تاریخ درج خبر : 1393/01/09
کد خبر : ۲۴۷۲۷۴
+ تغییر اندازه نوشته -

“پائیز، پاریز را در بر گرفت در اول بهار”

سایت استان: محمد زرین

نخستین بار نامش را در ادبیات دبیرستان دیدم. بعد از آن ترم اول دانشگاه پسوندش را بر فامیل یکی از هم دوره هایم یافتم. این دوست هم اتاق از بستگان استاد باستانی پاریزی بود.

به مدت چندین ترم تحصیلی، از طریق آن دوست به آثار نوشتاری، خاطرات و سجایای اخلاقی استاد آشنا شدم و دل در گرو آثارش سپردم. کنون در حسرت به خاک خفتن این گنج بزرگ حزین ام.

استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی، قریب نود سال پیش در پاریز – روستایی در چند فرسنگی سیرجان کرمان- زاده شد.

parizi

از اوان کودکی به حمایت پدر، پای در طریق دانش نهاد. خوشبخانه عمرش طولانی بود و پر از برکت. حاصل این عمر تالیف بیش از شصت جلد کتاب در حوزه تاریخ و ادب ایران و به خصوص کرمان بود. حقا که کرمان دین خود را به ادب و فرهنگ ایران ادا نموده. به باور کرمانی های شیرین سخن: “کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم”. جالب است بدانیم مصرع بالا در بر دارنده جغرافیای کرمان نیز هست به این شکل که شهر کرمان در نقشه وسط شهرهای استان قرار دارد و بقیه ی شهر های این استان مانند محیط بر آن هستند. چونان پرتوهای منتشره از خورشید.
(همین جا شما خواننده عزیز را پیشنهاد می دهم اگر اهل سفر هستید این باقی تعطیلات را تا کرمان بروید)

القصه – سر ارادت ما و آستان حضرت دوست- که فقید سعید باستانی باشد را اگر به پنج دلیل دوست داشتم یکی هم “مسافر” بودن استاد بود. سفرهایی به درازای عمر.

شرح بعضی سفرها را از محسن هم اتاقم می شنیدیم. مانند این : “برای یک سخنرانی در دانشگاه پاریس از ایشان دعوت شد. استاد هیچگاه کروات نمی بست. مهمان اصلی همایش هم بود. به درب تالار که رسید طبق عرف آن دیار به تالار، نگهبان از ایشان خواست خود را معرفی کند. پس از شناخت و تعظیم از استاد خواست کروات بزند و وارد سالن شود استاد گفت من کلا کروات نمی بندم. نگهبان جواب داد متاسفانه ما از ورود افراد بدون کروات جلوگیری می کنیم ایشان هم گفت:خوب پس با شما خداحافظی می کنم و برگشت”. استاد مسافر بود و سمبل حقیقی مثل: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. بسیار سفر کرد و بسیار پخته هم بود. سعدی وار جهان گردی می کرد و می نوشت.

استاد پاریزی نماد کرمان بود. اما سرمایه ایران هم بود. ما که زرگر نیستیم، این پاره های زر را چه ضعیف می شناسیم. و درنتیجه چه قدر ناشناسیم! در اوج قله ی این قدر نشناسی “جعبه جادو” قرار دارد. این عادت قبیح رسانه ملی که خون دلها، به اهل فضل می خوراند را این بار هم به تماشا نشستیم. گزارش تلویزیونی ظهر پنج شنبه، اخبار ساعت دو، پخش تصاویری از آیین تشییع و چند مصاحبه با اساتیدی چون محقق و آقای امید سرپرست دانشگاه تهران و…

اما سوال اصلی: “این آقایی که شما این چنین به نیکویی از ایشان یاد میکنید – که بیش ازشصت کتاب نگاشت و… احتمال می دهم از چهره های ماندگار هم باشد- را آیا در دوره حیات نمی شد در رسانه بیاورید تا به عموم مردم،خصوصا نسل جوان و نوجوان که قربانیان بحران هویت هستند، امثال باستانی پاریزی را بشناسند؟
آیا گناهی نابخشودنی تر از فاصله ی میان مردم و سرمایه های اجتماعی آنها وجود دارد؟ آیا گاه آن نرسیده سیمای ایران، خوش سیماهای عرصه فرهنگ و ادب را به دوستداران نشان دهد؟ برادر ضرغامی،
چو خواهی که نامت شود جاودان / مکن نام نیک بزرگان نهان!

باری؛ بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد… طبیعت امسال هم دل انگیز است اما دل همچنان به جا نباشد. بهار پار خاطرم نژند یک فاجعه بود. عید امسال هم که دو شوک وارد شد. عید خونین جیش العدل با کشتن سربازی از وطن در شرق. کمی این سوتر باز در شرق هم پائیز بهار “پاریز” را در نوردید.

همین جا ضایعه از دست دادن این استاد برجسته را به ملت ایران، اهل کرمان و سیرجان و همه ی دوستداران تاریخ و فرهنگ و ادب تسلیت عرض می کنم. از روح بلند استاد پوزش میخواهم که در آیین تشییع او حضور نیافتم. دوست داشتم پیکر استاد را به زادگاهش پاریز می بردند و به دیار خاموشان می سپردند. اما نمی دانم شاید به وصیت خودش در تهران آرامید.

در پایان ضمن سپاس از دوست عزیزم جناب آقای استانی پاریزی!” href=”http://k-b.ir/244821″ target=”_blank”>امید نوروزی که حق مطلب را در نوشتار خود ادا کرد و پیش قدم این بزرگداشت گردید، از کتاب “از پاریز تا پاریس” استاد باستانی پاریزی چند سطری انتخاب نموده ام. سطرهای که به واسطه سفر دوست بودن، به دل خودم نشسته بود. امید که مقدمه ی ادای دین همه باشد تا برویم و آثار این استاد و سایر سرمایه های فرهنگی واجتماعی مان را پاس بداریم بخوانیم و قدر بدانیم :

“سفر برای تو پویم، حضر برای تو جویم / سخن برای تو گویم خمش برای تو باشم. سفر برای آدمی مسافر همیشه در راه خلقت است. نتیجه این سفر تاتاری چیست؟ خدا می داند. مقصود از سفر تاتاری یک اصطلاح قدیمی است. یعنی شب و روز رفتن و هرگز استراحت نکردن. بر پشت اسب خوردن و خفتن. تاتارها دشتهای بی انتها را این گونه می پیمودند. مجموعه ی عمر آدمی غیر از سفر تاتاری چیست؟ این سفر دور و دراز بی هدف نیست. آدمی در طلب کمال است. تکامل هدف اصلی است تا کی بدان رسد شاید بامداد قیامت…
به هیچ جا نرسیدم، به هیچ ره نگذشتم که در دلم نگذشتی، به خاطرم نرسیدی….
روزگار من بیشتر در سفرها طی شد سفرهایی که نخستین آن سالها پیش (1937/1316) از کوهستان پاریز شروع شد و آن برای تحصیل در کلاس ششم ابتدایی در سیرجان بود- و آخرین آن زیارتی بود که خدا طلبید و در کنار حجرالاسود و زیر ناودان طلا فرصت راز و نیاز فراهم آمد(بهمن1351)…..
ساده ترین سفر من همان سفر پاریز به سیرجان بود که خورجینی پر از نان خشکه و یک پوسته پنیر و یک شکمبه قرمبه و مقداری جوزا قند و مغز و کشک خلال بر پشت چارپا نهادیم و رختخواب را برای آن پوشیدیم و با بندتم لک آن را محکم بستیم و بر آن نشستیم و ده فرسنگ را بین پاریز و سیرجان را یک شبه طی کردیم.
شاید اعجاب انگیز ترین آن نیز سفر اخیر آکسفورد بود که قسمتی از آن با هواپیمای جمبوجت پان آمریکن صورت گرفت. آن نیز در شب بود و از فراز هر مملکتی که میگذشت به رسم و عادت همان مملکت از مسافرین پذیرایی می کرد. شاید این تصور پیش بیاید که سفر تا ماوراء بحار و در قلب جزایر کاناری خود، کاری قابل اعتنا باشد. اما من که هم سفر نامه ناصر خسرو را خوانده ام و هم سفرنامه ابن بطوطه را، باید اذعان کنم که در عصر هواپیما و ماشین و تراولز چک با وجود هتل های کنتینانتال و هیلتون باز هم هفتصد هشتصد سال پیش همان ابن بطوطه در صحرای آفریقا پای به واحه هایی نهاده است که هنوز هم کسی از جهانگردان آنجا را ندیده است و ناصر خسرو هم نکته هایی را در سفر حج دریافته و جاهایی را دیده که عقل ما هم بدان نمی رسد……
عارف: عمرم گهی هجر و گهی در سفر گذشت / تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت
گویند اینکه عمر سفر کوته است و من / دیدم که عمر من ز سفر زود تر گذشت”

***

و پایان کلام این که:
بین “سرمایه دار” و “سرمایه اجتماعی” در دوره حیات، تفاوت بسیار است، یکی اینکه سرمایه دار وقتی میمیرد آنچه بجای می گذارد، ورثه خود را برآن می افکند. دیگران که سهل است، گاه خود ورثه هم بعضی، بعضی دیگر را از خوردن محروم می کنند. در مقابل، سرمایه های اجتماعی امثال استاد پاریزی، پس از رفتن آنچه به جای می نهند را همگان حق استفاده دارند. این است میراث معنوی و فرهنگی.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • زرین می‌گه:

    لطفا حتما یادداشت دکتر سیاهپور و استاد نوروزی را
    که هر دو در رثای استاد پاریزی نیکو نوشته اند در همین سایت مطالعه فرمایید

  • زرین می‌گه:

    عزیز سپاس گذارم و به همه تعظیم می کنم.خصوصا محسن یار دیرین که از دور دست هم دلش با من بود و نظر داد

    برقرار باشید.

  • زرین می‌گه:

    دوستان و مخاطبان سلام.سال همه خوش
    کار کردن در سایتها به حمام زیر دوشی می ماند که گیر و بند دارد
    گاهی آب سرد می ریزد بر سر آدم گاهی آب داغ
    اینجا آدم گاهی به نوشتن دلگرم گا هی دل سرد.
    به احوال شخصیه نویسنده کاری نداشته باشیم که آفت است.ببینیم چه از قلم تراوش می کند.
    جدا از این از مخاطبان

  • کا محقلی می‌گه:

    بله فهمیدیم دانشگاه هم رفتی

    • جهت اطلاع می‌گه:

      برای اینکه بهتر متوجه بشوید سال75 با رتبه 51 در کنکور سراسری پذیرفته شد.

  • فقدان استاد باستانی پاریزی سوگی است بس عظیم و ضایع ای است بس گران . از عمق این اندوه هرچه ینویسیم باز هم کم است. گرانتر از فقدان او جفایی است که به خاطر سیات بازی ها بر این استاد رفت و بازنشستگی اجباری وی از کرسی دانشگاه تنها گوشه ای از این جفاست .

  • محسن كرماني می‌گه:

    سلام و سپاس درود بر روح استادی که آزاده بود و از دنیا حتی قطعه ای از نام آوران را نخواست و در کنار همسرش آرام گرفت کاش بیاموزیم و عبرت بگیریم که این وصیت استاد بهترین اثر ماندگار او بود
    برادر عزیزم ممنون از نوشته زیبا و اثر گذارت

  • سعید پایدار-شورای شهر یاسوج می‌گه:

    ازشمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش

    شعر قوق تنها دل نوشته ای ست که به ذهنم میرسد.

    تشکر از جنای زرین

  • حسین انصاری می‌گه:

    دست مریزاد جناب زرین،مثل همیشه سلیس و روان و زیبا،البته حضور در برنامه های صدا و سیما هم آداب خاص خودش را داره و یه نوع مخصوص از کراوات را می طلبه،اصولا استاد هیچ نوع کراواتی نمی بست.

  • پارسه می‌گه:

    تشکر. زرین عزیز.

200x208
200x208