تاریخ درج خبر : 1392/12/03
کد خبر : ۲۲۲۵۷۱
+ تغییر اندازه نوشته -

خرد ارتباطی، حقیقت گمشده ی مدرنیته

سایت استان: امراله نصرالهی

روزگاری که فرانسیس بیکن خبر از در هم شکستن “بت های ذهنی و خاطره های ازلی” می داد و فوئرباخ، انسان عصر تجدد را از تردید و بیم نشستن بر مسند خداوندی می رهاند و او را در مقام خدایی تجسم یافته- که این لحظه به بعد می بایست آن خدای ساخته شده ی ذهن را به دست فراموشی سپرد- به تعریفی دوباره می نشانید و به دنباله ی آن پیروان نهضت اصالت تجربه و علم (پوزیتیویست ها )بر وجهه ی عقل آزمون نگر و سود محور آن پای می فشرند؛ مدرنیته نیز برخلاف مفاهیم و هدف های عمیق و والایش، پدیده های فاشیسم، توتالیتاریسم(تمامت خواهانه)، حکومت های الیگارشی(اقلیت) و میلیتاریستی(نظامی گری) را در پرتو عقل ابزاری و ایدئولوژی های مدرن درست به مانند ماری در آستین خویش پرورد، ماجرای گولاگ سربرآورد، آلمان سال صفر در وحشتی عجیب فرورفت و جنگ خانمان سوز ویتنام بر پیشانی مدرنیته نقش بست تا ین همه گواهی باشند بر حقیقت از دست رفته ی مدرنیته. و نیز تا شاید روشنفکران اصیل جهان امروز به مدد خردورزی مدرنیته. فلسفه ی پیدایی رنسانس و انسان مداری عصر روشنگری را به خوانشی دوباره بنشینند. اگر روزگاری تئودور آدورنو این فیلسوف مکتب فرانکفورت، ندا درداد که پس از آشویتس، شاعری بی معناست، بر سویه ی منفی مدرنیته پای می فشرد و سعی در افشای آن داشت.این سان جهان پس از آشویتس جهانی شد فسرده و در هم پیچیده به خویش. جهانی که فیلسوفی چون والتر بنیامین تنها به جرم یهودی بودنش به زیر چکمه های نازیسم، اندیشه ی بزرگش نیز پای می خورد و خود نیز به خودکشی اقدام می ورزد. اگر هایدگر این فیلسوف دشوار گوی وجودی اندیش که هنوز هم راز فلسفه اش در پرده و هاله ای از ابهام فرورفته، روزگاری را در خدمت رژیم هیتلری سپری می کند، از ایدئولوگ پروری مدرنیته حکایت دارد و نشان می دهد که خرد ابزاری می تواند اندیشه ی مرز ناشناس انسانی را در دام خویش گرفتار سازد و به تبع آن، آزادگان را نیز به دام اندازد. تردیدی نیست که یک پایه ی خردورزی مدرن امانوئل کانت فرانسوی است.کسی که خیلی ها او را پدر مدرنیته نام نهاده اند. کانت در درس گفتارهای خویش ویژگی ممتاز خردورزی مدرنتیه را “نقد” می داند. این سان نقد همان مدرنیته بود و مدرنیته همان نقد. از آنجا که هگل مدعی شد مبنای تاریخ در بستر زندگی و مرگ انسانی بر پایه ی پیشرفت استوار است خود حکایت از ایدئولوژی سربرآورده از ایدئالیسم آلمانی داشت. ایدئالیسمی که در فلسفه ی هگل شکل اصالت تاریخ و سیرتکاملی آن را به خود می گیرد و نظم برتر توسط مرد برتر از درون این فلسفه سربر می تابد تا پدیده ی فاشیسم زاده شود و مدرنیته نیز در دام ایدئولوژی گرفتار آید.

مدرنیته نه مانیفست می پذیرفت و نه ایدئولوژی را بر می تابید. مدرنیته، خرورزی است اما نه هرگونه خردورزیدنی. خردی که بر مدار نوعی انسان باوری معنا گرایانه و اخلاقی (اخلاق نه در مفهوم فقهی- کلامی آن) بچرخد و نه بر مدار ارائه تفسیری مونولوگ و یکتا انگارانه از مکتبی چون اومانیسم که در درونش ابرمردان دروغین سربرزنند و تا سر حد جنون به جنایت پردازند و حرمت انسانی را لگد کوب کنند.

روسو، این فیلسوف مدرنیته که هم زمان اورا باید منتقد بزرگ آن قلمداد کرد، در سخن فلسفی خویش تجربه ی مدرنیته را به نقد کشاند و سرمشق های روشنفکری زمانه ی خویش را برهم زد. او چه خوب این نکته را دریافته بود؛ که در مدرنیته که بنیان امور بر تمایز میان چیزها می چرخد، چگونه نوشتار، دیالوگ و گفتار اساطیری دنیای سنت را به کناری می زند و خود(نوشتار)سرمشق اندیشگی و الگوی روشنفکری زمانه ی خویش می شود. این سان روسو که حقیقت مدرنیته را یگانگی گفتار و نوشتار/ روح انسان با روح طبیعت و هستی می دانست گام نخست را در درک درست از مدرنیته برمی دارد تا در زمانه ای دیگر فیلسوفی چون هابرماس بتواند سرمشق های فکری روزگار خویش را به چالش بخواند و پایه های فلسفی- ایدئولوژیک خردابزاری مدرنیته را به دیالوگی دوباره با خویش دعوت کند. مدرنیته، آن گاه از سویه ی مثبت گون خویش دور می ماند که اصحاب دایره المعارف روشنگری به مانیفست مدرنیزم می پردازند تا از همان آغاز با زبانی نوتر و مدرن تر در صدد اثبات روح جمعی هگلی و نفی تکثر تاریخی اندیشه ی ویکو و هردر در باشند. این سان قرن نوزدهم را باید اوج شکوفایی خردابزاری مدرنیته دانست . انسان این قرن و این روزگار در توسعه ی شکوفایی بستر عقل ابزاری مدرنیته شرکت می کند. عقل محوری و فردیت باوری در عرصه ی اقتصاد سیاسی و سیاست جمعی به کار خویش مشغول می باشد؛ اما جامعه آنگاه از جوشش و سیلان باز می ماند که بحث توزیع دانش و قدرت به میان می آید. این جاست که اندیشه ی مرزنگر هگلی پای در عرصه می نهد و نظم نوین هگلی شکل می گیرد، فردیت نادیده گرفته می شود،کثرت گرایی نفی می گردد و مرد برتر پای در میدان خونین سرنوشت می نهد، تا مدرنیته در وحدت و نه در کثرت معنای ایدئولوژیک خویش را بازیابد. قدرت در فرد جمع گردد و دانش به خدمت قدرت در آید. نگارنده باور دارد که مدرنیته می توانست سویه ی سوبژکتیو جامعه ی آرمانی یا همان مدینه ی گمشده ی تاریخ را عینیت بخشد و وجه نوستالوژیک آن را کم رنگ سازد؛ اما آنگاه که به دیرینه شناسی و باستان گرایی فوکویی مراجعه می کنیم و به ژرفای نگرش او به تاریخ اندیشه ها پی می بریم و به راز مناسبت که او میان دانش و قدرت می بیند و درصدد افشای آن بر می آید، نگاه می کنیم، آن وقت در سخن خویش به تردید می افتیم و از مطلق نگری می هراسیم و می گریزیم. با این همه تجربه ی تاریخی مدرنیته که روزهای سخت و طاقت فرسایی را پشت سرنهاده، برخلاف سویه ی منفی گون آن، چهره ی نیکویی نیز دارد که می تواند نوازش شود و مورد مهر قرارگیرد و عتاب نگردد.

این سویه ی مثبت گون و چهره ی زیبا، می تواند همان خرد ارتباطی مدرنیته باشد که یورگن هابرماس فیلسوف چپ گرای آلمانی در سخن فلسفی خویش پرورده و پیراسته است. هابرماس در جدل فلسفی روزگار خویش به دنبال روزنه ای بود تا مدرنیته را در جایگاه راستین خویش بازشناسد و حقیقت گمشده ی آن را به او یادآور شود. این سان با پوپری ها می جنگید، با گادامری ها به دیالوگ می نشست و با لیوتار و دریدا بر سر مانیفست پست مدرنیته بحث می کرد تا حق مدرنیته ادا گردد و تا دیگر انسان این روزگار از ترس ایدئولوژی های سودنگر و سود محور قدرت سرمایه در پیله ی تنهایی خود نخزد و به آن پناه نبرد.

اگر کانت در درون مدرنیته آموزش همگانی نقد و نقادی را در دبستان فلسفی خویش راه می اندازد؛ هابرماس در پرتو نقد کانتی، مدرنیته را از تفسیر ایدئولوژیک خردابزاری می رهاند و حقیقت گمشده اش را بر او آشکار می سازد. هابرماس همزمان با اینکه از مارکسیسم تفسیر نوین ارائه می دهد و نحله ی نئومارکسیستی حلقه ی فرانکفورت را سازمان می بخشد و به قولی دیگر مارکسیسم را افسون زدایی می کند از پروژه ی ناتمام مدرنیته نیز سخن می گوید و به جای “کنش ابزاری” خرد در مدرنیته، بر “کنش ارتباطی” آن اقرار می ورزد و سخن فلسفی خویش را با آن تکامل می بخشد. پروژه ی ناتمام مدرنیته که از روزگار رنسانس مورد بی مهری قرارگرفته بود، هابرماس را بر آن می دارد تا به جنگ ایدئولوژی بورژوایی برود. ایدئولوژی ای که خود بر بنیان خردابزاری استوار شده بود. از این رو ندای بازگشت به میراث راستین مدرنیته را سر می دهد چرا که باور دارد به میراث خردورزی انسان باورانه ی او وفا نشده است. این میراث چیزی جز رهایی انسان نبود. رهایی ای که در سه قلمرو مدرنیته یعنی علم، اخلاق و هنر شکل می گرفت و خردابزاری بورژوایی، آن را در دام خویش گرفتار کرده بود. پرسش از روزگار نو که به گفته ی مارتین هایدگر شجاعتی عظیم می طلبد، در هابرماس تحققی شگفت پیدا کرده بود. هرچند که او این شجاعت را باید وامدار و امانت دار حلقه ی انجمن پژوهش های فلسفی- اجتماعی فرانکفورت بداند. یعنی کسانی چون ماکس هورکهایمر، تئودورآدورنو، والتر بنیامین، هربرت مارکوزه و دیگران و دیگران که در شکل گیری سخن فلسفی او نقشی عمده ایفا کردند. نگارنده ی این سطور که سال هاست دغدغه ی سنت و مدرنیته را با خود به همراه دارد، با توجه به داشته ها و نداشته های سنت ومدرنیسم و باعنایت به سخن فلسفی این روزگار، یعنی نقد مدرنیته، در روزگار مدرنیته جامعه ی ایرانی را در موقعیتی خاص می بیند که این موقعیت از برخورد وچالش همزمان سنت، قومیت، مدرنیته و پست مدرنیته به وجود آمده است. جامعه ای که اگر تجربه ی هنگفت مدرنیته ی غرب را پیش چشم آورد، می تواند “هویت چهل تکه” ای را برای خویش فراهم سازد و از “تفکری سیار” بهره مند گردد، پاره های گونه گون شخصیت فرهنگی اش را با ترکیبی دیالکتیک گونه در درون خویش جا دهد بدون آنکه به نوعی اسکیزوفرنی فرهنگی دچار شود و در بحرانی دست و پا زند. در این نقطه است که می تواند برای مفاهیم والای مدرنیته (دموکراسی، جامعه مدنی، حقوق شهروندی و…)، نه مانیفست صادر کند و نه ایدئولوژی بسازد. نه مرد برتری خلق شود و نه نظم نوین قالب مندی بنا گردد تا تجربه ی تلخ فاشیسم تکرار نشود و این جاست که شاید اندیشه ی ایرانی، آسان تر بتوند با فیلسوفان مکتب فرانکفورت هم صدا شود و علاوه بر جای دادن مدرنیته در درون خود، به نقد نوع هابرماسی از مدرنیته نیز بپردازد و لیوتار و دریدا را نیز فراموش نکند. در این نقطه ی آرمانی است که انسان فرهیخته ی ایرانی می تواند تفکر اساطیری- شاعرانگی خویش را صیقل دهد و روان قومی اش را که پارادوکس عشق و خرد، میتوس و لوگوس، همواره در دورن آن به آشتی ای دیالکتیک گونه رسیده اند، باز تاباند و به صورتی سرزنده و پرجوش حضور پیدا کند. با حافظ کنج نامکشوف ذهنش براو آشکار گردد و با فوکو به تاریخ تمایز و دوران های متفاوت صورت بندی های دانایی پی ببرد. زیرا در مدرنیته می توان در پرتو مکالمه و دیالوگ، “پایی در آب و پایی در خاک” داشت، بی آنکه یکی را بر جای دیگری نشاند و نیز بی آنکه برخود آگاهی مدرنیته لطمه ای وارد کرد. پس در پروژه ی مدرنیته نه می توان به “تعطیلات تاریخ” رفت و نه می توان در تاسف و حسرت از دست دادن چراغ امانت گذشتگان زندگی و زمانه را سپری کرد. این سان در مدرنیته هم جایگاه عقل باید بازشناخته شود و هم مرتبه ی کنش ارتباطی خرد قدر بیند. در این برداشت از مدرنیته است که شاید بتوان هم به آیین ها و مناسک قومی – ملی توجه کرد و هم به نوعی معرفت شناسی عرفانی دست یافت و هم در معنای درست آن مدرن بود و مدرنیته را تجربه کرد، تا شکلی دیگر از دانایی و هستی در بستر زندگی و مرگ انسانی فهمیده شود.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • محمد می‌گه:

    چرا چرت و پرت میگی

  • Nnnn می‌گه:

    مقاله ادبی است؟؟؟؟

  • ح .خشنودی می‌گه:

    در جواب بیطرف باید بگویم که سخنانت مسخره است. اینکه بعاتریس به نصرالهی حسادت کند سخن مسخره ایست .شما هم با کینه توزی تمام آن حرفهای مسخره را زدید.بعاتریس بیش از سن من و نصرالهی و شاید هم شما کتاب خوانده .او نقدی بر مقاله به صورت کامنت داد تا نویسنده اشتباهاتش را که کس دیگری متوجه آنها نشده بود اصلاح کند .نویسنده به جای توضیح بیشتر خواستن از او با آنکه او را میشناخت ،حمله های نادرستی به او کرد. او را بیمار و کوته بین و بی اطلاع و……….. خواند.شما اگر جای بعاتریس بودی چه جوابی میدادی؟؟من با نیش های بعاتریس و تندی جوابش موافق نیستم. . نصرالهی قابل احترام است.اما نباید اینطور با منتقدین رفتار کند. بقول بعاتریس ،{او تاریخ فلسفه را خوب خوانده اما تاریخ فلسفه را خواندن یک مقوله است و فهم و ذوق فلسفی داشتن برای فهم مکاتب فلسفی و اجتماعی و سیاسی مقوله ای دیگر}. به همین دلیل با توضیحات بعاتریس ،انتقادش به او کاملا به نظرم ناموجه است.نصرالهی را از نزدیک نمیشناسم ولی مقالاتش را با شوق بسیار میخوانم . اما بعاتریس را سالهاست میشناسم .او تا بر موضوعی احاطه نداشته باشد نظر نمیدهد.حیف که دیگر کامنت نگذاشت و جواب نداد.وگر نه مجادله اش با نصرالهی بسیار جالب میشد..هر دو پر مطالعه اند و از فاضلان درجه اول استان. تصور من این است که نصرالهی باید به جای حمله به شخص بعاتریس ،از او توضیح بیشتر برای اشکالات مقاله اش میخواست.کامنتش را زیر سوال میبرد نه خودش را .تا مناظره شان جذاب از آب در میامد. هر دو ناشکیباببی کردند. نصرالهی با طرفدار بعاتریس هم همین برخورد را کرد . و به اشتباه تصور کرد که …… است!!امیدوارم با هم آشتی کنند تا امثال من که هر دو نفرشان را قبول داریم از گفتگویشان در فضای مجازی استفاده کنیم.متاسفانه من مدتها بعد از نوشتن مقاله خوب و البته دشوار نصرالهی ،آن را دیدم.وقتی که به بایگانی رفته بود.بعد از خواندنش سراغ بعاتریس رفتم.و بحث مفصلی با او کردم.نباید روشنفکران ما اینگونه با هم برخورد کنند.شما نصرالهی عزیز.باید شکیبایی بیشتری از خود نشان بدهی.همانطور که به دکتر مهدی غفاری قول دادی.بعاتریس هم هیچ مشکلی با کسی ندارد.اما متاسفانه بیش از حد لازم صریح و بی پرده و گاهی لحنش آمرانه است. نقد تاریخش هم همین مشکل را داشت .شما هم کوتاه بیایید.چون برای ما خیلی عزیز و قابل احترامی. و از استعدادها و سرمایه های علمی استان هستید.خدمتتان حضوری میرسم تا با دیگری مرا اشتباه نگیرید!!

  • ناشناس می‌گه:

    قبول دارم که فلسفه زیربنای نو شدن و رو به سوی جلو رفتن یک جامعه اس؛ فلسه را فیلسوف می نویسد برای منتقل کردن به جامعه شناس و ادیب و شاعر و دانشمند و هنرمند و غیره… یک نوشته فلسفی خوب باید همه مخاطبانش رو یک جا ببینه؛ فکر می کنم نوشته هاتون در طول تاریخ به موزه ها و مجموعه های تاریخی ادب استان بپیوندد. این هم نوعی از ماندگاریه. مرزبان نامه…………………… مثل سعدی باید بود تا بعد از هزار سال نوشته ت همیشه کنار قرآن بالا سر آدم باشه؛ نه اینکه سعدی آدمی فلسفی نبوده و یا مخاطب خاص نداشته؛ سعدی به معنا می اندیشیده و زبان یک ابزار بوده برای انتقال معنای مورد نظرش……….. البته بستگی به هدف آدم داره……… کاش دانش شما رو داشتم تا سودمند بودم و به سادگی دانشم را به جامعه ای که با سادگی ارتباط بهتری برقرار می کند منتقل می کردم… اگر هدف اصلاح جامعه است باید به زبان خودشون سخن گفت, آدم احساس ترس و غربت می کنه از خوندن مطلب پر از واژه ها, می فهممش اما بیگانه وار و با شک نه با صمیمیت نزدیک. قبول دارم آدم بسیار پری هستید و به اطلاعاتتون غبطه می خورم. جسارت این مخاطب عام رو ببخشید.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    خدمت دوستان ،آشنایان،منتقدان ،چه آنان که از سر دانش و آگاهی نوشته ای را نقد می کنند و چه آنان که نه نقد بل انتقادشان از سر طعن و نیشی خواهد بود سلام میگویم
    می پذیرم که جایی تندی کرده ام می پذیرم که جایی سخنم به درشتی آلوده شده است اما نخست به خود میگویم و آنگاه به منتقدان آگاه و نا آگاهم که تا رسیدن به جامعه ی دموکراتیک که در آن حداقل هایی از حقوق آدمیان تجربه و زیسته شود راه درازی در پیش است این را دراز را بی تردید نقد و نقادی درست برخواهد ساخت آنگه است که همگی از نابالغی بدر می آییم در پایان نصیحت و تذکار صمیمانه ی دکتر غفاری و آقای کریمی نژاد و….را به دیده ی منت می نهم بسیار سفر باید تا پخته شود خامی /صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

  • دارا کریمی نژاد می‌گه:

    دوست نادیده (جسما) ولی آشنا به ترواشات فکری ات درود،
    اولا: مطلب پر نغز و با ارزشی نوشته ای و نقد ناقدان عزیز نشان از حرف داشتن و ارزش داشتن این نوشته دارد،آنهم در روزگاری که مباحث فلسفی و علمی و عالمان و معلمان جایگاهشان مشخص است.(مقایسه نمایید صف سبد کالا و جای خالی کتاب در سبد خانوار)
    دوما: قصد نصیحت آن برادر اندیشمند را ندارم ولی با این زیر بنای فکری شما ،حتی اگر منتقدی قصد تخریب تان را داشته باشد ،حیف است که چنین بر آشوبید.مگر نه این است که اگر اندیشه شما محکم و به چشمه زلال معرفت وصل باشد،طعن طاعنان ،حسد حاسدان هیچ تاثیری در آن ندارد،همچنانکه تمام فلاسفه ای که شما مطلبی آز آنا ن آورده ای چه در زمان حیات ،چه بعد از حیات مورد شدیدترین نقدها و گاه تهمتها و…بوده اند.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام خدمت دکتر غفاری
    به جان منت پذیرم و حق گزار

  • مهدى غفارى می‌گه:

    امرالهِ عزیز! سلام.
    پیش از این در پى نویس هاى نوشته اى از تو درباره ىِ اسلامى ندوشن، آنجا که میانِ منتقدان تو و نوشته ات جدال و جدلى شکل گرفته بود، من نیز در نقدِ شیوه ىِ پاسخگویى ات به این پى نویسانِ منتقدِ شناس یا ناشناس، اشاره وار چیزکى نوشتم و نکته اى را گوشزد کردم که جنابِ آرام آن را سانسور و ممیّزى کرد. با خود گفتم که بهتر آن است که پى نویسِ خود بر نوشته هاى تو را شفاهى و در گپ و گفت هاى گاه به گاهِ مان با تو در میان بگذارم که چنین هم کردم.
    همان کارى که دیشب در مکالمه ىِ تلفنى مان با تأکید بر ضرورتِ روادارى، مدارا، تحملِ عقیده ىِ مخالف، خویشتندارى در برابرِ منتقدانِ تازیانه به دست، ترجیحِ تلخىِ حقیقت بر شیرینىِ مصلحت و از اینجور قصه هاى مدرن، عقلانى و روشنفکرانه صورت گرفت.
    اینک که به مجموعه ى نقد و نظرهاى بالا مى نگرم، مى توانم نظرِ موافقِ خود را درباره ى همه ى آن روشِ علمى/ اخلاقى / مفید و پسندیده اى که تو در مواجهه با این نقد و نظرها از خود بروز داده اى اعلام کنم اما نمى توانم مخالفت خود را با آن بخش از شیوه ى ” ناروادارانه، ناخویشتندارانه و تهاجمىِ ” تو در این جدالِ غیرِ علمى/ غیر اخلاقى/ غیر مفید و ناپسند کتمان کنم.
    گپ و گفتِ انتقادىِ تو و دادمهر ( بر خلافِ نظرِ جنابِ بئاتریس ) براى من جالب بود.
    جدالِ تو و بئاتریس ( فارغ از نیش ها و داورى هاى کنایه آمیز و اتهام هاى برآمده از ناشکیبایى ) مى توانست براى منِ مخاطب چون چراغى بر بخشى از تاریکىِ ادعاها، نادانستنى ها و بدفهمى ها باشد. که چنین نشد.
    من با شیوه ىِ بیانِ ” طرفدارِ بئاتریس ” موافقم. با بخشى از انتقادهایش نیز. حتى اگر با بخشهایى نیز مخالف باشم، او را سزاوارِ اینگونه تاختن و نواختن! و باختن! نمى دانم.
    ” نقد ” را از مدرنیته کنار بگذاریم از آن چه مى مانَد؟
    ” آزادى ” را از نقد ( حالا با یا بى بهانه و توجیه ) بگیریم، از آن چه مى مانَد؟
    امراله ىِ عزیز!
    من که دوست تو هستم، این شیوه را نمى پسندم.
    انتظارى جز این هم از تو ندارم که اگر خود پاى از آنچه که اینجا گفته، ادّعا کرده و پیشنهاد داده ام، واپس تر نهادم، مرا به تازیانه ى نقدِ خویش از خواب بیدار و آگاهى و حقیقت را ( هرچند تلخ و هلاهِل باشند ) به من ارزانى کنى.
    با درود و به امید دیدار.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    تکمله ای بر کامنت شماره 30
    آقای طرفدار لطف کنند نوشته های خود را به ما معرفی کنند تا ببینیم این کسی که به ما توصیه می کند تاریخ فلسفه و تاریخ اروپا را یک بار دیگر بخوانیم خود چه کرده اند نکند ما با کاپلستون و یا راسل یا دورانت و یا برایان مگی روبروییم و خود نمی دانیم نکند اثر ترجمه شده ای از هگل و یا هایدگر دارند و ما خبر نداشتیم نکند مارکس عزیز بدون ایشان توان به فرجام رساندن کاپیتال را نداشته اند و ما حالا فهمیده ایم آقای طرفدار بی پایه بودن کامنت سرشار از کینه و عداوتت از فرم و شکل معرفی ات پیداست کسی که خود را طرفدار بعاتریس معرفی میکند دیگر چه میتوان گفت مگر این که مرا به خیر تو امید نیست ……….

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای طرفدار نخست رسم ادب ایجاب می کند که سلام بگویید دوم باید توضیح می دادید طرفدار کدام وجه شخصیتی ایشان هستید سوم شما که مرا می شناسید باید خود را دوست شما معرفی می کردید و نه طرفدار بعاتریس تا در این صورت نسبت به قضاوتتان به دیده ی تامل می نگریستم چهارم من دوستانم را می شناسم می دانم کدام یک لویاتان و یا کاپیتال و یا پدیدار شناسی روح و یا هستی و زمان را خوانده اند و کدام یک نخو انده اند پنجم شما هنوز نمی دانید که حوزه ی علوم انسانی حوزه ی تاویل و هرمنوتیک است با علم فیزیک و یا شیمی روبرو نیستید بل با فهم یک متن مبتنی بر تاریخ و جامعه روبروایدششم شما مرا به دشوار گویی و دشوار نویسی متهم می کنید غافل از این که هر انسان اهل معنایی متنی را از با متنی دیگر معنا میکند چیزی که آن را بینا متنیت می گویند شما به سراغ هر اهل کتابی بروید با حوزه ی نگاه او نسبت به فهم متن آشنا می شوید این فهم متفاوت درست خاصیت ذاتی علوم انسانی برمی گردد هفتم شما معلوم است که نه تاریخ فلسفه خوانده اید و نه تاریخ اروپا را هشتم شما پیش از اعلام طرفداری از آقای ت میبایست نقدی بر محتوای نوشته ی من می نوشتید تا من نیز پاسخ تان را میدادم نهم من دوستی ندارم که از آقای بعاتریس طرفداری کند چون دوستان من با او که البته قابل احترام است زاویه دارند آقای هگل و هایدگر شناس لطفا ما را از هگل شناسی و هایدگر شناسی تان بی نصیب مگذارید!!!!!!!!تا از پریشان گویی به در آییم!!!!!!!!!

  • طرفدار بئاتریس می‌گه:

    جناب نصرالهی من شما را می شناسم و شما نیز مرا . طرفدار نیش های بئاتریس نیستم اما سخنانش بی ربط نیست . باید مقاله ی ده سال پیش را بازنگری می کردی . روانتر و ساده تر می نوشتی . نیاز به این همه اسامی نبود . اول باید خرد را از نگاه خود تعریف می کردی و بعد از آن خرد ابزاری و خرد ارتباطی زا . مدرنیته و سنت را . بالاخره ماحصل سخن شما در این مقاله چیست ؟ چه پرسشی را می خواستید پاسخ دهید ؟ بهتر این است و البته روش غلمی نیز چنین است که نخست پرسشی را طرح و بعد به آن پاسخ دهید . یا اینکه توصیفی از یک رویداد فکری با زبانی قابل فهم ارائه کنید . اصلا من به روش شما انتقاد دارم . پیچیده گویی از هگل و هایدگر هم ناپسند است . من به دشواری بیان مفاهیم متعالی آشنایم اما هگل و هایدگر را بهتر از نوشته های شما می فهمم . زیرا آن ها حداقل خود می دانستند چه می گویند . اما به گمانم شما آشفته فکر و در نتیجه گرفتار پریشان گویی هستید . مطالعات شما و آشنایی شما با فلاسفه ی مدرن و پست مدرن قابل تقدیر است اما کافی نیست . به گمان من شما دوست عزیز باید یک بار دیگر تاریخ فلسفه را بخوانید و همزمان با آن تاریخ اروپا را نیز بخوانید . در نوشتن تا جایی که می توانید ساده بنویسید . همان لویاتان را بنگرید ؟ چه ساده نوشته شده است . کاپیتال مارکس را یا نقد خرد ناب و یا نقد اخلاق غملی کانت را بنگرید که چه ساده نوشته شده اند . هر چه نویسنده مطلبی را که می نویسد درست فهم کرده باشد ساده تر می نویسد . من وارد محتوای مقاله ی شما نمی شوم اما چون به شما علاقمندم لازم دانستم دوستانه این نکات را خدمت شما عرض کنم . البته این شیوه ی بیان تنها در نوشته های شما مشهود نیست بلکه در سخن شفاهی شما نیز جاری ست . موفق باشید .

  • بی طرف می‌گه:

    جناب نصرالهی ,وقت و انرژی خود را با بحث و جدل بی فایده با کسی که غرض و مرض از لابه لای واژه هایش کاملآ پیداست هدر ندهید .سرمایه ی علمی ,قلم پرمغز و ادب و تواضع ذاتی جنابعالی هرکدام دلیل محکمی است تا هر حسود تنگ نظر و عنود بدگهر را به واکنش منفی و بداخلاقی برانگیزد . بر خواننده روشن است که بعاتریس چشم دیدن فضل شما را ندارد پس او را با آتش درونش به حال خود بگذارید و باز قلم به دست گیرید. منتظر مقالات پربارتان هستیم,موفق و سربلند باشید.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای بعاتریس کامنت شماره ی 26 نیز آخرین کامنتی است که برای شما به یادگار می نهم با احترام

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای بعاتریس یا جناب ت….
    شما در کامنت شماره 24 با زبانی سخن گفته اید که انسان از یک فرد از پنجاه عمر گذشته در شگفت می ماند زبانی پر از ناسزا و بی احترامی صرف به گمانم من جزو آن دسته از کسانی بوده ام که در ماجرای نقد تاریخ این دیار اعتقادی به برخورد کور واکنشی نداشتم چون چنین برخوردهایی نهایت ابتذال اخلاق و نهایت دوری از مدنیت بود احترام شما را نگه می داشتم اما چون مدت هاست ارتباطی با شما نداشته ام و از حال و روزت باخبر نیستم گمان میکنم خود را در سراشیبی سقوط قرار داده اید شما با دغدغه ی کتاب خوانی تان و این که هر از گاه به قلم نیز دست می برید و می نویسید و در قیاس با دیگران در جایگاه دیگری هستید حیفم آمد که با شما به زبان خودتان سخن بگویم نسل شما میتوانست تاثیر بهتری بر نسل ما بگذارد که متاسفانه رسالت خویش را گم کرده است آقای ت من جوان البته رسیده به میانسالی حال به دلیل استعداد و دغدغه در حوزه ی فرهنگ سالهاست که قدم نهاده ام هم نیاز به تشویق داشته ام و هم نهیب و تنبیه برای این که راهم را به درستی طی کنم شما اگر برای خویش رسالتی قاعل بودید میتوانستید هم حقیر را هم مورد تشویق قرار دهید و هم به من کمترین نهیب زنید اما متاسفانه چنین نیستید یا بودید و اکنون نیستید برادر محترم حال که کسی چون من به خود جسارت نوشتن میدهد و نوشته هایش را در انواع سایت های تخصصی حوزه ی ادبیات و سیاست تکثیر میکند بی انصافی محض است که با نوشته ای اینچنین آنهم مربوط به 10 سال پیش این گونه برخورد میکند نوشته های من به نقد محتاجند اما به انتقاد کور و حب و بغض خیر.من از هر نقدی که به تن آوردگی نوشته ام کمک کند استقبال می کنم اما از نگاههای نیشدار و طعنه آلود بیزارم.آقای ت نه روشنفکرم و نه بی ظرفیت و نه از خود راضی و نه ناآگاه .به هر کتابی رسیدهام او از او به قدر فهم برداشته ام عاشق کلمات دهن پرکن نیستم اما آنجا که به واکاوی مدرنیته میپردازم بنا نیست که از ملا نصرالدین و بهلول و گل آقا و هر کس دیگری بگویم به گمانم باید از کانت گفت حال آلمانی باشد یا فرانسوی فرقی نمی کند باید از روسو گفت باید از نقادان آن گفت کسانی چون آدورنو و دیگران این ها اسمهای فیلسوفانند و نه کلماتی دهن پرکن و نه این که بخواهیم از آنان نام ببریم تا به گفته ی شما خود را اهل مطالعه بپنداریم آقای بعاتریس اخلاقی که در پیش گرفته ای فرجامش ترکستان خواهد بود
    من چون تو دیگر نمی خواهم به زبان ناسزا با تو سخن بگویم
    اما ؛

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سخنی خطاب به آقای (بعاتریس) در باره ی لیبرالیسم
    آقای ت…. نخست من اگر جای شما بودم که اسم مستعارم در فضای مجازی لو رفته است با نام مستعار دیگری کامنت می گذاشتم که در آن صورت نیز باز هم لحن نوشته های شما را باز هم تشخیص می دهم
    و اما نکاتی در باب لیبرالیزم خدمت تان عرض می کنم
    نطفه های لیبرالیزم نخست در فضای فلسفه ی اروپا یی شکل گرفت که میرفت تا آزادی را نصیب همگان سازد شاید بتوان نامه ای در باب تساهل جان لاک را نقطه ی عطف چنین نگرشی بدانیم اما یک اتفاق نامیمون و نامبارک به وسیله ی نژاد آنگلو ساکسون با داربست فکری رفرم رخ می دهد پیوندی میان رفرم مذهبی و کاپیتالیزم .برکشیدن ماکس وبر و علم کردن آن علیه کارل مارکس را باید در چنین زمینه ای فهمید .این سان پینود نامبارک پروتستانتیزم مذهبی با سرمایه داری به وسیله نژادی که در چند سطر پیش از آن سخن گفتم قدم در سرزمین ناشناخته ای چون آمریکا می نهد حتما به یاد دارید که سرمایه داری از همان نخست چه بلایی به سر بومیان سرخپوست آمریکا می آورد سرخپوستانی که تاریخ کاپیتالیزم آنان را به گفته ی لوی اشتراوس از حقوق طبیعی شان محروم و خودشان را معدوم کرد با این پیوند نامبارک میراث راستین لیبرالیزم اصحاب روشنگری به محاق تاریخ فرو رفت و لیبرالیزم جامه ی محافظه کاری کان ها و نعو کان ها را بر قامت خویش پوشید و هنوز این جامه به خون تهیدستان و کارگران و بومیان آغشته است لیبرالیزم که زمانی پاد تنی بود علیع سلطنت و کلیسا و فعودالیزم خود به گفته ی سمیر امین به ویروس لیبرال تغییر هویت داد تعوریسین های او شدند آیزایا برلین کارل پوپر فریدریش فون هایک آنتونی گیدنز و جان راولزو ……..
    آقای ت…. اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری کتاب مقدس لیبرالیزم و سرمایه داری سود مهور و چپاولگر است
    پس خطاب به شما و طرفداران چنین نحله ای میگویم اگر لیبرالیزم اصیلی در دل تاریخ معاصر دیدید ما را هم خبر کنید تا به طرفدارانش نیز بپیوندیم البته شما آنقدر محدود بین اید که تعوری راه سوم گیدنز و یا فراسوی چپ و راست او را به جای نامه ی جان لاک اشتباهی گرفته اید ما را به خیر شما امیدی نیست شر مرسانید

  • بئاتریس می‌گه:

    اشتباه ناخواسته یعنی چه؟کسی که ملیت یک فیلسوف یا متفکر را نمیداند به این معنی است که باآثار آن فرد آشنائی ندارد.حداکثر اینکه چند جمله از او را جائی دیده است.سرکار تا حالا مطلبی ننوشته ای که در آن کلنجار بیهوده با اسامی دهن پرکن نداشته باشی.که مثلا نشان بدهی آدم پرمطالعه ای هستی و اهل بخیه تشریف داری.من اگر میخواستم خلع سلاحت کنم به نشان دادن پریشان گوئی هایت می پرداختم و فقدان انسجام فکری لازم در نوشته هایت را نشان میدادم.ولی مشکل ما این چیزها نیست.مشکل ما روشنفکر نماهای بی ظرفیتی است که با خواندن چند کتاب و از بر کردن چند اصطلاح تصور میکنند که از دماغ فیل افتاده اند.اگر هم کسی انتقادی از آنها کرد یا دچار سادیسم است .یا حسادت میکند .و……….بهر حال برادر عزیز این اباطیلی که تو خوانده ای دیگران که ادعائی هم ندارند اوراقشان کرده اند.کمی هم ادب داشته باش.چند تا کتاب ادبی خواندن و از مکاتب فکری و سیاسی هم الفبایشان را دانستن این همه اهن و تلپ لازم ندارد.به به و چه چه گفتن عده ای ناقص تر از خودت که بخشی از آن هم تعارفهای رایج و دوستانه است بد طوری قطارت را از ریل خارج کرده است.ضمنا من لیبرالیزم را به معنی عام آن گرفته ام.نه به معنی دقیق علمی یا مصطلح آن .که به خیال خودت کشف عجیبی کرده ای و……..این آخرین کامنتی است که برایت مینویسم.حیف از این عمرهای کوته بی اعتبار که صرف بحث های عوامانه با عده ای از خود راضی گردد.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر آرش عزیز
    در این آشفته بازار دانش و اندیشه که هر بی سوادی استاد دانشگاه و هر بی دانش و مطاله ای اظهار فضل میکنند نوشتن خاصه در حوزه ی علوم انسانی که حوزه ی رنج و زحمت و ریاضت است سخت گشته است چون نوشتن را همچون کالایی قیمت گذاری می کنند و با این قیمت به ابتذال می کشانند اما باید نوشت برای خاصان هم نوشت چون بعضی سخت در اشتباهند که باید باید به گونه ای نوشت تا همگان بفهمند اما من چنین نمی اندیشم کسانی که به دنبال نوشته های آسان یاب هستند اینان هرگز به ساحت اندیشه جرات قدم نهادن ندارند آری حق هم همین است با سپاس بسیار از اظهار نظر صادقانه و منصفانه تان.

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    سلام و درود بر امراله عزیز
    چند سال پیش انتقاد دوستان را درباره سنگین بودن گفتار شما داشتم.همون موقع به این نتیجه رسیدم اگر بخواهی مطلبی در این حوزه که مفهومی و پیچیده است ارائه کنی دو راه داری
    یکی اینکه مبسوط و ساده اش کنی که طولانی می شود
    دوم با استفاده از واژه های فشرده کننده،متن را خلاصه به مخاطبی که دانش باز کردن این بسته فشرده را دارد،برسانی
    خب،در سرزمینی که عمده مشتریهای بازار ادب و فرهنگش، بدنبال متاع های “ارزان” تا حد ابتذال (مثل سرگذشت حرمسرای شاه عثمانی) هستند،حالت ساده اش هم …
    پس شاید،مقصد همان مخاطب خاص ولو اندک باشد،بهتر است.
    ***
    بحث رسیدن مدرنیته به روستای بزرگ ما که می شه تصور می کنم نسخه جدیدتری از شاهکار ابدی میگل ساآودرا آماده اکرانه در صحنه ای جدیدتر و البته
    پیچیده و گول زننده تر!
    آینده اما، راهیست که پیش روی ماست
    سعی کردم،حس شما را در داشتن تعهد به حفظ داشته های نیک گذشته با ساخت جاده ای غیر مخرب و مدرن و ایمن برای گام نهادن به “آینده پیش رو و حتمی”،بفهمم.
    برقرار باشید

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای عربی درود بر شما
    من برای مخاطبانی مینویسم که اندک مطالعه ای دارند ضمن احترام به همه ی مخاطبان عزیز باید بگویم مخاطبان مختارند نوشته ای را دوست بدارند و بخوانند و لذت برند و فهم کنند و به کار برند می توانند نوشته ای را نخوانند و دوست ندارند و لذتی هم نبرند و خود را به زحمت فهمش نیز نیندازند من مینویسم حتی اگر مخاطب من تنها خودم باشم با سپاس از توجه تان

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای بعاتریس یا(……………….)
    من هم اگر همچون شما کتاب را باز میکردم و از روی کتاب ملیت یک متفکر و مکان و تاریخ تولدش را می نوشتم تا هنر حافظه ی البته از روی کتاب حفط کردنم را به رخ می کشیدم چه خوب بود شما اشتباهی ناخواسته را پیراهن عثمان میکنید تا فرد مقابلتان را خلع سلاح کنید اول روسو تنها متفکر اجتماعی نیست بل فیلسوفی است که قرارداد اجتماعی (متن و در زمینه ی متن)هم مینویسد دوم آقای پرفسور تارخ محلی آیا نوشته ی من تنها ردیف کردن چند نام است؟شما اگر سادیسم نداشتید این نوشته را به زیر تیغ کینه و نگاه کوته بین ات مثله نمی کردی آقای پرفسور لیبرال؛در دنیای لیبرال ات بمان تا شاید جهان سرمایه داری آزادی را دو دستی تقدیمت کند این نوشته نگاهی است به دیالکتیک روشنگری بستر نگاه و زاویه ی نگاه در این نوشته به وسیله ی شمای مخاطب نادیده گرفته شده و شاید عقل کل تان نیز توانایی فهم آن را نداشته است بر این مبنا می توانید در جهل مرکب خود بمانید آدمی که میگوید لیبرالیسم به تناسب و با گذشتن زمان در حال اصلاح خویش است معلوم است که چیزی از لیبرالیزم نفهمیده است

  • دادمهر می‌گه:

    حرفی که از دل بر اید هرچقدر هم که در هوا معلق بماند در جایی بر دلی می نشیند. درست است. اما در امریکا که بارزترین نماد ؛ 1. لیبرالیسم چه در افراطی ترین تعاریف سیاسی اش 2. دموکراسی به عنوان بهترین روش تشکیل قدرت سیاسی 3. سوسیال دموکراسی است تحقیقی اماری انجام شد که ایا به نظر شما هنوز دموکراسی بهترین روش خواهد بود یا نه؟ پاسخ این بود که دموکراسی هنوز بهترین است ولی دولتهای ما هنوز ان چیزی نیستند که ما انتظار داریم. درست است که قدرت های حاکم هم برایند وضعیت موجود هستند و هم طراح همان وضعیت ها ولی به نظر می رسد توانمندی بشر امروز در همین سطح است. اگر انتظارات شما می توانست نمودی عملی پیدا کند چه نیازی بود که این همه تعاریف و دستگاه های عریض و طویل و قوانین مانند یوغی بر گردن ما باشند؟ همان لویاتانی که شما نام بردید، وجودش هنوز ضرورت دارد. به نظر من مدرنیسم با واقعیت هایی که به نام مدرنیسم از ان یاد می شود فاصله دارد. حقوق بشر در کنار چاه های نفت مورد معامله قرار می گیرد. بد شانسی ما این است که ما نفت داریم و انها حقوق بشر. ما حقوق بشر را نقض می کنیم و انها نفت ما را سر می کشند. پس خووب است که حقوق بشر نقض شود تا نفت هم خورده شود. همه چیز با هم جور است…. جالب بود

  • سروش عربی می‌گه:

    برادر عزیزم جناب نصراللهی؛ضمن عرض تشکر و خسته نباشید از نگارش این مقاله که به اذعان عزیزانی که فقط پاراگراف اول را خوانده و بقیه را نیمه کاره گذاشته اند، متنی بسیار شلوغ از نظر واژه گان و سنگین از لحاظ معنایی است.همیشه هدف اصلی از نگارش یک مقال این است که مقصودی بیان گردد چه با بیانی ساده و چه در شکلی از جملات سخت و کلمات عجیب و غریب.در هر محفلی آنانی را که کلامشان را به انواع آرایه ها می آرایند و اقسام کلمات لاتین و نویسندگان ناشناس را به کلماتشان می افزایند اهل علم و مطالعه مینامیم و میدانیم، در حالیکه واقعا چنین نیست.چه بسا پیری با تجربه ای صد ساله از دوران زندگانیش با یک جمله ساده و بی پیرایه دنیایی از معنا را به دیگران منتقل میکند.
    جناب عبداللهی عزیز، دکتر مهدی محسنیان راد در کتاب ارتباط شناسی ارتباط موءثر را ارتباطی میداند که در آن پیام از فرستنده به گیرنده منتقل میگردد به نحوی که آنچه که مورد نظر فرستنده است دقیقا در ذهن گیرنده شکل گیرد اما آیا ارتباط شما به گیرندگان در ارائه این مقاله ارتباطی ناقص نیست؟درک صحیح از محتوای یک ارتباط در حوزه تجربیات و فرهنگ ما شکل میگیرد پس واژه گان و ادبیات ما نیز جزئی از همان حوزه تجربیات و فرهنگ ما هستند که ادبیات و کلام و حتی واژه گان مورد استفاده شما در حوزه تجربیات بیشتر مخاطبان این سایت و این مقاله نمیگنجد.
    برادر ارجمند؛ در عصر مدرنیته زیبایی در سادگی است اما ما زیبایی را در پیچپیدگی و دشواری میبینیم و یا میخواهیم که ببینیم.ما منکر پیچیدگی جریانها و امورات زندگی جوامع نیستیم و نباید هم باشیم اما آنچه که عیان است تمایل فطرت انسانی از لذت بردن در حال و هوای سنت است.مگر نه اینکه در بطن مدرنیته دلتنگ سنت هستیم و شاید بحث “رجعت” مارشال مک لوهان کانادایی حکایت از همین دارد که در عصر مدرن باز هم به سنت برگردیم.
    به نسبت آشنایی که با جنابعالی و حوزه مطالعاتتان دارم درک اینچنین نگارش و درک محتوای این مطالب برای بنده چندان سخت نیست اما ما باید به مخاطب عام نیز توجه داشته باشیم.همه مخاطبان ما افراد خاص و آشنا به علوم فلسفی و عرفانی و سیاسی و اجتماعی نیستند پس چه بهتر که ما حد وسط را لحاظ کنیم و نه اینکه همه چیز را فقط سخت یا سهل ببینیم و حد وسطی برایش قائل نباشیم.
    در پایان کلامم لازم میدانم یکی از تئوریهای مطرح علوم ارتباطات تحت عنوان نظریه”استفاده و خشنودی/use and gratification” را بیان دارم و آن اینکه در حوزه وسایل ارتباط جمعی و نیز محتوای ارتباطی آنها، مخاطب رسانه مطلب و محتوایی را بر میگزیند که از آن لذت بیشتری برگیرد و از آن خرسند شود و گرنه در دنیای رسانه ای کنونی که مخاطبان فعال با توجه به تنوع مطالب، حق انتخاب دارند و بسادگی از مطلب و مقاله ما میگذرند و مطلب دیگری را انتخاب میکنند و میخوانند و از آن لذت میبرند.سربلند باشید

  • بئاتریس می‌گه:

    امانوئل کانت فیلسوف آلمانی است نه فرانسوی.متولد کنیگسبرگ در پروس شرقی است .متولد 1724 و متوفای 1804 میباشد. ژان ژاک روسو هم یک متفکر اجتماعی بود نه فیلسوف به معنی متداولش.متولد 1712 ومتوفای 1778 اهل ژنو در سویس فعلی.مقدمه نوشته تان بسیار در هم و بر هم است.چه ضرورتی دارد این همه اسامی مشاهیر را ردیف کردن و به ناف هر کدام جمله ای بستن و…….یعنی چه؟؟جدال تان با آقای دادمهر هم به نظرم در فضای مجازی کاری عبث و …. است. لیبرالیسم با آزادی راستین بشر خیلی فاصله دارد .اما هنوز از همه مکاتب دیگر به این آزادی نزدیکتر است.چون دائما در حال اصلاح خویش است.بر خلاف مکاتب دیگر که اصلاح ناپذیرند.و…………..

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    صبح به خیر آقای دادمهر اکنون که این یادداشت را برایتان می نویسم ساعت پنج و چهل و سه دقیقه است
    در دل جامعه ی مدرن نیز با همه ی دستاوردهای مثبت آن هنوز میتوان درباره ی آزادی و برابری سخن گفت زیرا مفاهیمی چون دموکراسی و حقوق بشر به زیر سیطره ی بازاری رفته اند که از نگاه سرمایه داری گویا قرار است بر جامعه ی مدرن حکومت راند نه نه نمی پذیرم هنوز بر آنم که لیبرالیزم با آزادی راستین بشر فاصله ها دارد و هنوز بشر به آن به مثابه ی آرمانی مینگرد چه رسد به برابری که راه تحققش سخت دشوارتر خواهد بود زیرا سرمایه داری اگر به آزادی روی خوش نشان دهد به خاطر سود بیشتر و بازار پر از مشتری جهان سومی و جهان چندمی خواهد بود اما با برابری هرگز نساخته و نخاهد ساخت آزادی اگر وجود دارد به گفته ی سی رایت میلز تنها برای نخبگان قدرت و ثروت خواهد بود آنهم برای چاپیدن بیشتر نه نه آقای دادمهر مدرنیته و ظاهر پر لعاب و رنگش ما را از آزادی و برابری واقعی نباید غافل کند فراموش نکن گاهی به اسم تحقق دموکراسی در همین همسایگی های خودمان جنگ و ویرانی و تخریب عایدشان می شود و آبادانی اش تنها به جیب صندوق بین المللی پول و بانک جهانی واریز میشود در شکل و شمایل خدای مدرنی چون پول

  • دادمهر می‌گه:

    برابری و آزادی روزگاری ارمان بشر بود که چنگال سنت بدنش را دریده بود. برابری و ازادی ارمان هیچ جامعه ی مدرنی نیست. زیرا جامعه ای مدرن محسوب می شود که برابری و ازادی را به عناصر خود هدیه داده است. پس این دو ارمان های بشر محصور در سنت هستند و به تعبیر شما پایه های شکل گیری جامعه ی مدرن می شوند. در دنیای مدرن حتی خرد هم اسطوره نمی شود. اساسا وقتی بشر مبنایی قراردادی را به رسمیت شناخت همه چیز متزلزل می شود. نسبیت پا به عرصه ی وجود می گذارد و کلام متناسب با کارکردهایش مورد قضاوت قرار می گیرد. سپاس از شما و بدرود

  • دادمهر می‌گه:

    جناب نصراللهی.
    مخاطب برخی از سوال ها تفکر گنجانده شده در این نوشتار بود و مخاطب برخی دیگر خود شما که برای من سوال بر انگیز بودید. دوستی داشتم که هر وقت کم می اورد می گفت، اندی صبر که سحر نزدیک است. حالا زیاد طول نکشید و برخی از این ابهامات من در حوالی شما برطرف گردید. حتی بدون این توضیحات اخیر من جهات تفکر شما را در این نوشتار درک کرده بودم اما لازم دیدم که بپرسم تا شفافیت بهتری داشته باشم. ممنوم از شما و پاسخ تان

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سلام دوباره خدمت شما
    در دل جهان مدرن عقل خود بدل به اسطوره ی جهان مدرن شد این عقل به راهی رفت که نه منظور نظر اصحاب روشنگری بود و نه کانت که کتاب گرانسنگ خود را به آن اختصاص داده بود اسطوره ی عقل به لویاتانی بدل شد که فاشیسم نازیسم و…از دل آن برون آمد یعنی به بلاهتی همگانی گرفتار آمد بلاهتی که بی شک یک سر آن را کاپیتالیزم مسبب آن شده بود بلاهتی که روشنفکران و غیر روشنفکران در جولان آن سهم داشتند در دل همین جهان مدرن بنیاد گرایی مذهبی سربرزد بنیاد گرایی محصول جهان سنت نیست زیرا سنت تنها در میراث مذهبی خلاصه نمی شود مدهب تنها بخشی از آن است آنچه را من خواهان آنم ایدعولوژی زدایی از سنت است و پذیرش جهان تفاوتها است ونه در تقابل دیدن صرف سنت و مدرنیته که شما از آن سخن میگویید سنت سخت جان است و مدرنیته نیز همچون تقدیری محتوم این سان در چنین وضعیتی راه در جنگ میان آن دو خلاصه نمی شود بل پذیرش نحوه های گونه گون زیست آدمیان البته با تکیه بر اصول همگانی پذیرفته چون به رسمیت شناختن فرد یا دموکراسی ،نقد و …امکان یافتنی است
    آقای داد مهر یک پایه ی مدرنیته آرمان خواهی و آرمان گرایی است مگر آزادی و برابری آرمان نیستند؟مگر سوسیالیزم و تحقق عدالت در متن جامعه آرمان نیست؟پس اینها چه تضادی با مدرنیته دارند که شما آن را در تقابل هم میبینید؟در این باره میتوان بیش از این سخن گفت که مجال آن دیداری میطلبد حضوری و رودر رو در فضایی بدور از هر گونه ذهنیتی ناصواب ممنون از شما مخاطب گرامی

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای داد مهر با سپاس از شما
    پرسشهایی طرح کرده اید که پاسخ آن در یک و یا چند کامنت نمی گنجد اما سعی میکنم به اختصار پاسخ دهم
    1 در این نوشته به گفته ی آدورنو بر “دیالکتیک روشنگری”و اخلاق صغیر”درمتن و بطن مدرنیته تاکید داشته ام این که مدرنیته از نخست بر بنیاد اومانیسم شکلی به خود گرفت که از همان ابتدا با تعولوژی مسیحیت در تضاد بود بحث ،بحث تقابل فهم انسان بود و حاکمیت مطلق کلیسا این تقابل نخست در شکل هرمنوتیک فهم دینی و معنای مونیستی (تک معنایی)متن مقدس که نمایند ه ی آن کاتولیسیسم بود اتفاق افتاد این چالش دوران مخوفی از سرگذشت تاریخی دین را به تصویر می کشد کم کم کالون و لوتر علیه فهم تکمعنایی می ستیزند و آنگاه اصحاب ایره المعارف روشنگری عصر روشنگری را بر بنیاد راسیونالیسم رقم می زنند اندیشه ی فلسفی سیاسی لیبرالیزم نیز تعوریزه میشود لیبرالیزمی که نطفه های آن در اروپا شکل میگرد و ندای آزادیخواهی را برای جامعه ی مبتنی بر فرد جار میزند این اتفاق با چالش طبقاتی فعودالیزم و بورژوازی رقم میخورد قراردادهای اجتماعی بر بنیان نگره ی تجدد و تشخص نوشته می شوند و فرد می رود تا خوشبختی را درهمین جهان تجربه کند خرد ناب کانتی به سنجشگری می پردازد تا انسان از نابالغی دوران سنت به درآید سنت سخت جان بود اما مدرنیته میرفت تا خود را بر سنت تحمیل کند و او را به سرنوشتی تراژیک دچار سازد
    آقای دادمهر؛
    پیوند میان قانون و فقه میان سنت در معنای ایدعولوژیک آن با مدرنیته محصول یک نگاه تحمیلی است وصله ای است ناساز و ناجور بر اندام جامعه ی مدرن ارتباطی با آنچه من بر آن انگشت نهاده ام ندارد گفته اید که در عجبید از فلسفه بافی یا سفسطه بازی من ،من فلسفه خوانده ام در مقام خواننده ای علاقمند اما میدانید سفسطه را چرا به کار میگرند؟برای به زمین زدن حریف حال خود قضاوت کنید که آیا نیت بر زمین زدن کسی را دارم یا خیر نوشته ی من به 10 سال پیش برمیگردد بله اگر به مفاهیم طرح شده در آن باور نداشتم آن را عرضه نمی کردم ممنون از توجه شما بزرگوار

  • دادمهر می‌گه:

    1. یکی از ویژگی های متمایز کننده ی عصر مدرن با عصر ماقبل مدرن، اشکار نمودن تفاوتهاست. تنوع در انواع رژیم های سیاسی، همانگونه که شما برشمردید نه تنها محصول دنیای مدرن نیست بلکه دنیای مدرن به تعقل و تفکر بشر مجالی داد تا بتواند تفاوتهای شکلی و همچنین ماهوی قدرت های حاکم را عملا بر شمرده و درجهت تقویت و نکوهش نقاط مثبت و منفی انها، افکار عمومی را تنویر نماید. پس ظهور این تقسیم بندی ها نشان از پتانسیل های عصر مدرن در بر ملا کردن ماهیت ها و تفاوت ها دارد. استبداد، خودکامگی و دیکتاتوری چه تفاوتی با هم دارند؟ ایا ابتدا این کلمات به وجود امدند و بعد حکومت های مستبد پا به عرصه ی وجود نهادند؟ پیداست که فلاسفه به تبین تفاوتها و روش های مبارزه با انها پرداخته اند.
    2. در عجبم از فلسفه بافی و یا سفسطه بازی شما! مدرنیته و مدینه ی گم شده؟ ؟ نقطه ی ارمانی و مدرنیته؟ مدرنیته محصول آزادی خواهی نوع بشر بود که یوغ قدرت را از هر نوع و شکلی بر گردن فردیت فرد کنار گذاشت. پیوند سنت و مدرنیته شبیه به همان پیوندهاییست که ما در جامعه ی کنونی خود تجربه نموده ایم. نظیر پیوند قانون و فقه، پیوند دین و سیاست. راه مدرنیته و ارمانگرایی از هم جداست. ارمانگرایی خواه ناخواه با نادیده گرفتن حقوق فردی بخشی از جامعه همراه می شود. مدینه ی گم شده یا ارمان شهر مانند همان بهشتیست که وعده داده می شود.
    3. مدرنیته در ابعاد فردی یعنی بر سر عقل امدن انسان. اینکه ادمی بداند کدام بخش از سنت باریست بر دوش و کدام بخش مزه ی زندگیست. مدرنیته در ابعاد اجتماعی یعنی شکل گیری بستری مناسب برای رشد ازادی های فردی. به نظر من انتقاد خوانندگان این متن کاملا به جا و درست است. معلوم است که نویسنده ی این مقاله مطالعات زیادی داشته است ولی هنوز با رسالت خواندن و نوشتن اشنایی کافی ندارد. صرفا کسانی می توانند جهت این نوشتار را پیدا کنند که خودشان همان کتاب ها را خوانده باشند. بدون در نظر گرفتن ان کتاب ها، این نوشتار تبدیل به سالادی از کلمات می شود.
    4. آقای نصراللهی نوشتار ده سال پیش را بدون بازبینی منتشر می کنید؟

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    آقای پورک پور سلام
    مدرنیته یک صورت بندی و یا یک گفتمان است که با ذهنیت اسطوره اندیش وامر انتزاع فاصله ها دارد این که عقل مدرن آیا خود به اسطوره بدل شده و یا خیر مجال بحث آن نیست اما مدرنیته به گفته ی کانت خروج آدمی است از نابالغی این نابالغی در کتاب سنجش خرد ناب در سه حوزه بررسی شده است شکی نیست که ما یک حوزه ی تمدنی بزرگ داشته ایم که آفتاب این امپراتوری فرهنگی در آن غروبی نداشته است اما شما تا حدودی یک گذشته ای را تا سرحد یک یک اسطوره ی والا برکشیده اید و گمان میکنید در این کشکول تمدن و یا فرهنگ همه چیز یافت می شود که قطعا این گونه نیست شما آنچه را که دیگری به مثابه ی بیگانه دارد از آن خود فرض نکنید آنچه خود ندارید میتوانید به نداشتنش اعتراف و آنگاه آن را از بیگانه طلب کنید به شرطی که چون جلال آل احمد ما را به غربزدگی متهم نکنید نکته ی دیگر این که مدرنیته بر اصل خرد استوار است این خرد بیشک با سنت زاویه و با داربست آن سری ناسازگار دارد مدنیته تنها قهرمانش تشخص یا فردیت است نام تجدد با تشخص همراه است در شکل گیری این تجدد اصحاب دایره المعارف روشنگری سهمی بسزا دارند کسانی چون دنی دیدرو لوتر روسو و دیگران و دیگران با سپاس از توجه و پرسشهاتان

  • کوروش پورک پور دهدشتی می‌گه:

    درود بردوست عزیزجناب نصرالهی ضمن استفاده ازمطالب شمالطف فرمایید پاسخ دهید آیاچه افرادی مدرنیته رامطرح نموده واین هدیه دستاورد چه سرزمینهایی بودآیاسرزمین پارس نیازی داشت ودارد بااین نسخه به تعالی برسد قوم وسرزمین ماازهزاران سال پیش که قهرمانهای مدرن شما خردی نداشته صاحب دانش وآ گاهی بودند
    گفتاروکرداروپندارنیک داشتند علم وآزادی وخرد به تمام بشریت تقدیم نموده ومی نماید انسان بدون باوروسرزمین بدون ایدئولوژی جان حرکت ندارد تنهادستاورد دنیای مدرن نابود کردن آنهایی هست که داشتن وبادانایی بدنیاآمد ه اند واین نسخه شفابخش برای سرزمین های بی هویت وبی خردی هستند که باتسخیردانایی فردهای موردنظرشماسعی دراین دارنددرقالب مدرنیته سنتهای اقوامی که فقط میتوان گفت ازآسمان زاییده شد ه اند ازبین ببرند
    وبه این ایسمهاپیشینه وداشتن وهویت نداشته ای برای خود درست کنند خردورزی ومدرن بودنی که قومهای بدون ریشه به ارمغان آورد ه اندهزاران سال پیش نیاکان مابه بشریت تقدیم نمود

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سلام بر ناشناس آشنا و گرامی
    این نوشته به حدود 10 سال پیش برمی گردد نخستین بار در مجله ی “خودکار مشکی”دانشگاه آزاد به چاپ رسید و دومین بار در این سایت .نوشته را بدون دستکاری و بی کم و کاست به سایت دادم اگر اصطلاحاتی در این نوشته به چشم میخورد که فهم متن را برای آشنایان و ناآشنایان دشوار میسازد ایراد قطعا از من است
    هر چند میتوان زمان و تاریخ نگارش را نیز مقصر دانست که باز ایراد آن نیز متوجه من خواهد بود با سپاس بسیار

  • ناشناس می‌گه:

    امراله دوست خوبم اگر یادم باشد من بیمقدار در روزگاری نه چندان دور در گذشته …. کردم و به سرور گرام افاضاتی بلغور کردیم که : المرض از نوشتن و نوشتن بایستی و باید اگاهی بخشی در کلیه سطوح جامعه بویژه در نظر گرفتن پایین دستی ها که ظاهرا به عوام تعریف شده اند میباشد .اگرچه روزی نظامهای فئو دالیته تقسیم بندی هایی کرده بودند و امروز هم مدرنیته نیز از این تقسیم بندی فارغ نیست. اقل کم شما که به نوعی دارید جلوتر از همه ی اندیشمندان حتی فرا پست مدرنیسم می اندیشید و به انها نقد میزنید باور بفرمایید که مولفه های بنیادی نوشتن در هر قالبی اعم از مقاله و نقد و . . . به باور این حقیر شناخت و شناختن مخاطب زمان و مکان از اهمیتی خاص برخوردا است.مخلوط و ترکیب ایسم ها با نوشتن به ربان فارسی شاید منجر به فراموشی اسم مان شود . به خدا من بیمقدار دوستت دارم رفیق

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    سلام به مخاطبان و منتقدان گرامی
    نقد و یا پیشنهادتان را به دیده ی منت مینهم اما یک پیشنهاد مخاطبان این سایت به چند دسته تقسیم می شوند 1مخاطبانی که تا سرحد یک دغدغه ی خاص مطالعه میکنند2مخاطبانی که هر گاه وقت کنند از خواندن خود را محروم نمی دارند3مخاطبانی که دوست میدارند در حد کسب خبرهای روز از جهان پیرامون آگاهی کسب کنند به طور حتم شما با چنین نوشته هایی از این سنخ بیگانه نیستید فقط کمی وقت لازم دارد با سپاس از شما عزیزان

  • حرف حق می‌گه:

    باز هم سلام خدمت امراله عزیز وباز هم حرف قبلیم به شما، لطف کن بیش از حد کلمات و واژها را دریبل نزن یعنی در واقع لقمه را دور سر چرخواندن مینامم ولطف کن مختصر تر بنویس فکر نکن همه مثل خود شما هستند .سعی کن پا به پای مخاطبا نت حرکت کنید.منظورم این است که شاید همه برکات علم شما را نداشته باشند .در یک سفر گردشی دوستانه هوای همسفرانت را داشته باش،همیشه همه همسفران شما ماشینهای مثل هم ندارند قائده این است کمی تآمل کنی تا همسفرانت جا نمانند حتی اگر ماشینت مازراتی باشد و رفیق راهت پراید سوار.در هر حال قلمت پر جوهر تر قامتت استوار تر باد دوستت دارم../

  • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

    لطفاً به تومان بنویسید.

  • دوست می‌گه:

    بو بومی قرآن یک کلمه وَش نفهمیُم ، دلم ایخو بخونمش ولی خوندنش هم سخته .در هر صورت دَهست درد نکنه ، معلومه که همه کَس نی تَرِن مخاطبت وا بون ، وَ ما خداحافظ .

    • رحمان محمدی می‌گه:

      آقای نصرالهی عزیز “جای مسرت وخوشحالی است که باانرژی ومطالعه وداشتن بار علمی اقدام به تنویر افکار خاص می نمایید،بهتر نیست این مطالب را درمجلات یاسایت های مخصوص مطالب فلسفی مرقوم بفرمایید،ودر اینجا با توجه به توانای هایتان به مسایل فرهنگی واجتماعی برای استفاده عموم مطلب بنویسید تا ما هم بهرمنده شویم.

  • رحمان محمدی می‌گه:

    نصرالهی عزیز به قدر وسع و سوادمان می توانیم از نوشته هایتان بهره ببریم . بی جهت نیست که گفته اند پای استدلالیون چوبین بود ( انعطعاف ناپذیری ) کمی آهسته روید تا هم راهتان شویم .

  • همکار فرهنگی می‌گه:

    ضمن قدر دانی و دست مریزاد از جناب آقای نصرالهی اغلب نوشته های شما می تواند کتابی باشد . نوشته هایتان نو و جالب است ولی لطفا کوتاه ، مختصر و ساده تر بنویسید تا مخاطبان شما بیشتر شوند و نوشته هایتان اثرگذارتر گردد . از توجّه شما به عقاید منتقدانتان سپاسگزارم.

200x208
200x208