تاریخ درج خبر : 1393/01/24
کد خبر : ۲۵۲۸۰۰
+ تغییر اندازه نوشته -

ماه تی تی و آلازَنگی!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری

( بازنویسىِ یک مَتَلِ لرى )

« پیش نویس؛
این قصه برگرفته از ” متیلِ لرىِ مَتَتى و آلازنگى ” ست که آن را نخستین بار از زبانِ مادربزرگم ” بى بى جانى حسینى ” شنیدم.
کودک بودم. با دیگر خواهر برادرانم رفته بودیم روستایمان موردراز. شبى زمستانى در خانه ىِ خشتىِ پدربزرگ ” میر سالارِ فقید “، پاى تَشِ چاله، کنارِ سه پایه اى که یک کترىِ سیاهِ پر آب بر آن نهاده بودند، با چشمانى مشتاق و گوش هایى تیز نشسته بودیم. بابا سالار با آن ابهتِ مردانه امّا از تهِ قلب، صمیمى و پر مهر گاهى انبر به دست، هیمه ىِ اجاق را پیش و آتش را شعله ور مى کرد. ننه جانى امّا چون پرنده ىِ مادرى که جوجه ها را زیرِ پر وبال گرفته، ما را به خود فرا خوانده و برایمان قصه مى گفت.
شب بود.
سکوت بود.
برف تا بُشمه ها خود را بالا کشیده بود.
جز گاهى واقِ سگى از دوردست، صدایى به گوش نمى رسید.
گاهى نیز ریزش یک ناگهِ برفى از گوشه ىِ بُشمه و بام، شیشه ىِ سردِ سکوت را مى شکست.
نه برقى!
نه تلفنى!
نه قصه ىِ تلخِ تلویزیونى!
هیچ یک از این قِر و قمبیل هاى دنیاىِ ماشینى نبود!
ده بود و خانه اى از خشت.
ما بودیم نشسته، زانو به زانوىِ پیرانِ دنیا دیده ىِ خویش.
بر خاک، در کنارِ آتش، مشتاق و مهربان! پهلو به پهلوى هم، چشم در نگاهِ هم!
مادر بزرگ با همه ىِ وجود غرق در روایتِ متیل بود
ما به تمامى چشم و گوش و هوش سپرده به مادربزرگ
و پدربزرگ، سراپا در اندیشه ىِ ما و آتش و خانه، هر سه!
ویرایشِ تازه ىِ این قصه ىِ تلخ و شیرین را به یادِ آن دو عزیزِ از دست رفته تقدیم مى کنم به همه ى ” پدر و مادر ” بزرگانِ خوب و ناز و خردمندِ این روز و روزها! »
بی بی جانی حسینی

بی بی جانی حسینی

” ماه تى تى* و آلازنگى**! “
روزی روزگاری مردی بود که هفت تا دختر داشت. از قضا زنش مُرد. هنوز چله اش سر نیامده بود که دوباره زن گرفت. این نامادری از آن زن هایی بود که ای کاش هرگز نبودند؛
” بدخُلق، نامهربان، کینه ای و حسود! “
بلایی نبود که سر دخترها نیاورده باشد با اینهمه انگار دلش خنک نشده، آنقدر زیر پای مرد نشست و نشست و بدِ دخترها را گفت تا بالاخره بابای سنگدل را مجاب کرد یکجوری شرّشان را بکَّند. یک روز مَرد دخترها را صدا زد و گفت که برای گِرد آوردن بلوط باید با او به جنگلِ بزرگ دور از آبادی بروند و … رفتند. وقتی که به جنگل رسیدند مرد رفت بالای یکی از درخت ها و با چوبدستی اش شاخه ها را یکی پس از دیگری تکاند. دخترها هم آن پایین بلوط هایی را که به زمین می افتادند جمع می کردند.
همینطور که مشغول بودند، مرد از بالاى درخت رو به دخترها کرد و گفت:
– سر بالا نکنین و به کارِ خودتون باشین! من کار دارم.
بعد، مشکِ آبى را که همراه داشت اندکى باز کرد و طورى گذاشت روى یکى از شاخه هاى آنطرفى که آب کم کم از آن بالا به زمین بریزد، باشد که دختران فکر کنند مرد گرفتارِ قضاىِ حاجت است. همینطور هم شد. دختران از یک سو با این خیالِ باطل که پدر به قضاى حاجت است و از دیگر سو شاد از اینکه نامادری همراهشان نیست آنقدر سرگرم کار شده بودند که وقتی سر بلند کردند و دیدند از بابا خبری نیست، نفهمیدند او کِی و چگونه تنهایشان گذاشته، راهش را کشیده و رفته است. هر چه او را صدا زدند، فایده ای نداشت. تازه فهمیدند که همه ی آن کارهای ” بابایِ نه بابا ” برای چه بوده و خیلی خیلی ناراحت و غمگین شدند. اولش نمی دانستند چه کار کنند اما بعد بی آنکه به حرفهای کوچکترین خواهر که نامش ماه تی تی بود گوش کنند، قرار گذاشتند هر کدام از یک راهی بروند شاید بابا یا راهِ خانه را پیدا کنند؛ آنها از اینکه همه ی راه ها در جنگلِ تاریک به یک جا می رسید، بى خبر بودند. به همین خاطر هر چی ماه تی تی گفت:
– نباید از هم جدا شویم. باید با هم باشیم و به راهی که نمی شناسیم پا نگذاریم.
به خرجِ کسی نرفت که نرفت. دخترها از هم جدا شدند و ترسان لرزان هر یک از راهی رفتند. هر یک از دخترها رفت و رفت تا رسید به یک خانه ی خیلی بزرگ که انگار نه انگار کسی در آن زندگی می کرد. وقتی درها باز و دخترها واردِ خانه شدند ناگهان چشم شان افتاد به همدیگر که در یک خانه جمع شده بودند؛ پریدند در آغوش هم و یکدیگر را بوسیدند. از اینکه همدیگر را پیدا کرده، شاد بودند؛ بی خبر از اینکه این خانه مالِ آنها نبود. یکباره درهای پشت سرشان بسته و سایه ای خیلی بزرگ و ترسناک از بزرگترین در وارد شد و نعره ای در خانه پیچید؛
– بو می آد. بوی آدمیزاد می آد.
هفت خواهران پریدند در بغلِ هم و کِز کردند یک گوشه ای، خاموش جا گرفتند. آنها تازه فهمیدند که آن خانه، خانه ی دیوِ بزرگ جنگل؛ آلازنگی است؛ پس ترسیدند و زار زار گریه کردند. دیو آنها را دید و به سویشان شتافت. قلب شان داشت از جا کنده می شد. معلوم نبود چه بلایى سرِشان مى آمد اگر کلاغ دیرتر از راه مى رسید.
آلازنگی یک کلاغِ دست آموز داشت که یک ناگه از راه رسید و تا دخترها را دید از آنها خوشش آمد، رو به دیو گفت:
‒آلازنگی! اینا رو نخور. بزار واسَت کار کنن. مى تونَن آب بیارن. ظرف بشورن. غذا بپزن. لباس بدوزن. خونه رو جارو کنن. برات آواز بخونن و برقصن.
دیو اهل فکر کردن نبود، با همان صداى نتراشیده اش گفت:
‒ به یه شرط! روزا پاشون تو زنجیر باشه، شبا هم تو قفس بخوابَن.
چاره ی دیگری نبود. هفت خواهران از شرّ نامادری رها شده اما گرفتار آلازنگی شده بودند؛ اگر می خواستند زنده بمانند که می خواستند، باید هر کاری را که دیو می گفت می کردند. از آن روز زندگی شان شد؛
روزها کار و کار و کار و شب ها دل شکستگی و خستگی و خواب و خواب و خواب!
تنها ماه تی تی بود که هر شب نوک انگشتِ کوچکش را با یک سوزنِ تیز زخم می کرد و دم به دم روی آن نمک می پاشید تا درد کند و سوز دهد و خوابش نبرد. چرا؟ چون او می ترسید اگر همه خواب باشند و کسی بیدار نباشد که سروصدایی بکند و راهی بیابد، ممکن است دیو به سرش بزند آنها را بخورد و کار از کار بگذرد همینطور ماه تی تی تنها شب ها بود که می توانست یک گوشه ای در کُنجِ قفس بنشیند و فکرِ چاره ای باشد.
آن شب هم ماه تی تی برای اینکه خوابش نبَرَد، نوک انگشتش را زخم کرده و مدام روی زخم نمک می پاشید. دردش می گرفت اما اگر می خواست راهی برای رهایی بیابد که می خواست، باید این کار را می کرد. کلاغ که به فرمان دیو هر شب بعد از خاموشی سراغ قفس و دخترها می آمد تا ببیند همه چیز مرتّب و سرِ جای خودش است، وقتی از کنار قفس گذشت باز هم ناله ای شنید. نزدیک تر شد و دوباره گوش داد. یکی بیدار بود. آرام پرسید:
‒ کی خوابه؟ کی بیدار؟
نخست ماه تی تی مانند دیگر شب ها جواب نداد اما وقتی کلاغ نوکش را چسباند به درِ قفس و دوباره پرسید:
‒ کی خوابه؟ کی بیدار؟
گفت:
‒ همه خوابَن جز ماه تی تی که بیداره.
‒ ماه تی تی! چِتِه؟
‒ بگو چِم نیس.
‒ جاییت درد میکنه؟
‒ بگو کجام درد نمیکنه.
‒ وقتی همه خوابن تو چرا بیداری؟
‒ چرا بیدار نباشم وقتی همه خوابن.
‒ چرا نمی خندی؟
‒ چه جوری بخندم وقتی گریه اَمونَم نمیده.
‒ گریه بَرا چی؟
‒ بَرا دلِ شکسته م، اقبالِ کَجَم، بختِ بَدَم.
‒ مَگه بدبختی؟
‒ میگی نیستم؟
‒ نه! نیستی. به نظرم تو خیلی هم خوشبختی.
‒ ها! ها! چه حرفا؟!
‒ کدوم حرفا؟
‒ همین که میگی خوشبختم!
‒ یعنی نیستی؟
‒ خُب وقتی من و خواهرام اینوَر تو قفَسیم و تو اونوَر واسه خودت می چرخی و می پری، بایدَم اینجور فکر کنی.
کلاغ از اینکه نکند دیو بیدار و خشمگین شود، ترسید. سرش را سمت او چرخاند. خُروپُف دیو را که شنید خیالش به نسبت راحت شد. پچ پچ کنان و تا حدی با دستور گفت:
‒ هی! یواش، یواش. چه خبرِتِه؟ مگه میخوای آلازنگی بیدار شه؟
‒ نترس. خوابِ دیو سنگینه.
‒ خوابش سنگینه، گوشش که کر نیس. حالا من دلم بسوزه چیزی بِهِش نگم اینهمه گوشِ موشِ دیوار چی؟
‒ من چیکار کنم؟ دست خودم نیس. دلم خیلی پُره.
‒ دلت پُره و حالت خوش نیس، عقلت که سرِجاشه. نمیخوای که بمیری.
‒ معلومه که نمیخوام. مگه بلا نسبت خرم؟
‒ اگه خر نیستی پس چرا مِثِ خر همیشه بیداری و عرعر میکنی؟
‒ تو به این میگی عرعر؟
‒ آره، میگم عرعر چون همه ی اینا چرندْ پرند و پرت و پَلاس.
‒ ای داد از دستِ تو. از آلازنگی کم خونِ دل میخورم که حالا زخمِ زبونِ تو رو هم باید بشنفم؟
‒ کدوم زخم زبون؟!
‒ همینا که میگی؛ چرند و پرند، پرت و پلا، عرعرِ خر!
‒ دروغ میگم؟
‒ آره. بدتر از دروغ.
‒ کدوم دروغ؟ بگو تا بِگَم.
ماه تی تی آهی کشید و ادامه داد:
‒ آب از چشمه کی می آره؟ ما هَف خواهرون. کی می نوشه؟ دیو.
کلاغ در جواب گفت:
‒ به جاش، جاتون امنه.
‒ هیزمِ خشک از تو جنگل کی می آره؟ ما. کی می سوزونه؟ دیو.
‒ به جاش، هیشکی نمی تونه چپ چپ نیگاتون کنه.
‒ کی می پزه؟ ما. کی می خوره؟ دیو.
‒ به جاش، نمی خوردتون.
‒ کی می شوره؟ ما. کی می پوشه؟ دیو.
‒ به جاش، همه با هَمین.
‒ کی رُفت و روب می کنه؟ ما. کی ریخت و پاش می کنه؟ دیو.
‒ به جاش، می تونین با هم حرف بزنین.
‒ کی نمی تونه بِرِه، بیاد،هرچی میخواد بپوشه، بلند بلند بِگِه، بخنده و بازی کنه؟ ما. کی بدش می آد؟ دیو. کی تو قفسه؟ ما؛ کی اینجور خواسته؟ دیو. کی می ترسه؟ ما. از کی می ترسیم؟ دیو.
‒ اما آلازنگی که ترس نداره. چرا می ترسین؟
‒ آخه هم خیلی زشته، هم صداش زهله ىِ آدمُ مى بَره، هم می ترسیم ما رو بخوره.
‒ مگه اون آدمخواره؟
‒ یادت رفته روز اول چی گفت؟
‒ چی گفت؟
‒ گفت: اگه دربِرین یا صدا بدین یا گریه کنین یا خنده کنین یا به حرفام خوب گوش ندین یا کارنکنین یا بازی کنین یا پشتِ سرم حرف درآرین یا این یا اون… همه تون رو می خورم.
‒ ها! اینا رو میگی! اون می خواس ازَش حساب بِبَرین، کارا رو درست انجام بِدین.
‒ اینو راست میگی؟
‒ آره. آره. همه ی اینا به خاطرِ شماس.
‒ به خاطر ما هَف خواهرون؟!
‒ بعله دیگه. آیا میخواین دوباره پیش نامادریتون برگردین تا هی گیساتون رو بکشه، نیشگونتون بگیره، نفرینتون کنه، زخمِ زبونتون بزنه و به مادرتون بد و بیراه بگه؟
‒ نه!
‒ آیا میخواین دوباره برگردین پهلوی اون بابایِ نه بابا که واسه به دست آوردنِ دلِ آن زنیکه ی عوضی هی کتکتون بزنه؟
‒ نه!
‒ میخواین باز از هم جدا بشین؟
‒ نه!
‒ دوست دارین وِلِتون کنن تو دلِ جنگل تا گم و گور بشین؟
‒ نه!
‒ اگه اینجوریه پس چه مرگته؟
‒ هیچ مرگیم نیس. نه اونو میخوام، نه اینو. نه آلازنگی، نه زن بابا!
کلاغ پوزخندی زد. ماه تی تی در فکر فرو رفته با خود حرف می زد؛
‒ میشه یا نمیشه؟
کلاغ شنید. پرسید:
‒ با منی؟
‒ نه. بلند بلند فکر می کردم. از خودم پرسیدم.
کلاغ وِل کُن نبود. دوباره پرسید:
‒ ماه تی تی! به من میگی چی دوس داری؟
‒ دوس دارم که هَف خواهرون همیشه با هم باشن. تو یه قصه ای که اگه هم خوب شروع نشه، آخرش خوب تموم بشه.
‒ اونوقت خوبی یعنی چی؟
‒ یعنی اینکه هر کی آزاد باشه، بتونه به آرزوش برسه. حالا تو بگو به نظرت میشه؟
‒ نه! نمیشه.
‒ باید بشه.
‒ بشین تا بشه.
‒ پا میشَم و میشه.
ماه تی تی این را گفت و بی مهابا پا شد، از جا جهید، بی خیالِ همه ی تلاش های کلاغ که می کوشید او را آرام کند، داد و فریاد زد؛
‒ وای! وای! خسته شدم. دیگه نا ندارم. یکی کمک کنه وگرنه خودمو می کشم. وای! هوار!…
با این شلوغ کاری چُرت آلازنگی پاره شد، از خواب پرید. با صدای کلفت و نَکَره ای که داشت، فریاد کشید:
‒ چه خبره؟ چیه؟ چی شده؟ کیه؟
ماه تی تی ترسید. کلاغ هم در دَم لرزید، افتاد و خودش را به خواب زد. هَفت خواهران هم به جز ماه تی تی، انگار نه انگار، خوابِ خوابِ خواب بودند. آلازنگی پا شد، آمد کنار قفس، سرک کشید و نگاهی کرد. بو کشید. بوی آدمیزاد به دماغش خورد. پا پس کشید. باز صدا زد:
‒ کی خوابه؟ کی بیدار؟
ماه تی تی با ترس و لرز پاسخ داد:
‒ همه خوابن جز ماه تی تی که بیداره.
‒ چرا بیداری؟
‒ ( با کمی ناز و کرشمه ) خوابم نمی آد.
‒ چرا نمی آد؟
‒ ( با ادا و عشوه ) دلم شکسته.
‒ چرا شکسته؟
‒ ( با بغض و کمی گریه ) یاد اون قدیما افتادم که برا خودم روزی داشتم و روزگاری.
‒ کدوم قدیما؟
‒ ( با صدایی گرفته که دل سنگ را هم آب می کرد ) قدیمایی که مادرم زنده بود.
آن صدا کوه ها را از جا می جنباند و هفت آسمان را می شکافت چه برسد به دلِ آلازنگی. به ماه تی تی گفت:
‒ برام از اون روزا بگو.
‒ اونوقت که روزِ روزگارم بود هفت دست لباس، هفت جفت کفش و هفت اسب با زین و برگ داشتم.
‒ چشم بزاری برات میارَمِشون.
ماه تی تی چشم گذاشت. دیو رفت و برگشت با هفت دست لباس، هفت جفت کفش و هفت اسب با زین و برگ. ماه تی تی آهی کشید. آلازنگی پرسید:
‒ دوباره چیه؟
‒ اونوقت که روزِ روزگارم بود هفت خیکِ پُر، هفت دست نون و هفت مشک آب داشتم.
‒ چشم بزاری برات میارَمِشون.
ماه تی تی چشم گذاشت. دیو رفت و برگشت با هفت خیکِ پُر، هفت دست نون، هفت مشک آب. ماه تی تی باز آهی کشید:
‒ آه!
دیو گفت:
‒ دیگه چی میخوای؟
‒ برا خودم هیچی. میخوام برات آش بپزم.
دیو بنده ی شکم بود. ذوق زده پرسید:
‒ چه آشی؟
‒ آشی که یه وَجَب روغن روش باشه.
‒ خیلی خوشمزه س؟
‒ خیلی. تو دنیا تنها دو نفر میتونن اونو بپزن. یکی مادرم بود که مُرد، یکی هم مَنَم.
‒ خوب! بیا بپز.
‒ دو تا شرط داره.
‒ کدوم دو شرط؟
‒ اول باید درِ قفس باز شه، خواهرام بیدار شَن و زنجیرا رو از پاهامون وا کُنی . اونا باید بِهِم کمک کنن.
تا ماه تی تی خواهرانش را از خواب بیدار کند، آلازنگی که سر از پا نمی شناخت درِ قفس را گشود. حالا نوبت زنجیرها بود. دیو با اکراه زنجیرها را باز کرد و رو به ماه تی تی گفت:
‒ خُب. شرط دوم؟
‒ این آش رو با هر آبی نمیشه پخت. آبش رو باید یه دیو از چشمه ی اونور جنگل بیاره؛ اونَم نه تو هر ظرفی. دیو باید آب رو توی یک اَلَک بیاره. تا ما هَف خواهرون همه چی رو آماده می کنیم دیو باید آب رو بیاره…
هنوز حرفهای ماه تی تی تمام نشده بود که آلازنگی در حالیکه همه چیز را به کلاغ مى سپرد، اَلَک به دست راهیِ چشمه شد. وقتی دخترها از رفتنش خاطرجمع شدند، هفت دست لباس را پوشیدند، هفت جفت کفش را پا کردند، هر کدام یک دست نان، یک خیکِ پُر و یک مَشک آب برداشتند و جَلدی سوار اسب ها شدند تا هرچه زودتر از شرّ آلازنگی رها گردند. در آخرین لحظه ماه تی تی به کلاغ گفت:
‒ با ما نمیاى؟
کلاغ که همینجور یک گوشه ای نشسته بود و بی آنکه کاری به کارِ کسی داشته باشد، دخترها را نگاه می کرد بی حوصله گفت:
‒ نه. نمیام. دیوا کلاغا رو نمی خورن.
‒ خاطرجَم نباش. وقتی بیاد ببینه ما نیستیم و دررفتیم، حالش گرفته میشه، تو رو میکُشه.
کلاغ فکری کرد، دید ماه تی تی راست می گوید. از جا جنبید و پرید روی زینِ اسب او و پرسید:
‒ کجا میخواین برین؟
‒ اولش باید شرّ دیو رو کم کنیم بعدش هم بریم یه جایی که آدمای خوب زندگی میکنن؛ کنارشون خونه بسازیم، دوستای خوب پیدا کنیم، کار کنیم، شوهرای به دردبخور گیر بیاریم، بچه دار شیم، اونا رو بزرگ کنیم و باهم شاد و شاداب زندگی کنیم تا بالاخره بمیریم.
‒ اگه اینجوریه منم هرجا برین باهاتون میام.
‒ بزن بریم.
ماه تی تی این را گفت و اسب را هی کرد. دخترها هم بی اینکه حتی به پشتِ سر نگاهی بکنند، تاختند.
از آن سو آلازنگی که به تندی خود را به چشمه ی پشت جنگل رسانده بود هرچه زور می زد تا اَلَک را از آب پُر کند به جایی نمی رسید. او نمی دانست شاید هم نمی خواست بداند که پر کردن الکِ هزار سوراخ با آب کاری نشدنی ست. هرچه بیشتر جان می کَند نتیجه ای نمی گرفت تا اینکه سر و کله ی کرکسِ سیاهی پیدا شد که تشنه شده و آمده بود آب بنوشد. وقتی حال و روز دیو را دید، خنده اش گرفت و به او گفت:
‒ چیکار می کنی؟
‒ آب می ریزم تو الک اما نمی دونم چرا هرچه می ریزم پر نمیشه؟
‒ خب تا حالا کى این کارُ کرده که تو دوّمیش باشى! نباید هم پر بشه. اول باید سوراخایِ الک رو با برگ و صمغِ درختا پر کنی بعد آب بریزی توش.
آلازنگی بلافاصله این کار را کرد و این دفعه الک پر شد. بعد بدون اینکه ازکرکس سپاسگزاری کند، درحالیکه حوصله اش سررفته و حسابی خشمگین شده بود سمتِ خانه شتافت. وقتی رسید و نعره زنان وارد خانه شد هیچکس را نیافت.
” چالَ بی یُ خاگَ نه بی! ” ( آشیانه سر جایش بود اما تخمی در آن نبود. )
تازه فهمید که ماه تی تی او را فریفته، گریخته و همراهِ دیگر خواهرانش رفته است؛ پس به تندی در پیِ شان راه افتاد. آلازنگی یک دیو بود و مانند دیگر دیوها اهل جادو جَنبَل و شعبده ؛ می توانست بسیاری از راه های نرفته را به چشم بر هم زدنی پشت سر بگذارد با اینهمه هفت خواهران آنقدر اسبها را تاخته که زودتر از دیو به رودخانه ی خروشانِ ” سى رنگ رود ” رسیده بودند. ماه تی تی خیلی زود گُدارِ ( محلِ عبورِ ) رود را پیدا کرد، سپس رو به دخترها از آنها خواست خیک های روغن را باز کرده و پشت سر خود در راه دیو بریزند، بعد اسبها را هِی کنند و به آب بزنند. خودش واپَس تر از همه ایستاد و وقتی خیالش از رفتن خواهرها آسوده شد، خیکِ روغن را در راهِ پشتِ سر خالی کرد و به رود زد. آلازنگی که تازه داشت به رود نزدیک می شد و همه چیز را از دست رفته می دید چنان خشمگین بود و داد و فریاد می کرد که نگاهی به گُدار و راه و روغنِ بسیاری که پیش پایش در راه ریخته شده بود نداشت؛ برسد یا نرسد کنارِ رود، ناگهان پایش روی روغن ها لغزید، سُرید و تعادل از دست داد. بعد تا بجنبد و بتواند کاری کند، دختران از ” سى رنگ رودِ خروشان ” به سلامت رد شدند.
براى دیو کار از کار گذشته بود. دیوى هم که کار از کارَش گذشته باشد تنها و تنها یک چاره دارد؛
اجراىِ نمایشِ مظلومیّت!
( یعنى تر کردنِ چشم، اشکِ تمساح، ابرازِ ندامتِ دروغین از گذشته، اظهارِ مهرِ مصلحتى، یادآورىِ دشمنى هاى زن بابا، توجیهِ ندانم کارى هاى خود به ضربِ زورِ سرنوشت و قضا و قدَر و … )
و دیو همه ى این کارها را کرد و نزدیک بود دلِ دختران را نرم کند تا گدار را نشانَش دهند که ماه تى تى پرید جلو و با صداى بلند فریاد زد؛
– باشه! باشه! دوس دارى بیاى اینورِ آب و با ما باشى!
آلازنگى که سر تا پا روغنى شده بود، داد زد:
– بله! بله!
بعد ماه تى تى با دست اشاره کرد به یک کفِ سفید و بزرگ که روى آب شکل گرفته بود، به دیو گفت:
– ما پریدیم روىِ اون سنگ و اومدیم اینوَر! تو هم بپر و بیا! …
هنوز حرفِ دختر تمام نشده بود که دیو به هواىِ سنگ پرید توىِ رود!
پریدن همان و سرنگون شدن همان!
آلازنگى با سر به سراشیبیِ تند و تیز رودخانه افتاد و آب او را با خود برد که برد.
اما در آن سوی رود؛
ماه تی تی
و دخترها از اینکه بالاخره از دستِ آلازنگی آزاد و رها شده بودند، شاد و خوشحال بودند. به سر سلامتی و شادباشِ این پیروزی، خوردند، نوشیدند، زدند و رقصیدند؛ سپس راه افتادند برای یافتنِِ جایی که بتوانند آرزوهایشان را برآورده کنند.
کلاغ
نیز که براى نخستین بار مزه ىِ آزادى را مى چشید، از قارقارِ خود سرمست بود. نسیمی در پرواز، بالهایش را خنک می کرد و جگرش را حال می آورد. او تازه فهمیده بود که در کنار دیو، زنده بوده اما زندگی نمی کرده ؛ وقتی این حرف احمقانه ی خود که ” دیوا کلاغا رو نمیخورن ” یادش می آمد از تهِ دل به نادانیِ خود می خندید…
مَتیلِ ایما خَشی خَشی، دَهسِ یِ گُلی وَش بِکَشی!
( قصه ى ما با خوشى به سر رسید / دسته ى گلى بر آن بکشید. )
……………………………………………. ………………
*
ماه تى تى؛ ( مَتَتى )! ماهِ کوچک. نامى براى دختر!
**
آلازَنگى؛ زشت روى و بد سیرَت. نامى براى دیو!

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ف نعمتي می‌گه:

    سلام دکترجان سلام خدایشان بیامرزدتات سالار ،خاله جانی ،تات رحیم و هال محمسن شماراکه مرامانندهرشبم به رویاهای کودکی ام بردیدامااین بار ازاول قصه تاپایان برخلاف زمانی که موقع شنیدن برای ماتی تی وخواهرانش بغض میکردم وبدورازچشم راوی ،که پدرم بودگریه میکردم امشب بیادعزیزانی که دیگرنیستندتا وجودشان مایه آرامشمان باشندگریه کردم.بیادبابای مهربانم سیدمحمدحسن نعمتی

  • سامان می‌گه:

    سلام خیلی زیبا بود دکتر اگه زحمتی نباشه بازم از این متیلل بنویس برامون

  • مهدى غفارى می‌گه:

    از اظهارِ لطفِ پى نویسان محترم سپاسگزارم.

  • خسروی می‌گه:

    درود براحساسات وقلم دلنشینت مرابه دیار گذشته های پاک وقشنگم پرواز دادی به روزهای که هیچ وقت تکرار نخواهد شد حتی برای فرزندانم چرا که دیگر بی متتی بیگانه شده البته نه برای ما.ازاین نوشته دو لذت بردم .یکی به گذشته ها برگشتم زنده شدم دوم ان موقع کهکوچک بودیم معنی واقعی بی متتی رانمیدانستیم.ببخشید جناب دکتر برای ما بی متتی تعریف کرده بودند .گرچه ماه تیتی مناسب تراست .هزاران سپاس

  • یک شهروند می‌گه:

    “رفتن به آنطرف رود!”
    حکایت رفتن از سرزمینی است که آدمهایش را دوست ندارد و آنها را بی پناه به دست مرگ و اسارت می سپارد.
    داستان مهاجرت به سرزمینی که در آن هفت مرد جوان به انتظار عشق ورزی به هفت خواهران نشسته اند. سرزمینی که برای هر انسان یک “فرصت” هدیه می دهد. سرزمینی که می سود در آن زایید و رشد کرد و بالید.
    رودخانه عمیق, تمثیلی از عبور ناپذیر بودن (برای دیو و نه خواهران) است. داستان متتی دارد می گوید, وقتی پدر نامهربان باشد, باید از خانه رفت.

  • بینا می‌گه:

    سلام اقای دکتر.عالی بود،احسنت به شما که به قول خودتون ما رو بردین به گذشته های دورمون،در حالیکه گذشته های ناپایدار نزدیکمون رو به خاطر نداریم.من این قصه رو از مادربزگم بی بی خیرالنساء شنیده بودم،با یاداوری اون اشک تو چشام حلقه زد.لطفا بازهم ازاین مطالب بنویسید.با سپاس فراوان از شما.

  • زهره می‌گه:

    جالب و دوس داشتنی بود
    فرصتی شد که آن روزهای خوب و پاک دلتنگی ها
    و حتی کودکی هایمان را مرور کنیم…

  • نص می‌گه:

    سلام من همیشه نوشته های شما رادنبال میکنم!زیبا وبرایم یادآور دوران طلایی دبیرستان است! توخودت متتی بودی!باآرزوی توفیق!ارادت داریم !

  • قاسم خشت زر می‌گه:

    جالب و تاثیر گذار…ما را برد به دهه شصت …سپاس برادر غفاری

  • سلام وخسته نباشید خدمت دکتر.من هم داستان هم فیلم را دیدم واقعا جذاب و دیدنی بود به لر زبانب ها افتخار میکنم ایشالله دیگر آثار شما رو هم ببینیم ممنون متشکر

  • هانیه می‌گه:

    مرسی دکتر ، این مثل رو شنیده بودم ولی داستان رو نمی دونستم.خیلی جالب بود ،لذت بردم.

  • سادات گوشه می‌گه:

    مهدی جان.خدابیامرزد ننه و پدربزرگت را.یاد همان وقت ها بخیر که الا زنگی را در داستان ها میشنیدیم…

  • فرخنده اسدروز می‌گه:

    سلام
    ممنون اقای دکتر واقعا جالب و دوس داشتنی بود.با اینکه ما دهه 60 ی هستیم اما مث شما خاطرات زیادی با این قصه داشتیم. قصه اش یادم رفته بود فقط یادم بود که اون موقع از شنیدن اسم متتی ترس ورم می داشت.
    بازم ممنون

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر شما.
      فارغ از جذبه هاى داستانى، فرهنگى، تاریخى و اجتماعى، در نگاهِ نخست این قصه نوعى نقدِ مردسالارى و استبداد همچنین عصیان و اعتراض علیهِ آن است.
      اینکه قهرمانِ داستان دخترى ست خُردسال نکته ى مهم و کلیدىِ قصه است.
      وجودِ چنین قصه هایى در فرهنگِ ما حکایت از توانمندى هاى آن در این حوزه است.
      تحلیلِ این قصه مجالى بیش از این پى نویس مى طلبد.

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    شهروند عزیز:
    شرط خوردن آدمها توسط دیو این بوده که همگی خواب باشند!

    • یک شهروند می‌گه:

      بلی!
      فرض نیاکان ما این بوده که انسان های هشدار و بیدار خورده نمی شوند!

  • یک شهروند می‌گه:

    “زنده باد”
    1- قصه آب از آربیز (الک) آوردن حکایت امور ناممکن و فساد و تباهی در کارهاست. حکایت دریای ثروت و قحطی شعور است و دارد می گوید که اگر به ذهن کور و نادان ماموریتی داده شود, چگونه فرصت ها و منابع و امکانات را به باد خواهد داد.
    2- اما “متتی” آنطور که من از بستگان سالخورده خود شنیدم با “ماه تیتی” آنطور که شما روایت کردید یک تفاوت ظریف دارد؛
    آن متتی دارای یک بیداری “ذاتی” بود و این ماه تیتی یک آگاهی تکامل یافته دارد. آن متتی خوابش نمی برد چون برای خوابیدن زیادی بازیگوش و زنده بود و این یکی نمی خوابد برای اینکه مسئولیت اجتماعی بر دوش خود می بیند. او سرخوش و شنگ و زرنگ و شاد بود و ذاتا توقف ناپذیر بود. اما این یکی برای کارهایش دلیل دارد و هدفی را در ذهن می پروراند. برای ان متتی روند به گونه ای که سرشت مقدر کرده فراهم می شد و این ماه تیتی خود قهرمان سرنوشت خود و خواهرانش است.
    3- دزست در خاطرم نمانده که چرا دیو برای خوردن دخترها باید منتظر می ماند تا آنها بخوابند؟

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      ١. بحرانِ ناکارآمدى!
      ٢. موافقم. در بازنویسىِ متیل چندان به سازه و پى وفادار نبوده ام. شاید بهتر آن است که نوشته هایى از این دست را نوعى برداشتِ آزاد نامید.
      ٣. بالاخره هر کارى رسم و رسومِ خودش را دارد حتى اگر این کار ” خوردنِ دختران به وسیله ىِ دیو ” باشد!

    • محمد می‌گه:

      خواب نماد جهل است و نادانی. همانطور که دختر کوچکتر باهوش بوده ، بیدار بوده است. خوردن در اینجا نماد استثمار و بهره کشی است. مسلما تا جمعی ناآگاه نباشند نمی توان تحمیق و استثمارشان کرد. راوی اول این متیل خواسته نسل به نسل برای بیداری ارزشی را منتقل کند. خواسته است ارزش هوش، اگاهی و بیداری را در ناخوداگاه فرزندانش نسل بعد از نسل بکارد.
      درود بر دکتر مهدی عزیز به خاطر این متن زیبا

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    محمود جان! دو سطر مونده به آخر،هال نه حال! چراغ خواب هالو!

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    پسرک نازنینمو شبها با قصه ها می خوابونم. یه بار با هم، حین وارسی کتابهای یک کتاب فروشی، چشمش به قصه های شاهنامه افتاد. در واقع تصویر روی جلد – جدال رستم با ارژنگ دیو -دل از پسرک ربوده بود. با قصه های شبانه بزرگ شده و شخصیت رستم و دیوان برایش غریبه نبود. مدتی شبها با اون سرگرم می شدیم . خوشش اومده بود. مجموعه های “قصه های خوب برای بچه های خوب” مرحوم آذریزدی گرامی را به روایت ساده تر شده پدر قبلا شنیده، اما شاهنامه براش یه چیز دیگه بود. همدلانه با تراژدی ها و حماسه ها مواجه می شد و نسبت شحصیت ها را بهتر از من به حافظه می سپرد. طبق روال متداول شاهنامه، هر اتفاق خوشایندی بهانه ای بود برای سفره گستراندن و خوردن و نوشیدن و پای کوبیدن. اول بار گفت اون هزارها سال پیش چی بود برا خوردن و نوشیدن؟ گفتم فک می کنی چی بود؟ گفت به نظرم نون و پیاز و دوغ! گفتم اره همین بود! دیگه هر وقت دستور می رسید که بساط سور و ساط فراهم شود و سفره ها بیارایند فورا می گفت نون و پیاز و دوغو می زدن و … مزه رو می پروند و قاه قاه می خندیدیم! دیشب بازنویسی شده پیر چنگی مولانا را براش خوندم. به مثنوی نگاه نکردم ببینم روایت بازنویسی شده، با اصل، تفاوتی دارد یا نه. اما دوس داشتم این روایت منتهی به مرگ قهرمان قصه را که به زیبایی نوشته شده و بخش مهم آن در وادی خاموشان می گذرد را نیز بشنود. شاید برایش اندکی ترسناک بود اتمام قصه با مرگی مرموز. به هنگام پلک بر چشم گذاردن، با تاکید گفت : بابا برو درو قفل کن و چراغ خواب هالو روشن.
    امشب پسر را به کودکی پدر مهمان می کنم. پس متیل متتی را برایش خواهم گفت. هر دو شریک لذت می شویم. مطمئنم!

    درود دکتر غفاری گرامی!

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    این افسانه به شکلهای مختلف اما با بن مایه نسبتا مشترک، در نقاط مختلف ایران وجود دارد و نشان از قدمت و گستردگی آن می دهد. عمق این افسانه در بین لر زبانان تا بدان حد است که امروزه – در کمال تاسف و گلایه! – علیرغم این که دیگر خبری از قصه گویی شبانه مادران و مادربزرگها نیست اما کلمه “متتی” کابرد و کارکرد خود را به عنوان سمبل “نخوابیدن و بیدار ماندن” دارد!

  • انصاری می‌گه:

    خدا رحمت کند میر سالار و بی بی جانی را . به نظر می رسد دکتر غفاری به اندازه پدرش متیل می داند و خوب هم می نویسد مگر شما اول انقلاب چند سال داشتید؟ که جزئیات اتش و هیمه و برف و بشمه را به یاد می آورید؟ لطفا بیشتر بنویسید نوشته های شما مرا به گذشته های بی تکلف ولی پر از محبت می برد.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سپاس.
      نمی دانم چرا اینطور شده؟!
      با اینکه این روزها به سختی می توانم به گذشته یِ نزدیک خود برگردم و چیزِ درخوری را به یاد آورم، گاهی گذشته ی نه چندان دوری که از چهار و نیم، پنج سالگی آغاز و به بیست و سه چهار سالگی می رسد چنان با ریزه کاری جلوی چشمم به تصویر درمی آید که شگفت زده می شوم!
      یک روز و روزگاری این تنها بَوا و ننه بودند که تا حرف می زدند، خاطراتشان پر بود از زمان های از یاد رفته
      مکان های بر باد رفته
      فرصت های از دست رفته
      و آدم های به فنا رفته!
      حالا نه در سخنِ بابا و دِی که در گپ و گفت های من و خواهر برادرانم از سالهای زیتَری هم نام های بسیاری هست که دیگر نیستند؛ مانندِ
      بَوا و ننه!
      تاتَ رحیم!
      هال مَحمَسَن!
      تَمدار و بُهون!
      تاوَ و خنَک!
      گِردِی زرِ خُلی!
      گارِی اُو میر مَلی!

      در آستانه یِ چهل سالگی خویش ایستاده و به زندگی می نگرم!
      گویی هزاران هزار سال از عمرم گذشته است.

  • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

    عالی عالی یعنی از 20هم بیست تر. البته ماه تی تی را ما ماراتتی نقل کرده بودند. و یادش به خیر سوم راهنمایی ما کبوتری داشتیم که همیشه از چنگال باشو ها فرار میکرد که بهش میگفتیم ماراتتی.

  • امير نوروزي می‌گه:

    بسیار خوب دکتر.به امید نوشته های این دستی وتشکر از محمود ارام عزیز بابت رفتار فاخر.به امید ادامه چنین کارهای قابلی و کم شدن نوشته های سخیف سیاسی

  • عمو می‌گه:

    می توان گفت دیو موجودی ازجنس انسان است در باور مردمان ایران زمین دیو به موجودی زشت ستم گر وتبهکار گفته می شد ودیو را به دوگونه میشناختند
    دیو سیاه ( الازنگی ) که دیدن سایه اش موجب تب ومرض می شد
    ودیدن قدوقواره اش باعث مرگ
    دیو سفید ارامتر از دیو سیا ه وخیلی ترسناک نبوده ومی شد با او وارد گفتگو شد
    فردوسی دیوان را افرادی با سواد ومتشخص می دانسته

  • ناشناس می‌گه:

    تو خودت ماه تی تی هستی مهدی جان / نکنه اسیر دیو بمونی ….

  • دهدشتی می‌گه:

    شیر مادرت حلات باد دکتر عزیز -این قصه را 30سال پیش هر شب مادر برایم تعریف میکرد البته ما اونموقع دیگر بُشمه نداشتیم ولی خیلی از قسمت های آن را فراموش کرده بودم که یادآوری شد و اشک جاری ، ای کاش میشد به زبان لری این قصه را می نوشیتی. (اونجایی که میگفت ره وه ره وه ره….) و این ره وه ره را خیلی طولانی تکرار میکرد.
    صد البته با اجازه شما این قصه را به فرزندم که نویسنده هست خواهم داد.هرچند وی متاسفانه تلفظ لری ندارد و در محیط غریبی بزرگ شده است.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود.
      لرى نوشتنِ یک متن و متیل ( گاوِ نر مى خواهد و مردِ کهن !).
      با این همه من نیز دوست دارم اگر یک روز اندک دانایى و توانایىِ به نسبت قابلِ اعتمادى در خود یافتم، آن را تمرین کنم!
      تا آن روز …

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    “کِی وَ خویَه کِی دِیار…همه وَخو و مَتتَی دِیار”

    ای بروهی!
    متاسفانه این روزا مث اون روزا نمیشه متیلها رو ساده خوند و شنید و لذت برد. خواسته یا ناخواسته پیوند میخوره به هزار و یک مساله ذهنی و عینی و می فهمی و می بینی
    “هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست”

    به افتخار همه “متتی” های تاریخ…هوووررررااا

200x208
200x208