تاریخ درج خبر : 1392/12/28
کد خبر : ۲۴۱۱۵۷
+ تغییر اندازه نوشته -

«غروب آخرین روز سال»

Photo (187)-1-1

سایت استان: افشین پرویزی

هوا بس خوب است. من، تنها، در حیاط سبز خانه مان. به غروب خورشید می نگرم، زیباست اما دلگیر. خورشید کم کم کوه˚نقاب خود را به رخ می کشد و کم کم بالا می برد، به چانه می رسد. بالاتر، به دهان. نه، مثل اینکه شوخی ندارد. بالاتر می برد، به بینی، به چشم. راستی راستی او می خواهد آخرین روز سال را به مانند بقیه روزها تمام کند؟! حتی ثانیه ای کم وزیاد نمی کند. ناگهان سرم را بالا می گیرم،کوش،کوش،خورشیدو؟! کجا رفت؟! بازهم کوه˚نقاب خود را به رخ کشید؟ …او هرکجا نقابی دارد! جایی کوه˚نقاب، جایی دریانقاب، جایی جنگل˚نقاب. عجیب است! هرکجا نقابی دارد خورشید، چرا؟ آیا او می دانست که امروز آخرین روز سال است و این غروب، آخرین غروب سال؟ فکر نکنم. چون این غروب هم به مانند بقیه غروب هایش بود. از همان نقطه نیز پایین رفت. حیف شد، باید آگاهش می کردم که امروز دیروزها نیست! امروز، امروز است، مثل دیروز نیست، مثل فردا هم نیست. نقابت را دیرتر به رخ بکش، لحظه ای صبر بباید. امروز دیرتر برو. او هم بسان ما انسان ها! روزهایش به مثل همند! یکنواخت! بدون ذره ای کم و کاست! آیا ما اینطور نیستیم؟ چرا! همینطوریم. او به مثل ما یا ما به مثل او؟ نه نه، اصلاً، اصلاً. او به مثل ما نیست. او فقط همان راهی را می رود که دیروز رفت و دیروزها و فردا و فرداها می رود. اما ما، نه. ما هر روز راهی دیگر می رویم، راهی به ترکستان! راهی به غلط، اما از پیش خود، صحیح. راهی منجلاب تر، کثیف تر، بیخودتر، …تر …تر. آیا او فردا هم باز می گردد؟ فردا دیگر باید تغییر کند، لباسی نو، راهی نو، نقابی نو، کوهی نو. شاید این بار نقابش برای ما کوه˚نقاب نباشد، دریانقابی باشد، جنگل˚نقابی. منتظرم. لحظه لحظه می شمارم تا به فردا. آیا او می آید متفاوت؟

برگردیم به حیاط سبز خانه ی ما. هوا کم کم تاریک می شود و مرغ حیاطمان جوجه هایش را یکی یکی صدا می زند: «بیایید، بیایید، جوجه هایم، هوا دارد تاریک می شود، خطرناک است.»

راست می گوید که در نبود خورشید، هوای تاریک بس ترس آور، مبهم و خطرناک است. اما مثل اینکه صدای بغض آلودی می شنوم. بله، جوجه ایست، تنها، ترسیده. با ترس به اطرافش نگاه می کند و با بغض صدا می زند. او هم! می داند که خورشید غروب کرده است. او هم! می داند که در نبود خورشید محکوم به فناست. پس به دنبال خورشید دیگریست، مادرش. شرمنده، دوست دارم ادامه بدهم ولی کار مهمتری دارم، من می روم تا جامانده را برسانم به مادرش…کیش…کیش… .

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • افشین پرویزی می‌گه:

    سلامی به زیبایی سلام زیبای بهار…
    از همه ی عزیزانم که محنت مطالعه ی دلنوشته ی دست وپا بسته ی حقیر را کشیدند تمامیت خسته نباشید و سپاس را دارم و از الطاف زلالتان بسی سپاسگزارم…

  • م چ می‌گه:

    عالی بود آقا افشین دست به قلمت خیلی خوبه

  • امیررایگان می‌گه:

    حس زیبایی که دردرون متن وجود دارد قابل ستایش است .توانایی درک این حس زیبا راهمه کس ندارد من احساس زیبای شماراتحسین میکنم

  • سید ح س بلقیس چرام می‌گه:

    ای ول ملا افشین متیل ایگی وو سیمو نیگی متیل گو وابیی مرحبا بیست بی متیلت بخدا همیشه یادت نره دومن متیللت بنویس وطنم،هستییم چ ر ا م

  • خسروی می‌گه:

    سلام/احساسات قشنگت را تحسین میکنم

  • حامد خشنودی می‌گه:

    خیلی زیبا بود. لذت بردم

  • آرش دهبانی می‌گه:

    خوب بود دوست من نوشته جالبی بود

  • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

    خواندن نوشته جناب پرویزی با مجسم نمودن چشمه های سحر آمیز بلقیس و بلکنا و سیاه و شیخ حسین و قنات های زیبای موگر و صخره های پیرزال و سرفاریاب و شاهزاده حمزه و شرو گروه… تداعی گر بهشت گمشده ای هست که سرمستی در این صفحه مجازی به هر انسانی میدهد خواه اهل دل باشد یا نباشد و بحق چرام زیبا شایسته نامیدن نگین سبز جنوب کشور است.

  • ف.پرویزی می‌گه:

    درود بر شما. بسیار زیبا بود

  • تقوی می‌گه:

    با درود به جناب پرویزی…مختصر مفید و خواندنی بود

  • dokhtare chorami می‌گه:

    ……………………………

  • منچهر عزیزی می‌گه:

    عالی بود دستتان درد نکند

200x208
200x208