تاریخ درج خبر : 1393/02/06
کد خبر : ۲۶۳۴۵۵
+ تغییر اندازه نوشته -

تَهْلَخارىِ روزگارِ آموزگاری!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری
تابستان بود.
یکی از آن تابستان های گرم و داغ!
یاسوج و مردمَش در یک تبی می سوختند که نگو.
از تعطیلیِ مدارس چندی می گذشت.
اجاره نشین بودم و دو سه سالی بود که رویِ قطعه زمینی سیصد متری، طرفهایِ غربِ یاسوج در فرصت هایی که به چنگ می آمد و به تناسبِ جیب و بازو و عرقِ پیشانی ام؛ نه کمتر و نه بیشتر! کار مى کردم.
ماجرایِ زمین برمی گشت به خیلی پیش از آن سالها؛ به دوره یِ پهلَویِ دوم! خریداری شده از مالِکانِ بومی به قیمتِ متری بیست و پنج ریال! ( دو تُمَنُ پَن زار! ). بعد همینطور مانده و مانده بود تا انقلاب، بعدش جنگ، بعدش درگیری های دهه یِ شصت، بعد صلح با عراق، بعد از آن تا آغازِ دهه یِ هفتاد یعنی زمانی که بالاخره و به اجبار باید کاریش می کردم! بیشتر از آن نمی شد خانه به دوش و اجاره نشین باشم؛ آن هم با چهار دختر و دو پسر که جز پسرِ خردسالم، همه دانش آموز بودند.
آن موقع ( البته مثلِ الان نبود که تومان به پشیزى نمى ارزَد با اینهمه ) حقوقِ معلمی به جایی نمی رسید و من در کنارِ حقوق، یک قطعه زمینِ کشاورزی هم در دهِ داشتم که سال به سال گندم و عدس یا چغندر و نخودی در آن می کاشتم و گاهی رقمِ ناچیزی کفِ دستم می گذاشت که با هیچ! چندان فرقی نمی کرد؛ با اینهمه نه می شد دست روی دست گذاشت و به امیدِ گشایشی ماند و نه نومید می شد نشست. باید وَلو به قدرِ توان و با نوعی خوش بینیِ خود فریب، آستین بالا می زدم و کاری می کردم. و این همان کاری بود که دو سه سالی آغازَش کرده بودم.
و من؛ مردِ بویراحمدیِ چهل و دو سه ساله! با یک زن و شش سر عیال! که غیر از این باید به فکرِ خیلی کَس و چیزهای دیگر هم می بود با هر چه که بیگانه بودم، با کار نبودم. کار خویشاوندم بود. نافِ من و کار را با هم بریده بودند. از آن دورانِ کوتاهِ کودکی که می توانستم چوب بگیرم به دست و باید مَندال ها ( بره و بزغاله ها ) را به چراىِ نزدیکِ خانه می بردم تا الان که دارم از تَهلَخاری ( تلخ و خواریِ ) روزگارِ دشوارِ آموزگاری می گویم، هرگز بیکار نشدم و نبوده ام.
***
باری!
با همان بخور و نمیری که بود؛
خودم، صاحبْ کار
خودم، بنا
خودم، کارگر
خودم، فَعلِی!
خانه را رسانده بودم به دیوارچینی.
گاهی که چیزی در تهِ جیب جرینگى صدا داده بود، کارگری هم وردستَم گرفته بودم.
و حالا ماهِ میانیِ تابستان از نیمه نگذشته، یکدفعه شَستَم خبردار شده بود که
” ای دلِ غافل! کفگیر خورده به تهِ دیگ! و دریغ از یک دوزاری ( دو ریالی ) که مانده باشد به کف برای دل خوش کُنَکی! “
برق از سرم پرید!
بلافاصله زن را خواستم و آرام، طورى که بچه ها نشنوند و نفهمند، حالیش کردم که
– ” هر چه هست و مانده
اگر آرد و خمیر است، چانه اش کوچکتر!
اگر برنج است، پیمانه اش کمتر!
و اگر قاتُق است، لقمه اش جمع و جورتر!
که جیب خالى شده، دست تُنُک گشته و مایه تَه کشیده است! “
زن نیز که با خوب و بدِ من و زندگىِ پر فراز و نشیبَم سوخته و ساخته بود، خوب مى دانست و مى فهمید که چه مى گویم، شاید براى اینکه اوضاع و احوال بهتر دستش بیاید، شاید هم از سرِ دل نگرانى گفت؛
– خانه را مى خواهى چه کنى؟
گفتم؛
– نمى توانم بیکار بنشینَم. باید یک کاریش بکنم.
این را گفتم و زدم بیرون. راه افتادم سمتِ زمین. همین یکى دو روز پیش پیغام داده بودم به یکى از بستگان که نیسان داشت و راننده بود، براى آوردنِ یک بار بُلوک!
حالا هم باید مى رفتم براى خالى کردنِ بلوک سرِ زمین. رفتم. پیاده رفتم. در آن سالها به ندرت سوار تاکسى مى شدم چه برسَد به آن روز که تنها راهِ رسیدن، پاى پیاده بود! رفتم و رسیدم.
بِرَس و نَرَسِ زمین، نیسان را دیدم که پر از بلوک پارک شده بود بیخِ جدول! راننده هم که از خویشان بود، پیاده شده، لَم داده بود زیرِ سایه ىِ کوتاهِ یکى از دیوارها! چشم به راهِ من بود و اینکه شاید با خودم کارگرى دارم براى خالى کردنِ بلوک ها! به پیشوازَم آمد. دست دادیم.
هیچ اثرى از نرمى و سُستى در دستها نبود؛ هر چه بود زِبرى و زُمُختى و سختى بود! خوش و بِش کردیم همراهِ یکى دو شوخىِ همیشگى از آن شوخى ها که وقتى دو مردِ کارىِ لُر به هم مى رسند با هم مى کنند؛ خنده اى بر لب ها نقش بست و هنوز نخشکیده بود که آستین بالا زدم و دست به کار شدم. خیلى زود مشخص شد که بلوک ها را چه کسانى باید خالى کنند؛
من و راننده!
وقتى من مشغول شدم، غیرتِ لرى اجازه نمى داد که راننده مثلِ یک چوبِ خشک یکجا بنشینَد و تماشا کند؛
نه!
آن روزها البته نان درآوردن سخت بود و براى اینکه با آبرو زندگى کنى باید صورت را با سیلى سرخ مى کردى اما هنوز این حساب و کتاب هاى ” به من چه، به تو چه ” ىِ امروزى باب نشده بود که یکى لُخت شده باشد به انجامِ کارى و آن دیگرى بایستد و  بِرّ و بِرّ نگاهَش کند.
بارى!
بلوک ها را خالى کردیم!
اینکه نداشتم و نمى توانستم همان لحظه پس از پایانِ کار، دست به جیب شوم و پولِ بلوک و کرایه را با آن عزیز، حساب کنم، برایم سخت بود. نه اینکه او کسى باشد از آنهایى که تا یک کارى براى آدم مى کنند، زُل مى زنند توىِ چشمِ آدم یعنى؛
– طلبکارَم، پولَم را بده بروم!
نه!
مشکل از من بود که کلافه بودم! یک عمر با این باور زندگى کرده بودم که
” پولِ کارگر را تا عرقِش خشک نشده باید داد! “
و حالا مانده بودم چه کنم که یکباره بر زبانم چرخید؛
– دستت درد نکند، پسر خاله! ظهر شده! برویم خانه، ناهار را با هم بخوریم. بعد برو!
تعارف هم که آمد نیامد دارد! زدیم و گرفت!
– خیلى هم خوب! اتفاقاً حسابى گرسنه ام. برویم!
غیرتى مرد! این را گفت، درِ پشتِ نیسان را با ضربه اى محکم بست، بعد خودش را تکاند و سوار شد. من هم تکانى به خود دادم، کفِ دستها را به هم کوبیدم و سمتِ شاگرد سوار شدم؛
– هر چه بادا باد!
راندیم سمتِ خانه! خانه اى که از یک چیزَش با خبر بودم.
” جز نانى و شاید قاتُقى ناچیز، چیزى براى خوردن در آن نبود! “
***
IMG18013656
خدابیامُرزْ پدربزرگم همیشه مى گفت؛
– دو کَس از طایفه ىِ ما پا نگرفته و نمى گیرد؛ یکى درویش، یکى هم آخوند!
راست هم مى گفت. مردان و زنانِ طایفه ى ما نه اینکه خداىِ نکرده به این دو گروه از مردم بى اعتنا باشند؛ نه! بلکه اهلِ کارِ بدنى بودند! یک جورى کارگرى توىِ خونِشان بود؛ یعنى باید نان را به زور بازو و عرقِ جبین از دلِ سختىِ کار درمى آوردند.
حالا نمى دانم چرا این فکرى بود که به سرعتِ برق داشت از مغزم مى گذشت. کِى؟ وقتى نشسته بودم توىِ نیسان و مثلاً داشتم به حرفهاى پر حرارتِ راننده گوش مى دادم.
شاید به این خاطر که وسوسه اى بود براى آبرو زدن به یکى دو نفرى که مى شناختم و مى دانستم کار و بارِشان سکّه است و ممکن بود رویَم را زمین نیَندازَند؛ امّا اگر رویَم را نمى گرفتند، چه؟!
نه!
خانواده هم اگر از من بدتر نبودند، بهتر نبودند! تازه این، آنها بودند که در بزنگاهى از این دست، چشمِ کمک و یارى از من داشتند.
توىِ این فکر و وسوسه ها بودم که ناخودآگاه آهى از سینه ام برآمد و بر زبانم رفت؛
– هر چه باداباد!
ناگهان راننده حرفش را قطع کرد و سر چرخاند سمتِ من و مزّه وار گفت:
– پَ کاکاىِ فلانى! نه انگار رَگِت جوش آورده، خود با خودت بلند بلند حرف مى زنى؟!
مثلِ کسى که چُرتش پاره شده باشد، یک ناگه فهمیدم که دارم بند را آب مى دهم؛ خودم را جمع و جور کردم و براى اینکه سرِ سخن را بپیچانم سمتى دیگر، گفتم:
– پَ آدم با خودِش حرف بزند، بهتر است یا اینکه بنشیند یک جایى چماق بتراشَد و حالا بى آنکه کسى کاریش داشته باشد، هِى داد بزند؛ « فِلونْ فلونِ آن کسى که بگوید، فلانى دنبالِ دعوا مرافعه مى گردد! »
و در این گپ و گفتِ شوخى گونه هم من مى دانستم او از کدام کاکاىِ قومىِ من سخن مى گوید و هم او مى دانست که آن فلانىِ خدابیامرزى که من گفته ام کیست و نَسَبَش چگونه به او مى رسد!
مهم این بود که کار به اظهارِ ندارى و شرمندگى نرسد که نرسید. هر چند بالاخره به خانه رسیدیم.
***
اینکه در خانه ى ما چند شب و روزى را با نان و انگور یا تَلى ماس و تَلى تَماتَ یا سیب زمینىِ آب پز و از این جور چیزها سر کنیم، چیزِ تازه اى نبود امّا اینکه
پیام داده باشى، طرف برایَت بلوک آورده باشد
خودش مثلِ یک کارگر جان کنده کمکَت خالى شان کرده باشد
هم چشمْ هم باشد
باهات بگو بخند و خوش دماغى هم کرده باشد
بعد دریغ از دو قِرانْ ده شاهى که گذاشته باشى کفِ دستش
تعارف کردى بیاید خانه آن هم براى ناهار
او هم که اهلِ تعارف نبوده، گفته؛ اِى به چشم! آمده خانه! دست و رو را شسته و بر بالشِ اتاقِ مهمانه تکیه داده، نشسته!
توىِ خانه هم، یخچال و انبار از خانه ى خدا پاک تر! نه تنها غیر از لقمه ىِ نانى و خرمایى شکرَک زده چیزى در بساط نباشد بلکه قندى هم نباشد که بشود استکانى چاى براى مهمان برد و لااقل سرش را گرم کرد!
خوب!
با این اوضاعْ احوال
بچه ها حق داشتند که نگران باشند!
زن حق داشت که ناراحت و دلواپَس باشد!
من هم لابد حق داشتم کلافه باشم!
باید کارى مى کردم و کردم.
زن و بچه ها را در آشپزخانه رها کردم و رفتم سراغِ مهمان! کنارش نشستم، دل به دریا زدم و گفتم؛
– فلانى! پول همراهت دارى؟
– بله! ىَ دو سه هزار تومانى!
– دو هزار و پانصد تومانش را مى خواهم!
بلافاصله نیم خیز شد، دست برد به جیبِ عقبِ شلوار، بسته ىِ تا زده ىِ پولِ نیمدار و کهنه اى را درآورد، شمرد. – دو هزار و چهارصد و پنجاه، هفتاد، نود و این هم دو هزار و پانصد تومان!
پول را داد به من. بعد بقیه ىِ اسکناس هاى خُرد و مانده را تا زد و دوباره گذاشت توىِ جیبش! من پا شدم تا جَلدى بروم بازار، بَلْکَنَم با مرغ و قندى برگردم که ناگهان صداىِ درِ حیات به هوا خاست.
از درِ خانه تا حیات را شلنگ تخته انداختم و در را باز کردم.
هنوز در تا نیمه باز نشده بود که ناگهان از آن پشت، زورى فراتر از آمادگىِِ من وارد شد و مردى سراسیمه وار خودش را به سمتِ من رها کرد؛
خم شده بود به سمتِ گوشه ى پیراهن و در جستُ جوىِ دستم براى به دست گرفتن و فشردن!
هرچند اندکى عقب کشیدم امّا نتوانستم از دستش بگریزم؛ دستم را بوسید. غافلگیر شده بودم. تازه متوجه شدم که همسایه و همکارَم است؛ تا آمدم چیزى بگویم و سر در بیاورم چه شده، به زبان آمد و التماس گونه نالید؛
– فلانى! دادَمَت به خدا و پیرها! کمکَم کن! آبرویَم در خطر است!
حالا کنارِ هم ایستاده بودیم؛ رو به روىِ هم اما نه چشم در چشم! سرش را پایین انداخته بود و تا حدّى بریده بریده حرف مى زد؛
– ” بعدِ هرگز! ” یکى از این فامیلِ دور با ابواب جمعى شان سرزده آمده اند خانه ىِ ما! به قصدِ خواستگارى از دخترم! ما هم از بختِ کج و شانسِ خراب نه قندى، نه چایى، نه قاتقى هیچ در خانه نداریم! به زن و بچه ها گفتم اگر تنها یکى باشد بتواند دستم را بگیرد و آبرویم را بخرَد، فلانى ست …
نگذاشتم بیشتر بگوید. دست کردم توى جیب و پول را کشیدم بیرون، چپاندم در دستانش!
خواست بشمارَد و بخشى را بردارد، نگذاشتم!
آبِ دهانى قورت داد و خواست چیزى بگوید، نگذاشتم!
تکانى خورد و خواست دوباره دستم را ببوسد، نگذاشتم!
بغضى در گلویم مانده بود که همانجا باید خفه مى شد! با زبانِ بى زبانى بدرقه اش کردم تا برود به بدبختى اش برسد؛ رفت! …
خودم برگشتم!
سمتِ خانه.
به سوىِ زن و بچه هایم.
براى دوباره دیدنِ مهمانى که درست مثلِ لحظه اى که بلوک ها را کمکَم خالى کرد، باید با من بر سرِ یک سفره مى نشست براى خوردنِ لقمه ىِ نانى و چند خرماى شکرَک زده!  همین.**
……………………….……………………………….…..…
*
 تَهْلَخارى؛ به دو معنا. یکم؛ ” تلخى و خوارى! ” و دوم؛ ” تلخ خورى! ” هر دو رساننده ىِ ” سختى و دشوارى در عینِ احساسِ غم و درد با چاشنىِ اندکى از شکست و نومیدى! “
**
با سپاس از آن آموزگارى که در یک روزِ فروَدینى، وقتى رفته بودم تا ببینَمَش، همچنان که بیل به دستْ درختانِ باغ را پاکَنى مى کرد، با شکیبایى از تلخ و شیرینِ روزگارِ آموزگارى اش با من سخن گفت. این نوشته تقدیم مى شود به او ( که نخواست نامَش ببرَم )، همسرِ مهربانش، آن غیرتى مردِ روزگارِ قدیم و همه ىِ آموزگارانى که زیر بارِ زندگى خم شدند امّا نشکستند و از آموزاندن علم و یاد دادنِ دانش، لَختى کوتاه نیامدند. درود بر همه ى آنها.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • رضا حیاتی می‌گه:

    در برابر معلمان فقط باید سکوت کرد و شرمسار بود .

  • نص می‌گه:

    مینویسم وشما دکلمه ای بسازید.من برای نوشتن ذوق دارم ولی چون تهله خواری باجلوه ای دیگرآمده حوصله ندارم! بنویس تاتهله خواری راباجان ودل درک کردن مفهومی پیدا کند شاید هم خودت بعضی صحنه ها رادیده باشی!تهله خواری یعنی اینکه پنجشنبه وجمعه کار کنی ومابقی به کلاس درس بروی!ت..یعنی بعدازظهرسیمان خالی کنی وشب ازسوزسیمان تاصبح نخوابی وفرداازکلاس به خاطرخوابیدن اخراج شوی!ت…یعنی پدرنداشته باشی وازفقرونداری بشوی مزحکه بچه های روستایت!ت….یعنی شلوارت ظهری برفی کنار بخاری ازسرزانو تاکمربند بسوزد ومدتها باهمان وضع به دبیرستان بروی !وساق شلوارمبارک رابچرخانی تا شاید پارگی آن به سمت زیربرودو ران نامبارکت روی صندلی که نشستی پیدانباشد!ت….. بچه هابرای حل مسائل ریاضی دورت جمع شوند اماوقت بازی آدم حسابت نکنند!ت…با دوبرادرت سرظهر درشهرغربت ربع کیلو انگور بگیری وهرحبه انگور قاتغ سه لقمه نانت باشد که باچشم غره دوبرادر بزرگ دیگرآن رابخوری و…!همه تابستان برای دومن گندم که دفع مرگ کنی ازخانواده ات چوپان آدمی باشی که….!ت…وقتی به دانشگاه علو م پزشکی واردمیشوی توان خریدن یک روپوش سفید کار نداشته باشی وبروی پیش کسی وازبین روپوشهایش بهترین را به توبدهد درحالی که یک طرف آن ازسر زانو سوخته است!ت…بعدازظهرآخرین امتحان فاینالت بروی کارگری تا آخرشهریور وشروع ترم جدید!ت….برای پدرهمکلاس دخترت درترم اخر چاه کندن.دکتر جان آنقدر برای تهله خواری مصداق دارم که هرگز وقت نوشتن ندارم ودرآخر اینکه ماهمدیگررا دوست داریم ! اما تعصبات جاهلی وحاکم بردیارمان باعث شده بجای سیر در وادی بزرگ انسانیت درعشیره مان بمانیم به بهانه غیرت! (اگر شناختیم خواهشا فاش نکن)تشکر مردی ازتبارآدم!

  • رحمان محمدی می‌گه:

    دکتر جان تهلخاری را زیبا وشیرین به رشته تحریر درآوردید،اما چرا بیان خاطرات گذشته که همراه با مشقت وسختی ونداری بوده باز شنیدنشان لذت بخش وهمراه آه وافسوس می باشد؟چه گم شده ای داریم،آیا این گم شده صداقت وپاکی بی ریایی وعاطفه و دریک کلام اخلاق نیست؟تکنولوژی ومدرنیته وحاکمیت هاو…..خیلی چیزها را از ما گرفتن ولی جایگزین های مناسبی که جوابگوی خواسته های درونی مان باشد نیاوردند ،آن معلم عزیز در سخترین شرایط با رضا ورغبت پول قرض گرفته رابه دیگرهم دردی چون خویش می دهدوآن راننده با اینکه وظیفه اش نبوده همکاری کرده پول قرضی هم داه وبا خوشحالی به نان خرمایی شکرک زده معلم عزیز قانع می شود.الان را با قبل مقایسه کنید چند درصد اقشار مختلف در جامعه اینگونه هستند؟

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    درود بر دکتر غفاری .عالی بود مثل همیشه.دستت درد نکنه

  • مرشدی می‌گه:

    درود بر نویسنده… این دردها را ما هم چشیده ایم و زیر بار مشکلات کمر خم کرده ایم اما خرسندیم که نشکستیم…

  • ليزه می‌گه:

    “خدایش رحمت کند پدر بزرگم را که می گفت : دو کس از طایفه ی ما پا نگرفته و پا نمی گیرد یکی درویش و یکی هم آخوند” . شک ندارم که در آن روزگار ، پدر بزرگت درست می گفت ، زیرا براساس باور و اعتقادی که داشت این دو کس را تا آن زمان همواره بی خیال دنیا و هر آنچه در آن بود می دید .
    اکنون سالها از آن تاریخ می گذرد درویش همان درویش است اما من بسیار در شگفتم از ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, و درویش هم هنوز خانه اش ویران است …

  • تهلخارى نو پا می‌گه:

    توصیف زیبایى بود دکتر جان. زندگى سخت تلخ است, اما در همین دوران سختى ست که میتوان دوستان را شناخت, یاوران را شناخت.زندگى تهلخارى دشوار است اما تجربه ى ست لازم…

  • هادی می‌گه:

    نوستالژی به درک من به معنی یادآور ی دردها و سختیهای گذشته وخراش آن برای التیام ویاشایدهم لذت بردن درعین تالم . چندی قبل درزیرنوبس مقاله ای از آقای. یوسفی درمورد مجید وحرکت استثنایی اودرتاریخ فوتبال . بدون قضاوت . تایید ویاتکذیب حرکت او صحبت از فرهنگ ناب و بی بدیل لر کردم که مورد ایراد یکی از دوستان قرار گرفت مرا واداشت تا موردی را ذکر کنم شاید تاحدودی بتواند درتاییدعرا یضم مقبول افتد. لربانویی بنام مهتاب چندی پیش برای تامین هزینه عمل جراحی همسرش که دچار سرطان معده بود . یکی ازکلیه هایش رافروخت تاشوهر وپدر بچه هایش راازمرگ نجات دهد.علیرغم نظر منفی غالب پزشکان که امیدی به بهبودی نداشتند .ولی آن بانوی هم ولایتی که هنوز محاسبات دو دوتا چهارتا ومنطقی شهر نشبنی رادر محضراساتید. دنیای محاسبات وریاضیات مادی درک نکرده بود. تنها کاری که ازدستش می آمد ، جمله ایکه مجید درپاسخ سوالات میگفت . ، بله تنها کاری که ازدستش می آمد. کلیه فروخته شد . عمل جراحی هم انجام گرفت . شوهر هم مرد همچنانکه تیم مجید هم باخت . ولی مسله اینجاست که چه انگبزه ویاعشقی باعث باعث میشود .یک لر . لرخالص .لری که که هنوز غبار اغیار ، ببخشید فرهنگ توسعه یافته ، راهنوز هضم نکرده دست به چنین کاری بزند.. غرض عرض تایید ورد نیست بلکه عریان واقعیتی است که درفرهنگ ناب وبی بدیل لری نهفته است که وقتی به غلیان در می آید بدون محاسبه سود وزیان . فریاد میزند . حرکت میکند وانجام می دهد مانند فریاد جناب بزرگواری در مجلس . حرکت مجید در میدان فوتبال . عمل راننده نیسان .سخاوت معلم وکاریکه آن خواهرمان برای نجات شوهرش انجام داد . بیایید منصف باشیم واز ذولالی خودمان لذت ببریم که گمشده امان این است اگر ازهیچ چیز لذت نمی بریم . چون ماهم داریم یادمی گیریم که همه چیز را محاسبه سود وزیان کنیم. وباور کنید که اگر تایید قلب آنرا همراهی نکند . همین آش است و همین کاسه . حدیث عشق که یزدان به جبرییل نگفتی من ازگدای در پیر می فروش شنیدم. والسلام

  • سلام ودرود بر شما وزنان ومردان طایفه ات که هرگاه لقمه ای خوردند بدنشان خیس عرق بود ودر تهلخاری روزگار تهلخاران را در یافتنددر پناه حق

  • مارال می‌گه:

    با درود…. من جوونم و شاید هیچوقت تهلخاری رو نچشیده باشم ولی خیلی زیبا و دلنشین بود. خدا قوت هموطن…

  • سید نوید می‌گه:

    یاد اون ایه از قران می افتم که میگه : (نقل به مضموم):و انها که در نداری خود ، ایثار می کنند . راستی جدتون حرف قشنگی زد : از این طایفه درویش و اخوند پا نمیگیره .

  • کر خوب عقبت وخیر البت تا ایسو می‌گه:

    یایش نه وخیر تا قیومت نه وخیر. یای دیس ارسی و پرو شلوار نه وخیر نه وخیر تا قیومت نه وخیر-یای کم پتی و نون و چی شیرین نه وخیر تا قیومت نه وخیر. یای ششل و چرکل سر کرو و پس دو گوش و زر بت نه وخیر نه وخیر تا قیومت نه وخیر——-الان دنیا بهشته ناشکری نکنیت.

  • محمد مختاری می‌گه:

    ساعت فقط چند دقیقه مانده تا سه صبح شود و من برای سومین بار در اقلا سه ساعت گذشته این خاطره ی شریف را خواندم . لحظه لحظه اش را نفس کشیدم و دستان زبر بلوک خالی کرده ی معلمان باشرف و پدران زحمتکشمان را لمس کردم . همیت راننده نیسان و نان و خرما ی نهار را کنارشان بودم و همه ی شیرینی آن خرما هم نتوانست حتا ذره ای از تلخکامی این تلخ روز حقیقت دیروزهایمان را تغییر دهد . من بغض دارم به اندازه ی تک تک بلوکهای آن شهر که پدرانمان اینگونه روی هم گذاردندشان و ما چه راحت لودر پای آن می گذاریم . حرف حرف خانه نیست ، حرف حرمت است و غیرت و برادر بودن اسلاف و نیاکانمان و بی برادری مسخ وار ما !. ما راه خانه را گم کرده ایم .
    دکتر نازنین . دستمریزاد که با قلم کلام رقصانت چه سیلی بپا کردی در این شب پر بغض . فخرت باد که افتخار آفرینی برایمان .

  • مهدى غفارى می‌گه:

    این روزها دارم ” روانشناسىِ اخلاقِ ” مصطفى ملکیان را مرور مى کنم.
    ملکیان از ” اخلاق ” به عنوانِ حلقه ىِ مفقودِ جامعه یاد مى کند و براى درمانِ بى اخلاقى ها ” عقلانیت و معنویت ” را پیش مى کشد.

    بیش از همیشه با او هم فکرم و احساسِ خویشاوندى مى کنم.

    اخلاق … سلام.

  • اسلام رسايي نسب می‌گه:

    اخلاق…بای بای!

  • خسروی می‌گه:

    سلام ودرود .لذت بردم از ادبیات شیوا ودلنشینت انگار داشتم دوباره از این ولایت درویشیان را می خواندم سختی های گذشته الان برایم بسی شیرین است این دردها را لمس کرده ام.سپاس

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود.
      از درویشیان ” سالهاى ابرى ” و ” درشتى ” و … را خوانده ام.
      نویسنده اى با نثرى رسا و اثرگذار.
      از اینکه مرا چنین به مهر و از سرِ لطف نواخته اید، سپاسگزارم.

  • دادمهر می‌گه:

    بعضی وقتها لازم است ادم به گذشته برگردد. همان گذشته ی ده ی شصتی تلخ و نکبت بار. گذشته ای که همیشه به بدی یادش می کنیم و پدرانمان می گویند انقدر ها که شما فکر می کنید بد هم نبود و مشکلات امروز قابل مقایسه با اون روزها نیست. ادم تا تجربه نکند بعضی حرفها را نمی فهمد. امروز ساعتی در کنار پیرمردی که با داس اش علف می برید برای گاوش، نشسته بودم. بعضی وقتها با هم حرف می زدیم و بیشتر سکوت بود و صدای حرکت داس و بریدن علفها. ده ی شصت این صدا را زیاد شنیده بودم و امروز مانند ترانه ای که دوست داریم بارها گوش بدهیم من ماندم برای شنیدن صدای داس. شاید شنیدنش بازگشتی به گذشته بود. ان روزها فقر بود اما چیزهای دیگری هم بود. خانواده مفهوم داشت. ارامش جایش را به اضطراب و افسردگی نداده بود. احساس تعلق به یک کلیت بزرگتر مفهوم داشت. امروز ما چه به دست اوردیم؟ گفتنشان نه زیباست و نه کمکی می کند. خیلی وقتها افسوس می خورم که چرا من هم نسل پدر بزرگم نبودم. بی دغدغده زندگی کرد و بی دغدغه زندگی اش پایان یافت و زمان وفاتش فرزندش می گفت برای پدر من گریه نکنید زیرا که سربلند و با عزت زندگی کرد

    • مهدى غفارى می‌گه:

      چه از دست داده و چه به دست آورده ایم؟
      پرسشى مهم براى ارزیابىِ خودمان!
      اگر از این زاویه ى دید که تو به آن نگریسته اى بنگریم و به همان پاسخ که داده اى برسیم، بى تردید ما باخته ایم…
      تلخىِ امروز
      و نومیدى از فردا
      راه را براى بازگشتى احساسى به گذشته هموار مى کند…
      افسوس!

  • بهزاد کاظمی می‌گه:

    مثل همیشه زیبا بود دکتر جان اما آخرش خیلی اشتباه کرد معلم عزیز.
    می شد حداقل اندکی را بردارد برای حل مشکل خود و شرمنده نشدن نزد میهمانش.
    بگذریم شاید هم درست همین بوده که او کرده و امثال من نمی تواند درکش کند…

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر بهزادِ عزیز!

      تو بهتر از من مى دانى که
      بعضى لقمه ها از برخى گلوها پایین نمى روند حتى به زور!
      حتى اگر این زور، زورِ روزِ تلخ و خوارىِ روزگارِ آموزگارى باشد!

      من آن معلم را مى شناسم!
      مردِ روزهاى سخت و اهلِ پایمردى ست.
      هنوز هم اگر پیش بیاید، این حساب کتاب هاى عقلانى را به چیزى نمى گیرد!

  • یک شهروند می‌گه:

    آن روزهای تهلخاری بی شباهت به داستان “زندگی سگی” چارلی چاپلین نیست. که چاپلین چنان در نهایت فقر و گرسنگی فرو رفت که بر سر لقمه ای با سگ گرسنه ای دعوایش شد. داستان ” روزگار سپری شده مردم سالخورده” دولت آبادی نیز روایت تهلخاری مردمان بلوچ است و “سالهای ابری” درویشیان قصه تهلخاری کردنشینان و …
    همین حالا هم زندگی کارگران و کشاورزان و پاره ای کارمندان زحمت کش ادارات و اساتید حق تدریسی دانشگاه ها و… داستان روزگار تهلخاری ست.
    تهلخاری یعنی اینکه چنان برای نان اندک خود رنج برده باشی که طعم و مزه اش در روحت تلخ و زهر بنماید.
    درود.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      فرق است میانِ رنج و تلاش! میانِ درد و سختىِ کار!
      از قدیم به ما یاد داده بودند که براى گنج باید رنج کشید اما نگفته بودند که براى نان هم باید رنج کشید!
      و چه قصه ىِ تلخى ست این تراژدىِ رنجِ بسیار براى لقمه ىِ نانى!
      نانى به قیمتِ خون!
      نان در خونِ خود زدن و خوردن!

      تعریفِ زیبایى از تهلخارى کرده اى. گویى تو خود این تهلخارى را بارها چشیده اى؟!
      تهلخارى از تو دور باد! دور!

200x208
200x208