تاریخ درج خبر : 1393/02/26
کد خبر : ۲۷۵۸۰۰
+ تغییر اندازه نوشته -

“اندیشه فردوسی در مبارزه علیه ظلم و جور”

سایت استان: علیرضا کفایی

در بزرگداشت فردوسی اندیشه او را پاس بداریم .

فردوسی بزرگ را از آن رو حکیم گویند که در عاقبت بشریت و سرانجام جهان ژرف می اندیشد و در قلمرو تفکر و تعقل بجز نیکی برای انسان نمی خواهد و راه و رسم سعادت و بهروزی آدمی را در قالب داستان و اسطوره سازی بسوی مبارزه دائمی علیه شیطان درون و طاغوت برون رهنمون می سازد . شناخت فردوسی از جوامع منحصر به همان روزگاری که خود در آن می زیسته نیست بلکه با آشنایی کامل از فلسفه تاریخ و سیر تحول جوامع و با معرفت به انسان و مطالعه دقیق در احوالات آدمی ، دور اندیشانه و هوشمندانه نظر می دهد و راه می نمایاند . گرچه ادبیات شاهنامه حماسی است اما زبان فردوسی در این اثر تعلیمی نیز هست ، محور قرار دادن انسان و سرنوشت او و رسیدن به کمال اصلی ترین نگاه فردوسی است . جناب مولانا و حضرت حافظ و شیخ اجل سعدی و نیز عطار به عرفان می پردازند و به درونهای تیره توجه می دهند و سودای عزلت دارند تا خلوت نشینی چراغی برافروزد و راه خلاصی از نفس اماره می جویند و ادبیاتی تعلیمی دارند اما حکیم ابوالقاسم فردوسی علاوه بر عرفان درون به میدان کارزار بیرون هم توجه می هد و بدنبال خلاصی انسان از شیطان درون و آزادی مردم از زیر بار زور و ستم است.

n00052749-b

شاهنامه هم ادبیاتی حماسی دارد و هم تعلیمی و هم غنایی . در اندیشه فردوسی حکیم رهایی انسان از ظلم و استبداد حکام زور گو بدست خود اوست نه قهرمانان . فردوسی اگر به اسطوره روی می آورد اما در نهایت به جنبش مردمی فرا می خواند و در هر حرکتی ابتدا به پاکی درون و غلبه بر نفس تاکید دارد . در داستان فریدون و ضحاک به زیبایی حماسه آفرینی می کند ، ضحاک نماد اهریمن و فریدون فر و شکوه ایزدی دارد . در زمان ضحاک راستی و درستی ، عقل و خرد جای خود را به دروغ و فریب ، جهل و خرافه می دهد و ضحاک در پهلوی ” اژی دهاک ” به معنای مار که نماد دیو است فریب شیطان میخورد و از جهل مردم و رواج خرافات استفاده برده ، ظلم و ستم بسیار روا می دارد و با بوسه شیطان بر دو کتفش و رویش دو مار بر دوکتف از جای بوسه شیطان ، اوج خونخواری حاکمان پلید و مستبد و ظالم را به نمایش می گذارد . جالبتر آنکه غذای مارهای ضحاکی فقط مغز انسانهاست و هر روز دو انسان قربانی میشوند تا مغز سر آنها غذای دو مار بر دوش ضحاک شوند که تمثیلی است از آنکه قدرتهای زورگو ، آدمیان را بدون فکر و تعقل و خرد و تنها خرافه پرست و غرق در جهل می خواهند . زیباتر آنکه برخلاف دیگر اساطیر و تعلیمات غلط بعضی ، فردوسی زن را نه در خانه داری و شوهرداری و یا بعنوان شیطان و فریب دهنده و از این قبیل نمی داند بلکه زن را دور اندیش و حسابگر ، نمادی از عشق و دوستی و وفاداری و حاضر در صحنه کارزار می داند . نه تنها در داستان ضحاک که دوراندیشی فرانک مادر فریدون و تعلیمات او به فرزندش رهگشای پیروزی بر ظلم است و یا شهرناز و ارنواز ( دختران جمشید ) که گروگان ضحاک بودند و از درون کاخ ضحاک ، همراه و همدرد مردم بودند و از کشتار آدمیان جلوگیری می کردند که در جای جای شاهنامه زنان دارای نقش برجسته ایی در مبارزه با ظلم هستند . در داستان ضحاک ، آنگاه که فریدون با راهنمایی مادرش فرانک در فکر شکست دادن اهریمنی چون ضحاک می افتد و مردم از این قصد فریدون آگاه می شوند ، کاوه آهنگر از بارگاه ضحاک با اعتراض و خشم بیرون میزند و چرم آهنگریش را بعنوان پرچم بر نیزه می کند و مردم را دور خود جمع تا علیه ظلم ضحاک متحد شوند و به فریدون بپیوندند . فریدون پرچم کاوه را درفش کاویانی نام میگذارد و میشود پرچم جنبش مردمی علیه ظالمین . فریدون با همراهی کاوه آهنگر و مردم دادخواه بسوی کاخ ضحاک یورش برده و ضحاک را شکست می دهند اما به ناگاه سروشی بر فریدون فرود می آید و ندا میدهد که ضحاک و مارهایش را نکشد بلکه او را در کوه به بند در کشد ، در کوه هم وقتی قصد کشتن ضحاک می کند سروش جلوگیری می کند و از او می خواهد تا ضحاک مار دوش را به کوه دماوند برده و در آن جا زندانی کند . فردوسی در پایان داستان نمی خواهد ضحاک به دست فریدون کشته شود بلکه او را در شکافی از کوه دماوند با میخ های آهنین بر سنگی ستبر فر می بندد . چنانکه مشاهده می شود شیطان نابود نمی شود و همچنان زنده است و هر آن ممکن است در کار فریبی دیگر باشد و در جان و روح افراد نفوذ کند و پایه دیکتاتوری دیگری را پی ریزی نماید و در صدد تباهی درون و فساد همیشگی جامعه به مدد استبدادگران است . فردوسی آگاهی می دهد که انسان باید همیشه حاضر و در مبارزه دائمی با نفس اماره و زورگویان خونخوار شیطان صفت و ضحاکان مار دوش در همیشه تاریخ باشد . این داستان و سایر داستانهای شاهنامه نوع نگاه ژرف اندیش و حکیمانه فردوسی را نشان می دهد که چگونه از نیروی مردم برای تحول جامعه به خیر و نیکی ، آزادی معنوی و آزادی از بردگی مدد می جوید و خواهان براندازی حکومتهای ظالم است .

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ولگرد دنیای مجازی می‌گه:

    مهر و لیزه
    سلام
    شما میخواهید موضوعی که هزار سال پیش اتفاق افتاده را اکنون ، نقد کنید . هیچکس ادعای تام و کامل بودن ندارد و هیچکس خودش را از اشتباه مبرا نمیداند . هزار سال پیش که افراد سواد دار شهر پرجمعیت توس به تعداد بسیار بسیار کمی بودند ، فردوسی و امثال فردوسی رخ نمودند و در سایه فرهنگ حاکم آن روز ، شاهنامه را سرود .
    من مخالف اینکه شما فردوسی را نقد میکنید نیستم اما اگر شما دنیال نقد منصفانه و بدور از حب و بغض ( ببخشید واژه بغض را عنوان کردم چون شما ( لیزه ) در کامنت فوق این جمله را : ……این ابیات کاملا ریشه دار بودن نژاد پرستی کور،را در فردوسی و به طبع او دوستدارانش را میرساند، و شما ( مهر ) مشخص است که در جاهای نقطه چین پیامتان به دوستداران فردوسی توهین کرده اید. شماها در دنیای مدرن امروزی با آنهمه پیشرفت و ادعای آزادی و آزادیخواهی اینگونه به مخالف فکری خودتان میتازید این چه روشنفکری است که تاب مقاومت دوکلمه حرف حساب یا ناحساب را ندارد ؟ لیزه و مهر قسم حضرت عباس را قبول کنیم با دم خروس را ) هستید باید ابتدا بروید و فرهنگ و ناهنجاریهای جامعه ای را که فردوسی در آن رشد یافته ، شناسایی و براساس آن نقد نمایید . شما بر اساس چهارتا ویلاگی که هویت نویسنده و مدیر ویلاگ آنها هم مشخص نیست و کپی میکنید و بدون قید منبع به نام خود درج مینمایید . آیا این درست است که مطلبی را بدون قید منبع به نام خود منتشر کنیم ؟ شما بروید و شعر شهریار شاعر آذری زبان معاصر را که در وصف فردوسی سروده هم ببینید . شما (لیره ) بر چه اساسی خرف خودت را حقیقت میدانی که مرا به پذیرفتن آن گوشزد میکنی ؟ دوست خوبم و آزادی طلبم ، حقیقت در این دنیای واقعی وجود ندارد هر آنچه هست ، نسبی است .
    تاکید میکنم من مخالف نقد و نظر نیستم و مدعی اینکه فردوسی عاری از هر گونه عیب و گناه باشه هم نیستم اما شما هم آنطور که ادعا دارید ، باشید و اگر کسی نظری مخالف نظرتان داشت ، مودبانه با او سخن بگو نه اینطور که در کامنت فوق بیان داشته اید .
    مهر شما چرا موضوع را به کل مردم استان تعمیم دادید؟ برایت متاسفم که اینقدر سطحی نگری . مگه قراره همه ی مردم دانشمند و … باشند ؟ آقا یا خانم مهر ( البته من فکر میکنم لیزه و مهر هر دو یا یکی هستند و یا دوست و همفکرند البته عیبی در همفکری نیست )
    مردم اینقدر باید شب و روز دنبال نون آب بدوند و فرصت و یا سواد مطالعه عمیق مورد نظر شما را ندارن . کمی انصاف و با فکر و منطق حرف زدن هم برایتان آرزومندم .
    مهر مگه هر چی از نظر شما درست نبود ، اشتباه است . اساس شاهنامه یک داستان غیر واقعی و به تعبیری اسطوره . امروزه هم ادبیات ما پر از داستانهایی است که تصورات و ذهنیات نویسنده است و بر گرفته از یک اتفاقی که نویسنده آن را کش و قوس مبدهد تا انتها . فیلمهای سینمایی و کلیه ادبیات نمابسی و داستانی همینطوره .
    مهر شما که میفرمایید روشنفکران ما این را باور دارند ( داستانهای شاهنامه ) چندتاشون را نام ببر . همه افراد بر این باورند که شاهنامه بک اثر اسطوره ای است . حال شاید شما در اطرافتان افرادی از عامه مردم اعتقاد به واقعی بودن شاهنامه داشته باشن و شما آنها را روشنفکر بدانید!!!!
    امیدوارم لیزه و مهر آنطور که در کامنتهای فوق مینمایند ، انصاف را پیشه نمایند . انتظار اندیشیدن و با فکر و منطق حرف زدن با این طرز بیان و برخورد از آنها محال است !

  • ليزه می‌گه:

    سلام دوست گرامی من زیر ستاره پایان همین مطلبی که شما فرمودید قید کرده ام ” این مطلب را عینناذکر کردم تا دوستان عزیز به عمق مساله بیشتر بیندیشند ”
    ضرب المثلی داریم که می گوید حرف حرف می آورد .
    دوست عزیز هیچ وقت فکر کرده ای که چرا همین وبلاگ ترک زبان مثلا به فردوسی تاخته ؟ اتفاقا من به عمد این مطلب را آوردم که دوستداران فردوسی بفهمند که حتما فردوسی باید کاری کرده باشد که این چنین مورد بحث ترک ها قرار می گیرد . آیا به نظر دوستاران فردوسی تمام متفکران و شاعران ایرانی که هر کدام در موقعیت خود از بزرگان تاریخ ایران و حتی جهان به شمار می روند همه ترک نژادند که این وبلاگ و دیگر وبلاگ های ترک زبان آنها را مورد مواخذه قرار نمی دهند ؟
    فردوسی از روی تعصب فارس بودنش تقریبا به همه ی اقوام دیگر از جمله ترک ، عرب ، هند و…. تاخته و این خود نشان از نژاد پرستی وی است . در پایان به این ولگرد محترم دنیای مجازی عرض میکنم حرف حقیقت را بپذیر ولو از دشمن خونی ات باشد البته اگر حداقل یک انسان منصف باشی که اندیشمند بودن پیشکش !

  • مهر می‌گه:

    متاسفم ولی مردم استان ما همانی هستند که ………………….. می شوند و میگویند ……………. فدایت! آخر دوستان عزیزم ما چه میفهمیم از دانش و مطالعه ی عمیق!تصور میکنم اغلب مان اگر آب حوض بکشیم وقتمان کمتر به بطالت میرود تا اینکه مثل فریب دهندگان فریب خورده باشیم.
    تعجب میکنم که چرا با این وضعیت امثال جناب لیزه سعی را بر روشن کردن قضایایی که به اشتباه با پوست و خون ما عجین شده اند مبذول داشته اند! من که نه ادعای شاهنامه شناسی دارم و ن مایل به کش دادن بحث زیر پستی که از اساس اشتباه است و مانند چماق بر سر است و به نوعی هم بت پرستی ست و اشاعه ی خرافات. جالب است که “نوع نگاه فردوسی به زن” در شاهنامه فقط و فقط یک مثال بود و یک چشمه از حرفهای فردوسی بزرگ!! داستان ضحاک و فریدون نمونه ا ی دیگر از این داستان هایی است که حتی اغلب روشنفکرنماهای ما انرا باور دارند که اگر در کنار داستان های دیگر هم نوعش بیان شود احتمالا مویه کنید و خون برپا! به کجا چنین شتابان؟ به عنوان یک عضو کوچک میگویم که شک نکنید این نوع مطالعه و این بینش تنها و تنها باعث تکرار تاریخ میشود! حال خود دانید!

  • ولگرد دنیای مجازی می‌گه:

    سلام جناب لیزه
    نظر شما با عنوان فردوسی کیست؟ شاهنامه چیست؟ (۴) (نژادپرستی در شاهنامه) از وبلاگ آذری زبانی به اسم زرندیه میزین شعر وکولتور ائوی ( خانه شعر وفرهنگ زرندیه امان ) گرفته شده که این نوع وبلاگها دارند پان ترکیسم را اشاعه مبدهند .

  • ليزه می‌گه:

    فردوسی کیست؟ شاهنامه چیست؟ (4) (نژادپرستی در شاهنامه)

    کمی از ریشه وعلت نژاد پرستی در افکار فردوسی:
    فردوسی از جهت سلسله مراتب جتماعی به دهقانان تعلق داشت که به قول کریستین سن جزه طبقه اشراف فرودست بودند و وظیفه جمع آوری مالیات روستایی – خراج – را به عهده داشتند. از این رو به نظر می رسد فردوسی در شرح خود از رویارویی ایرانیان و اعراب در پایان شاهنامه و فرجام ساسانیان بار ها با نگاهی تبعیض آمیز به بیان تمایزات نژادی و فرهنگی این دو قوم – ایرانیان و اعراب – می پردازد می پردازد و در مقام مقایسه ، اعراب را به دلیل اموری همچون نژاده نبودن – نژاد خوب نداشتن – فاقد گنج بودن – ثروتی در اختیار نداشتن –و زیبا رو نبودن و حتی اسب و سلاح خوب نداشتن بارها مورد تحقیر ، استهزا و ریشخند قرار می دهد . که به نظر می رسد از موضعی نژاد گرایانه است.
    علاوه بر تاثیر پایگاه اجتماعی فردوسی در چگونگی نگرش وی به فرجام ساسانیان می بایست به رویارویی فکری وی نیز در مقابل جریانات رایج در قرن چهارم و پنچم نیز توجه داشت.
    فردوسی در زمان خود در اواخر قرن چهارم هجری به جبهه ای از موالی – مسلمانان غیر عرب – تعلق داشت که به آنان«شعوبیه » می گفتند . شعوبیه در ابتدای حرکت فرهنگی خود در قرن سوم هجری به –التسویه – یعنی برابری تمامی نژادهای انسانی اعتقاد داشتند و جون مسلمان بودند اشاره به آیه ای از قرآن کردند که « انا خلقناکم به ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم ، حجرات آیه 13 » این موضع بزرگان شعوبی که همه جزء بزرگترین فرهیختگان و عالمان ایرانی همچون ابن مقفع ، هیثم بن عدی ، سهل بن هارون، علان شعوبی و… بودند در واقع عکس العملی در برابر سیاست نژاد پرستانه بنی امیه بود که اعراب را از سایر اقوام و ملل برتر و بالاتر می دانست و این برتری را به زوردر همه امور و مسایل اجتماعی از حقوق مدنی گرفته تا حقوق کیفری و جزا اعمال میکرد. کار دیگر شعوبیه جدا کردن مساله اسلام از عرب بود . اعراب ، اسلام و عرب را یکی می دانستند و رد و طرد یکی را به معنای رد و طرد دیگری معرفی می کردند . اما ایرانیان شعوبی حساب اعراب را از اسلام جدا کردند و یکی را پذیرفتند و دیگری را نپذیرفتند . و به بزرگداشت فرهنگ بومی و ایرانی خود پرداختند.
    نهضت فرهنگی شعوبیه که در ابتدا شعارش « تسویه » یعنی برابری همه نژاد های بشری به استناد قرآن بود به تدریج به سمت و سویی دیگر رفت و راه افراط در پیش گرفت . و به « التفضیل » یعنی برتری نژادی و فرهنگی ایرانیان بر سایر ملل تغییر چهره داد و ملی گرایی منفی –تحقیر دیگران و پست و حقیر معرفی کردن آنان – جانشین ملی گرایی مثبت اولیه – معرفی ، شناخت و دفاع از فرهنگ خودی – گردید که به نظر با اهداف اولیه پدیداورندگان این نهضتسازگار نبود.:
    بیان نزاد پرستی کریه در شاهنامه با عرب ستیزی

    عرب هر که باشد به من دشمن است
    کژ اندیش و بد خوی و اهریمن است

    ز شیر شتر خوردن و سوسمار
    عرب را به جایی رسیده است کار

    که فر کیانی کند آرزو
    تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
    بیان نزاد پرستی کریه در شاهنامه باترک ستیزی و ترک کُشی:
    سخن بس کن از هرمز ترک زاد /که اندر زمانه مباد این نژاد…
    که این ترک زاده سزاوار نیست /کس اورا به شاهی خریدار نیست
    که خاقان نژاداست و بد گوهر است/ به بالا و دیدار چون مادر است
    ابا سرخ ترکی،بدی ،گربه چشم/ توگفتی دل از رده دارد به خشم
    که آن ترک بد ریشه و ریمن است/ که هم بد نژاد است و هم بد تن است
    تن ترک بد ذات بی جان کنم/ زخونش دل سنگ مرجان کنم
    از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت/ که ای دوزخی روی دور از بهشت
    چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟!/ که زاینده را بر تو باید گریست
    بُود ترک،”بد طینت” و ” د یو زاد”/ که نام پدرشان ندارند یاد!
    در مورد اشعار بالا نکاتی جالب قابل توجه است:ا-فردوسی ترکها را شایسته شاهی نمی داند۲-او بقدری ازاین نژاد متنفر است که حتی نم خواهد سخنی از ترکها به میان بیاید۳-او میخواهد نژاد ترک را از روی زمین محو وخونشان را برزمین بریزد ۴ -او ترکهارا بد گوهر(پست نژاد) میداند ۵-او ترکها را زشت چهره میخواند۶-او ترکها را دیو زاده میداند۷-اوترکها رابد طینت مینامد۷-او ترکها راچنان بد سرشت میداند که حتی قدردان آبا واجدادشان نیستند۸-او ترکها راشایسته بهشت نمیداند،بلکه جایگاهشان در جهنم است.

    این ابیات کاملا ریشه دار بودن نژاد پرستی کور،را در فردوسی و به طبع او دوستدارانش را میرساند، حال نژاد پرستی چیست؟
    در نژاد پرستی، نژاد شما بیانگر جایگاه اجتماعی تان است و نه میزان سواد و تحصیلات و توانایی و شخصیتتان،امروزه در این که این طرز فکر افراطی از گونه ای حماقت و عوامیت ناشی شده است هیچ تردیدی باقی نمانده.در حقیقت نوعی توحش وخشم پنهان نسبت به سایر انسانها را شامل میشود.
    در پشت این تعابیر چقدر نفرت آکنده است؟تا کی وتا چه زمان این اشعار سراسر توهین که با روح انسان آزاد اندیش در تعارض است،وبه دور از روح انسانی وکمال گرای انسانیت است در ایران زمین باید بگوش برسد،اگر زمانی اعراب حضور فیزیکی در ایران داشتند،واین امر بهانه ای برای این امربود،اینک چه؟بعد ۱۴۰۰سال نه تنها این کینه خاموش نشده بلکه هر روز توسط نژاد پرستان شعله هایش تندتر میشود،و این را بدانیم که آخر وعاقبت نژاد پرستی فرو رفتن در قعر سیاهیهاست.
    این اشعار را با این شعر سعدی شیرین سخن مقایسه نمایید:
    بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند
    اکنون به شعر فردوسی به اصطلاح حکیم می نگریم:
    تن ترک بد ذات بی جان کنم/ زخونش دل سنگ مرجان کنم
    کدامیک فرهنگ والای ایرانی را به نمایش میگذارد،کشتن وبه زمین ریختن خون آدمی یا هم گوهر دانستن انسانها ودعوت به همدلی وانسانیت،گلستان سعدی افکار یک ایرانی را به نمایش میگذارد،ویا افکار جنگ طلبانه وبیرحمانه حکیم بی حکمت یعنی فردوسی؟
    کدامیک از این دو کتاب قابل افتخار است،کدامیک را میتوان به عنوان قسمتی از افکار متعالی ایرانیان به جهانیان عرضه کرد؟
    از خود شما پان…..به ظاهرایراندوست!میپرسم؟به کودک خود کدام کتاب را برای فرا گرفتن مضامین انسانی واجتماعی پیشنهاد میکنید؟آیا فرهنگ ایران زمین با کشتن ترک وعرب متعالی میشود؟
    یا آموزش گلستان وبوستان با اشعار لطیف خود فرهنگ ما را بسوی تعالی پیش خواهند برد؟
    پاسخ به این سوالات بسیار ساده است،به شرطی که نقاب ساخته شده نفرت را بر زمین بگذاریم،و جهان و تمامی آفریده های خداوند را به دیده احترام بنگریم،چرا که نژاد برتری نیست،بلکه به فرموده پیامبرمان تقوا وبه گفته انسانهای والا فرهیخته جهان انسانیت است که بالاتر از نژاد قرار میگیرد،یافته های علمی امروزی تفاوت در نژادها را متذکر شده اند،اما برتری را هیچکدام تایید نکرده اند،هر نژادی برتریهای خاص خود را در زمینه های خاص دارد،اما هیچ نژادی بر نژاد دیگر برتری ندارد………
    ***
    این مطلب را عیننا ذکر کردم تا دوستان عزیز به عمق مساله بیشتر بیندیشند .
    در مورد تبعیض جنسیتی حکیم !! هم اسناد روشن و بی بدیل تا بخواهی وجود دارد …

  • شاه شاهنامه می‌گه:

    درود مجدد
    از قدیم ما تمثیلی داریم که( گر خواهی رسوانشوی همرنگ جماعت شو) واین مقوله هم به خوبی انگشت نما شدن فرد – موضوع یا زوم کردن همراه با رسوایی خرافاتی را مانع شده بنده عقیده ام اینه که در زمان زیست فردوسی جماعت همینطور میزیسته وطرز تفکرشان اینطور بوده که شما آن را تبعیض نژادی یا قوم پرستی وضعیف کشی میدانید مهم طرز تفکر فردوسی نیست مهمتر تشویق جماعت و امداد گری ایشان از زبان فارسیست که پیشینیان ما گفته یا نوشته اند که اگر نبود فردوسی ما زبانی چون فارسی نداشتیم پس فردوسی با آمیخته کردن فرهنگ آن زمان که اقتضای حالش بود با محیط پیرامونش کاری کرد کارستان تا ما ترک عرب پشتو و…..
    نباشیم اگر چنین نیست شما مشاهیر دیگری سراغ دارید که چون فردوسی همچون خدمتی به مام میهن کرده باشد مثال بیاورید تا ما هم قانع بشیم وگفتم غرض خدمت فردوسی به زبان فارسیت نیتشان که مجهول الحال است فقط میتوان به نوع فرهنگ زیستی آن زمان متشابهش کرد .

  • ش.علیزاده می‌گه:

    ضمن تشکر از همه ی دوستان چه نویسنده ی مقاله و چه کامنت گذاران گرانقدر .
    به عنوان یک کارشناس کوچک میراث فرهنگی ، معتقدم که فردوسی بکی از شخصیتها و مفاخر مانای فرهنگی ماست و شاهنامه ی او یکی از میراثهای گرانبهای فرهنگی ماست که در قرن چهارم بعنی هزار سال پیش پا به عرصه ی وجود نهاده اند .
    ار دیدگاه مذهبی انسان جایزالخطاست و از دیدگاه علمی هم انسان برای رسیدن به هدف باید مراحل آزمون و خطا را بپیماید تا به مقصد نزدیک شود . پس انسان ، موجودی است که اشتباه جز ذات آفرینش اوست . فردوسی هم یک انسان است و طبیعی است که خطا و اشتباه دارد .
    اما در زمینه ی بحثی که جناب لیزه مطرح فرمودند و بیان داشتند که فردوسی به تحقیر زنان پرداخته و در این میان تبعیض جنسیتی قائل هستند ، باید بگویم که فردوسی در شاهنامه هم به زنان تاخته و هم به مردان و در همین شاهنامه هم مردان را ستایش کرده و هم زنان را . بنا بر این باتوجه به این موضوع ، معتقدم که فردوسی در شاهنامه اش اگر به زنان یا مردان تاخته ، صرفا رفتار و کردار آن زنان یا مردان مد نظرش بوده یعنی موضوع تبعیض ، موضوع شخصیتی است نه جنسیتی .

  • ليزه می‌گه:

    با وجودی که به استناد اینکه معانی کلمات را فقط به صورت لغوی می دانیم و کمتر به عمق مطالب می اندیشیم تصمیم گرفته بودم دیگر کلامی پی نویس این مطلب نگویم با وجود این دوست ناشناسم شاه شاهنامه من را متهم کرده به اینکه اظهار داشته ام حضرت فردوسی با جنس زن مخالف بوده است . توصیه می کنم به این دوست خوبم که یکبار دیگر مطالب عنوان شده را مرور نمایند ، تا برایش روشن شود که من هر گز نگفته ام فردوسی مخالف زن بوده است . تکرار می کنم آنچه من گفته ام این است که متاسفانه از کل شاهنامه ی به اصطلاح حکیم طوس چنین بر می آید که وی به تبعیض جنسیتی معتقد بوده واین مورد به عنوان نمونه ذکر شده که خود مشتی نمونه ی خروار است . علاوه بر این فردوسی این به اصطلاح رکن اساسی فرهنگ آبااجدادی مان سخت نزاد پرست هم بوده که خود بحث دیگری می طلبد و صد البته که مجالش در اینجا نیست بنا براین تکرار می کنم با عنایت به نکات ذکر شده و دهها نکته ی ذکر نشده سزاوار نیست چنین شخصی این چنین مورد ستایش و حتی تمجید واقع شود .

  • مهر می‌گه:

    سلام دوستان
    بگذارید با هم چند بیت شعر بخوانیم…

    رستم پس از ذکر دلاوریهای خود به پدرش زال می‌گوید:
    از افکندن شیر شیرست مرد
    همان جستن رزم و دشت نبرد
    زنان را از آن نام ناید بلند
    که پیوسته در خوردن و خفتند

    رودابه عاشق زال می‌شود
    چو بگرفت جای خرد آرزوی
    دگرگونه تر شد به آیین و خوی
    چه نیکو سخن گفت آن رای زن
    ز مردان مکن یاد در پیش زن
    دل زن همان دیو را هست جای
    ز گفتار باشند جوینده رای

    شاه یمن هنگامی‌که دخترانش را که سخت دوست می‌دارد به ناچار به پسران فریدون به زنی می‌دهد و از جدا شدن از دختران دل آزرده است می‌گوید:
    به اختر کس آن دان که دخترشْ نیست
    چو دختر بود روشن اخترش نیست

    هنگامی‌که افراسیاب از شیفتگی دخترش منیژه به بیژن دلاور ایرانی، آگاهی می‌یابد و در می‌یابد که «ز ایران گزیده ست جفت»:
    به دست از مژه خون مژگان برفت
    برآشفت و این داستان باز گفت
    کرا از پس پرده دختر بود
    اگر تاج دارد بداختر بود

    نوش‌زاد، پسر مسیحی انوشیروان سر به شورش برمی‌دارد و انوشیروان در نامه‌ای به مرزبان مدائن مأموریت می‌دهد که شورش را سرکوب کند بدو می‌نویسد:
    سپاهی که هستند با نوش‌زاد
    کجا سر بپیچیند چندین ز داد
    تو آن را جز از باد و بازی مدان
    گزاف زنان بود و رای بدان

    اگر اعتبار چاپ های مختلف را درنظر بگیریم عده ای معتقدند اشعار مذکور،اشعار زن ستیزانه ی الحاقی بوده و به شاهنامه اضافه شده ولی در میان نسخه های معتبر اشعاری هستند که بی شک به خود فردوسی و شاهنامه مربوط است ودرمورد انها اتفاق قول هست و تحت عنوان ابیات اصلی درنظر گرفته میشود.ابیاتی مثل ابیات زیر:

    در آغاز «گفتار اندر گذشتن سیاوخش بر آتش»:
    همی‌خواست دیدن در راستی
    ز کار زن آ ید همه کاستی
    چن این داستان سربسر بشنوی
    به آید تراگر به زن نگروی

    . رستم هنگامی‌که از کشته شدن سیاوش، که سوداوه عامل اصلی آن بود، باخبر می‌شود چنین می‌گوید:
    کسی کو بود مهتر انجمن
    کفن بهتر او را ز فرمان زن
    سیاوش ز گفتار زن شد به باد
    خجسته زنی کو ز مادر نزاد

    3. کیکاوس به سفارش سوداوه از سیاوش می‌خواهد که به شبستان او در میان زنان رود. سیاوش به پدر می‌گوید:
    چه آموزم اندر شبستان شاه؟
    به دانش زنان کی نمایند راه

    انگشتری رستم به دست بیژن می‌افتد و او در می‌یابد که به زودی از بند چاه رها می‌شود پیش از آنکه این رانزد منیژه برملا کند، می‌گوید:
    که گر لب بدوزی ز بهر گزند
    زنان را زبان هم نماند به بند

    . کتایون، دختر قیصر روم، عاشق گشتاسپ، پادشاه کیانی می‌شود و آنگاه که قیصر از ماجرا آگاه می‌گردد:
    چنین داد پاسخ که دختر مباد
    که از پرده عیب آورد بر نژاد
    اگر من سپارم بدو دخترم
    به ننگ اندرون پست گردد سرم
    هم او و آن را که او برگزید
    به کاخ اندرون سر بباید برید

    چنین گفت با مادر اسفندیار
    که نیکو زد این داستان هوشیار
    که پیش زنان راز هرگز مگوی
    چو گویی سخن بازیابی به کوی
    به کاری مکن نیز فرمان زن
    که هرگز نبینی زنی رای زن

    بهمن نزد پدرش اسفندیار از دلاوریهای رستم می‌گوید و :
    ز بهمن بر آشفت اسفندیار
    ورا بر سر انجمن کرد خوار

    بدو گفت کز مردم سرفراز
    نزیبد که با زن نشیند به راز

    روزبه، موبد بهرام گور دربارۀ این پادشاه زنباره می‌گوید:
    نبیند چنو کس به بالا و زور
    به یک تیر برهم بدوزد دو گور
    تبه گردد از خفت و خیز زنان
    به زودی شود سست چون پرنیان
    کند دیده تاریک و رخساره زرد
    به تن سست گردد به لب لاژورد
    ز بوی زنان موی گردد سپید
    سپیدی کند در جهان ناامید
    جوان را شود گوژ بالای راست
    ز کار زنان چندگونه بلاست
    به یک ماه یک بار آمیختن
    گر افزون بود خون بود ریختن
    همین بار از بهر فرزند را
    بباید جوان خردمند را
    چو افزون کنی کاهش افزون کند
    ز سستی تن مرد بی خون کند

    آنگونه که نظرات را خواندم جناب لیزه هیچوقت تلاش فردوسی را برای حفظ و پاسداری از زبان پارسی نفی نکرده.معتقد بودند که فردوسی هم مثل بقیه ی اندیشمندان و شاعران در طول تاریخ خدمات ارزنده و در حد توانی در راه حفظ فرهنگ ایرانیان به خرج داده است اما ما نباید فکر کنیم تنها زبان فارسی به وسیله ی فردوسی حفظ شده است. ایشان معتقدند که فردوسی از طبقه ی بالادست جامعه بوده و بدیهی ست که حرف او حرف مردم نبوده و بیشتر حرف پادشاهان و صاحب منصبان است. “چه خوب بود اگر جناب کفایی و امثال ایشان کمی معقولتر از علاقه شان نسبت به فردوسی میگفتند و چنین بیان میداشتند که بله انچه مسلم است فردوسی از قول تمام کاراکترهای اصلی خود به زن تاخته و او را بی عقل و ناقص میداند،شاید علتش شرایط مردسالارانه ای بوده که به این صورت در اشعارش بروز پیدا کرده” در هر حال ممنون از بابت مقاله.فردوسی شاعر بزرگی ست هرچه باشد سی سال را در خیال و اسطوره گذرانده!
    مانا باشید

  • علیرضا کفایی می‌گه:

    جهت یادآوری و اشاره به حکیم بودن و ارزشهای فردوسی بزرگ بخشی از نظریات دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی از فیلسوفان و اندیشمندان کنونی که آرا و نظراتش مورد وثوق و ارجاع بزرگان حوزه و دانشگاه است را تحت عنوان ( سخن هرکس، تراز روح اوست ) عیناً می آورم .
    ” یکی از ویژگی های داستان های فردوسی این است که وصایای پادشاهان را نقل می کند. مثل اردشیر، کیخسرو، اسفندیار. این وصایا همه بر محور نیکی و خیر و بندگی و طاعت به خدا و … است اینجا کیخسروست که دارد پسرش را نصیحت می کند.
    به نیــــــکی بود تن آراستن که نیـــــکی نشاید زکس خواستن
    هر آن کــــــز رَهِ مردمی بگذرد خردمنـــش از مردمان نشـــمرد
    کسی کو بود پــــاک و یزدان پرست نیارد به کردار بد هیــــچ دست
    ستـوده تر آن کس بود در جهان که نیـــــــکی کند آشکار و نـهان
    به نیـــکی گرای و میـازار کس ره رستــگاری همیـن است و بـس
    سر نیــک خواهی به کردار توست که آینه دیــــــن و پنــــدار توست
    تو را کردگـــــار است پروردگــــــار تویی بنــــده و کردۀ کــردگــــــــار
    آدم وقتی که اشعار فردوسی را می خواند و می شنود دیگر در اینکه این مرد یک موحد درستی بوده است شک ندارد و یک مسلمان تمام عیار و یک شیعۀ کامل، شیعۀ تمام عیار، در تشیعش انسان هیچ شکی نمی کند. همه این اشعار دلالت دارد بر متدیَن بودن و موحد بودن این مرد. یکی از بزرگان ما، قاضی نورالله شوشتری، آن مرد بزرگ، شیعه شناس خوبی است و معروف است به شیعه شناس، او می کوشد علمای بزرگ شیعه را معرفی کند. این جالب است که شما قضاوت قاضی نورلله شوشتری را درباره فردوسی بشنوید.
    او درباره تمام علما سخن گفته و معرفی کرده که علمای شیعه چه کسانی بودند، از جمله فردوسی. قاضی نورالله می گوید ” کتاب فردوسی، همه اشعارش از مبدأ و معاد، نشانه و ذکر پادشاهان در این میان، بهانه” می گوید سخنان فردوسی نشانۀ مبداء و معاد است. درست است که از رستم و کیخسرو و جنگ و پهلوانی می گوید ولی در واقع نشانه ی مبدأ و معاد است. قاضی نورالله می گوید درست است از پادشاهان نام می برد، که اسم کتابش هم شاهنامه است، ولی این ها بهانه است، این اشعاری که در بالا گفته شد همه از قول کیخسرو بود ولی این ها همه اش توحید و معاد و مبدأ و اخلاق و فضیلت بود. احسان و نیکی بود. این ها همه سخنان دین خدا و پیغمبر است. حالا اسم پادشاهان، آنها بهانه اند ولی در واقع کتاب، کتاب مبدأ و معاد است.
    اجازه بفرمایید در این جا من نکته ای عرض کنم، وقی قاضی نور الله که شیعه شناس بزرگ است در تاریخ تشیع، می گوید نشانه، نشانه یعنی چی؟ کلمات فردوسی نشانه مبدأ و معاد است. نشانه یا علامت یا رمز، حالا فرق بین نشانه و علامت، حتی نشانه هم ترجمه ی علامت است و رمز. هر حکیمی موقعی که سخن می گوید، سخن او ضمن اینکه یک ظاهری دارد یک باطنی هم دارد. باطن سخن هر حکیمی رمز است. شما این جا ممکن است از من بپرسید چرا وقتی حکیم سخن می گوید، سخنش رمز است و باطن دارد؟ چه لزومی دارد که ما با باطن برویم! همین ظاهر است دیگر، همین سخنان چیزی در ورای ظاهر نیست! من به شما پاسخ خواهم گفت، یک نکته می خواهم بگویم، هر انسانی وقتی که سخن می گوید تمام وجودش در سخنش آشکار است. سخن هر کسی آینه ی هویت و روح اوست. اگر خواستید به روح و هویت و واقعیت هر کسی پی ببربید، در سخنش مطالعه کنید. سخن آینه ی روح است. پس تمام وجود هر شخصی در سخنش منعکس است.
    حالا اگر حکیم سخن بگوید، با تمام وجودش سخن می گوید یا با بعضی از وجودش؟ با همه وجودش. آیا یک شخص حکیم، تمام حکمتش و تمام وجودش در سخن منعکس می شود؟ نه لزوماً. این سخن یک ظاهری دارد، یک رمزی دارد. یک نشانه ای دارد. فردوسی هم می گوید نشانه، قاضی نورالله هم گفته نشانه و فردوسی هم رمز می گوید. خودش هم متوجه بوده و با نشانه و رمز دارد حرف می زند. اون رمز و نشانه ای که باطن سخن است. باید شخص حکیم پیدا کند. هر کسی سخنش تراز روحش است. اگر شخصی سطحی و مبتزل و عادی و حس گرا باشد، سخنش در همان حد حس است. هر چه این شخص باطن داشته باشد، حکیم باشد این سخن ژرفا دارد، باید به ژرفای سخن رفت. وقتی که حکیمی، فیلسوفی، سقراط، ارسطو یا هر حکیم دیگری سخن می گوید، سخنش باطن دارد و ژرفا دارد، اگر حکیم علی الاطلاق سخن بگوید چه؟ حکیم علی الاطلاق یعنی خداوند تبارک و تعالی. عرض کردم حکیم الاطلاق، خداوند تبارک و تعالی وقتی سخن می گوید، همین سخن است یا باطن دارد؟ تردید نداشته باشید که باطن دارد. این که در روایات ما است که ” إِنَّ لِلْقُرْآنِ بَطْناً ولبطنه بَطنٌ الى سبعین أبطُن” تا هفتاد بطن و این هفتاد بطن هم، نه اینکه هفتاد تا بطن دارد و هفتاد یکی و هفتاد دوتا ندارد! عدد هفتاد ملاک نیست، یعنی یُکنّی به الکثره یعنی خیلی، یعنی بیش از هفتاد هزار، هفتاد که می گوید اگر از من بپرسی می گویم یعنی لایتناهی. چون خدا لایتناهی است. خدا متناهی است یا لامتناهی؟ لامتناهی. سخن خداوند، سخن خداست، لایتناهی باطن دارد. بستگی دارد به اینکه آدم چقدر بتواند این مواطن قرآن را کشف کند.
    زیر آن باطن یکی بطن دگر خیره گردد اندر او فکر و نظر
    هر چه انسان عمیق تر باشد، می تواند از بطون آیات قرآن استخراج معنی کند. غیر خداوند که او حکیم غیر اطلاق است. شخص حکیم هم سخنش باطن دارد. شما هر چه حکمت داشته باشید می توانید از باطن سخن او معانی در بیاورید. یک مثلی هست که این هم از همین مثال های باطن دار است. شما ققنوس را شنیدید، یک مرغی است به نام ققنوس. افسانه، اسطوره است. می گوید این مرغ وقتی مرگش فرا می رسد، می رود در یک جایی و هی ناله سر می دهد، صدا سر می دهد و هی آتشی از دهانش در می آید و خود بدنش در این آتش می سوزد. در واقع یک نوع خودسوزی است. آتشی از منقارش در می آید و این ققنوس می سوزد و تبدیل به خاکستر می شود. افسانه است. اما پس از اینکه خاکستر شد، از درون این خاکسترها یک ققنوس دیگر در می آید و دوباره زندگی را ادامه می دهد تا وقتی که مرگش فرا رسید دوباره همین کار را انجام می دهد
    برگردیم به سخن فردوسی که رمز دارد و خودش هم گفته است. در آن شعر معروفش گفته است که: با خرد میزان است “ازو هر چه اندر خورد با خرد. دگر بر ره رمز معنی برد ” خودش از رمز صحبت کرده، دگر بر ره رمز معنی برد، یعنی با رمز سخنان من را باید بفهمی، اگر رمز ندانی سخنان من را نمیتوانی بفهمی.
    عرض کردم، پادشاهان بهانه اند، دارد حکمت می گوید. همین اشعاری که خوانده شد همه حکمت است. بنابراین ما کتاب فردوسی را می توانیم بگوییم یک کتاب حکمت است و می توانیم ضمن اینکه یک کتاب حماسه، تاریخی میدانیم، تاریخی هم هست کتاب فردوسی، به تاریخ اشاره دارد. اصلاً می خواهد تاریخ ما را زنده کند. اما در عین حال من به شما عرض کنم، این کتاب تاریخی است و در عین حال فرا تاریخی. حالا من تناقض گفتم یا نه؟ چطور می شود یک کتاب هم تاریخی باشد، هم فرا تاریخی؟ تاریخی است از این جهت که رو به بیرون دارد، مرز زمان و مکان را می شکند و می رود به تاریخ ما، وقایع گذشته را، حوادث گذشته تاریخ ما را زنده می کند، بیان می کند و با حکمت گره می زند. تاریخ است چون تاریخ ما را زنده می کند، ما را با تاریخ مان آشنا می کند. اما فرا تاریخی است یعنی چی؟ فرا تاریخی است یعنی رمز، درونش است. الان همین اشعاری که خوانده شد می رسیم، یعنی حکمت است، انسانیت است، یزدان پرستی است و ” فَرّه ایزدی ” که در همه اشعار فردوسی فراوان به چشم می خورد، از فَرّه صحبت کرده، فَرّه، فَرّه ایزدی، فرهمند بودن انسان. این کلمه فرهمند که ما در زبان فارسی داریم بعضی ها فامیلی شان فرهمند است و چه فامیل قشنگی است. فرهمند کیست؟ من به لفظش کار ندارم، فرهمند یعنی فَرّه ایزدی دارد، فَرّه ایزدی یعنی چی؟ یعنی ” ﻣﺆﯾّﺪ ﺑﻪ ﺗﺄﯾﯿﺪات اﻟﻬﯽ ” یعنی کسی که با تأییدات الهی ﻣﺆﯾّﺪ است و به تأیید الهی توجه دارد. این مهم است! کسی ﻣﺆﯾّﺪ ﺑﻪ ﺗﺄﯾﯿﺪات اﻟﻬﯽ است که توجه داشته باشد که خدا دارد تأییدش می کند. کسی که خدا را نشناسد به تأیید الهی چه توجه ای دارد؟ اصلاً چه می فهمه؟ هیچ. باید خدا را بشناسد،
    انوشیروان هم در قالب دعا به پسرش همین توصیه را می کند “سرت سبز باد و دلت شادمان، تنت پاک و دور از بد بدگمان، همیشه خرد پاسبان تو باد، همه نیکی اندر گمان تو باد” یعنی فکر نیک، خرد وقتی که پاسبان شد، ما که نمی توانیم پاسبانی خرد بکنیم! تن، عقل را هدایت می کند یا عقل، تن را هدایت می کند؟ عقل هدایت می کند. پس خرد پاسبان ماست، نه تنها خرد پاسبان ماست، خرد پاسبان عالم است. خرد فکر بد ندارد، اصلاً خرد بد نیست. وقتی که انسان حتی در گمانش هم خردمند باشد، در یقینش که هیچی، یعنی این همه جا سرایت دارد. آدم خردمند ظن و گمانش هم خوب است. می گوید خرد هم پاسبان توست هم در گمان توست. خود خرد مقام یقین است، مقام یقین هم واقعیت است. اما وقتی انسان خردمند باشد در گمانش هم سوء ظن ندارد. گمان خوب دارد، در گمان هم تأثیر می گذارد. بیت به بیت که جلو میروی، جمله به جمله حکمت است.
    حداقل نیکی این است که نسبت به کسی بدگمان نباشید، بدگمانی خیلی بد است. سوءظن یکی از آفات است. ” اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ” ظن بد خیلی خطرناک است. وقتی که انسان بدگمان شود این کم کم به یک بیماری تبدیل می شود. یک مرض خطرناک و زندگی را تباه می کند. این که می گویند اصالت الصحه، حمل بر خیر همیشه، حمل بر خوبی باید کرد، تا آنجایی که می شود، مگر آنکه نشود دیگر، وقتی که به یقین شد که بد است، بد است. ولی تا می شود باید حمل بر خوبی کرد، حسن ظن باید داشت، مگر اینکه ثابت بشود که بد است.
    چه زیبا فرمود فردوسی، به نیکی بباید تن آراستن، با نیکی خلعت نوروزی خودمان را بدوزیم، به همه خوش بین باشیم، بدی ها را از خود دور کنیم، با نیکی کردن بدی ها دور می شود، اصلاً بدی اصالت ندارد.
    بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
    غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند”

  • شاه شاهنامه می‌گه:

    بنام خداوندجان وخرد/ کزین برتراندیشه برنگذرد
    عرض سلام
    فردوسی پدر سالار راستین زبان کهن فارسیست / حارث ومروج زبانیست که تا امروز وفرداهایی که این کهن دیار نشو ونمایی دارد تام وتمام مدیون پدریست که بحق پدری کرد زیرا اگرنبود فردوسی فقط خدا میداند که چه برسر فرهنگ وهستیمان میامد
    پشتو بودیم اردو بودیم عرب بودیم البته ظاهرا ایرانی بودیم ولی به چه چیزمان باید مفتخربودیم درست است دکتر ندوشن مینویسند که شاهنامه از شبی سردرآورد که حکیم ابوالقاسم فردوسی ……………….. ولی حکیم چنان سپیده ای را بر این ظلمت شب مستولی داد که تا قیام وقیامت همه ما در پرتو این انوار متلعلع که همانا زبان شیرین و اما غریب (درجهان) فارسی است با واژه های ایران مهن / پارس/
    فرهنگ/هنر/تاریخ/حماسه/ پهلوانی/و……………. سربلند در گیتی باشیم
    در خاتمه به جناب لیزه عرض کنم که استارت شاهنامه را فردوسی با بتش یا معشوقه اش که همسرش بوده زده چطور شما میفرمایید با جنس زن مخالف بوده؟ گرچه شاهنامه / بت / و….. همه وهمه بهانه ای بوده برای تداوم عمر زبانمان که داشت به فراموشی سپرده میشد

  • مهر می‌گه:

    ممنون از بابت نگارش این مقاله. نظرات دوستان را هم تاحدودی دنبال کردم و خب فکر میکنم هر کتابی که در طول تاریخ به رشته ی تحریر درامده ممکن است در معرض تحریف شدن هم باشد و این امری ست بدیهی،همچنان که برای کتب بسیاری که گاها حتی معجزه هم خوانده میشوند رخ دهد و تصور میکنم سنجیده تر باشد اگر اندکی نگاهمان را ژرف دهیم و تا حدودی حداقل دور شویم از آنچه که از دیرباز خود شنیده ایم و یا به خوردمان داده اند.همیشه میگویند برای انکه به واقعیت برسید باید حداقل یکبار به هر چیزی شک کنید.
    شما فکر میکنید مثلا همین انوشیروانی که عادل معرفی اش کرده کرده اند تا چه اندازه اینگونه بوده! اگر سند و مدرک بیاوریم که نخیر! ایشان همان اندازه ای عادل بوده که اندیشه ی جناب فردوسی علیه ظلم و جور، لابد فک میکنید که ما به اسب شاه گفته ایم یابو و مغلطه میکنیم،آنهم مغلطه ی توسل به احساسات!
    ینی انقدر فرهنگ آبادی و اجدادی ما باید به خون آغشته باشد و به کین؟1!
    جناب اقای کفایی و هم اندیشان،هیچ ندانی به از نیم دانی بسیار هست!موفق باشید.زیر سایه ی حیدر! که سبیلی صواب است!

  • لیزه می‌گه:

    دوست خوبم اشکال اساسی این است که ما اصلا زبان همدیگر را نمیفهمیم.

  • علیرضا کفایی می‌گه:

    دوست خوبم جناب لیزه
    خوشحالم که در مطالب دقت لازم را دارید و تذکرات بجا می دهید اما از فرهیختگی بدور است که عنان فکر و قلم را بدست احساس دهیم و بجای بحث در موضوع ، نسبت دروغ به دیگران دهیم . در ارائه نظر همانقدر که خود را محق میدانیم برای نظر دیگران هم ارزش قائل باشیم . بنده درمعرفی جنبه ایی از دیدگاههای فردوسی حکیم دروغی نگفته ام و به ستایشی از وی نپرداخته ام بلکه آنچه را یافته ام قلمی نمودم که صد البته ممکن است خطا باشد ولی تا کنون آن را بر سبیل صواب دیده ام .
    اما در آنچه شما ایراد بر آن دارید باید بگویم شاهنامه”، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه ایی ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.
    فردوسی شاعری معتقد و مومن به مذهب بود و خود را بر راه معصومین می دانست و تاکید می کرد که:
    گرت زین بد آید، گناه من است
    چنین است و آیین و راه من است
    بر این زادم و هم بر این بگذرم
    چنان دان که خاک پی حیدرم
    شاهنامه از آن رو اهمیت دارد که در حصار جنبه های ادبی و شاعرانه خلاصه نمی شود بل تبارنامه ای است که آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن را بیان می کند . ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.
    شاهنامه حدوداً شصت هزار بیت دارد و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.
    در برخورد با داستانهای شاهنامه وهر داستان اساطیری دیگر نباید فقط به ظاهر داستانها بسنده کرد.
    زبان اساطیری، آکنده از رمز و سمبل است و بدون توجه به معانی رمزآلود آنها ، نمی توان مقصودشان را دریافت .
    حکیم فردوسی خود توصیه می کند:
    تو این را دروغ و فسانه مدان
    به یکسان روش در زمانه مدان
    از او هر چه اندر خورد با خرد
    دگر بر ره رمز معنی برد
    شاهنامه روایتی است از کارزار خیر و شر ، جنگ فریدون و ضحاک ماردوش ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این ستیز دائمی دارند.
    تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است
    برخی از پهلوانان شاهنامه انسانهایی هستند که خویش را در خدمت همنوعان قرار داده اند،پهلوانانی چون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس .وافرادی چون ضحاک و سلم و تور شخصیتی پر از شرارت و بدخویی و فساد دارند .
    آنها مأموران و گماشتگان اهریمنند و برای نابودی و فساد و بردگی انسان تلاش می کنند . (به دستور شیطان) .
    فردوسی حکیم با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، وموضوع این شاهکار جاودانه، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان است و به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.
    و اگر بنده به زبان اساطیری شاهنامه توجه میدهم و نقبی براندیشه فردسی میزنم نه از روی ستایش است و نه دروغی و نه عادت به اسطوره سازی و در متن نوشتارم هم آورده ام که منتظر قهرمان نباشیم بلکه توجهی است و توجه دادنی است تا بدانیم در کارزار همیشگی خیر و نیکی با شر و بدی ، باید هم با شیطان درون جنگید و هم با طاغوت برون . و شاهد مثالی در روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی برای تجلیل از وی از شاهنامه ( داستان فریدون و ضحاک ) آوردم .
    امیدوارم از نزدیک با هم مباحثه ایی داشته باشیم که در نوشتارهای اینچنین بسیاری از مسائل مغفول می ماند . موفق و سربلند باشید

  • ليزه می‌گه:

    ضرس قاطع دارم که اندیشه برانگیزترین امر در زمانه ی اندیشه برانگیز ما این است که ما اصلا فکر نمی کنیم و فراموش کرده ایم که تعصب بیماری فلج اندیشه است.
    آقای کفایی دوست خوبم بنده بسیارمشتاقم که بدانم در نگرش شما واژه ای چون “تحقیر” دقیقا چگونه معنا می شود ! شما فردوسی را می ستایید و نسبت به اشعار مذکور چنین پنداشته اید که این اظهار نظرها از زبان رستم است و نه فردوسی ! محض رضای خدا برای تبرئه کردن قضیه دیگر وضعیت را بدتر نکنید و جریان را به رستم که بنیان شاهنامه است نچسبانید!مگر نه این است که رستم کاراکتراصلی شاهنامه است و فردوسی سراینده ی آن ؟
    صحبت اصلی ما از حضیض و مجد و عظمت نیست ! که ما اساسا عادت به اسطوره سازی داریم،ما عادت کرده ایم به تفسیر و تاویل، هرجا که احتمال دارد در دکانمان تخته شود !عادت کرده ایم بگوییم اینجایش دیگر جای مناقشه دارد و گاهی تا جایی پیش می رویم که دروغ های خودمان را هم باور می کنیم و این دیگر مصیبتی ست بی پایان در نوع خودش !
    شاید لازم به ذکر باشد که در میان پادشاهان،موبدان و دهقانان،فردوسی در طبقه ی سوم جای داشته و فاصله ی طبقاتی زیادی با توده ی مردم و به تبعیت از آن با ضحاک داشته و بسیار طبیعی است که در نظرش فردی چون او باید محکوم شود و دو تا مار بر دوشش سبز شود و از مغز آدمها تغذیه کنند ! کدام اندیشه ی فردوسی در مقابل ظلم و جور؟!!
    به زعقیده ی بسیاری از محققین و اندیشمندان تاریخ به دست جباران تحریف شده است و: «چیزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاریخ‌ در اختیار داریم، جز مشتى‌ دروغ‌ و یاوه‌ نیست‌ که‌ چاپلوسان‌ و متملقان‌ دربارى‌ دوره‌هاى‌ مختلف‌ به ‌هم‌ بسته‌اند. …نمونه‌ى‌ بسیار جالبى‌ از این‌ تحریفات‌ تاریخى، همین‌ ماجراى‌ فریدون و کاوه و ضحاک ‌است‌… اسطوره‌ یا میت‌ یک‌جور افسانه‌ است‌ که‌ مى‌تواند صرفاً زاده‌ى‌ تخیلات‌ انسان‌هاى‌ گذشته‌ باشد بر بستر آرزوها و خواست‌هاشان، و مى‌تواند در عالم‌ واقعیت‌؛ پشتوانه‌اى‌ از حقایق‌ تاریخى‌ داشته ‌باشد، یعنى‌ افسانه‌اى‌ باشد بى‌منطق‌ و کودکانه‌ که‌ تاروپودش‌ از حادثه‌اى‌ تاریخى‌ سرچشمه‌ گرفته‌ و آن‌‌گاه‌ در فضاى‌ ذهنى‌ ملتى‌ شاخ‌ و برگ‌ گسترده، صورتى‌ دیگر یافته‌.»

    ضمنا راستش من متوجه نشدم که منظور دوستمان از اینکه گفتند داستان را تا آخر نخوانده ام و در آخر ضحاک مرده چیست!! مگرمن گفتم باید ضحاک تا آخر قیامت زنده می ماند ؟!

  • علیرضا کفایی می‌گه:

    جناب لیزه بزرگوار
    جناب فردوسی نه یک جا و نه دو جا بلکه بارها در شاهنامه از زنان سخن رانده است و سودابه هم تنها زن شاهنامه نیست، بلکه شاهنامه پر است از زنانی که به خرد، شجاعت و رشادت و حتی حکومت و پادشاهی معروفند. فقط سودابه نیست که باعث و بانی آن داستان بوده و سیاوش را به باد داده است و فردوسی از سر دلتنگی و ناراحتی از زبان رستم آن حرفها را بیان می کند که:
    سیاوش به گفتار زن شد به باد
    خجسته زنی کو ز مادر نزاد
    آیا آنجا که فردوسی از زن آبتین و مادر فریدون هم صحبت می کند اینگونه داوری می کند؟
    آیا آنجا که از فرنگیس که نمونه و فاداری زنان در تمام تاریخ است صحبت می کند اینجوری می گوید؟
    آیا از شیرین و یا گردابه اینجور می نالد؟
    بیتی نیز در شاهنامه وجود دارد که مورد بحث است و عده ای بر این عقیده اند که الحاقی است؛ .
    فردوسی بارها و بارها از زبان پهلوانان و قهرمانان داستانهای خود راجع به زنان اظهار عقیده کرده است. این اظهار عقیده فقط در داستان سیاوش و سودابه نیست که می گوید:
    گر این داستان سر به سر بشنوی
    همان به که دیگر به زن نگروی
    زن بدکنش خواری آورد روز
    به نیکی بجز پارسا زن مجوی
    زن و اژدها هر دو در خاک به
    جهان پاک از این هر دو ناپاک به
    که در این داستان همانگونه که در بالا اشاره کردم فردوسی از زبان رستم میگوید و در هر حال این ابیات محل مناقشه هستند و برخی انتساب آنها را به فردوسی انکار می کنند . اما در کل نگاه فردوسی به زن نگاهی انسان شناسانه است و خطاهای زنان را مانند خطاهای مردان بر می شمرد چه که یک زن هم ممکن است خطا کند ولی در مجموع به تحقیر زن نمی پردازد .
    فردوسی با تمجید و یا سرزنش حقیری چون من مجد و عظمت نمی یابد و یا به حضیض در نمی افتد . فردوسی چه ما بخواهیم یا نخواهیم از مفاخر ایران و بلکه جهان است .
    چرا عادت داریم اندیشمندان و مفاخر خود را تحقیر و انکار کنیم . می بایست به آنها افتخار کرد .

  • هادی می‌گه:

    پاسخ به لیزک را ، ببخشید اگرپیشوندی ندارد ، چون نمیدانم آقا ویاخانم هستی ،به جناب کفایی میسپارم که اگر خود در خور دید پاسخ دهد . واما چند بیتی را ازحکیم طوس می آورو بسنده باشد ودر خانه هم کس باشد .
    دراین خاک زرین ایرانزمین / نبودند جزمردمی پاک دین
    همه دینشان مردی وداد بود / وزآن کشور آزادو آبادبو د
    پدر در پدر آریایی نژاد. / زپشت فریدون نیکو پهاد
    بزرگی به مردی وفرهنگ بود/ گدایی دراین سرزمین ننگ بود
    کجا رفت آن دانش وهوش ما/ که شد مهر میهن فراموش ما
    نبود اینچنین کشورو دین ما /کجارفت آیین و هم دین ما
    به یزدان که این کشورآبادبود/همه جای مردان آزاد بود
    نه دشمن دراین بوم وبرلانه داشت / نه بیگانه جایی دراین خانه داشت
    ازآن روزاین خانه ویرانه شد / که نان آورش مرد بیگانه شد
    چوناکس به ده کدخدایی کند / کشاورز باید گدایی کند
    به یزدان که گر ماخرد داشتیم / کجا این سرانجام بد داشتیم
    اگرمایه زندگی بردگیست. / دوصد مرگ بهتر از این زندگیست
    بیاتابکوشیم و جنگ آوریم / برون سراز این بار ننگ آوریم .

  • بئاتریس می‌گه:

    ضحاک بالاخره کشته میشود.مثل اینکه داستان را تا آخر نخوانده ای.شعرهای راجع به زن را فردوسی از زبان دیگران نقل کرده است.نقل کفر که کفر نیست.

  • ليزه می‌گه:

    روز 25 اردیبهشت مصادف است با گرامیداشت فردوسی این به اصطلاح یکی از مفاخر بزرگ ایران .
    در مورد این مرد تمجیدها و ستایش های زیادی گفته اند و شنیده ایم .
    در این نوشتار نیز اشاره شده به حکیم بودن فردوسی و همچنین دور اندیشی و هوشمندی وی .
    در مورد زنان نیز اشاره شده به اینکه فردوسی زن را نه فقط در خانه داری و شوهرداری و یا بعنوان شیطان و فریب دهنده و از این قبیل نمی داند بلکه زن را دور اندیش و حسابگر ، نمادی از عشق و دوستی و وفاداری و حاضر در صحنه کارزار می داند و… و با یاد آوری داستان ضحاک می خواهد به خواننده تفهیم کند که مشی فردوسی مبارزه با شیطان و استبداد بوده است . در صورتی که به اعتقاد فردوسی یک سگ بهتراز هزار زن پارساست . بگذریم از اینکه سگ از با وفاترین حیوانات است و شاید یکی از زیباترین مخلوقات ، اما پر واضح است که منظور فردوسی تحقیر زن است . در مورد زنان هم اگر در شاهنامه تعریفی به میان آمده یقینا عموم زنان نبوده است و صد البته که منظور فردوسی دختران و زنان پادشاهان و یا منسوبین درجه ی اول آنها بوده است. ببینید این شعر فردوسی را:
    زنـــان را از نـــام نــایــد بــلــنــد *** کـه پـیـوســتـه در خـوردن و خـفـتـنـد

    زن و اژدهــا هــر دو در خـاک بــه *** جـهــان پـاک از ایـن هــر دو نـاپـاک بـه

    زنـان را سـتـایـی سگان را سـتا *** کـه یـک ســگ بـه از صــد زن پـارســا

    چو زن زاد دختر دهیدش به گرگ *** که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ
    در مورد ضحاک نیز بنده معتقدم از طبقه ی مردم بوده و مبارز راه آزادی و آزادگی و بدون تردید در طول تاریخ در مورد او ظلم روا داشته شده است زیرا در بیشتر اوقات گروه اقلیت زیر بمباران تبلیغاتی مدفون می شوند و حاکمان زر و زور و تزویر همواره خود را قبله ی بی چون و چرای تمام بشریت می دانند و …اگرجه فردوسی در حفظ زبان فارسی تاثیر به سزایی داشته اما ظاهرا کلمات فارسی اش در محتوایی بی مغز و سبکسرانه بکار گرفته شده است،حال آقای کفایی با این توصیفات آیا هنوز هم فردوسی لیاقت آنرا دارد که بگوییم از مفاخر ایران است ؟ مگر اینکه به اجبار بپذیریم ایرانیان آن چنانکه بعضی اسناد تاریخی می گوید ، مردمی خونخوار بودند که با نا بود کردن بومیان این فلات ، که امروزه ایرانش می نامند این سر زمین را غصب کرده اند.

200x208
200x208