تاریخ درج خبر : 1392/12/20
کد خبر : ۲۳۵۲۸۹
+ تغییر اندازه نوشته -

درباره ىِ یک نقّاشى!

( براى روزِ جهانىِ زن! )

اثر: مانا غفاری

اثر: مانا غفاری

 

این نقّاشى با من سخن مى گوید
سخنى از
زن و زیبایى.
شخصیتِ پیچیده و لایه لایه ى زن!
یگانه بودنِ زن در عینِِ چند گانگى اش!
یک مادر و دختر در هنگامه ى رقص؛ بر فرش و در عرش، بالا بلند و تماشایى!

زن برساخته از سکوت و نُت هاى موسیقى
معجونى از با هم و بر هم بودنِ سرشت هاى همساز و ناساز
سیاه و سفیدىِ در هم
و
ترنّم جاودانه ىِ زلفها در باد ( به نشانه ىِ آزاد بودن و حسِّ نابِ رهایى. )

زن
سیاه چون شب
وقتى ماه فرصتى براى جولان مى خواهد
و سپید چون سپیده ىِ صبح
آنگاه که تاریکى و خامُشى به هیچکس مجالِ جولان نمى دهد.

زن
با دستانى
از دوست داشتن و قلب، انباشته
و پاهایى
به شادى و رقص، گام برداشته.

زن
ایزدبانوىِ مهر
ایزدبانوى عشق
ایزدبانوى زندگى!

و من چه خوش بختانه از این همه برخوردارم؛
مادربزرگم؛ آموزگارِ مهربانى و لطف.
مادرم؛ تندیسِ زنده ى کار، از خود گذشتگى و ایثار.
همسرم؛ کیمیاى دوست داشتنِِ بی دریغ و پشتوانه ىِ نابِ زندگى.
خواهرانم؛ معدنى از دلسوزى و تشویق هاى به وقت.
دخترم؛ ناز و نوازش و امید.

اینک این پرسش فراروىِ من نشسته و چشم به راهِ پاسخ است؛
– من ( به عنوانِ یک انسان و یک مرد ) بر سرِ حقّ و حقوقِ این زنانِ چه آورده و مى آورم؟
………………………………………………………………………………

– درود بر مانا غفارىِ ده ساله براى نقاشىِ زیبایش!

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208