تاریخ درج خبر : 1392/12/28
کد خبر : ۲۴۰۹۱۲
+ تغییر اندازه نوشته -

“ستاره های گمشده شهر من”

سایت استان: فرامرز خسروی

ما در دنیای قشنگ و جورواجوری زندگی می کنیم، دنیای جورواجور اما دوست داشتنی. دنیایی که با فکر کردن و نگاه کردن به آن هم شاد می شویم و هم غمگین و هم خوشحال و هم افسرده، گاهی اوقات آن چنان شاد و خوشحال می شویم که با نوازش آفتاب به شوق آمده و با دیدن گلها و بوی دل انگیزشان به وجد می آییم. تمام روز را سرود می خوانیم، پای می کوبیم. سرمست و سر نشاط به این طرف و آن طرف می دویم. همه چیز و همه کس را خوب و قشنگ می بینیم و شب هنگام، آسمان را به دنبال ستاره ای که از همه ستاره ها روشن تر بدرخشد وجب به وجب جستجو می کنیم و تمام شب را بیدار می مانیم.

اما گاهی اوقات آن چنان غمگین و افسرده می شویم که انگار تمام دنیا مایه های شاد خود را از دست داده اند و هیچ چیز و هیچ کس وجود ندارد که برای یک لحظه هم که شده ما را دلبسته خود سازد. نه قدم زدن با یک دوست خوب، نه بازی کردن، نه دویدن، نه آواز خواندن، نه دین گلهای وحشی و بوی دل انگیزشان، نه جستجوی ستارگان درخشان، نه قصه خوانی مادر بزرگ و نه لالایی مادر.

راستی چرا؟ چرا؟ چرا؟

چرا که من از دیاری دگرم. از سرزمین گلهای وحشی آمده ام. از دیار شالیزارهایی که آهنگ نسیم، خوشه های طلایی آنها را به رقص واداشته است، آمده ام. از دشت شقایق ها و لاله های سرخ آمده ام. از سرزمین بهار آمده ام تا سلام خود را به نسترنها هدیه کنم.

من هنوز به دنبال سنجاقک هایی هستم بر بال شالیزار بال بال می زنند. من هنوز به دنبال ستاره ای که از همه ستاره ها روشت تر بدرخشد، آسمان شب زده را جستجو می کنم. و چه شب هایی که به عشق دیدن ستاره ها بیداری می ماند.

من از میان گله ها گوسفند و صدای زنگوله ها و نی لبک غمگین چوپان مهربان آمده ام. من از میان رقص گندم زارها و شیار رنگارنگ برگهای آنها آمده ام. من از کوچه های خاکی و بوی خوش نمناک باران خورده روستا آمده ام. من از کچه های خاکی مهر و محبت آمده ام. من از خانه های گلی و دود گرفته آمده ام.

اینجا دیار من نیست!

من اینجا سرگردانم. سرگردان در میان کسانی که صدایم را نمیشنوند و سلامم را پاسخ نمی دهند و من در حصاری مانده ام که صداهای دلخراش آزارم می دهد و در پارک ها و در میان گلهای مصنوعی که هیچ بویی از آنها به مشامم نمیرسد به دنبال سنجاقک ها گمگشته ام می گردم. اما هیچ پروازی را نمیبینم.

من از دیاری دگرم. بگذار برگردم. بگذار از پله کان این دیوار بالا روم و بر بالهای سنجاقک ها سوار شوم و یک بار دیگر بر فراز شالیزارها و گندمزارها خیره شوم. بگذار برگردم و بوی خاکهای باران خورده کوچه را بفهمم.

بگذار روح من به پرواز درآید تا شاید جسم خسته ام را با خود از این حصار بیرون آورد و بر سرزمین و دشت های وسیع و بی مانع رها کند. من برای اینجا متولد نشده ام. می خواهم خود را میان علف زارها و بوته های وحشی پنهان کنم. می خواهم یک بار دیگر پرواز لک لک ها و آواز گنجشک ها را ببینم و بشنوم. می خواهم بروم به تماشای نسیم بادی که برگهای درختان را به رقص واداشته است و گوش بسپارم به آهنگ دلنشینی که از رقص برگها می آید.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • خسروي می‌گه:

    سلام ودرود مرا به همراه بوی دل انکیز بابونه وشبدر دراین بهار دل، نشین بپذیر انجه مراغمکین میکند بی تفاوت بودن نسل جدید وندیدن زیبایهای واقعی است سنک فرشها از یکطرف وببرهای اهنین که خاک برهنه رابو میکشند از یکطرف

  • خسروي می‌گه:

    دوست بزرگوار،احساسات زیبا ودلنشین جنابعالی را می ستابیم من از این رنج میبرم که

  • دکتر سی سختی می‌گه:

    جناب خسروی با سلام
    تغییر ، اجبار زندگی اجتماعی است . طبیعت بو و عطری دارد که همه آن را حس نکرده اند . اما کسی که آن را حس کرده باشد نمیتواند از رنگ و بوی تغییرات خیلی لذت ببرد .
    یادم می آید بیش از سی سال پیش که خانه پدری در سی سخت در یک باغ بزرگ بود و علاوه بر دوتا حوض و گلکاری ، انواع و اقسام گلها و میوه ها و درخت ها در آن بود و آنقدر تنوع گل وگیاه داشت که باورش سخت است . یکروز با آقای رینهولد لوفلر ، مردم شناس اتریشی الاصل ، معروف به مستر هانس ، که استاد کرسی مردم شناسی دانشگاه میشیگان بود و از سالها قبل به ایران و بویراحمد وسی سخت می آمد که حتما میشناسیدش ، در همان باغ قدم میزدیم . ناگهان گفت :
    خیلی زود این خیابانهای سنگ چین شده واینهمه گیاهان هرس شده ونشده واین همه طبیعت بکر و زیبا در پای افزایش جمعیت ونیازهای مردم قربانی میشود .
    جناب آقای خسروی خوش ذوق و با احساس ، متاسفانه امروز از آن همه طراوت و تنوع رنگ وعطر ،‌ تنها یک زمین صاف شده باقی مانده که ماشین های صنعتی حتی ریشه درختانش را هم از بیخ برکنده اند .

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر آقای خسروی و قلب رقیقش
    درخت با جنگل سخن می گوید/علف با صحرا/ستاره با کهکشان /و من با تو سخن می گویم/ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری(احمد شاملو)

200x208
200x208