تاریخ درج خبر : 1392/12/25
کد خبر : ۲۳۹۰۸۵
+ تغییر اندازه نوشته -

می توان ریحانه بود

سایت استان: نعمت اله کرم پور

ریحانه عابدی! خواهر زاده ام است 7 سال سن دارد . همیشه که میبینمش در حال پریدن و چرخیدن و خندیدن و چرخیدن است. مگر وقتی که خوابیده است. خوابش هم خواب است.آرام آرام.
ریحانه کودک است.

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دوپای کودکانه
می پریدم همچو آهو
می دویدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
……

چرا همه هم کودک و هم کودکی را با تمام وجود دوست داریم؟

خوب نگاه کنیم. می بینیم ریحانه فقط و فقط کارهایی را انجام می دهد که دوست دارد بدون هیچ مصلحتی. بدون هیچ هدفی. بدون هیچ استدلالی. نه مثل بزرگترها که هزاران سیاست بر هم سوار می کنند تا به خیال خود جهان را آباد سازند.
خواب های چوپان معروف را شنیده ایم. که مزد روزانه اش را که کاسه ای روغن بود چنان در ذهن خود جمع و ضرب می کرد تا به جایی رسید که چوپانانی چند برای گله ی خود استخدام کند. ناگهان به خود آمد دید که روغن بر زمین ریخته است.
تو جهانی بر خیالی بین روان(مولوی)
من هم کودک هستم اگر ازکارهایم لذت ببرم . میخواهی بپرسی آیا هر کاری لذت دارد؟ بلی هر کاری. می شود از مسافرکشی هم لذت های فراوان برد اگر ….
چرا راننده تاکسی با حسرت به فروشنده و کارمند نگاه کند که خوش به حالش! و کارمند به کشاورز که خوش به حالش که باگیاه سروکار دارد و به روستایی که می گوید کاش ما هم شهری بود یم و شهر نشین به روستایی!:
خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم چه با صفایی
ای کاش من هم پرنده بودم با شادمانی پر می گشودم
می رفتم از شهر به روستایی آنجا که دارد آب و هوایی
هر شغلی لذت خاص خود را دارد. اگر درست ببینیم می توان هر کاری را با لذت انجام داد و از آن بی نهایت لذت بردحتی بخشی از آن را که ما دردسر می گوییم!
یاد مرحوم حسین پناهی بخیر که می گفت: نگوییمزندگی مشکلات دارد بگوییم مشکلات زندگی دارند!

می توان ریحانه بود!

اگر خود را مجبور به انجام کارهایمان ندانیم (چرا مجبور ندانیم ؟ این سوال قوی وعمیق را پیگیری کنیم و به سرچشمه برسیم) اگر خودمان را با دیگران مقایسه نکنیم . اگر فکر نکنیم دیر شده است، اگر چنانچه پائولوکولیو با نوشتن کتاب مشهورشکیمیاگر گفت: (زندگی خود را زندگی کنیم) اگر کاریهایی که انجام می دهیم برای تحسین دیگران نباشد، اگر برای فرار از سرزنش اجتماع نباشد. می¬توان ریحانه بود! وقتی وسیله هدف می¬شود دویدن مداوم است بدون رسیدن.
نیک بنگریم به نیک سخن حافظ:
سالها پیرو مذهب رندان کردم تا به دعوی خود حرص زندان کردم
رندی که حافظ این همه از او حرف می زند همانیست که روانشناس امروز از آن به عنوان فردیت یاد می کند.
می خواهم برگردم به کودکی .(حسین پناهی)

من تو نیستم تو هم کسی دیگر نیستی . من فقطخودم هستم تو هم فقط خودت هستی . تو لباس خاص خودت را داری و زمان و مکان و شرایط زندگی و افکار و عقاید خوشی ها و رنج هایخاص خودت را را که چنینت کرده اند و هیچ کدام شان با من یکی نیست اگر هم باشد باز با من بکلی متفاوتی همچون شماره موبایلت که حتی اگر یک عدد آن هم با شماره من فرق کند پس اصلا یکی نیست!
نه فقط مسواک من که همه زندگی من هم شخصی است. با ذائقه تو زندگی نمی کنم” علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!”
چون ریحانه لذت می برم از همه چیزبی مقدمه بی واسطه و وسیله بدون ابزار. اگرابزار هم لازم باشد از ان هم لذت می برمش.

همیشه وکیل مدافع خودم هستم

تصور کن وقتی گرفتاری وقتی عصبانی هستی وقتی خسته ای کسی کنارت هست و قاطعانه ازت دفاع می کند.چه حسی بهت دست میده؟ وقتی تصادف میکنی ومقصر هم هستی بهت میگه :لابد خسته بودی خوشحال باش سلامتیت آسیب ندید ذهنتو درگیر نکن و… چه حسی بهت دست میده؟ اون رفیق جنگ جنگ من خودم هستم خودم بهتراز همه میدونم زندگیم چه خبره. ریزودرشت زندگی¬ام را فقط خودم میدانم نه هیچ کس دیگه. من هیچ کس نیستم مثل هیچ کس نیستم مثل خودم هستم لذت های خودم را دارم.سیب می خورم چون دوست دارم هلو دوست ندارم پس نمی خورم.
شاید استاد بودن را دوست نداشته باشم تنها چیزی که مرا آرام میکند رسیدن به لذت های خودم است ازاینکه زیر باران بنشینم لذت میبرم از اینکه کارم را تفریحی انجام دهم ازاینکه زندگی متنوع ومتفاوتی داشته باشم کنجکاوی هایم مرا ارام میکند حرف زدن باخودم با خودم بودن .خلاصه بگویم ریحانه بودن…

در جستجوی فرد بودن از دست رفته

راز بزرگ بودن مولوی معروف چیست؟ تولستوی.داستایوسکیو..سامرست موام شرح این نکته را زیبا بیان کرده است.
خاص بودن.فردی بودن نه اجتماعی بودن(منظور قالب داشتن مثل آجرهاست که هزاران آجرند بدون تفاوت)
چرا خود را دستکم گرفته ای؟خوب که نگاه کنی می بینی همه چیز ریشه دز زندگی قالبی اجتماعی دارد.می خواهی مثل بقیه باشی وکم نیاوری برای! همین خودت را به آب و آتیش می زنی نه خودت را بلکه در بسیاری موارد اطرافیانت را هم و گاهی همه چیز را.
اگر استقلال فکری روانی داشته باشی بی نیاز از اندازه گیری و ارزش گذاری دیگران آن وقت همه چیز برایت لذت دارد لذت بی نهایت! حتی نگاه. آن وقت چون بدانی که در صدای پای آبش می بینی همه چیز برایت عزیز و لذیذ است.
اگر آرام باشیم از خواندن کتاب های بسیاری لذت می بریم. از گوش دادن به بسیاری از آثار موسیقی (البته که تاکید به گوش دادن است نه شنیدن و نگاه کردن) حتی از بودن بسیار لذت می بریم چه در سفر و چه در حضر. از جمع دوستان لذت می بریم همان طور از تنها بودن. از بودن با سالخوردگان لذت می بریم از قدم زدن . از کار کردن . تنفس که شمردن همه آنها ضرورتی ندارد.
به روز نیک کسان غم مخور بسا کسا که به این روز تو آرزو منداست
چرا لذت خواندن حافظ را به فرداهای هیچوقت موکول می کنیم؟
حیف نیست لذات فلسفه ویل دورانت ، صد سال تنهایی مارکز را نخوانیم
چرا حس فوق العاده ای که زندگی و مرگ پهلوانان به ما می هد برخوردار نشویم؟

من غنی هستم

لحظه های بسیار زیبایی دارم با گل صد برگ یادگار دوست آواز اساطیر … شاهکارهای شهرام ناظری، ماهور بیداد، درخیال، همایونمثنوی، شب سکوت کویر شجریان از همه چیز چه کم دارد؟ آواز گنجشکها، بید مجنون، کتاب قانون و … را می بینیم ولذت می برم. ماجرای زندگی تولستوی و داستایوفسکی و … را در کتاب دربارهرمان می خونم و لذت می برم. کلیله ودمنه هم هست….. هم هست هم هست هم هست …

باران

آواز گنجشکها رادارم بید مجنون . اینهمه کوه مال من است رودخانه های شاد. باران. اگه فقط همین ها بود برایم زیاد بود. نقاشی میکشم، شعر میخوانمفیلم می بینیم. درخت می کارم. کنجکاوی میکنم در کتابها. به همه سرک میکشم. عشق داستایوسکی را می بینم.سراغ مولوی میرم تا بفهمم چطور ادمی بود؟ چی میگفت. مستند می بینم. چند دقیقه زیر دوش حمام میمونم . آرام آرام.
جمله های زیبابرای اد لیست موبایلم می فرستم فکر می کنم که چگونه می توان مهربانی را می توان انتشار داد. طرحی نو در می اندازم واجرایش می کنم . طرح اقتصادی تبلیغاتی یا ….
ماجرای پایان ناپذیر حافظ را می خوانم ولذت می برم ماجرای جریره مادر فرود را می خوا نم وگریه می کنم بهر سهراب سپهری دوست شده امازین که ناد یده ونا شناخته با محمد علی اسلامی ندوشن دوست جانی شده ام لذت می برم.
ریلکسیشن می کنم، گیاه های متفاوتی می کارم. نقاشی زیبا می کشم فکر می کنم فکر می کنم که چگونه می توانم مهربانی را به انسانهایی نشان داد که از روزگار رنج ودرد را گرفته اند و نمی دانند ونمی بینند .
باز هم لذت می برم از خواندن این جمله که نمی دانم از کیست:
سیاست در مقابل صداقت خیانت است و صداقت در مقابل سیاست حماقت
یا:
مشکل داشتن مشکل نیست ، با مشکل مشکل داشتن مشکل است.
یا :
آنکه زن دارد فقط زن دارد آنکه زن ندارد فقط زن ندارد.
یا :
عشق اشتباه فاحش فرد در تشخیص یک آدم معمولی از بقیه آدمهای معمولی است.
داستان پول:
آنکه برای خوشی دنبال وسیله می گردد معنی خوشی را نمیداند. محمد حجازی
از یاد نبرده ایم که مشتاقانه پول دادیم و قهوه تلخ مهران مدیری عزیز را به تماشا نشسته ایم مقایسه کنیم با شبهای برره که رایگان بود کدام بهتر بود؟داستان دیگر لذت ها همین است.
فرض کنید یک اتومبیل پورشه به شما می دهند در عوض شجریان را از زندگی تان بر می دارند.
شجریان بیشتر به جانمان جان می دهد یا پورشه؟

بیماری بیکاری

شنیده ایم بیگاری به از بیکاری است.
اهمیت تصور کردن
با تصور کردن مشکلات حل می شود . تصور کنید سه هزار میلیارد دلار پول دارید. خب، چیکار میکنید؟ هنوز هم کار می کنید؟ چرا؟ تفریح می کنید؟ چه تفریحی؟ چقدر؟

زندگی بدون”بعد از اینکه” بهشت است.

از کاری که می کنیم لذت ببریم نه از نتیجه آن. تا وقتی برای بعد از ینکه یا تا کار می کنیم زندگی مان جهنم است درس نخوانیم تا مهندس شویم درس بخوانیم تا بدانیم از بلد بودن و دانستن و یادگیری لذت ببریم.تصور کنید استاد فرشچیان را وقتی نقاشی میکشد، لطفی را وقتی تار می نوازد و شجریان را وقتی که شعر انتخاب میکند که بخواند فردوسی پور را وقتی 90 را تهیه می کند از کاری که می کنند لذت می برند یا ….. ؟
اگر شخصی رفتگر نامیده می شود، باید همانگونه خیابان ها و معابر را جارو کند که میکل آنژنقاشی می کرد و شکسپیر شعر می سرود. او باید آنگونه خیابان ها را جارو کند که تمامی موجوداتزمینی وآسمانی مکثی کنند و بگویند اینجا رفتگری کار می کند که کارش را خوب انجام می دهد. مارتین لوتر کینگ.

چرا پیچیدگی؟

آیا تا به حال دقت کرده اید چرا جاده مسابقات اتومبیل بیشترین پیچ ها را دارد؟ چون عبور از مانع هنر است و لذت دارد. حل مساله بیشترین لذت را دارد. اگر پول لذتی داشته باشه در بدست آردن آن است نه خرج آن.
یادمان باشد که حافظ گفت :
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
تصور کنید بازیگر فیلم زندگی خود هستیدنه نویسنده اش.
بازیگر خوب کسیست که نقش فقیر را خوب بازی میکند نه اینکه نقش فقیر را بازی نکند.
گفتند 99% نگرانیهای ما هرگز اتفاق نمی افتد. نگران نتیجه کار بودن موجب رنج بردن و تنفر خسته شدن از کارهایمان می شود. اگر متوجه شویم که زندگی رفتن است نه رسیدن زندگی برایمان همیشه شاد خواهد بود.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ریحانه عابدی ده مراد می‌گه:

    خیلی خوب بود .دایی نعمت.

  • مهدی حسینی می‌گه:

    زیباست.موفق باشی

  • هادی می‌گه:

    نعمت جان زیبا نوشته ای ، اماباکمال تاسف باید بگویم ، نا مانوس برای جماعتی که بادردورنج بیشتر حال میکنند ، چرا که آه را باژستی فیلسوف مآبانه میکشند وپک سیگارشان راباولعی حریصانه تا آان آه را تا اعماق وجودشان عجین نمایند . بله نعمت جان در. دورانی زندگی میکنیم ، که غصه خوردن وآه کشیدن بیشتر جواب میدهد تا خندیدن وشادی کردن . بله گفته ای که نگاه میکنند ونمی بینند ، میشنوند ولی گوش نمیدهند . بله نعمت جان واین بلیه را ما از کودکی باخود حمل میکنیم ، زمانی که خوشبختی ما را شرطی کردند ، جمله درست رابخوان تا بدبخت نشی را که بیاد داری تمامی دوران کودکی . نوجوانی وجوانی ما به امید فردایی نامعلوم سپری شد وهمیشهوحشت این را داشتیم گه نکند کم درس بخوانیم وکمتر خوشبخت شویم وغافل از اینکه گر زمین از مشک وعنبر پرشود تاآسمان چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست .

200x208
200x208