تاریخ درج خبر : 1392/12/26
کد خبر : ۲۳۹۰۷۲
+ تغییر اندازه نوشته -

تراژدىِ عشق! / بهار؛ کدام بهار؟

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

( دو روایت درباره ىِ یک شعرِ محلّىِ بویراحمد )

١.
پیش از هر چیز رسیدنِ بهار و نوروز را خدمتِ شما تبریک مى گویم. براى دوستانى که در پیشوازِ سالِ نو دوست دارند از سبزى و شکفتن و بازسازىِ اُمید بشنوند ( و حقّ هم با آنهاست )، پیشنهاد مى کنم لطف کرده همین تبریکِ ساده امّا صمیمىِ مرا بپذیرند و این نوشته را نخوانند. در هر حال روزتان نوروز و نوروزتان پیروز.

٢.
در شعرهاى محلّىِ بویراحمد، شعرى هست که مى توان از آن با دو عنوان یاد کرد؛
– نخست؛ ” تراژدى و غم نامه ىِ عشق! ”
– و دوّم؛ ” بهار! کدام بهار؟ ”
از یک سو این بیتِ شعر، سوگى ست سروده در رثاىِ عشقى که نه به وصال بلکه به مرگ منتهى مى شود و از سوىِ دیگر با نقدِ ” بهارهاىِ بَدَلى و شِبْهِ بهارها ” از اصلِ بهار و خودِ حقیقىِ آن سخن مى گوید.
آنگونه که من مى فهمَم ( فارغ از نگاهِ ادبى – عاشقانه اى که مى توان به آن داشت و در آخرِ این نوشته به آن خواهم پرداخت )، این شعر هشدارى ست به انسان براى از یاد نبردنِ برخى نکاتِ ساده امّا مهم و سرنوشت ساز درباره ىِ حقیقتِ زندگى که در چَم و خَمِ این زیستِ روزمَرّه، اغلب بر باد داده شده و از یاد مى روند.
کدام نکات؟
– اینکه شورِ بى شعور جز تباهى فرجامى ندارد.
– اینکه دروغ و فریب، انسان کُش و جان به باد دِه و زندگى سوز اند.
– اینکه باید بیش از پیش مراقب بود؛ هم مراقبِ ” گرگ هاى در پوستینِ میش! ” و هم مراقبِ ” میش هاى میش! ” که هر دو در چَنته ىِ خویش جز مرگ پیشکَشى ندارند.
– اینکه « نشنیده گرفتنِ پندِ پیرانِ فرهنگ » و « درس نآموختن از آموزگارِ تاریخ » بر آن سَر اند تا فرصتى بیافرینَند براى شیّادانِ ریاکار و دَغَل که با وعده هاى دروغین و پوشالى امّا فریبنده، جانِ جوانانِ شیفته را مى گیرند و جامعه اى را سوگوار و نومید و تباه مى کنند.
– اینکه ناشکیبایى، تندخویى، تَک رَوى و نادانى حتّى وقتى که پاىِ عشقى پاک در میان باشد، راه به جایى جز نیستى و نابودى نمى بَرَد.
– اینکه …
بارى! بهتر است از این منبرِ « خود گفتن و خود شنیدن و خود کیف کردن » پایین بیایم و بروم سراغِ این شعرِ بهارى و نخست از ” تراژدىِ عشق ” بگویم؛
« تِنْگِسْ! اِىْ دُرو، دُرو؛ بایُمْ خینْخارِ / تا نَشْکُفِ بَنُ بَلى، کَسْ نَگُ بَهارِ. »
( تِنگِس! اى دروغ، دروغ. بادام خونخوار است / تا نشکفد بَن و بلوط، کس نگوید که بهار است. )

٣.
تنگس گیاهى وحشى ست که چون بادام در اواخر زمستان امّا پیش از بهار مى شکفد. بَن امّا درختى ست جنگلى که چون بلوط به هنگام و در بهار سبز شده و شکوفه مى کند. معناى نزدیک و آشکارِ شعر هویداست؛
– ” تنگس دروغگو و بادام خونخوار است / تا بن و بلوط نشکفند، کسى نگوید که بهار است. ”
امّا از این توصیف و تنفّر و دستورى که در معناىِ نزدیکِ شعر پیداست، مهم تر آن معناى دور و پنهانى ست که زاینده ى شعر، آفریننده ى آن و رازِ ماندگارى اش است. گزیده ىِ داستان این است؛
در زمانه اى دور از آن زمانه ها که زمستان هایى پر برف و سخت و سوزناک داشتند، جوانِ عاشقى بود که در گرمسیر مى زیست. معشوقِ این جوان، زنى بود زیبا رو و نگفتنى که در سردسیر چشم به راهِ او بود؛ زنى با این وصف که
« قَىْ باریکْ، بالا بِلَند، میشِ کُهى رُوْ / جاهِلَلِ بِیرَحْمَدى سیشْ نیکِنِن خُوْ. »
( کمر باریک، بالا بلند، چون میشى بر فرازِ کوه / مردانِ جوانِ بویراحمدى برایش خواب و قرار ندارند. )
و در اوجِ دل آرایى و دل ربایى؛ برخوردار از جمال و کمال، هر دو؛
« خُشْ گُلِ، نومِشْ گُلِ، گُلى مِنْ نُفْتِشْ / عاقِبَت مِنِىْ کِشِ او گُفْتُ لُفْتِشْ.
( خودش گل و نامش گل است، گلى بر دماغَش / عاقبت مرا مى کشد این گفت و لطفَش. )
بله!
جوانِ عاشقِ قصه ىِ ما، دل در گروىِ یک همچو زنِ زیبایى داشته.
بارى!
هر دو ( مرد و زن ) به این امید بودند که زمستان هرچه زودتر پایان یابد و لحظه ىِ دیدار فرا رَسَد. زمستان کم کم به اواخرِ خود نزدیک شده امّا بهار هنوز از راه نرسیده بود با این همه، درختانِ تِنگِس و بادام در گرمسیر شکفته بودند. جوانِ عاشق که بى تاب شده و براى هرچه زودتر دیدنِ محبوب سر از پا نمى شناخت با دیدن شکوفه هاى تنگس و بادام، آن اندک شکیبایىِ بازمانده را نیز از دست داد؛
پندِ پیرانِ دنیا دیده، هشدارِ دلسوزانه ىِ پدر و مادر، نداىِ بازدارنده ىِ درون و صداىِ خِرَدِ خود را نادیده گرفت و به این گمانِ واهى و خودفریب که در سردسیر نیز اکنون بهار سر رسیده، تک و تنها براى دیدارِ یار راهى شد.
مدتى گذشت و در هیچ یک از دو سوىِ جغرافیا، از جوانِ جویاىِ عشق خبرى نشد. گروه هایى از مردم ( هر که شنید ) به جُست و جو راهى شدند بَلْکَنَمْ از او ردّى بیابند امّا هر چه بیشتر کوشیدند، راه به جاىِ کمترى بُردند. بالاخره جویندگانِ خبره و پِى رانانِ باتجربه پرده از رازِ جوانِ نارسیده به مقصد و مقصود برداشتند؛
در میانه ىِ راه جایى میان گردنه ها و کوه ها ( مرز میانِ سرحد و گرمسیر ) برف و بورانى فراتر از توان بر او باریده، بهمنى از قله سرازیر شده او را از پا درآورده و زیرِ خود مدفون ساخته بود.
این خبر چون تیرى زهرآگین که زمین و زمان را پشتِ سر نهد، از دلِ آن کوهسار گذر کرد، سینه ىِ زن را شکافت و بر قلبَش نشست.
داغ از تاب و توانِ زن فراتر بود. او را در هم شکست.
آن ” شبهِ بهارِ دروغین ” که خود را به جاى ” بهارِ حقیقى و حقیقتِ بهار ” بر عشقِ پاک عرضه کرده و به تماشا نهاده بود، اینک چون کُشنده اى، تیغ از نیام برکشیده و خونِ تازه ىِ عشق را بر زمین ریخته بود.
زن به یکباره زیبایى از کف داده، پیر و در هم و چروک شد. با همه ىِ وجود چشم به راهِ بهار و عشق دوخته و آماده ىِ همآغوشى با مردِ زندگى اش بود و اینک خود را بازیچه ىِ تباهى و مرگ مى دید.
دردى بدتر از این!
با چشمى گریان و آهى برآمده از افسوس به سوگ نشست؛
حال این نه زن بود که شروه مى خواند بلکه ” عشقِ ناکام مانده ” و « بازى را به شبهِ بهارِ دروغین باخته » بود که بر لبَش این ترانه ىِ تلخ جارى مى شد و در همه جا و همه وقت به گوش مى رسید؛ ترانه اى از جنسِ حقیقت، تلخ امّا راست!
« تِنْگِسْ! اِىْ دُرو، دُرو؛ بایُمْ خینْخارِ / تا نَشْکُفِ بَنُ بَلى، کَسْ نَگُ بَهارِ. »
( تِنگِس! اى دروغ، دروغ. بادام خونخوار است / تا نشکفد بَن و بلوط، کس نگوید که بهار است. )

۴.
امّا چرا تراژدى؟
موشکافى و بازخوانىِ داستانواره ى ” شبهِ بهار و عشقى که زیر بهمن و برف دفن شد ” پرده از ویژگى هایى برمى دارد که از آن یک تراژدى یا سوگنامه مى سازند؛
– داستان در نگاهِ نخست از ” بازىِ سرنوشت ” و ” پیروزىِ تقدیرِ سیاه ” سخن مى گوید.
– در نگاهِ دوم این ” بخت برگشتگىِ جوان و بختِ بدِ او ” ست که دیده مى شود.
– ” غرور، از خود راضى بودن و اعتماد به نفسِ بیش از حدّ ” در جوانِ عاشق سبب مى شود تا او ” نداهاى هشدار دهنده، اخطارهاى نجات بخش و صداىِ اندیشه و خرد” را نادیده بگیرد. مرگى که در کمین نشسته آشکارتر از آن است که بتوان نادیده اش گرفت و جوانِ عاشق شوربختانه چنین مى کند گویى که بخواهد ثابت کند ” عشق کور است “.
– آتشِ عشق باید زندگى را بسازد نه آن را بسوزاند. با این همه، اینها که برشمردم سبب مى شوند تا مردِ عاشق خطا کند و به خاطرِ این خطا به ناگه از اوجِ سعادت و زندگى به نشیبِ نکبت و مرگ فرو افتد. اگر در یک روایت، عشق بتواند اجاقِ زندگى را برافروزد و آن را بسازد مى توان از آن روایت به ” نامه ى شادى و شور ” یاد کرد و اگر نتواند که چنین کند و راه به چاهِ مرگ بَرَد، جز ” نامه ىِ غم و سوگ ” نامى بر آن نمى توان نهاد. همان که برازنده ىِ داستانِ ماست.
– خوانشِ این داستانِ ” غم انگیز، غم سرشت و غم انجام ” دو حسّ را در خواننده بازتولید مى کند؛
* نخست حسِّ وحشت و ترس
* و دوّم حسِّ دلسوزى و شفَقَت.
ترس از مرگى به ظاهر اجتناب پذیر که قهرمان را به کام مى کشد و شفقت بر قهرمانى که اینچنین ساده و پیشِ پا فتاده پامال مى شود.
هر داستانى را که از این ویژگى ها برخوردار باشد مى توان تراژدى یا غمنامه نامید.

۵.
حالا یکبار دیگر مى خواهم بهار را به شما تبریک بگویم و دوست دارم شما نیز بدانید که من کدام بهار را به شما تبریک گفته و مى گویم. بهارى انباشته از ” سبزى و شکفتن “، لبریز از ” اُمید و عشق “، سر ریز از ” رامِش و رفاه “. این بهار بر شما مبارک باد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    سلام به باور من این واژه ی عشق بیشتر به درد ادبیات چی ها دواییست بر نوشتن و نوشتن
    اما انچه که از فهم ناقص مان برمیاید و میدانم که ارزش چندانی در درگاه توانای ادیبان ندارد این است:
    عشق بیشتر و بیشتر مفهومی انتزاعی و انچنان جایگاهی در رفتار و عملکرد ادمها ندارد و ان کلمه ای که بایستی به ان پرداخت و صیقلش داد “دوست داشتن”میباشد .
    عشق به اعتقاد من پیوسته با حقیقت همنشین است و حقیقت را با واقعیت فاصله ایست، چون واقعیت ان چیزیست که اتفاق می افتد حال با هر کیفیتی
    و این دوست داشتن است که با واقعیت سر و سر دارد و امری نسبی و کم و زیادش میشود.

  • خسروی می‌گه:

    باسلام وتبریک هر فصلی زیبایی خاص خو ذ را ذارذ زمستان برای ذو عاشق میتوانذبهاری زیبابلشذ

  • بیاتریس می‌گه:

    عشق در طول عقل است نه در عرض آن.عاشقی مولود عاقلی است.نه رقیب آن. بقول شاعر : عشق آمد و عقل را به در کرد _ دیدی که پسر چه با پدر کرد؟عشق وارث عقل و مرحله متعالی آن است و……..

  • فرزانه آرامش می‌گه:

    درود بر دکتر غفاری و قلم پخته اش. تراژیک بود برادر.
    یک قصه بیش نیست غم عشق,وین عجب
    کز هر زبان که می شنوم نامکرر است…
    نوروز بر شما خجسته باد.

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    به خاطر لذتی که از این مباحثه بردم از همه ی شما سپاسگذارم. همه ی ایام به کامتان. نوروز بیشتر!

  • یک شهروند می‌گه:

    زنده باد!
    تاریخ همچون باغبانی سرسخت که شاخه های کج و باریک و ناجور را قطع می کند, و تنه و شاخسارهای به جا را نگاه می دارد, به جان رخدادهای زودرس و دیر رس و نارس می افتد و ناممکن ها را از میان بر میدارد… اینجاست که شورهای بی شعور نیز از میان برداشته میشوند.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      اگر امروز ننشسته بودم و مستندِ ” home ” را ندیده بودم مى گفتم؛
      – با سخنَت موافقم با این تغییرِ کوچک که به جاى تاریخ بهتر آن که بنویسیم طبیعت!
      با اینهمه یکبارِ دیگر تن و دلم لرزید از اینکه ما
      ( موجوداتِ باردارِ مدعى ىِ تفکر و خلاقیت ) با ندانم کارى ها و آزمندى ها و بى خردى هامان بر سرِ مامِ زمین و طبیعت چه آورده ایم؟!
      حالا دیگر مطمئن نیستم که ” طبیعت ” آیا مى تواند با همان اصلٍ انتخابِ طبیعىِ خود، کارى از پیش ببرَد و شورهاى بى شعور را در پاىِ ضرورتِ خردمندى هاى شورانگیز قربانى و فدا کند یا نه؟!
      باشد که بتواند و چنین شود.
      درود.

  • شفیعی می‌گه:

    من تعجب میکنم از هندوانه زیر بغل گذاشتنهای شما و امراله نصراللهی و حالا هم کل کلهاتون.جدا از این بحثها از این نوشته هایی که فقط زاده ی تخیل خودتان است و فقط با کلمات بازی میکنید.باور بفرمائید باسوادی و نویسندگی به این چیزها نیست.لطفاً ساده تر و شفافتر برای مردم قلم بزنید.مردم سادگی را دوست دارند.موفق باشید

  • دادمهر می‌گه:

    1.تقسیم بندى درستى بود.موضوع همنوا با تفاوتهاى انسانى متفاوت مى شود ولى احساس ناشى از عشق در اکثرىت ادمها حکاىت ار تجربه اى ىکسان دارد. 2.بااقاى مىر مصطفى عبداللهى موافقم. اگربناست که در حوزه ى فرهنگى کارى مفىد انجام شود همىن نقل صحىح ادبىات شفاهى است.سپاس از شما

  • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

    جدای از کل کل دوستان الحق و انصاف آقای دکتر خیلی لطیف نوشته اند و با این ذوق سرشار ادبی و پرداختن به فلکور ها (بر خلاف رشته تخصصی ایشان)جای تقدیر و تشکر وِیژه دارد.
    کاش مسئولان سیمای استان این توان و سواد را داشتند تا این داستانهای محلی را در قالب نمایشنامه در می آوردند. و به نسل جدید معرفی میکردند تا بدانند بن مایه های فرهنگی و ادبی قوی دارند.
    تنها قصه ای که خود من از کودکی از مادر به یادگار دارم و تنها قصه ای بوده که برایم تعریف میشده قصه احمدیل و محمدیل ( دو برادر در سردسیر گرفتار برف و بوران میشوند و مادر با افروختن آتش و گذاشتن چوب آتشین در زیر زمین باعث گرم شدن و آب شدن برفها و باز شدن راهها میشود)هست که تقریباً در همین مایه آخر زمستان و اول بهار هست.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سپاسگزارم.
      مى گویند که پزشکى هنر است و پزشکِ خوب، هنرمند!
      خوب! آدمِ یک لا قبایى چون من هم گاهى همه ىِ زورَش را مى زند تا از قافله ىِ هنرمندان خیلى خیلى عقب نمانَد. اینکه این آدم به جایى هم رسیده، پرسشى ست که بیرون نشستِگان از گود باید لطف کرده و فارغ از تعارف پاسخ دهند.
      نوشته ىِ کوتاهى دارم درباره ىِ آن ترانه ىِ ” هى احمدول، هى محمدول، تیشه تَ وردار و توور، بریم و جنگِ کا نظر! … ” که شاید در فرصتى تقدیم شما و دیگر دوستان شود!
      البته اگر از نظرِ ” کا نظر ” ایراد و اشکالى نداشته باشد.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    بهزاد جان
    بحث بر سر این نیست که دل بهتر است یا عقل .سخن عقل خوشتر است یا سخن دل همه ی بحث حول دو بیت شاعر بیچاره میچرخد شاعر عاشق بیچاره ی فلک زده ای که بی تاب و بی قرار معشوق از گرمسیر راهی سردسیر شده و به وصال نرسیده این نه تحلیل جامعه شناسی می خواهد و نه چیزی دیگر متنی شاعرانه با پس زمینه ای پر از جسارت بگیریم یا جهالت معنا کنیم یا ترس یا خرد گریزی ویا هر چه و چه دیگر بماند جامعه امروز ما علی الظاهر به خرد هم هیچ وقعی نمی نهد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درودی دوباره بر مهدی عزیز
    فارغ از این که عشق در متون عرفانی و فلسفی و نیز به لحاظ روانشناسی چه تعریفی دارد می توان عشق را به دل آدم ارجاع داد آنجا که حافظ گفت :دل لطیفه ایست نهانی که عشق از او خیزد این لطیفه ی نهانی به اختیار عقل نمی آید که به اختیار عقل رود بنا بر این عشق را به سنجه ی عقل کشیدن گونه ای به جدال کشیدن آنها با همدیگر است این جدال را در شعر مولوی به وضوح میبینیم :عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست/عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها این بارها رفتن دوری جستن از آن جهل و ترس و طمعی است که بدان اشاره داشته اید زاویه ی نگاهت به عشق بیشتر به تغییر نگاه آدمیان امروز نسبت به مقوله ی عشق برمی گردد و این که در جامعه ی آنومیک ما عشق سوع تفاهمی بیش نیست بنا بر این عشق را به سنجه ی عقل بردن از آنهمه متون ادبی درباره ی عشق تهی کردن و لاغر کردن است باقی ماجرا را در دیدار نوروزی هم ادامه میدهیم

    • بهزاد كاظمي می‌گه:

      برادر من همین راه هایی که جناب شاعر به جای عشق بیچاره فرموده اند هست و من رفته ام جامعه ما را به امروز رسانده.
      باید آن عشق و آن راه و آن شعر و آن شاعران را گور کرد و گوش به عقل سپرد تا شاید راهی پیدا شود…
      آن عاشق نادان هم اگر به جای شکوفه بادام سخن عقل را گوش می کرد و منتظر شکوفه بن و بلی می نشست هم خودش زنده می ماند هم معشوق به چنان سرنوشت تلخی دچار نمی شد…
      این نه محافظه کاری خرد بلکه خردمندی انسان است و آن که تو عزیز نامش عشق رادیکال نهاده ای نه رادیکال که عشق کور و عاری از بینش و چراغ است…
      داستان رادیکال هم بماند که نه این جا جایش است و نه ما آدمش و نه این جامعه آماده اش اما اگر هم کسی مرد میدانش باشد و چون منی میان تهی نباشد میدانش هست و نمونه های فراوانش اما هیچ کدام ایشان هم عشق را بر خرد ارجح ندانسته اند و تا روزی که عشق برتر از خرد باشد و دل برتر از عقل حال و روز ما همین است برادر عزیز من…
      سرزمین ما به عاقلانی چون مهدی غفاری بسیار بیشتر نیاز دارد تا عاشقان نادانی چون آن جوان گول بادام خورده…
      به قول مینو فرشچی در فیلمنامه کاغذ بی خط:
      من که هم خودم زاییدم هم خودم نوشتم میگم نوشتن از زاییدن سخت تره عزیز برادر…
      بقیه گپ و گفتمان بماند برای سفره دوا با پیاز داغ و بدون پیاز داغ قرارمان امسال سر سفره انسان پرور سید علمدار غفاری بزرگوار.

  • دادمهر می‌گه:

    1.تفسیر موسع از برخی مفاهیم صرفا به زوال ان مفاهیم در عالم بیرونی خواهد انجامید. عشق معمولا کشش فیزیکی و روانی به فرد دیگر است. کششی که در راه رسیدن به میل درونی ترس را می کشد. در این راه رسیدن هر پرده ای مساوی یک جهل است. نگاه های محافظه کارانه ی اجتماعی نظیر ابرو یا حفظ موقعیت مثالی برای پرده های مذکور است. ادم عاشق بر خلاف تصور رایج صبور است. برای خواسته هایش سختی ها و ناملایمات را تحمل می کند و به هول حلیم در دیگ نمی افتد.
    2. نمی توان از عشق به سیاست رسید. اما از دامن عشق ازادگی متولد می شود و ادم ازاد بالقوه یک شاعر ، یک سیاستمدار و یک کنش گر است.
    3. عشق یک مفهوم فردی و خصوصی است. نمی توان عشق را عمومیت داد. وجه عمومی عشق به صاحبش بر می گردد. بعضی وقتها عاشق صرفا عاشق یک چشم است و با به خاک سپرده می شود. اما گاهی حکایت عشق متفاوت می شود. با عشق به یک نگاه شروع می شود و با ساختن یک تاریخ به پایان می رسد.
    4. عشق هم از جزم اندیشی در امان نمی ماند. ادم عاشق را باید به حال خودش رها کرد. این در حالی است که حتی سنگ خیابان هم در این سرزمین به او خرده می گیرد.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      با سلام.
      ا؛
      شاید بتوان گفت که عشق از یک رابطه یِ به نسبت شدید همراه با وابستگی و تعلقِ خاطرِ تمام عیار حکایت می کند و مانندِ بسیاری از دیگر مفاهیم و تجارب از انواعی برخوردار است؛
      عشقِ رُمانتیک؛ میانِ دو نفر همراه با جذبه های جسمی و اوروتیک.
      عشقِ افلاطونی؛ میانِ دو نفر فارغ از جذبه های جسمی. ( فراجنسیتی ست و قیدِ زمان و مکان برنمی دارد )
      عشقِ آسمانی؛ میان یک انسان و یک مفهوم، ایده، باور ( با معشوقی نا متشخص )
      عشقِ نوع دوستانه؛ میان انسان و نوعِ انسان ( نوع دوستیِ تمام و کمال )
      عشقِ غریزی؛ چون رابطه ی مادر و فرزند.
      و …
      ب؛
      بسته به اینکه که از کدام عشق سخن بگوییم، می توانیم درباره یِ هر یک از باورهای مطرح شده یِ تو سخن برانیم و اظهار نظر کنیم.
      ج؛
      ” آزادی ” کلمه یِ محوری در تعریف و تجربه یِ عشق و یک رابطه یِ عاشقانه است. هر آنچه آزادی ستیز باشد، پامال کننده یِ عشق هم هست.

  • رحمان محمدی می‌گه:

    جناب دکتر بدون از اغراق بگویم که مثل همیشه بسیار زیبا واثر گذار نوشته اید،انشاله همیشه زندگیتان بهاری باشد ،آن هم از نوع بن وبلی.تاجامعه از وجودتان بهره های بسیار ببرد.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود دکتر
    روایتی بود جان گداز و جگر سوز اما به گمانم عشق ،محافظه کار نیست. عشق، خاصیتی رادیکال دارد امروز مبارزه ی اجتماعی -سیاسی نیز روحیه ی محافظه کاری بر نمی دارد روایتی که طرح کردید آن هم از شعری زیبا با بن مایه ی عشقی مرگ فرجام زیبا بود اما تفسیری که از آن به تصویر آوردید بیش از اندازه ساحت عشق را در پای خردی محافظه کار فرو کاسته اید دو بیتی که آوردید بخشی است از روایتی از عشقی اسطوره گون در عشق های اینچنین عاشق به فرجام نمیاندیشد برای او ذات رفتن و وفادار ماندن اهمیت دارد قدم نهادن در راهی صعب برای رسیدن به معشوقه ای چشم انتظار بیتابی و ناشکیبایی خاصیت عشق است عشق را با خرد محافظه کار نمی توان سنجید با این همه این نوشته ای است که اگر وجه تراژیکش را از او بگیرند چیزی از او باقی نمی ماند مگر نه این که روایتت را با همه ی عشق نوشته ای و با نهایت شور؟پس عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی/عشق داند که در این دایره سرگردانند سپاس

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام بر تو باد.
      مشکل از همین تعریفِ ” رادیکالیسمِ عشق ” و ” عشقِ رادیکال ” است که نه تنها راه به جایى نمى بَرَد بلکه جان سوز و زندگى کُش و مرگ آور است.
      ” پُختگى ” را از ” عشق ” بگیریم از آن جز خامى و شورِ بى شعور و موتورِ بى چراغ چه مى مانَد؟
      موتور براى حرکت لازم است امّا بى چراغ از کجا سر درمى آورَد؟
      – پرتگاه!
      من فکر مى کنم آنچه که باید از آن بر حذر بود سه چیز است؛
      – جهل
      – ترس
      – و طمع!
      اگر عشقى باشد که درخورِ ستایش و سزاوارِ کرنش باشد، عشقى ست پیراسته از این هر سه!
      که اگر این نباشد، آن عشق، عشق نیست!
      در نوشته ىِ بالا به فراخورِ سایت و مخاطبان و فرصتى که داشتم، نشد که به کم و کیفِ بیشترى در این داستان بپردازم؛
      – اینکه جوان مى ترسید رقیبان معشوق را از کفَش بربایند،
      – اینکه مى خواست معشوق را تنها و تنها از آنِ خود کند،
      – اینکه دیگر توانى براى رویارویى با خواسته هاى خود نداشت،
      – …
      در هر حال جاى گپ و گفت در این زمینه بسیار است.

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    دکتر ، دمت خرنگ بلیطی مِن ای سَرَ تَر بهار!
    البته بعضی جاها یه کم زیادی موضوع رو سخت و جدی اش کرده بودین

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سپاس!
      در خانه ى پدر – مادرىِ ما این یک رسمِ قدیمى ست که وقتى همه ى خانواده در روزِ نخستِ عید، گردِ هم مى آیند و پس از خوش و بِش ها و دستْ روبوسون و این قبیل خویشاوندى ها بالاخره شب از راه مى رسد، نوبتِ شامى مى شود که دستْ پختِ مادر است و آش دوغ یا همان ( دُواىِ خودمان ) نام دارد.
      این دُوا البته بر دو گونه است؛
      – بى پیاز داغ!
      – و با پیاز داغ!
      ما بر و بچه ها هم بر دو دسته ایم؛
      من و مرتضا و یک عدّه در کنارِ پدر از هوادارنِ دُواىِ با پیاز داغیم،
      احمد و بهروز و عدّه اى دیگر از مشتاقانِ دُواىِ بى پیاز داغ!
      خوب!
      کاریش نمى شود کرد!
      یک ژنى، رگ و ریشه اى، نام و نَسَبى یا چیزى در این مایه هاست که یک عدّه را اهلِ بخیّه و پیاز داغ و کنایه – استعاره مى کند و برخى دیگر را اهلِ سر راستى و رُکُ پوست کندگى و آش – دوغِ بى پیاز داغ!

      فکر کنم اگر جنابِ رسایى نسب افتخار بدهند و نوروز را به جمعِ ما بپیوندند، جایِشان غیر از بر چشمِ ما ( به عنوانِ میزبان )، بر سفره در میانِ جماعتِ بى پیاز داغ است!
      – آقا! این نوروز بر شما مبارک باد و آن دُواىِ بى پیاز نوشِ جانِتان!

      • اسلام رسايي نسب می‌گه:

        خوب و قشنگ مطلبت را رسوندی دکتر جان. اما ضمن تشکر از توجه و تفقدتان، اما محض اطلاع عرض می کنم که بنده هم از عاشقان سینه چاک پیاز و پیازداغم!
        پاینده و سرافراز و سرزنده باشید به همراه خانواده محترم و گرامی

200x208
200x208