تاریخ درج خبر : 1393/02/26
کد خبر : ۲۷۵۸۴۰
+ تغییر اندازه نوشته -

داستان کوتاه: بابا شهید می شود؟!

سایت استان: سیدمحمد مومنی ثانی

داستان کوتاه:

هراسی عظیم به جانم افتاده بود. یکسره دعا میکردم. از مهدکودک که برگشتم، به پوسترهای روی دیوارهای کوچه و خیابان خیره شده بودم. باید حتما بابا را می دیدم. وقتی به خانه رسیدم، سراغ بابا را گرفتم. مادرم متعجب از این دلتنگی، گفت که تا غروب، پدرت نمی آید. دلهره ام دو چندان شده بود. نمی توانستم صبر کنم.باید هر طور که شده او را ببینم. اما مادر می گفت نمی شود. ترس و اینکه دلیل این دلتنگی را نباید می گفتم، اشکم را درآورده بود. التماسش کردم. بالاخره راضی شد خودش مرا ببرد پیش بابا. در راه، مردی میانسال را دیدم، به چهره اش نگاه کردم.او هم لبخندی زد و گفت: سلام پسرم..اخم هایم در هم رفت. رو برگرداندم و با اخم گفتم: تو پدر من نیستی… برگشتم و نگاهش کردم، لبخندش به ناراحتی بدل شده بود.فرصت نداشتم، دست مادر را کشیدم. «تورو خدا بیا زودتر بریم پیش بابا..» هر مردی را که می دیدم، خیره به چهره اش، به بابا فکر می کردم.مادر مجبور بود هر چند قدم، یکبار برگردد و صدایم بزند. آخرش شاکی شد که چرا اینطور زل می زنی به چهره ی آدمها؟! وقتی این را میگفت، از ترس اینکه مبادا از زیر زبانم بکشد که چرا می خواه بابا را ببینم، سریع راه می افتادم. می ترسیدم بفهمد و بعد، از وسط راه، مرا برگرداند. می دانستم اگر بگویم چرا، خودش قانعم می کند و بعد، برمی گریم خانه.. ذهن مادر را ه پرت می کردم تا چیزی نپرسد. بالاخره رسیدیم. بابا همینکه مرا دید، به استقبالم آمد، مرا بغل کرد و بوسید. به چهره اش خیره شدم. هر سوالی که می پرسید، هر حرفی که می زد…فقط نگاهش می کردم..زبانم قفل شده بود. گریه کردم، پدرم متعجب، به مادرم گفت: کسی اذیتش کرده؟…بی آنکه منتظر پاسخ باشد، رو به من کرد و گفت: کسی اذیتت کرده؟ کی پسرمو زده تا بزنمش؟ دلم می خواست بگویم خودت..ولی دلم نمی آمد.. مادر گفت: «آخه چرا حرف نمی زنی؟ گفتم: بابا، تو هم شهید می شی. مادرم با حالتی متحیرانه، لبخند زد و گفت: کی گفته؟ » پدرم گفت: «خواب دیدی؟» گفتم: «نه، ولی می دونم شهید بعدی تو هستی..آخه هر کی رو تو مسیر دیدم، هیچ کدومشون شهید نمی شن. فقط تو شهید می شی.» پدرم کمی جاخورد و پرسید: چرا اونا شهید نمی شن ولی من شهید می شم؟ شهادت که خیلی خوبه. آدم میره بهشت؟ گریه ام بیشتر شده بود. گفت:«اگه آدم میره بهشت، پس چرا همه براش گریه می کنن؟ اصلا این بهشت مگه چی داره که تو به خاطرش، می خوای منو ترک کنی؟» حیران از حرفهای من، جوابی نداد. دوباره پرسید: «چرا اونا شهید نمی شن ولی من شهید می شم؟» سرم از بالای بدن، سُرخورد و پایین افتاد، گفتم: «چون اونا سبیل داشتند ولی تو ریش داری.» ..«قول می دی ریشاتو بزنی و جاش سبیل بذاری، تا شهید نشی؟» پدرم خندید..مادرم هم خنده کنان گفت: «پسرم، هر کس که ریش داشته باشد که شهید نمی شه» گفتم: «یعنی شما نمی دونید که هرکی ریش داشته باشه، شهید می شه؟ خودم به عکسای شهیدا که رو دیوارای خیابونا بود نگاه کردم، همشون ریش داشتند..» پدرم گفت: من که بچه مو ترک نمی کنم… تازه یادم آمده بود، آنهایی که شهید شدند، بچه نداشتند…حتی زن هم نداشتند.. دلم آرام شده بود..بابا شهید نمی شود…

* دانشجوی دکتری تخصصی زبان و ادبیات فارسی

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

200x208
200x208