تاریخ درج خبر : 1392/12/17
کد خبر : ۲۲۹۶۱۰
+ تغییر اندازه نوشته -

“وقتى پدر دانش آموز بود”

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

( برگى از خاطراتِ پدرَم! )

پدر


نَرِگاه درس مى خواندیم.
زمینِِ جاىِ مدرسه را، یک هکتار، ناصر خان داده بود براى کلاسُ درس.
میرزا ابوالحسنِ حسینى و آقاى صالح پور معلمِ مدرسه بودند.
آن موقع رسم بود؛ بهار که آبادى به سرحَد مى آمد و زراعت ها را که مى کِاشتیم، مى رفتیم مدرسه. یعنى دورِ حدودِ آخرِ اردیبهشت مى رفتیم مدرسه تا نزدیکِ پایانِ شهریور که آبادى مى خواست کوچ کند سمتِ گرمسیر.
خوب! یک کلاسى بود و این آقایان هم معلم بودند.
فکر کنم حقوقِ شان در حدودِ ماهى نود تومان بود؛ نود تا یک تومان!
میرزا جلال هم فرّاش بود. فرّاشِ مدرسه!
یک روزى گفتند:
– خان ایخُ بِیا سرِ کَلاسْ، کَلاسَ بِوینِ! ( خان مى خواهد بیاید سرِ کلاس، کلاس را ببیند. )
میرزا ابوالحسن بچه ها را برد سرِ صف؛ دانش آموزها را به صف کرد.
من و عطا ( عطاىِ خودِمان ) آخرِ صف بودیم.
عطا نمى دانم خودش و بچه ها کدام یک با هم کلَنجار رفته بودند، جامه اش از سرِ کتف پاره شده بود؛ دقیقاً پاره و آویزان شده، رسیده بود به آرنجَش! عطا این تکه ى پاره شده را کشیده بود بالا خِفتِ گردنش، سر را چرخانده بود همان سمت و آن را محکم گرفته بود تا پایین نیُفتد و شانه اش پیدا نباشد.
بالاخره ناصرخان آمد؛ براتعلى هم که از پیشخدمت ها بود، همراهش! با یک چارقَد و دستمالِ یزدى که پُر تا پُرَ ش کاغذ بود.
خان خوش تیپ و جوان بود. کت و شلوارِ شیکى پوشیده اما کراوات نزده بود. آمد همینطور سرِ صف.
فکر کنم هفتاد هشتاد نفر بودیم!
از کلاسِ ششم تا کلاسِ اوّل؛ اوّل، دوّم، سوّم … منتها به ترتیبِ قد سرِ صف ایستاده بودیم.
چندى نگذشت که آن بُقچه را باز کردند؛ با این حساب که سهمِ هر دانش آموزى یک بسته کاغذ ( یک بسته ىِ چهل و هشت ورقى ) و یک مدادِ پاک کُن دار باشد.
ناصرخان خودش مستقیماً آن بسته و مداد را از بُقچه درمى آورد؛ از دانش آموز سؤال مى کرد:
– اِسْمِتْ چِنِ؟ ( اسمت چیست؟ )
– بَچِىْ کى یِىْ؟ ( بچه ىِ کى هستى؟ )
– کَلاسِ چَنْدُمى؟ ( کلاسِ چندُمى؟ )
– هونَتو کوچِنِ؟ ( خانه تان کجاست؟ )
آن دانش آموز هم پاسخ مى داد.
خان همینطور کاغذ تقسیم کرد تا آمد به ما رسید.
به من که رسید، همان سؤالات را پرسید. من جواب دادم:
– علمدار.
– بَچِىْ میر سالار. ( بچه ىِ میر سالار. )
– کَلاسِ اوّل.
– مُوْرْدِراز.
سهمِ کاغذ و مدادِ من را داد.
خیلى خیلى براى ما بچه ها مهم بود آن بسته ىِ کاغذ و مداد، مهم تر اینکه اینها را خودِ خان مى داد!
بعد از من، خان گذشت و به عطا رسید.
عطا آخرین نفر بود. او که پیراهنَش پاره شده و تا آن لحظه تلاش کرده بود این پارگى را کسى نبیند، با رسیدنِ خان، مجبور شد سرش را بالا بیاورد. سر را که بلند کرد، پیراهن پایین افتاد و کتفش پیدا شد. ناصرخان خودش بلافاصله پیراهنِ عطا را کشید بالا و پرسید؟
– اِسمِتْ چِنِ؟ ( اسمت چى ىِ؟ )
– عطا.
گفت؛
– بَچِىْ کى یِى؟ ( بچه ىِ کى هستى؟ )
– میر اَبُلْقاسُمْ، مُوْرْدِراز! ( میر ابوالقاسِم، موردراز! )
گفت؛
– بُوْتَ ایشْناسُمْ، آیَمِ خوبُ کارکُنُ کِشاوَرزِ زَحْمَتْ کَشى ىَ. ( بابایَت را مى شناسم. آدمِ خوبُ کار کُنُ کشاورزِ زحمت کشى ست. )
بعد روىِ او را بوسید و به او دو بسته کاغذ و دو تا مدادِ پاک کُن دار داد. فکر کنم ده تومان هم پول به او داد.
ده تومان پول تقریباً دو تا جامه و تُنْبان مى شد. بعد ناصرخان برگشت رفت جلوى صف ایستاد و گفت؛
– بچه بویراحمدى ها! درس بخوانید. این درس خواندنِ تان براى شما خوب است هرچند براى من عاقبتى ندارد. این درس حتماً یک روزى به دردِ شما مى خورد اما براى من ممکن است خوب نباشد و حتماً هم خوب نیست. با این حال هر چه مى توانید شب و روز درس بخوانید.
…………………………………………………………………
پى نویس؛
امروز از آن روزگار، سالها گذشته است.
دو روستاىِ همسایه ىِ ” نَرِگاه و موردراز ” البته با تغییراتى بسیار در آدم ها و طبیعتِ شان هنوز هستند. آن مدرسه نیز همچنان هست. با این همه دیگر نه بچه رعیتى هست که با آمدنِ بهار و پس از کشت به مدرسه برود، نه خانى که از مدرسه و دانش آموزان چنان بازدیدى کند و نه کاغذ و دفتر و مدادى که براى تشویق پیشکش شود.
خان را پهلوىِ دوّم کُشت.
از خان پسرى به جا ماند به نام ” مَلِک منصور ” که بعدها معلّم شد؛ معلّمى به معناى درست و دقیقِ کلمه!
از آن دو بچه رعیّتِ دانش آموز، اهلِ روستاى موردراز؛
– سید عطا بعدها به واحدِ مبارزه با بیمارى هاى وزارتِ بهدارى پیوست تا در کنارِ دیگر همکاران، ریشه ىِ مالاریا و پس از آن، بسیارى دیگر از بیمارى هاى واگیر را بخشکانَد.
– پدرم سید علمدار امّا ( که نامِ شناسنامه اى یَش افضل است )، بعد از فراز و نشیب هاى بسیار در زندگى، به کارخانه قندِ یاسوج رفت تا سالهاى بسیارى به عنوانِ یک کارگر مشغولِ کار باشد. او اینک بازنشسته ى تأمین اجتماعى ست.
این بازىِ سرنوشت بود تا پس از چند دهه، پسرانِ سید علمدار به مدرسه اى بروند و در کلاسِ درسى بنشینند که فرزندِ آن خانِ چشم از جهان فروبسته، معلّمِ شان باشد. معلّمى که این فرزندان، بخشى از آنچه که امروز کسب کرده و بدان مفتخرند را مدیونِ اویَند.
این نوشته همراه با بوسه اى بر دستانِ یک معلّمِ به راستى نمونه ( به نمایندگى از همه ىِ معلّمان خوب، دلسوز و خردمندِ روزگارِ آموزگارى ) تقدیم مى شود به ” ملک منصورِ طاهرى. “

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • فرشید شاکری می‌گه:

    احسن بسیار زیبا یود، درود بر عموی بزرگ (افضل غفاری)

  • مهدى غفارى می‌گه:

    از اظهار لطفِ همه ى پى نویسان محترم سپاسگزارم.

  • محمد می‌گه:

    احسن بر تو درود خدا بر افراد قدر شناس درود بر پدرانی که چنین فرزندان قدر شناسی تربیت کردند انشالله همیشه این قلمها پر رنک و این دستان پرتحر ک باشند

  • انصاری می‌گه:

    احسنت بر دکتر غفاری از کسی یاد کردی که مدارس زیادی را بنیان نهاد و مرد شریفی بود با وجود قدرت زیاد مثل سایر خوانین نبود و برچیده شدن بساط خانخانی را پیش بینی می کرد. اما امروز کسی از او یاد نمی کند. ملک منصور هم یک معلم واقعی است خانزاده ای که هر نوجوانی را به خود جذب می کند. پدر شما مرد شریف و زحمتکشی است که با نقل این خاطره مرا به گذشته ای دور و پر از گذشت و مهربانی برد. خدا عمر میرزا ابوالحسن را زیاد کند حق او بر مردم با هیچ معیاری قابل سنجش نیست.

  • علی غ می‌گه:

    متنی بسیار زیبا و دلنسین ،

  • نرگس می‌گه:

    خاطره ای جالب و دوست داشتنی بود.
    حرف های خان حسابی فکرم را مشغول کرده…بچه بویراحمدی ها درس بخوانید این درس خواندن برای شما خوب است هرچند برای من عاقبتی ندارذ!

  • یک خواننده زن می‌گه:

    خیلی خیلی جالب نوشته اید جناب دکتر. کاش من هم میتوانستم مثل شما بنویسم. همیشه آرزو داشتم بتوانم مطالب خوب بنویسم. شما خیلی خوب این خاطره را که بسیاری از پدران ما انها را دارند و همیشه تعریف میکنند نوشته اید. لطفا باز هم بنویسید که خیلی به دل میشینه

  • ضرغامپور می‌گه:

    درود بر شما ،نوستالژی پدر را شیرین بیان کردید ،متشکرم.در میان این همه سیاه نمایی ،و گهگاه نقد های متفاوت ،قلم شما ستودنیست .( هر چند برخی از نقد ها هم وارد و حداقل از نظر من قابل پذیرش و تامل هست ).من هم به نوبه خود بعد از تشکر بسیار از شما دکتر عزیز ،از جناب ملک منصور خان طاهری به عنوان برادر و معلم شیرین سخن خودم ،نیز تشکر میکنم.

  • زرین می‌گه:

    سلام آقای دکتر.با سپاس.
    شاید یکی از ریشه ای اصلی عقب افتادگی استان این است که هم سالان آقاِی غفاری و طاهری و….به ندرت قلم و کتاب در دست گرفتند.به علت هایش کار ندارم.اما کاش الن بجای یکی دوتا دو هزارتا بلکه صد هزارتا مورخ و نویسنده و هنرمند و معمار شصت سال به باتلا در ااستان داشتیم.
    برقرار باشید هر دو

  • احسان می‌گه:

    دکتر جان دقت کنید واژه «اسم» مدت زیادی نیست که به زبان ما وارد شده و پیشتر می پرسیدند «نومت چنه»

  • بهزاد كاظمي می‌گه:

    آنچنان زیبا نوشته ای که هیچ وصفی توان توصیفش را ندارد.
    اما آنچه بیش از همه توجه این حقیر را جلب کرد نگاه زیبا به شخصیت و عملکرد جناب ناصرخان طاهری بود و براستی که اگر سرود وصف مردان بزرگ ما را توانا اندیشمند صاحب قلمی چون تو بسراید هیچ از نمونه های همجوار کم نخواهند آورد.
    من حقیر هرگز دچار توهم و غرور محلی نشده ام که پدرم بهترین بوده یا خانواده ام برترین.
    و یا معتقد به اینکه کی لهراسب چیزی از باقر خان و ستارخان یا میرزا کوچک خان (که البته خود بحث مفصل دارد جناب میرزا) کم ندارد یا جناب عبداله خان چیزی از سردار اسعد و ناصر خان قشقایی کم ندارد اما براستی اگر چون تویی چنین زیبا سرود وصف بسراید ناصرخان طاهری در فرهنگ پروری و توسعه نگری هیچ از وصف بهمن بیگی از خوانین ترک کم نمی آورد و بسیار نکات و کسان دیگر که اگر چنین صحیح و زیبا و شیوا توصیف شوند جایگاه بسیار رفیع تری از آنچه اکنون در ذهن و نگاه مخاطب دارند پیدا خواهند کرد و این یعنی اثر رسانه و البته اثر بیان صحیح و نکته سنج راوی تاریخ یک مردم.
    و درود فراوان بر پدری که چون تویی را پرورش داده و چنین روایت ظریفی از زندگی و خاطرات خود را برای فرزند تصویر کرده است.
    سایه اش بر سر همه مان مستدام باد.

  • تیرتاج می‌گه:

    احسنت بسیار زیبابود

  • رحمان محمدی می‌گه:

    مهدی جان، توخویش برای خیلیها از جمله من مانند ملک منصور طاهری جز بهترین معلم ها هستی.

  • علي می‌گه:

    دکترجان آفرین برلفظ قلمت. ولی به زبان خمو بگم ” معلم های قدیم را بااین جدیدها مقایسه نکن- دلمون خونهاز دستشون-80درصدشون ( پشتله غار) بازی ایکنن

  • ناشناس می‌گه:

    خود را کنار می زنم

  • ناشناس می‌گه:

    شبی هزار بار خود را به دار می زنم
    ببخش خیال،مدام با تو کلنجار می زنم
    می شکنم بر سر تو همه ی کاسه کوزه ها
    دیوار کوته تو و هی من حوار می زنم
    یقه ی که بگیرم و از دمارش دراورم؟
    کین روزگار ساز می زند و من تار می زنم
    همه پا می نهند بر تن خسته ام و میروند
    مرا بگو هی بیخودی ، خود به کنار می زنم
    له شده ام با خیال ،همراه همیشگی ام
    شبی هزار بار خود را به دار می زنم.

  • ناشناس می‌گه:

    و . . . می اراید و می کشاند

  • ناشناس می‌گه:

    دکتر درو د و سلام.
    خاطرات دیروز بهانه های امروزند
    نوستالژی ی خاطرات دیروز
    همراه همیشگی ام،خیال را
    به
    ارسی های داغ شده از هر طرف
    صف ایستادنهای صبحگاهی
    مشق های شبانه
    کتک زدنهای گاه و بیگاه
    پیاده رفتن های از خانه تا مدرسه
    کشمش و بیسکویت های تینا
    دعواهای همیشگی مرحوم کا مه ظریف با خانم معلم ها
    من تنبلم ، من تنبلم های یزدلاه و شورگ لاه
    سیزده بدر های نوروزی با خانم معلم ها
    و . . .
    ترسی که هنوز بعد از سالها همراهم هست
    از هیبت و ابهت معلم دیروز

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    1- کلمه ای در فارسی که معادل دقیق نوستالژی (nostalgia) باشد سراغ ندارم. تعلق خاطری و یا حسرتی نسبت به گذشته که آمیخته با حالات روانی متعددی می تواند باشد. میزان احساس نوستالژیک در همه به یک اندازه نیست .
    2- شگفتا و البته دریغا، کثیری از کسانی که می شناسم ( خود نیز در شمول همین کسانم) آرزوهای خود را نه در آینده بل در گذشته دیر و دور می بینند…
    3- برف نشسته بر روی و موی، این چهره زیبا را چقدر سمپاتیک (تو دل برو؟!!!) نموده! عمرش دراز و سرشار از برکت!

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر دادمهر. با شما موافقم.
      سپاس از بانو آرامش و جنابِ نوروزى اصل!
      اگر رنسانس را بازگشتِ معرفتى به باورهاى انسان – بنیادِ گذشته، تلاش براى کسبِ تجربه، بَر کردنِ چراغى به راهِ آینده و جنبشى براى توسعه ىِ همه جانبه بدانیم، چاره اى جز آن نیست.
      فارغ از یادِ لحظاتِ لذت بخشِ تاریخ و قدردانى از سازندگانِ کهنِ زیبایى هاى فرهنگى، نگاه به گذشته مى تواند راه را براى نوعى از رنسانس پیشِ پاىِ ما بگذارد…

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود دوباره
    دکتر جان بهتر نبود در کنار عکس پدر عکس ملک منصور طاهری را نیز قرار می دادید چون کسانی که ملک منصور طاهری را نمی شناسند گمان می کنند تصویر از آن ملک منصور است با توجه به این که نوشته نیز به ایشان تقدیم شده است

    • مهدی غفاری می‌گه:

      در این مورد کوتاهی از من است که از ایشان عکسی نداشتم و پیگیرَش هم نشدم.
      پدر خاطره ای تعریف کرد و من تنها کاری که کرده ام، گزارشِ این خاطره است.
      خوب گفتی. جای تصویری از همه یِ آن کسان که نامِشان در این گزارش آمده به ویژه ناصرخان و ملک منصورِ طاهری خالی ست. پوزشِ مرا پذیرا باشید.

  • فرزانه آرامش می‌گه:

    آفرین بر احساس لطیف و قلم شیوای جناب دکتر غفاری.
    بسیار متأثر شدم,گریستم! شما بهتر از هرکسی دریافته اید که معلمی عشق است. درود می فرستم بر جناب ملک منصور طاهری و همه ی معلمان دیارم.سبز و سربلند باشید.

  • دادمهر می‌گه:

    معلم خوب چه کسی است؟
    1. معلم یا کسی که در سیستم اموزش و پرورش به ما درس می داد. یادم هست که کلاس اول معلمی داشتم با ریشی بلند و کتی امریکایی، از ان معلم های دهه ی شصتی. وقتی دفتر های یارانه ای را توزیع می کرد، دفتری را که سهم من بود به سویم پرتاب کرد و گفت همینم زیاد شماهاست. شما لیاقت همین را هم ندارید ( مخاطب من نبودم بلکه شرایطی بود که من هم بدون انکه بخواهم مشمول اش بودم) همکلاسی هایم که همه مانند من کودکی بیش نبودند با نگاهی حیرت اور پرسیدند؛ چرا با تو اینچنین برخورد کرد؟ هنوز هم ان نگاهها و صورت خشمگین معلم در ذهنم زنده است
    2. سالها گذشت و به کلاس پنجم رسیدیم. نه مدرسه برایم جذاب بود و نه معلم موجودی دوست داشتنی. گفتند بهترین معلم پایه پنجم فلانی است در مدرسه ی شهید شیرودی…. دست بزن خوبی داشت! هرچند خودم ضربشست اش را تجربه نکردم ولی تصویر همکلاسیانم را که در جلوی کلاس ردیف بودند و با ضربات مشت نقش زمین شدند را باز فراموش نمی کنم. چه خشونتی بود و چه فرهنگی که ادمی اینچنین بهترین معلم بود.
    ……
    3. معلم خوب الزاما معلم ریاضی و علوم و امثالهم نیست. معلم خوب بعضی وقتها پدرست، مادرست و یا دوستی است که به تو بینش خوب زندگی کردن را یاد می دهد. فکر می کنم ناصر خان و پسرش، ملک منصور یا خاطره ای که آقای غفاری برای پسرش تعریف کرده است همه از همین جنس هستند. یعنی حرفهایی را زده اند که نسل بعد از خودشان با بینش و اگاهی زندگی کنند و لذت اش را ببرند. بر خلاف انهایی که می گویند اگاهی درد می اورد من معتقدم اگاهی به ادمی توانمندی هایی می بخشد که عمر را سرشار از لذت و اسودگی می کند.
    ….
    درود بر شما

  • مهدي غفاري می‌گه:

    درود بر همه ی دوستان.
    تاریخ را از زوایایی گوناگون می توان دید، نوشت و بررسید.
    اگر قدرتِ سیاسی متر و معیار باشد، این کار را هم از نگاهِ فرادستان می توان انجام داد و هم از چشمِ فرودستان می توان به فرجام رساند.
    آنچه با نامِ ” برگی از خاطرات پدر ” نوشته شده، گامی ست به تمرین از قلمِ یک فرودست و با نگاهی از همین جنس به یک رویداد تاریخی.
    ممارستی برای نوشتنِ تاریخ از زبانِ توده یِ مردم.
    اینکه این کار تا چه حد شدنی باشد و در صورتِ انجام تا چه حد به درد بخور و در خدمتِ کشفِ حقیقت، موضوعی ( هرچند مهم اما ) دیگر است.

    باز هم از لطف دوستان سپاسگزارم.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود و صد درود
    مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

  • نگهبان می‌گه:

    عارفان علـم عاشـق می شوند……

    بهـترین مردم معلـم می شـوند…….

    عشق با دانش متمم می شود…….

    هر که عاشق شد معلم می شود……

  • بئاتریس می‌گه:

    بسیار زیبا و تامل برانگیز .عقلانیت خاصی در همه نوشته هایتان به چشم میخورد که دشوار پسندانی چون مرا هم به تحسین وامیدارد.این بار دریافت تان هم شاعرانه بود و هم فلسفی . از این جهت که روزگار چه بازیهای غیر قابل پیش بینی دارد.و…………..

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    سلام بر دکتر غفاری عزیز.تشکر ذارم از قلم شیواتون.جا دارد از معلمی به تمام معنا تشکر کنم که در کلاسش نبودم اما درسهای بزرگی ازشون یاد گرفتم منظورم استاد کی عطا طاهری است .خداوند منان نگهدارش

  • شاگرد قدیمی می‌گه:

    درود بر تو دکتر مهدی غفاری.
    آخرین معلمی از این جنس که گفتید, هشت سال پیش وقتی سی سالم بود, با آن موی سپیدش جلوی رویم نشست و بند کفشم را -که با بی قیدی ناشی از غرور جوانی نبسته بودم- محکم بست و درباره گذشتن از خیابان هشدار داد.
    آخرین بار که خودم به نسل بعد از خودم درس دادم, وقتی به خانه برگشتم نایی و توانی برای ایستادن نداشتم. در حالیکه برای دوباره دیدن آنها بی قراری می کردم. معلم های خوب کم نبودند اما برای من اولین بار, ملک منصور بود…

  • منصور می‌گه:

    قلم شما پخته است و نثری زیبا دارد
    تاریخی است و به خواننده اطلاعات مفیدی می دهد
    بیراه نویسی نکرده اید
    امیدوارم در راه ارتقاء فرهنگ خداوند حافظ شما باشد

  • سیادت نسب می‌گه:

    احسنت بر قلم زیبا و بیان شیوایتان و قدرشناسی و احترام به پیشکسوتان. پایدار و ماندگار باشید

200x208
200x208