تاریخ درج خبر : 1393/02/08
کد خبر : ۲۶۵۹۳۷
+ تغییر اندازه نوشته -

داستان کوتاه: “قباسبز موجی” از حسن بهرامی

سایت استان: ادبیات داستانی و داستان کوتاه سابقه زیادی در استان ما ندارد اما نویسندگان خوبی در استان توانسته اند با انتشار رمان و مجموعه داستانهایشان رونقی به این هنر در استان دهند. یکی از این نویسندگان توانا حسن بهرامی است که رمان “اره برقی خاموش است” و “تفنگ پدر بر بامهای تهران” و مجموعه داستان کوتاه “هشت حنایی” را منتشر کرده است. داستان کوتاه “قباسبز موجی” از این نویسنده به صورت اختصاصی برای انتشار در اختیار سایت استان قرار گرفته است.(سردبیر)

به پاس تلاش¬های مدیر کل بانشاط فرهنگ و ارشاد اسلامی کهگیلویه و بویراحمد آقای امین کمالوندی و به یاد شهید حسین رزمنده

این¬ها سنگ نیستند. قمقمه¬اند. زل زده¬ام به دستی قطع¬شده از زیر بغل، آویزان به سیم¬ خاردار. دست انگار مال خودم است. نه! شاید دست فرمانده باشد. دستی که می¬خواست از غروب کربلا عکس بگیرد و خاک از بقیع بردارد. بلوزش سبز و سرخ است. شاید دست سربازی عراقی باشد که داشته فرار می¬کرده یا رؤیای خیابان¬های تهران در سرش بوده. نگاه می¬کنم به خودم. بلوزم سبز و سرخ است. دست می¬کشم به دستم؛ زیر بغلم؛ می¬کشم به آن یکی دستم. چنگ می¬زنم وآستینم مچاله می¬شود توی مشتم. انگار قباسبز تیرخورده¬ای کف دستم پرپر می¬زند. انگشت¬های دو دستم را باز و بسته می¬کنم. باز و بسته می¬شوند. دو دستم را می¬برم بالا. نگاه می¬کنم به لکّه¬های خون روی بلوز سبزم؛ به سیم¬های خاردار. نه! دست مال خودم نیست. شبیه دست عراقی¬هاست. شاید دست یک پاسدار باشد که ورم کرده؛ سیاه شده. شاید دست خودم باشد. دست¬هایم را محکم می¬برم بالا. یک دستم می¬افتد پایین. دارم از تشنگی می¬میرم. اطرافم پُر است از سنگ. یکی برمی¬دارم و مثل قمقمه بالا می¬کشم و زمین می¬گذارم. خم می¬شوم و سنگ دیگری برمی¬دارم و بالا می¬کشم. خم شده¬ام برای سنگی دیگر. دهانم تلخ است. نگاه می¬کنم به کف دو دستم. کف دو دستم هست. نگاه می¬کنم به سیم¬های خاردار.
این¬ها قمقمه نیستند. لاک¬پشتند. یک مشت لاک¬پشت موجی.
خم شده¬ام و داد می¬زنم توی گوش یکی از سنگ¬ها:
“اهوی! با توام! جم بخور دیوونه!”
بلند شده¬ام. خم می¬شوم و داد می¬زنم توی گوش سنگ دیگری:
“اهوی! با توام! اهوی!”
این¬ها لاک¬پشت نیستند. قمقمه¬اند. یک مشت قمقمه¬ی خالی. بلند می¬شوم و پا می¬کوبم روی سنگ¬ها. انگار بخواهم له¬شان کنم.
کسی توی ظلمات بلند می¬گوید:
“بچّه¬ی شوشتر بود. رگبار می¬زد لای لاک¬پشتا. می¬گفت باید اوّل ترسوندشون. بعدش یه بچّه¬لاک-پشت رو می¬گرفت؛ توُش رو با چاقو درمی¬آورد، زیرسیگاری دُرُس کنه. می¬گفت لاک¬پشتا جاسوسن. خبر می¬برن برا کوموله¬ها. بعد بقیه¬ی لاک¬پشتا رو می¬بست به رگبار.”
این¬ها قمقمه¬اند. قمقمه¬ی سربازهای تشنه، تکّه¬پاره. چشم¬هایم شده¬اند آتش. شده¬ام هیولا.
این¬ها لاک¬پشتند. یک مشت لاک¬پشت که آدرس چشمه¬ها را از یاد برده¬اند.
“اهوی! این طرفا آب نیس؟”
این¬ها بچّه¬لاک پشتند. بچّه¬لاک¬پشت¬هایی که موجی به دنیا آمده¬اند. مثل لک¬لک¬های شلمچه.
خم می¬شوم و داد می¬زنم توی گوش یکی از سنگ¬ها:
“اهوی دیوونه! اهوی! آب کجاس؟ آب.
این¬ها نارنجکند. نارنجک¬های عمل¬نکرده. مهربان. نارنجک¬هایی که از انفجار متنفّرند.
این¬ها بچّه¬لاک¬پشتند. بچّه¬لاک¬پشت¬هایی که ترسیده¬اند و زیرسیگاری شده¬اند. زیرسیگاری¬هایی که شهدا سیگارهایشان را تویشان خاموش کرده¬اند. زیرسیگاری¬های مقدّس.
خم شده¬ام. سنگ¬ها را یکی¬یکی برمی¬دارم و می¬بوسم و زمین می¬گذارم. زل زده¬امم به ظلمات. به هشت سوسوی نقره¬ای در دور دست. انگار هشت مرد توی تاریکی سیگار می¬کشند.
کسی داد می¬زند توی ظلمات:
“منظّم باش سرباز!”
“پیش¬فنگ! تفنگت کو؟ این جوری به بصره هم نمی¬رسی.”
می¬دوم توی ظلمات. خم می¬شوم. کلاش را برداشته¬ام و چفیه¬به¬گردن برمی¬گردم.
“منظّم باش سرباز! پوتینات؟”
می¬دوم توی ظلمات و پوتین¬به¬پا برمی¬گردم.
“تفنگت کو؟”
دستم را بلند می¬کنم. قباسبز تیرخورده¬ای توی مشتم پرپر می¬زند.
“قدم رو!”
پابرهنه رژه می¬روم روی سنگ¬ها و قمقمه¬ها و لاک¬پشت¬ها.
کسی توی گلویم هق¬هق می¬کند:
“اسمش حسین بود. صبح عملیّات یه گونی گوش جمع کرده بود. می¬دونی چرا؟ داغ. داغ برادر داشت. عراقیا برادرش رو با آر پی جی زدن. دود شد رفت هوا. فقط یه لنگه آستینش موند. یه لنگه آستین که یه دست توش بود. یه دست قطع¬شده از زیر بغل. دو طرف دست رو با بند پوتین بست و انداخت کولش و سوار تریل شد. تمام جنوب رو یه¬نفس گاز داد اومد بویراحمد. زیر یه بلوط، نوک دنا خاکش کرد. اسمش حسین بود. حسین رزمنده. بچّه¬ها بِهِش می¬گفتن حسین گوش بُر. از اون روز تا حالا صد گونی گوش عراقی بریده.”
هیولا نیستم. عاشقم. عاشق شلمچه. تفنگ بغل کرده¬ام. برف¬های کردستان را بو می¬کشم تا برسم جایی که ماه مزّه¬ی منوّر می¬دهد. پاسداری که می¬خواهد با یک کلاش بزند به قلب دنیا. دلم لک زده برای یک رگبار. یک انفجار. چرا کسی شلیک نمی¬کند؟ چرا؟ نکند جنگ تمام شده؟ نکند شهید شده¬ام و روحم این¬جا مانده؟ مثل روزی که چیزی مثل خرچنگ چنگ انداخته بود توی معده¬ام. مثل همین الآن که دارد معده¬ام را می¬خورد. زد به کلّه¬ام و زدم به کلّه¬قندی. برف مثل چلواری جر می¬خورد زیر پاهایم. چهارچنگول برف¬ها را بوکشیدم و با دست و پا این ور و آن ور زدم. مثل موجودی که مرگ و زندگی¬اش بند باشد به لقمه¬ای. مثل الآن که دیوانه¬ی قمقمه¬ای آبم. چنگ زدم توی ظلمات. از زیر برف کالباس یخ¬زده¬ای را بیرون کشیدم. خواستم تکّه¬ای ازش بخورم، انگشت-هایم نا نداشت. گرفتمش توی بغل و له¬له زدم. له¬له زدم و لیسیدمش و لیسیدمش و تندتند از تپّه سرازیر شدم توی سنگر. بچّه¬ها خواب بودند. خزیدم زیر پتو. گرفتمش توی بغل. منتظر ماندم که برف¬هایش آب شود. خوابم برد. بیدار که شدم، دستی توی بغلم بود. دست قطع¬شده¬ای که تا صبح لیسش زده بودم.
کسی توی گلویم داد می¬زند:
“یه کالباس بود. یه کالباس دُرُسته. از سنگر شوشتریا دزدیده بودیش. دوسرش رو بسته بودی به بند. انداخته بودیش کولت. شکل یه آر پی جی بود. یه آر پی جی صورتی.”
از زیر برف¬های ماهوت درش آورده بودم. یک دست قطع¬شده ی یخ¬زده¬ی مشت¬شده. خوابم برد. خواب دیدم، کالباس دُرُسته¬ای را لیس می¬زنم. بیدار که شدم، نفسم بوی خون می¬داد.
کسی توی ظلمات می¬آید طرفم:
“بچّه¬ی شوشتر بود. بچّه¬لاک¬پشتا رو می¬گرفت، توشون رو خالی می¬کرد، زیرسیگاری دُرُس کنه. شبا از کوله¬پشتی مرده¬های عراقی برا بچّه¬ها خوراکی می¬آورد. یه آلبوم داشت پُر عکس عراقی. یکیش یه دخترکوچولو توُ بغلش بود. می¬خندید. آدم دلش پُر می¬شد. می¬گفت نیگاشون می¬کنم، دق دلم خالی بشه. یه روز برفی رفت و تا سه چهار روز نیومد. یه دَم صبح بارونی بچّه¬ها جنازه¬ش رو پشت خاک¬ریز پیدا کردن. عراقیا دل و روده¬ش رو درآورده بودن، کمپوت و کنسرو چپونده بودن توُ شکمش.”
اسمش حسین بود. حسین¬رزمنده. عراقی¬ها برادرش را با آر پی جی دود کردند. رفته بود، گوش عراقی ِببُرَد. داشت گونی¬به¬کول می¬او¬مد که خمپاره خورد وسط کمرش. انگار باران گوش بر شلمچه بارید. همه¬جا گوش بود. ردّ گوش¬ها را گرفتیم. رسیدیم به جنازه¬اش. از سینه به بالایش توی خون غلت می¬زد. گذاشتیمش توی تابوت. انگار عکس پرسنلی بزرگی بود توی قابی قدیمی. بچّه¬ها تا یک هفته گوش عراقی جمع می¬کردند.
” این¬ها سنگند. یک مشت سنگ بی¬زبان. بچّه¬ی شوشتر بود. رفته بود، گوش عراقی بِبُرَد. نوک دنا خاکش کرد. زیرسیگاری¬های مقدّس. یک مشت لاک¬پشت که آدرس چشمه¬ها را از یاد برده¬اند. دستی که می¬خواست از غروب کربلا عکس بگیرد. این¬جوری به بصره هم نمی¬رسی. یه کالباس بود. یه آر پی جی صورتی. برف مثل چلواری جر می¬خورد زیر پاهایم. ردّ گوش¬ها را گرفتیم. رسیدیم به جنازه¬اش. مثل لک¬لک¬های شلمچه. یک دست قطع¬شده¬ی یخ¬زده¬ی مشت¬شده. قباسبز تیرخورده¬ای توی مشتم پرپر می¬زند. یک مشت ¬لاک¬پشت موجی …

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208