تاریخ درج خبر : 1392/12/05
کد خبر : ۲۲۴۱۳۳
+ تغییر اندازه نوشته -

از خدایىِ جمشید تا مرگِ سیاوش!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

داستان هاى شاهنامه بنا به اشکى که در چشمِ خواننده مى آورند بر دو دسته اند؛

– یکم؛
داستانهایى که با خواندنِ شان اشک شادى و شوق در چشم ها حلقه مى زند.
– دوم؛
داستانهایى که اشکِ غم و افسوس را از چشم ها سرریز مى کنند.

داستانهاى گروهِ نخست اغلب غرور آفرین و هویت سازند و داستانهاى دسته ى دوم بیشتر غم انگیز و انسان سوز. دسته ى نخست به ایرانیان یادآورى مى کنند که چه بودند و چه شدند و دسته ى دوم اینکه ایرانیان چه مى توانستند باشند و ( چون فرصت ها را از کف دادند ) نشدند.

یکى از این داستان هاىِ دسته ىِ دوم، قصه ىِ ایران و توران است. قصه ى تلخِ دشمنى هایى که مى توانست نباشد و بود؛ داستانى از
– سیاهىِ جنگ و مرگ
– لبریز از اشک هاى سرد و خون هاى گرم
– انباشته از برادرکشى، پسرکشى و پدرکشى
– پر از گروگانگیرى و کِشمکش هاى تأسفبار.

گزیده ى ماجرا را با هم مرور مى کنیم؛
ایران مرکزِ جهان است و در راحت و رفاه. ناگهان جمشید، شاهِ ایران خود را خدا مى بیند و جز خود کسى را نمى بیند.
یکایک به تختِ مهى بنگرید / به گیتى جز از خویشتن ندید
منى کرد آن شاهِ یزدان شناس / ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
منى چون بپیوست با کردگار / شکست اندر آورْد و برگشت کار.

این ” خود خدا بینى ” و ” همه را هیچ بینى ” مى شود آغازى بر تمامِ ماجراهاى پس از این.

استبداد نقطه ى نخستِ بدى هایى ست که در آینده اى نه چندان دور به تمامى در برابرِ انسانِ ایرانى و ایرانِ عزیز به میدان مى آیند.
مردم از این استبداد به ستوه مى آیند، جمشید را از تخت به زیر مى کشند و ضحاک را ( شناس یا ناشناس ) به جاى او مى نشانند. چندى مى گذرد تا مردم بفهمند که از چاله درآمده و در چاه فتاده اند. پى آمدِ حکومتِ ضحاک این است؛

نهان گشت کردارِ فرزانگان / پراکنده شد کامِ دیوانگان
هنر خوار شد، جادویى ارجمند / نهان راستى، آشکارا گزند
شده بر بدى دستِ دیوان دراز / به نیکى نباشد سخن جز به راز

ایران باز به تکاپو مى افتد. کاوه ىِ آهنگر به نمایندگىِ توده ى مردم و فریدونِ فرخ به نمایندگىِ نخبگان، انقلابِ رهایى بخش را علیهِ ضحاک رهبرى مى کنند. انقلاب پیروز مى شود. فریدون، جهان را بر مبناى شایستگى هایى که در فرزندانِ خود ( ایرج و سلم و تور ) سراغ دارد، میانِشان تقسیم مى کند. ایران به ایرج مى رسد. سلم و تور بنا را بر ناسازگارى مى گذارند. ” آز ” یا همان ” بیش خواهى و همه چیز را براى خود خواستن ” دست به کار مى شود، در سرِ راهِ خود “حسادت” را نیز همراه مى کند و ” مهر و صلح و ایثار” را به قربانگاه مى بَرَد. سلم و تورِ نابرادر، ایرج را که نمادِ برادرى ست و با پاى خود و براى زدودنِ کینه ها سراغِ آنها رفته، ناجوانمردانه از پا در مى آورند. این سخنِ ایرج است خطاب به دو نابرادر؛

مرا با شما نیست ننگ و نبرد / روان را نباید برین رنجه کرد
جز از کهترى نیست آیینِ من / مباد آز و گردن کِشى یارِ من
به خونِ برادر چه بندى کمر / چه سوزى دلِ پیر گشته پدر
جهان خواستى، یافتى، خون مریز / مکن با جهاندار یزدان ستیز

اما کو گوشِ شنوا؟
افسوس!
از خونِ به نا حق ریخته شده ىِ ایرج، درختِ کینى برمى آید که خیلى زود تا اوجِ آسمانها قد مى کشد و این برادر کشى سرآغازى مى شود بر داستانِ تلخ و پر از آبِ چشمِ ایران و توران؛ و این دشمنىِ خونین میانِ ایران و توران ادامه مى یابد تا برآمدنِ سیاوش.

پس از ماجراى غمبارِ ایرج، سیاوش نخستین و بهترین فرصتى ست که پیشِ روىِ دو سوىِ ماجرا گشوده مى شود تا یکبار براى همیشه به این کینه توزى و دشمنى پایان دهند.
سیاوش فرزندِ شاهِ سبکسرِ ایران، کاوس است و بزرگ شده و دست پرورده ىِ پهلوانِ ایران، رستم. او بیش از اینکه شاهزاده باشد، فرزندِ خلفِ ایران است. نمونه ى بارزى از ” تنِ پهلوان ” و ” روانِ خردمند ” که پاکى و راستىِ خود را در آزمونِ عبور از آتش به همگان ثابت کرده است. با لشکرکشىِ توران به سوى ایران، سیاوش رهبرىِ سپاه را مى پذیرد تا از سرزمینِ آبا اجدادى در برابرِ دشمن پاسدارى کند. اینگونه است که دو سپاهِ ایران و توران بار دیگر رو در روىِ هم صف مى کشند. سیاوش اگرچه پهلوان است و از جنگ هراسى ندارد و براى ایران و ایرانى، جان در کفِ دست دارد، دلباخته ى صلح است. براى او هدف وسیله را توجیه نمى کند. هدفى چون ” سرافرازىِ ایران ” وسیله اى متناسب با خود مى طلبد و این وسیله از نگاهِ سیاوش، نه جنگ که صلح است. این گفته ى سیاوش از باورهاى او پرده برمى دارد؛

چه باید همى خیره خون ریختن / چنین دل به کین اندر آویختن
بدین گونه پیمان که من کرده ام / به یزدان و سوگندها خورده ام
اگر سر بگردانم از راستى / فراز آید از هر سوى کاستى
به کین بازگشتن، بریدن ز دین / کشیدن سر از آسمان و زمین
چنین کى پسندد ز من کردگار / کجا بر دهد گردش روزگار.

در فرهنگِ ایران زمین، سیاوش نمادِ صلح است. او که پرورده ى رستم است، بیش از هر پهلوانِ دیگرى مى تواند بجنگد و در راهِ آرمانى چون پاسداشتِ وطن، خون بریزد یا خونش بریزد اما مى داند که خون را با خون نمى توان شست، پس دل در گروىِ ” گفت و گو، مذاکره و آشتى دارد.”

با نخستین روزنه اى که به روى این گرایش باز مى شود، سیاوش، این شاهِ بى کین و خاموش، جنگ را به فراموشى مى سپارد و به صلح رو مى کند. در این راه او چنان پشتکارى دارد که حتى فرمانِ از سرِ خشمِ پدر را در پاى وفاى به پیمان با تورانیان قربانى مى کند. بیش از این گفتن درباره ى سیاوش آنهم در این مجال شدنى نیست. همه ى ما با سرگذشتِ غمبارِ او آشناییم.

ز گرسیوز آن خنجرِ آبگون / گروىِ زره بستد از بهر خون
بیفگند پیلِ ژیان را به خاک / نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکى تشت بنهاد زرین برش / جدا کرد زان سروِ سیمین، سرش

سیاوش، این اسطوره ىِ صلح در فرهنگِ ایران، فرصتى بود براى مداراى میانِ دو دشمنِ همیشگى که بر باد رفت. راهى بود که مى توانست
– به جاى جنگ، صلح را
– به جاى کینه، مهر را
– به جاى نفرت، محبت را
و به جاى مرگ بر، درودِ متقابل را میانِ انسان ها برقرار سازد.
اگر این فرصت از کف نمى رفت؛
– نه ایرانیان به سوگ مى نشستند
– نه رستم به انتقام از توران مى پرداخت
– نه خسرو بر نیاى خویش شمشیر مى کشید
– نه گودرزیان یکى از پىِ دیگرى به خاک مى افتادند
– نه پیرانِ دانا به دستِ گودرزِ بزرگ کشته مى شد
– نه بهرامِ گُرد سر در راهِ نامِ خویش بر باد مى داد
– نه فرود چنان که دانم و دانى جان مى سپرد
– نه جریره خود را مى کشت
– نه قلبِ سودابه را خنجر از هم مى درید
– نه خونى ریخته مى شد
– نه بچه اى بى پدر مى شد
و
– نه هیچ سرزمینى آماجِ دشمنى هاى دور و دراز قرار مى گرفت.

شاید بسیارى این ادّعا را نپذیرند اما به باورِ من، رویارویىِ تلخ و ویران کننده ى ” رستم و اسفندیار ” باداَفْرَهْ و سزاى همان فرصت سوزىِ اسطوره اىِ ایرانیان و از همه مهم تر، مرگِ سیاوش بود. در این که تورانیان ( با بدگویى هاى گرسیوز و مدیریتِ او ) سیاوش را کشتند تردیدى نیست اما کدام نگاهِ نکته سنجى ست که اهمال کارى و سبکسرىِ شاه ایران، کاوس و فرصت سوزىِ او در این مصیبتِ بزرگ را آشکارا نبیند؟ همان شاهِ مستبدى که فردوسى از زبانِ یک زنِ روستایىِ دردمند اما خردمند، اینچنین از بیدادِ او و پسآمدِ این بیداد در جامعه و زندگىِ مردم سخن مى گوید؛

چو بیدادگر شد جهاندار شاه / ز گردون نتابد ببایست ماه
به پستان ها در شود شیر خشک / نبودى به نافه درون نیز مُشک
زنا و ربا آشکارا شود / دلِ نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خورد / خردمند بگریزد از بى خرد
شود خایه در زیر مرغان تباه / هر آنگه که بیدادگر گشت شاه

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    سپاس بخاطر توجهتان ،استفاده کردم

  • عبدلی می‌گه:

    …………………………….

  • مهدى غفارى می‌گه:

    درود بر آرشِ ارجمند!
    با تو موافقم که از هر خاک، در هر جغرافیا و هر زمانى با هر انسانى نمى توان چشم به راهِ هر بار و برى بود. اینها که برشمردم متغیرهاى مهم و سرنوشت ساز براى بروزِ تغییرات اجتماعى و حصولِ نتیجه اند. بر این مبنا اگر به آسیب شناسىِ شاهنامه ( با محوریتِ سیاست، مناسباتِ قدرت و تبعات آن ) بپردازیم، به نکاتِ بسیارى خواهیم رسید که در جاى خود قابلِ تدبّر و تأمل اند. از این میان یکى هم بررسیدنِ نقشِ مردم، جامعه و مناسباتِ اجتماعى – فرهنگى در برساختنِ استبداد است.
    نمى دانم از کدام متفکرِ فلسفه ىِ سیاسى ( شاید هم جامعه شناس ) خوانده ام که در تعریفِ استبداد مى گوید؛
    ” خودکامِگان خُرد پشتِ سرِ خودکامه ىِ بزرگ! ”
    فکر مى کنم از دقیق ترین تعاریفى ست که تاکنون خوانده ام.
    با این نگاه، کاوس را تنها کمى بیشتر از رستم و گودرز و سایرین مى توان در نابسامانى ها و بدآمدها مقصر دانست.
    پاسخ دادن

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    درود بر دکتر مهدی عزیز
    دیشب مقاله ات را دیدم اما نخواندم تا در روز با حواس جمعتر از خواندنش لذت ببرم در ادامه این نوشتار شما می توانم بنویسم که جمشیدهای اعصار گذشته ایران چه کسانی بوده اند؟جز فرزندان همین خاک؟شاید بهتر باشد باز زاویه نگاهمان را دقیقتر کنیم.نتیجه و محصول را نبینیم.خود مردم و فرهنگ و تعاملات اجتماعی شان را هم ببینیم.
    بطور مثال اکثریت خانواده های ایرانی از باستان تا کنون خانواده هایی پدر سالارند.خصوصیت مهم این نوع زندگی در این است که “فرد” دیگر نیازی نیست هنگام
    حادثه ،نیاز و غیره…به “مغزش” فشار بیاورد.چون همیشه یکی هست که همه می توانند به او تکیه کنند.جای همه نگران شود!جای همه بیاندیشد!جای همه مسئله را حل کند.بوقتش می شود مقصر شناخته شود و حالش گرفته شود!و کسی که گناهان و ظلم ها را آشکار کرد، به آرزوی غایی خویش که همان جایگاه پر ابهت پدر سالار بود، برسد…و این تنبل مغزی زشت (نظر شخصی است) خصوصیت نابهنجار و تاریخی گذشته ماست.
    با سپاس

  • آرش مرادی نژاد می‌گه:

    درود بر دکتر مهدی عزیز
    دیشب مقاله ات را دیدم اما نخواندم تا در روز با حواس جمعتر از خواندنش لذت ببرم در ادامه این نوشتار شما می توانم بنویسم که جمشیدهای اعصار گذشته ایران چه کسانی بوده اند؟جز فرزندان همین خاک؟شاید بهتر باشد باز زاویه نگاهمان را دقیقتر کنیم.نتیجه و محصول را نبینیم.خود مردم و فرهنگ و تعاملات اجتماعی شان را هم ببینیم.
    بطور مثال اکثریت خانواده های ایرانی از باستان تا کنون خانواده هایی پدر سالارند.خصوصیت مهم این نوع زندگی در این است که “فرد” دیگر نیازی نیست هنگام
    حادثه ،نیاز و غیره…به “مغزمان” فشار بیاوریم.چون همیشه یکی هست که همه می توانند به او تکیه کنند.جای همه نگران شود!جای همه بیاندیشد!جای همه مسئله را حل کند.بوقتش می شود مقصر شناخته شود و حالش گرفته شود!و کسی که گناهان و ظلم ها را آشکار کرد، به آرزوی غایی خویش که همان جایگاه پر ابهت پدر سالار بود، برسد…و این تنبل مغزی زشت (نظر شخصی است) خصوصیت نابهنجار و تاریخی گذشته ماست.
    با سپاس

  • مهدى غفارى می‌گه:

    ١. درود به همه ىِ دوستان گرامى و سپاس از لطفِ بى دریغِ تان!
    ٢. امراله عزیز!
    زیبا گفتى و به نکته ىِ درستى اشاره کردى. همانطور که گفته اى این نوشته تنها اشاره ایست به تجربه ىِ تاریخىِ انسانِ ایرانى در دورانِ اساطیر! آنهم از زاویه اى ویژه با نگاهى امروزى و تفسیرى شخصى. اگر در حدِّ خود توانسته باشد بر دلى بنشیند و مخاطبى را بر سرِ ذوق بیاورد و سخنى را به گوشى برسانَد، کارِ خود به انجام و فرجام رسانده است. امید که چنین باشد.
    ٣. جنابِ فرهنگىِ عزیز!
    آموزش در جامعه ىِ ما اگر که بخواهد حرفى براى گفتن داشته باشد، راهى جز پیگیرىِ اینها که شما برشمرده اید، ندارد. ” عقلانیت، معنویّت و دادگسترى ” فشرده ىِ آن چیزى ست که جامعه ىِ در حالِ گذارِ ما به شدت به آن نیازمند است.
    ۴. جنابِ بخشوده ىِ گرامى!
    با شما موافقم که شاهنامه کتابى ست براى بیش خواندن، بیش آموختن، بیش به کار بستن و بیش ” خوب و شاد و ارزشمند ” زیستن.
    ۵. دادمهرِ عزیز و منتقد!
    یکم؛
    زندگى اشک است. این ما انسان هاییم که مى کوشیم تا با آفرینش و خلاقیت و مبارزه آن را گه گاه به خنده تبدیل کنیم. پوچىِ نهفته در عمقِ آنچه که زندگى اش مى نامیم، آنقدر تلخ و جانسوز است که شرابِ هزار ساله ىِ سى سخت هم از پسِ آن برنمى آید. به راستى کدام انسانِ خردمندى را مى توان یافت که ( اگر نه مدام که به تکرار ) تلخىِ این هلاهِل را در عمقِ وجودِ خود نیافته، حس نکرده باشد ( و نکند ).
    دوم؛
    شاهنامه، درهم آمیخته اى آهنگین، ادیبانه، موشکافانه و خردورزانه از تضادهاست؛ همسویى و ناهمسویىِ مفاهیم، حالات و فرایندهاى موافق و مخالف! اگر بپذیریم که برشمرده هاى شما همگى داستان هایى پر آب چشم اند و بیانگرِ اشک؛ از این داستان ها که هم اینک چندتایى را مى نویسم، مى توان با نامِ افسانه هاى شوق یاد کرد؛
    داستانِ خیزشِ کاوه و حماسه ى فریدون!
    داستانِ عاشقانه ى زال و رودابه!
    هفت خوانِ رستم!
    قصه ى عشقِ بیژن و منیژه!
    داستانِ سرفرازىِ سیاوش در ماجراىِ آتش!
    دربند کردنِ ضحاک!
    نابودىِ افراسیابِ جادو!
    بزم هاى پهلوانانه به صرفِ شراب و رقصِ رامشگران و طربِ نوازندگان!
    وارستگىِ خسرو و وانهادنِ قدرت در اوجِ توانایى!
    سرزندگى، شور، شعور و جسارتِ نجیبانه ىِ زنان در افسانه هاى اساطیرى!
    و …

  • ایران نامه می‌گه:

    تفسیر جانانه ای از موضوع داشتید. من این اسطوره های پی در پی را -نه به آن خوبی که شما دیده اید- اینطور می دانستم که؛
    جمشید, نمادی از زیبایی و آروزمندی بی نهایتِ دوران نوجوانی ست. ضحاک یاداور قدرت و شکوه و جسارت جوانی ست.
    فریدون نماد زمانی ست که یک ملت به بلوغ و آگاهی در میانسالی خود می رسد. ایرج اما مهربانی در سنین پیری و معرفت آدمها به ارزش صلح و آرامش است…

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر شما.
      این از ویژگى هاى یک شاهکارِ ادبى ست که مى توان از آن تحلیل و تفسیرهاى بسیار با مفاهیمى عمیق و کاربردهایى به روز ارائه داد.
      این نگرش به شاهنامه ( آنگونه که شما نوشته اید ) براى من جالب و آموزنده است.

  • دادمهر می‌گه:

    وقتی سردار ایرانی برای تازیانه اش به میدان جنگ می رود، وقتی رستم پسرش را می کشد، وقتی رستم اسفندیار رویین تن را می کشد، وقتی سیاوش کشته می شود، وقتی ایرج را برادرنش می کشند، وقتی شغاد رستم را از در حیله و تزویر می کشد سراسر اشک است. جناب دکتر! تا اینجا اشکها از جنس دوم بود. اشکهایی از جنس شوق در کجای شاهنامه دیده می شود؟

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    با سپاس از دکتر غفاری عزیز.دکتر جان به عقیده این حقیر شاهنامه سراسر از درسهای بزرگ زندگیست علیرغم اینکه انطور که باید از این اثر گرانبها استفاده نمی شود و در حقش اجحاف میشود .متشکرم

  • کشاورز شوشتی می‌گه:

    جناب دکترقلمت شیوا فکرت منور چراغ دلت روشن بنویس که خوب می نویسی هرچه می توانی از مهر ودوستی بیزاری ازجنگ ودورویی بنویس شاید عافیت طلبان خود کامه روزی سر عقل ایند

  • فرهنگی می‌گه:

    سلام و درود فراوان بر شما
    نوشته های شیرین و دلچسب شما باز هم مثل همیشه خستگی را از تن بدر میکند . آری ، خوب است که از این حکایت ها و روایت ها درس بگیریم و اندکی به تاریخ و روایت ها یی را که برای آیندگان خود رقم می زنیم بیندیشیم ؛ آیا ما باید به گونه ای عمل کنیم که نسل های آینده باز هم بگویند و بنویسند که اگر چنین می گفتیم وچنان عمل می کردیم ….. ؟ و باز هم افسوس و ای کاش … !
    خوب است عاقلانه بیندیشیم و درست عمل کنیم و به کودکان خود بیاموزیم که:
    1.مهر و محبّت را جایگزین کینه توزی و دشمنی
    2. عمل از روی علم و آگاهی به جای تقلید کورکورانه
    3.وحدت و تلاش برای رسیدن به بالاترین درجه ی علم و تکنولوژی به جای وابستگی
    4. مثبت اندیشی به جای منفی نگری

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر شما
    دکتر جان کاش در خوانش این سه داستان یعنی خدا گونگی جمشید و خودکامگی ضحاک و خویشکاری فریدون کمی بیشتر درنگ می کردید هر چند دانستم و گرفتم که چه در سر دارید که گفته اند :عاقل را اشارتی کافی است اما واکاوی این سه داستان را از سه زاویه ای که برشمردم میتوانستید تن آورده تر سازید در خویشکاری مقاله ی وزین شاهرخ مسکوب فرایادم آمد و در خودکامگی نگاه رضاقلی و در تحلیل روانشناسانه ی خداگونگی شاهی چون جمشید کتاب مهرداد بهار هر چند اینها نوع نگاه خود را طرح کرده اند اما به جامعه شناسی تاریخی و شکل گیری اسطوره ها از زاویه ای معنا شناسانه نزدیکند گذار از اسطوره به حماسه و گذار از حماسه های تراژیک به نظام خانواده تحلیل این گذارها ما را به تفاوت بنیادین ساختار دو گونه اسطوره رهنمون می کند اسطوره ی یونان باستان و اسطوره های ایران باستان

  • حرف حق می‌گه:

    سلام محضر دکتر غفاری عزیز .مثل همیشه زیباوشیوا نوشتی،الحق جای تقدیر دارد در این وضعیتی که ما شاهد آن هستیم ومیبینیم که اکثر پزشکان ما گذشته از مقوله خدمت کردنشان به جامعه که به نوبه خود جای تشکر وخسته نباشید دارد سرسختانه طرفدار مسائل اقتصادی از جمله برج سازی و باغ وویلا و….غیره میباشند ولی شما مقدارزیادی از وقت گرانبهایتان را صرف مطالعات ومقالات که عمدتا ادبی و بومی هستند میکنید.به نظر من گذشت شما از گذشتن فرصتهای مادی این فرستها کمتر از گذشت سیاوش نیست،./ اگر نمیشناختمت میگفتم بدنبال سیاست هستی ولی میدانم به دنبال سیاحتی،از اینکه اینجور با زند گی زیبا حال میکنی خوشحالم.پایدار باشید

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    بنایی بلند، بی گزند از باد و باران و همیشه جاودان. متشکرم به خاطر این جستار زیبا. و با آرزوی گشودن ابواب دیگر جهان شگفت شاهنامه با زحمت بی مزد و بی منت اربابان فضل. درود بسیار

200x208
200x208