و با جهان هستی بوده باور ندارم. گاهی وقتها سرخوردگی می بینم. تکرار می بینم. ناتوانی در رها شدن از قواعد و اندیشه های ناهمگون می بینم. جدایی می بینم. جدایی از زندگی واقعی. از جهان موجود. فرافکنی می بینم. ناتوانی و ترس در بیان لذت ها و واقعیات و درد و رنج ها میبینم. گاه نشانه هایی از اعتراف های انسانی در حاشیه ها و پاورفی ها می بینم…خیلی وقتها چرخیدن به دور خود می بینم. پرنده ای می بینم اسیر در قفسی دروغین که هر بار دوباره به همان نقطه نخست خود برمی گردد و هر بار آن را چیز تازه و بدعتی نو تصور می کند…
    با اینهمه می توانم باور داشته باشم که ادبیات ایرانی در همین راهی که رفته (راهی محدود, تکرار شونده و نومید) آن را به بهترین شکل ممکن طی نموده است.

    • شهروندِ درجه ىِ دو می‌گه:

      با تو
      سخن ها
      آرى سخن ها
      مى توانم گفت
      غمِ جان
      اگر بگذارد!

      این سخن بگذار تا وقتِ دگر!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سلام آقای رسایی
    ممنون و سپاسگزارم که مرا مورد لطف خود قرار می دهید و این باعث انگیزه ی بیشتر برای من میشود باز هم ممنون اما در باب نکته ای که مطرح کرده اید باید بگویم آنچه را که در این نوشته ی کوتاه طرح کرده ام بحثی است در ساحت اندیشه ی ایرانی نوع دیالکتیکی هم که از آن سخن گفته ام تا حدودی انتزاعی است انتزاع به این معنا که متون حکمی و عرفانی که نوعی تجربه ی زیسته شده در تاریخ فرهنگ ایرانی بوده بر بنیان زبانی شکل گرفته که این زبان ،زبان اساطیری -شاعرانه است این انتزاع بی شک ریشه در شعر فارسی دارد شاید اصطلاح حکمت خسروانی که ریشه در تاویل سهروردی دارد را بهتر میبود برای این نوشته به کار میبردم یعنی آشتی تضادها و گذار از حماسه به عرفان و انتقال مفاهیم متون حماسی به قلمرو عرفانی که با پوسته ی اندیشه ی مذهبی ناسازگار است اندیشه ای که اجبار دارد خود را در پوششی شاعرانه طعنه های خود را نثار فقیهان خشک دماغ کند با توجه به چنین نگاهی مفهوم رند میتواند کانونی باشد تا این اندیشه بیشتر دانسته و فهمیده شود در باب این که گفته اید بحث را از وادی فلسفه به وادی ادبیات میبایست می آوردم باید یاد آور شوم که انسان ایرانی فلسفه را و بهتر است بگویم اندیشه ی حکمت را در ظرف شعر ریخته است شاید این بیت از حافظ بتواند شما را به آنچه میگویم رهنمون شود
    دریغ و درد که تا این زمان ندانستم/که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    دستت درد نکنه امراله جان
    اما کاش از فلسفه فاصله بیشتری می گرفتی و بر همان ادبیات تاکید بیشتری می داشتی و چند مصداق هم می آوردی تا موضوع ملموس تر و خواندن شیرین تر می گشت
    به نظر بنده ایرانیان عمدتا عملگرا به دلایلی شعر گرا و در این اواخر هم بیشتر شعارگرا شده اند و این سیر قهقرهایی به کجا می رود؟!
    تضاد خاصیت خاصه انسان است و جمع اضداد تنها در انسان بروز عینی و مشخص می یابد و سعی در تفکیک و تجزیه کامل این گونه موارد نتیجه ای جز اتلاف و ابطال فرصتها ندارد.

  • الف ص می‌گه:

    برادر نصر الهی مثل همیشه زیبا و پر مغز نگاشتی مرکب قلمت همیشه زنده باد .

200x208
200x208