تاریخ درج خبر : 1392/12/21
کد خبر : ۲۳۶۱۴۳
+ تغییر اندازه نوشته -

به بویراحمدی بگویید تا …

سایت استان: امراله نصرالهی

بر نقاره بکوبد و در کرنا بدمد.
صدای نقاره می آید. آوای کرنا به گوش می رسد و دستمال ها موزون به آسمان پرتاب می شوند. کرنا سمفونی عشق می نوازد و سونات آفرینش را در چهار نوبت به اجرا در می آورد. صدای نقاره می آید و آوای کرنا دل از کف می برد و ساکنان زمین را به سماع و رقصی دیگر می خواند. سازی که نغمه های دل انگیزش حکایت از هبوط می کند و نقاره ای که با دامب دامبش حماسه را به انسان متذکر می شود. یکی بر زمین می کوبد و دیگری صدایش در آسمان می پیچد. با یکی قلب زمین به تپش در می آید و با دیگری دل آسمان شکافته می شود. در میان قوم های ایرانی، لرها بیش از هر کس با این دو ساز شگفت آشنایی دارند. از میان بختیاریها و قشقایی ها و بویراحمدیها که این ساز از دیر باز تاکنون در میانشان رواج داشته و نواخته می شده است ساز بویراحمدی صدایی دیگر و نقاره اش نیز لحنی دیگر گونه تر دارد. ملودیهای این ساز از رگ و پی فرهنگ این دیار ساخته شده و نقاره اش نیز ریتم های موزون و هماهنگ خویش را از سواران دشتش به ارث برده است. از هنگامی که بویراحمدی سر به کوه و جنگل و بیابان نهاده، پای در رکاب فشرده و دل در گرو آسمان بسته است. صدای این ساز نیز هم زمان در گوش کوه و جنگل و بیابان پیچیده است. بویراحمدی با صدای این ساز روزگار خوش و ناخوشی را پشت سر گذارده. گاهی با آن قطعات ریتمیک و شاد می نواخته و گاهی دیگر در سوگ ماتمی نشسته و ناله ی حزن سر داده است. نقاره اش نیز با مردمان این دیار درد دلها داشته و در اوج شکوه حماسه، آدمی را به نوستالژی متوجه کرده و او را با تراژدی زندگی آشنا ساخته است.

نزد بویراحمدیها نقاره و کرنا حکایتگر عشق و حماسه اند. ترکیبی از دلدادگی و رجزخوانی. بویراحمدی بر نقاره می کوبد تا خاک مرده را بیدار سازد و در کرنا می دمد تا عشق را با خاک پیوند زند. اگر نقاره او را به مبارزه می خواند کرنا آرامش و عاطفه را به او می آموزاند. این دو ساز شگفت هرکدام بعدی از ابعاد زندگی بویراحمدی را پرورده و پیراسته اند. یکی او را به صلح می خواند و دیگری به جنگ. یکی نماینده ی آسمان است و دیگری نماینده ی زمین، نقاره می کوبد تا دل خاک را بپیراید و کرنا می دمد تا خاک را با عشق بیامیزد. نقاره می کوبد تا کرنا به وجد آید و کرنا می نوازد تا نقاره آرام گیرد. هر دو می آموزند، یاد می دهند و با آدمی به سلوک عشق رفتار می کنند. از نغمه های صبحگاهی کرنا در دستگاه چهارگاه گرفته تا ریتم های تند و آهسته ی نقاره همه و همه حکایت از زیر و بم و پیچ و خم زندگی دارند. این نغمه ها و ریتم ها با تار و پود جان مرد ایلی گره خورده و مرد ایلی همواره آنها را تجربه کرده و به زیست رسانده است. و آن گاه که دیگر نه چوبی بر دهل کوبیده می شود و نه کرنایی آواز سر می دهد باز نه صدای دُهل می خوابد و نه نغمه ی کرنا خاموشی می گیرد. زن ایلی در دل تاریکی شب بر بالین فرزند حاضر می شود و با لالایی گوشنواز خویش نغمه های کرنا را زمزمه می کند و به هنگام سحر نیز با صدای موزون مشکولی که بر سه پایه ای آویزان است ریتم های تند و آهسته ی دهُل را به تمرین می نشیند. و این جاست که نه خاک می خوابد و نه آسمان بی نغمه به سر می برد. هم خاک آغوش می گشاید تا عشق بازی کند و هم آسمان بی معشوقه نمی ماند. چرا که از دیرباز در اساطیر کهن زمین را مادر نامیده و آسمان را به سان پدر دانسته اند. پس در نگاه بویراحمدی اگر زمین برای بارور شدن به آسمان نیازمند است نقاره اش نیز بی کرنا آرام نمی گیرد تا برای خویش جفتی بیابد. آسمان می غرد تا زمین تشنه را سیراب سازد و کرنا کل می زند تا نقاره عطشش فرو نشیند.
بویراحمدیها در مناسکی که از نیاکانشان بر جای مانده سعی کرده اند این پیوند قدسی را نگاه دارند. رقص بویراحمدی زیباترین رقصی است که آدمی در آن جشن عروسی و پیوند مقدس آسمان و زمین را شهود می کند و به تجربه در می یابد. رقاصکان چابک و زیبارو می رقصند و تماشاگران میدان رقص به وجد می آیند. آنان در انتظار پیوند مبارکی هستند. پیوند مقدس آسمان و زمین. نگاهی کافی است تا آدمی پی ببرد صحنه ای که می بیند بیشتر به اسطوره می ماند تا تاریخ. در این جشن بزرگ حتی آسمان و زمین نیز به نظاره می نشینند. رقاصکان پای بر زمین می کوبند و دستمالهایشان را به آسمان پرتاب می کنند. در میان آنها گل کو نیز می رقصد. گل کو، همان دخترک غمگین سینه عریان، آری او نیز می رقصد تا در جشن بزرگ آفرینش شرکت کرده باشد. تا اسطوره رنگ تاریخ به خود بگیرد و تاریخ بدل به اسطوره شود. بویراحمدی در نگاه انتولوژیک خویش به هستی و طبیعت آسمان را بی زمین نمی خواهد و کرنا را بی نقاره نمی نوازد. با هستی یکی و یگانه می شود بسان درخت که با جنگل، بسان علف که با صحرا و بسان پرنده که با آبشار. اگر روح جسور و بی باکی داشته، نغمه های بکر شنیده و دل به آوای دراج و تیهو سپرده است. سرنایش نیز نغمه ها و سرودهای بکر نواخته و حکایتگر آن روح بی باک و جسور بوده است. اگر رقاصکانش دل به آهنگ هفت دستمالی کرنا می سپراند، دست می افشانند و پای می کوبند علت این است که عدد هفت نزد آنان از هفت مرتبه ی سلوک عشق حکایت می کند همان هفت مرتبه ای که سنایی شوریده را به عطار رمیده پیوند می دهد و عطار رمیده را به نظامی بزرگ می رساند و نظامی بزرگ را به ملای روم می شناساند و ملای روم را به سعدی عاشق می نمایاند و سعدی عاشق را در حافظ، حافظه ی جاودانه یِ قوم ایرانی به رندی یک لاقبا بدل می کند. پس مردمان ایلی تبار بویراحمدی که نه از قبیله ی ابرند و نه از تبار کویر، بل چادر نشینانی بوده اند عاشق کوچ و ییلاق و قشلاق، نسل به نسل از نقاره حماسه آموختند و از کرنا نغمه ی عشق شنیدند و آن جا که حماسه با عشق ترکیب گردد مرد ایلی پای در رکاب می کند و اسب می تازد و زن ایلی به سماع در می آید و تن خویش را در شراب عشق ازلی می شوید و به جلوه گری می پردازد.

آری این است راز کوبیدن بر نقاره و دمیدن در کرنا، بی سبب نیست بویراحمدی آنجا که گوسفندانش را به چرا می برد، در گردن گوسفندانش درایی می آویزد تا در غیاب کرنا آوای عشق و غزل شنیده شود و چشمه ی عشق در رگ حیات جاری گردد. این است راز به کرنا گوش سپردن و دل به خروش نقاره دادن. یادم هست در میان دخترکان دشت و اسب و تفنگ و چادر و بُهون گل کو- آن دخترک غمگین سینه عریان- تنها دختری بود که زیبا می رقصید و لحن کرنا را خوب می فهمید چرا که پدرش کرنا نواز ایل بود و برادرش نقاره زنی بی همتا. آری، به بویراحمدی بگویید تا همچنان بر نقاره بکوبد و در کرنا بدمد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • دوست می‌گه:

    نمی دانم ما را چه شده است که تحمل هم دیگر را نداریم ما را چه شده است که اینگونه به روی هم دیگر محترمانه تف می اندازیم ما را چه شده است که ادبیات نوشتنمان بوی نفرت می دهد و طعم کینه ما را چه شده است که زیباترین کلاممان مثل پتک بر سر دیگری فرود می آید ما را چه شده است که واژه های دیالوگمان چونان تیری زهر آگین قلب هم نوع مان را نشانه می رود ….. آیا نمی شود همان قدر که زیبا می نویسیم زیبا هم بنویسیم آیا نمی شود زیبا نویس زیبا بین باشیم نمی شود آرمان گرا باشیم واقع بین هم بود یعنی رئالیستی آرمان گرا نمی شود چشم دل باز کنیم نمی شود نمی شود …. چه واژه ی بد فقواره ای که جای خوشی در قلب های ما دارد و قصد رحیل ندارد چون میزبان مهمان نوازی دارد … در هر صورت نوشته می تواند تکانه های ناهشیار ما باشد که هشیارانه بر صفحات کاغذ جاری و چونان تیغ بر دل هم دیگر کشیده می شوند مواظب باشیم تا با قلمی و قدمی قلوب هم دیگر را قلقلک قهر آمیز ندهیم .

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    جناب انصاری
    شما مثل این که از اساس با موسیقی مشکل دارید پس ما را با شما کاری نیست با احترام عیسی به دین خود و موسی به دین خود

  • انصاری می‌گه:

    ساز و نقاره سمبل بویراحمد نیست بلکه وارداتی است بهتر است عزیزان تحقیق کنند ساز و نقاره از منطقه ممسنی وارد بویراحمد شده است. همینکه توصیف آن عده ای را به وجد و رقص آورده نشان می دهد که که اسباب لهو لعب و نامشروع است.البته به نظر می رسد مسئولین سایت توجه ندارند که نوشته ها باید منطبق شرع باشد. پیشنهاد دکتر غفاری هم جالب است سیدزاده ای که از جدا کردن زن و مرد در مراسم عروسی نگران شده است!

    • مهدی غفاری می‌گه:

      با سلام به آقا یا خانم انصاری!
      نقد و نظرتان قابلِ احترام اما غیر قابلِ قبول است.
      البته اینکه ساز و نقاره از کجا آمده قابلِ اعتناست، اما مهم تر، کارکردی ست که از نظرِ علاقمندانَش دارد.
      اگر ادّعای شما مبنی بر اینکه ساز و نقاره از ممسنی به بویراحمد وارد شده درست باشد ( تا آنجا که پرسیده ام، درست هم هست )، شاید بهتر آن است که از این ایلِ برادر و همسایه برای چنین خلاقیّت و هنری هم به نیکی یاد کرد و هم سباسگزاری نمود.
      بدرود.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر همه ی دوستان،آشنایان و غریبه های آشنایی که این نوشته را مورد لطف خویش قرار دادند و بزرگوارانی که نکته و یا تذکری را یادآور شدند سپاس

  • مهدى غفارى می‌گه:

    درود بر آسید رحمان!
    همانگونه که خود فرموده اى تنها یکى از مناسبت هایى که مى توان دل به دریاى سازُنقاره زد و در تب و تابِ شورآفرین و مستى بخشَش غرقه شد، جشن هاى عروسى ست.
    از ساز و نقاره هم مى توان به صورتِ اجراىِ زنده در بزم ها ( معمولاً عروسى ها ) لذت برد و هم بسیارى اوقات ( و اغلب ) فارغ از این بزم ها و به صورتِ موسیقى هاى ضبط شده!
    براى من، قصه ىِ ساز و نقاره از حکایتِ بزم ها به ویژه مناسبت هایى چون عروسى جداست.
    باورِ من این است که براى فرهنگ نمى توان راه و رسمِ ویژه اى تعیین کرد. بر اساسِ این باور مرا با تعیین تکلیف و دستور و ” باید / نباید ” در این حوزه کارى نیست. سر حلقه ى مهم در این زمینه ” آزادىِ عملِ افراد ” و حقِّ استفاده از این آزادى ست.
    به شخصه از پیشنهادِ برگزارىِ جشن هاى عروسى با شرطِ زیر ( بى آنکه بخواهم بایدى در آن ببینم ) موافقم؛
    ” بیشترین امکانِ شادى و شور در کنارِ کمترین هزینه هاى ممکن! ”
    اینکه این کار چگونه ممکن است، امرى ست شخصى که سلیقه و راه و رسم خاصِ خود را مى طلبد.
    به عنوانِ نمونه اگر قرار باشد کسى از من در این زمینه پیشنهادى بخواهد، خدمتش عرض مى کنم که
    – ساز و نقاره باشد
    – چاى و شیرینى باشد
    – شام و ناهار نباشد
    – جمعى اندک اما دوست و صمیمى به از جمعیتى بسیار که بیشتر از هر چیز گرفتارِ تعارفات و چشم هم چشمى اند
    – گوشه ى باغى، فضاى سبزى و خانه ىِ دِنجى ( اگر مُخلِّ حقّ همسایه گرى نباشد ) به از سالنى و باغٍ نه چندان درخورى و …
    – جداسازىِ زن و مرد ( خانواده ها ) از هم هرگز!
    – رسم هاى وارداتى و مَن درآوردى؟! هرگز!
    – اجبار در هدیه و بدتر از آن در بوق و کرنا کردن که فلان چنان و بهمان چنین، هرگز!
    – آرایش ها و خرج ها و افاده هاى آنچنانى و غیرِ ضرور، هرگز!
    – چهار پنج ساعتى خوشى و پایکوبى و گفت و لُفت و … همین!
    – کاروان و بوق و تفنگ و کشاندنِ کار به پس از نیمه شبان؛ هرگز!
    – و از این جمله …
    حال اگر کسى باشد که اینها را نپسندد و قرار هم نباشد که مسؤلیتى از این بابت گردنِ من باشد، با کمالِ احترام به روىِ چشم!
    بى تردید مرا جز با اینها که پیش از این برشمردم کارى نیست.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با سلام خدمت جناب انصاری
    این نوشته تنها طرز نگاه و تصویری است نسبت به این دو ساز شگفت .در این جا اگر از بویر احمد نام برده ام منظور تنها بویراحمد نیست به گفته ی آقای کریمی نژاد می توانست کلمه ی زاگرس نشینان به جای آن آورده شود هر چند آقای آرام عضو محترم تحریریه ی سایت نیزتوضیحی از باب یاد آوری نوشتند …بگذریم من در پی خاستگاه و سرچشمه های این دو ساز عزیز نبوده ام تنها تصویر خود را اراعه داده ام همین با سپاس

  • رحمان محمدی می‌گه:

    جناب دکترغفاری در تکمیل مرقومه آقای نصرالهی عزیز سنگ تمام گذاشتی،بنده از این نوشته آقای نصذالهی وهمه ی نوشته های جنابعالی لذت می برم ،ولی بی حاشیه بفرمایید مگر یکی از جاهها وموقعیت بروز این شادی وسرور ها جشنهای عروسی نیست،عده ای با برگزاری عروسی و واطلبون مخالف ویا حداقلی ومنحصر به اجزا خانواده می دانند وعدهای دیگر با تشریفات وتجمل وچشم هم چشمی راه افراط در پیش گرفنه وشرایط برای یک شادی (در جشن عروسی)را سخت کرده اند،مناسبت های ملی ومذهبی هم که محدودیت خود را دارند،شما وآقای نصرالهی که با این جملات زیبا دل همه رابرده اید ،نمود واقعی این شادی در کجا بطور عملی ببینیم؟

  • انصاری می‌گه:

    برادر این همه معجزه که گفتی از ساز و نقاره بر می خیزد؟ چند سال داری؟ اصلا می دانی که زادگاه ساز و نقاره کجا بوده و چگونه وارد منطه بویراحمد شده است؟ از این قلم استفاده بهتری کنید.

  • کریمی نژاد می‌گه:

    دوست خوش قلم اگر به جای عنوان بویراحمدی ….زاگرس نشینان را می نوشتی جامعیت و شمول بیشتری داشت.چون نوشته شما بخشی از هویت اجتماعی اکثریت زاگرس نشیان است.گرچه ناسپاسی است اگراز تلاش شما برای به تصویر کشیدن و تجسم بخشی از هویت فراموش شده مان تشکر نشود.درود

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    درود بر شرافتت نصراللهی عزیز که ما را در این زمانه غم واندوه لحظاتی از خود کاذب کندی و به خود واقعی بردی.سلام دارم بر ان مادری که شیرت داد.دوست نادیده مطلبت انقدر جذاب و گیرا بود که به ان حال و هوا رفتم ولذتی وافر بردم .حرفی که از دل براید لاجرم بر دل نشیند.لازم شد زیارتت نمایم تا کی و کجا خدا داند .باز هم ممنونم

  • مهدى غفارى می‌گه:

    امراله
    از سازْ نقاره گفتى و این دلِ نه چندان سر به راه را هوایى کردى و بردى به بزمگاهِ رقصِ چهار دستماله؛

    دوش به دوشِ رقصندگان
    چشم در چشمِ شیفتگان
    و پا به پاىِ نوازندگان
    گرداگردِ میدان؛
    از هر سویی کل و سرودِ زنان
    در شأنِ مردان!
    ما
    چیدمانِ گلِ لبخند بر لبمان
    شر و شور و مستى در مُخِ مان
    سرخوشى و اُمید در دلمان
    و نگفتنى تر از همه، حالى به حالْ شدنِمان!

    کُوْگَ مِنْ بالْ ایزَنى، آهونَ مِنْ دُوْ ( تِىَ کالْ بِرنُوْ ) / وَصْفِتَ اِشْنُفْتِمِ، شُوْ نیبَرُمْ خُوْ ( تِىَ کالْ بِرنُوْ )
    کبگ را وقتى که مى پرد و آهو را آنگاه که مى دوَد، شکار مى کنى ( چشم سیاهِ چون برنو )
    ( از آن زمان که ) وصفَت را شنیده ام، شباهنگام خوابَم نمى برد ( چشم سیاهِ چون برنو )

    اى زن!
    برخیز.
    آفتاب سر زده،
    نه وقتِ خواب است.
    کِل بزن
    سرود بخوان
    بزمى عاشقانه در کار است.

  • محمود آرام / سردبیر می‌گه:

    توضیح:
    در این نوشتار منظور از بویراحمد الزاماً به معنای شهرستان بویراحمد نیست و در واقع در برگیرنده مناطق لر نشین اعم از استان کهگیلویه و بویراحمد، ممسنی و … می باشد …

  • رحمان محمدی می‌گه:

    امراله ی عزیز شیوا و روان و زیبا ودلنشین نوشته ای ،ولی اگر چه نام بویراحمد درادبیات سیاسی ایران دربرگیرنده ی تمامی مناطق استان وهمینطور ممسنی میباشد ،به نظر شما آیا مناسبتر نیست برای جلوگیری ازهرگونه دهنیت وایجاد تفرقه وجدایی در بین سایر هم استانی ها به جای کلمه بویراحمد از واژه ای فراگیرتر استفاده شود.

  • محمد مختاری می‌گه:

    مثل همیشه ، روان ، تصویری ، پر حرف ، سرشار از معنا و لذتبخش . دست مریزاد امراله .

  • دوست قدیمی می‌گه:

    سلام بر امرالله دوست همیشه عزیزم
    واقعا از خواندن نوشته هایت لذت می برم. بی تعارف یکی از دلایلی که این سایت را دوست دارم و همیشه آن را می بینم، خواندن نوشته های امراله و دکتر غفاری و دیگر دوستان است.
    قلمت مانا و شاد زی…

  • شوروم می‌گه:

    جناب آقای نصرالهی نوشتارتان زیبا بود و کاش روانتر و جوری می نگاشتید که برای همگان قابل درک می بود. لازم به ذکر است لزوم احترام به مهترها(نوازندگان ساز و بقاره ها) می بایست مد نظر قرار گیرد چون بر همگان واضح است که طایفه مهتر ها به نوعی طرد شده اند و احترامی که می بایست به عنوان انتقال دهنده این میراث بر عهده دارند را از دست داده اند. باید فرهنگ سازی شوند.

  • ب می‌گه:

    نایتان پر سوز و قلمتان استوار
    مرا دیدار شما دو سه بار بیش رخ نداد و هیچ گاه به شاگردیم برای ساز پر سوز نپسندیدید,
    امیدوارم این زمین و آسمان تا همیشه بر هم نهند و “گل کو” در رقص …

  • رضا رضایی می‌گه:

    درود بر شما که بسیار خوب نوشتی، اما برادر چه گوییم ……….
    از موسیقیمان شادیمان حماسه و……….
    چه مانده است ؟
    نمی خواهند که ما شاد باشیم وشادی کنیم
    چرا که بقایی خود را د غم وغصه ما می دانند.
    بازهم درود بر تو که ما را یاد نقاره وکرنا و……..اندختی
    درود درور…………

  • رضا زمانی می‌گه:

    افرین بر امرالله بسیار زیبا نوشی .همچون گذشته لذت بردم

  • فردیس آرامش می‌گه:

    تقدیم به امراله نازنین که هم اعجاز قلم دارد و هم دم مسیحایی
    چه شیرین می زنی نی زن..
    چه غمگین می زنی نی زن!
    بدم در نی ! که صوت نای دلگیرت ; میان کوچه های خلوت تنهایی من طنین جاودان دارد.
    دمت گرم و دلت بی غم

  • محمدرضا پورک پور می‌گه:

    درود برمهندس عزیز عالی بود.

  • حسين عسكري می‌گه:

    بسیارعالی
    مس همیشه

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر رضا
    اگر مراد استفاده از واژگان فارسی باشد حق با شما مخاطب عزیز است اما اگر مراد معادل سازی برای این دو اصطلاحی باشد که به کار برده ام خیر این معادل ها ی فارسی چندان دقیق نیستند ممنون از توجه و تذکرتان

  • رضا می‌گه:

    خوب بود اما تذکر یکی دو نکته: نوستالوژی نه بلکه خاطره یا خاطره انگیز نیز تراژدی نه بل غم، غمانه یا غمناک.

  • همکار فرهنگی می‌گه:

    چه زیبا و روان توصیف کردید از خواندن دست نوشته ی شما لذت بردم .

  • فرزانه آرامش می‌گه:

    درود بر امراله
    آفرین بر تو که مجموعه ی چندین هنری.قلمت استوار است و سازت روح نواز.

200x208
200x208