تاریخ درج خبر : 1393/02/27
کد خبر : ۲۷۶۰۴۴
+ تغییر اندازه نوشته -

موش و مورچه!

سایت استان: دکتر مهدی غفاری
( سوارى که براى ابد از سرزمینِ خویش گریخت. )
یک روزى روزگارى اربابِ قدرتى بود که براى ختنه کنانِ پسرش جشنى گرفت.
براى این جشن یک دیگِ بسیار بزرگى از آش بار گذاشتند.
مورچه اى از رعایاىِ ارباب که در همان نزدیکى بود و مى زیست با شنیدنِ این خبر و پیچیدنِ بوىِ خوشِ آش در دماغَش به خود گفت؛
– مگر من چه کم از حضَرات دارم که آنها تکیه بر تخت داده، دو لُپى بخورند، حیف و میل کنند و من حسرت خوران و نق زنان یکجا بنشینم و بیهوده نگاه کنم؟!
این را گفت، یکى دو فحشِ آبدار هم به خود داد که
– فلانْ فلانم اگر نروم و از این آش ولو به قدرِ سهمَم نخورم.
و راه افتاد سمتِ بارگاهِ قدرت. به بارگاه که رسید، کج کرد سمت و سوىِ جایى که از بُردنى و هَپَلُ هَپول تا وَرکشُ ببر و بخور بخور، همه چیز آنجا بود؛
کجا؟
آشپزخانه!
یکسر رفت سراغِ اجاق و به هزار زحمت خود را از دیگ  بالا کشید تا رسید به آش!
آنهم چه آشى!
« آشى از همه رنگ و همه طعم و همه چیز!
بى همتا و خوش نقش و نگار!
پر از هر آن چه که نایاب و کمیاب و دیر یاب!
ساخته از آبِ حیات و پرداخته از اکسیرِ قدرتِ ماندگار!
لبالَب از کلّه هاى ناب و پاچه هاى باب!
بابِ چه؟
بابِ اشتهاىِ سیرى نابلد و هوسِ پایان ناپذیر!
یک همچو چیزى! »
تا چشمِ مورچه به چنین آشى افتاد، بى درنگ و پر شتاب عزمِ خوردن کرد امّا هنوز لقمه یا جرعه اى نخورده و ننوشیده بود که با سر، درونِ آشِ داغ افتاد و در دم جان سپرد. گویى آن آش تنها کلّه پاچه ىِ مورچه کم داشت که این هم افزوده شد.
از آن سمت بادى وزید و این خبرِ مرگ را خیلى تند و زود به همه جا برد. خبر به گوشِ مُشْکْ ( موش ) که همسایه و رفیقِ گرمابه گلستانِ مورى ( مورچه ) هم بود رسید. موش بى درنگ کار و بار را بى خیال شد و بر سرْ زنان عزمِ آشپزخانه ىِ بارگاه کرد. آنجا که رسید و از نزدیک مورچه را دید که چنان زار و نزار و بى جان در آشِ داغ سوخته و مرده، همه ىِ وجودش را غم و غصه فرا گرفت. غم و غصه اى فراتر از تاب و توان! از زیادىِ این غم، اختیار از کف داده، پرید سمتِ اجاقِ آتش و از خاکسترِ چاله کفى برداشت و بر سر ریخت. این خاک بر سر ریختن، همان و سوختن همان! حالا نسوز کى بسوز! داد و هوارش بر آسمان بلند شد که
– سوختم! سوختم!
و از داغِ این سوختن، دوید و دوید و دوید تا رسید به چشمه ىِ بزرگِ آن سرزمین. خود را درونِ چشمه انداخت.
چشمه بى درنگ خونآلود شد.
آبِ این چشمه ىِ خونآلود به پاى کهنسال ترین درختِ آن دیار مى رسید. تا درخت از آن آبِ چشمه نوشید، همه ىِ برگ و بارش ریخت.
کلاغى پر و بال زنان آمد رسید و بر درخت نشست. بال و پرش سوخت.
گوساله هایى که به چَرا آمده بودند از برگ و بارِ ریخته ىِ درخت خوردند. در دَم، دُم هایشان بریده شد.
از غمِ این پیشآمدِ ناگوار و تلخ، گوساله ها ماغ کِشان به کشتزارِ بزرگِ گندمى در همان نزدیکى ریختند و خوشه هاى گندم را پامال کرده، کشتزار را بر باد دادند.
مردِ کشاورز که به سانِ هر روز با هزار آرزو و امید آمده بود تا به گندمزار سر بزند، کِشت و کارِ خویش را که چنان نابود و بر باد رفته دید، هوش از سرش پرید، افتاد و کمرش شکست.
پسرِ مرد که پسْ اندرِ پدر از خانه راهى شده با بقچه اى از قاتق و نان آمده بود براى آوردنِ چاشت و یارىِ پدر، تا کِشته را چنان هَدَر دید و پدر را چنین شکسته کمر، قفل کرد و زبان در کامش خشکید.
دخترانِ مرد که مشک به کمر راهىِ چشمه بودند و باید از کنارِ گندمزار مى گذشتند، تا برادر را دیدند که در میانه ىِ راه، گیج و گنگ، زبانَش بسته شده، گیس هاى خود بریدند و بر سرْ زنان به خانه بر گشتند.
در خانه، زن اجاقى از آتش برافروخته و نان مى پخت که دختران، گیس بریده و گریان از راه رسیدند. از شروه اى که دختران مى خواندند، زن فهمید چه بر سرِ ایل و تبارش آمده، جیغى زد و هیمه اى سوزان از چاله ىِ آتش برگرفت و بر سرِ خویش زد. سرَش آتش گرفت و سوخت. از درد و فشارِ این سوختنِِ بى حدّ و حساب، سر به کوچه و بازار نهاد.
مردمى بر او گِرد آمدند.
هر که غم ناله اش شنید، مُشتى خاک به سر ریخت و سر به صحرا نهاد.
از قضا سوارى از آن سرزمین مى گذشت. مردم را دید، خاک بر سر ریخته، در دشت و صحرا بیچاره و نالان اند.انگشتِ حیرت به دهان گرفته نگریست و نگریست تا رسید به یکى از این بیچارِگانِ گریان. دهنه ىِ اسب کشید و از او پرسید؛
– اینجا چه شده و چه خبر است؟ چرا همه آواره و گریانند؟
او هم بر سر زنان و نالان گفت؛
« – این مردمِ بى چاره!
این زنِ سر سوخته!
این دخترانِ گیس بریده!
این پسرِ زبان بسته!
این مردِ کمر شکسته!
این گندمِ بر باد رفته!
این گوساله هاى دُم بریده!
این کلاغِ پَر سوخته!
این درختِ برگ ریخته!
این چشمه ىِ خون آلود!
خاک بر سرِ عمو مُشْکْ!
عمو مورى خود را کُشت! »
سوار تا این شنید بر سرِ او فریادى کشید و گفت؛
– خاک بر سرِتان! روزى هزار مورچه زیرِ سُمِ این اسب لَت و پار مى شوند. حالا شما بنگرید و ببینید که خود را براى چه درگیر و گرفتارِ چه کرده اید؟!
پس آنگاه افسارِ اسب شُل کرد و دوباره گفت؛
– نفرین به من اگر لحظه اى بیش از این در این دیار بمانم.
این گفت و اسب را هِىْ کرد. هنوز تا غروب زمانِ زیادى بود که سوار در افق از دیدگان محو شد.*
………………………………………………………………………………………
* برگرفته از داستانِ عامیانه ىِ ” مُشْکُ مورى ” ( موش و مورچه ). از متل هاى لرىِ کهگیلویه و بویراحمد.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • امین نعمتی می‌گه:

    دکتر جان این روزها روزهای محیط زیست است۰ من دوست دارم از زاویه ای دیگر به موضوع نگاه کنم و آن اینکه داستان روایت گر حفاظت پایدار در عرصه محیط زیست باشد۰ ما شاید امروز مصایبی را که بر محیط زیستمان نادیده می گیریم ولی شاید با چنین داستانهای چند سویه آموزش هایی هم داده می شد۰

  • دکتر محمد غلام نژاد می‌گه:

    با سلام و احترام بر دکتر عزیز.متیلهایی لری کم محتوا نیستند از جمله همین متیل .بیدار شدگانند انهایی که دنبال خورشید تا بیکرانه ها میروند و این اوج ارزوها و امال انسانیست که خود و مسیر خویش یابد و بر هر چه زمینیست بگذرد.کافیست صدایی انسان را از خواب بیدار کند.پشت دریا شهریست.قایقی باید ساخت و چمدان تنهایی …..

  • علی تمدن می‌گه:

    یادش بخیر
    این از متل های دوران کودکیمان بود، حدود 25سال پیش

    خاک و تل تاته مشک/تاته موری خشه کشت

  • علی انصاری می‌گه:

    طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک… درود بر دکتر /گویند تاریخ همیسه در حال تکرار است و بشر غافل ازین دایره تکرار تراژدی نیشدار و پر دردی نگاشتی که هر روز شاهدش هستیم مصداقش میعادگاه میدان معلم و تشریفات فاتحه خوانی که تسلسلی داستان در داستان همچون متیل مشک و موری است /

  • بینا می‌گه:

    سلام
    جناب اقای دکتر غفاری احسنت به هنر زیبای شما،بسیار جالب بود .سپاس فراوان.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    سلام .
    از این زاویه که تو نگریسته اى، داستان عمقِ بیشترى یافته است.
    همچنان که وجهِ تراژیک و غمگنانه اش برجسته تر شده است.
    در بازنویسىِ دوباره مى توان این تغییر را لحاظ کرد.
    درود بر تو باد.

  • ق ي می‌گه:

    سلام دکترجان.باوجوداینهمه گرفتاری میبینم هر روزقلم دردست داری ومینگاری لذت میبرم وشایدکمی رشک.صایب تبریزی میگه :یک عمرمیتوان سخن اززلف یارگفت/دربندآن مباش که مضمون نمانده است.اما به نکته بایانی داستان که رسیدم داستانی که بارها شنیدیم ومتاسفانه فراموش کردیم.باخودگفتم چه بسیارندکسانی که نه بر اسبی سواربودندونه حتی مورچه ای رازیرگرفتندامابه ناچارترک یارودیارنمودند.،”:

  • سلام این هم نوعی از فداکاری ونوع دوستی بود یا هست یک همچو چیزی

  • دوستدار شما می‌گه:

    دکتر جان در بعضی از موارد با شما هم عقیده نیستم ضمن اینکه حضرتعالی را با عنایت به اینکه فرد بسیار روشنفکر وروان قلمی میدونم وبیشتر روایتها یا داستانهایتان ریشه در فرهنگ قوم لر دارد شکی نیست ومشهود هم هست ولی یک بزرگمرد عرصه فرهنگ وادبیات وهنر اینکه فقط به جامعه خود تعلق ندارد که قبول اما در درجه اول افتخار آفرینی ونام آوریشان برای آن مهن یا خاک و تباریست که زاده ی آنجاست بنده هم منتقد ومخالف این هستم که یک قوم آن هم ازنوع ایران وایرانی که بزرگان بسیاری را اخص در عرصه علم و شعر وادبیات وهنر و مورخ و …..
    داشته چرا در مکتوباتمان راوی سخنان گهربارشان نباشیم وبه عمد مرتیکه خارجکی را قاطی مکتوباتمان یا نظریاتمان کنیم ؟ آیا این فقر فرهنگی نیست؟ وآیا این همان تقلید از مدلهای فشن – رپ – یا هزار اجق وجق دیگه که در پوشش ظاهری بعضی از جوانان ایرانی خوشتیپ امروزیست مشهود نیست؟ کاش ما همیشه سخنان بزرگانمان را چون چراغی فرا روی خود قرار دهیم مثله (هرکسی کودورماند ازاصل خویش – بازجوید روزگاروصل خویش) یا ای ایران ای مرز پرگهر – ای خاکت سرچشمه ی هنر و…. و….. به همان خدایی که همه ما کم وبیش پرستشش میکنیم ما ایرانی ها فرهنگمان بی بدلیترینه تاریخمان بی نظیرترینه و… وای کاش همه چیزمان ایران وایرانی باشه وبماند . انشا الله
    مجددا از قدرت تخیلتان و قلم شیوایتان که اینها همه معرف شخصیت ناب فرهنگی وهنری شماست سپاسگزارم روزتان بهروز ایام بکام

    • مهدى غفارى می‌گه:

      با درودِ دوباره.
      از بدى هاى گپ و گفت هاى پى نویسانه یکى هم این است که گاهى مجبور مى شوى در توضیحِ یک حقیقت، فارغ از استدلال و مقدمه چینى و ارایه ى شواهد، گزیده و جمع و جور در یکى دو جمله سخنى را طرح کنى و بگذرى. و همین مى شود سرآغاز نوعى از برداشت هاى دردسر ساز!
      با اینهمه راهى نیست. به قولِ خودمان؛ کاچى بهزَ هیچى!
      ١.
      اندک اند کسان و چیزهایى که اشک را از چشمانِ من سر ریز مى کنند، یکى از اینها سرودهاى ناب و آواهاى دلنشینى ست که در وصفِ میهن ( چه غم، چه شادى و چه شکوهَش ) هنرمندانه نواخته شده و مى شوند.
      من باور دارم که میهن دوستى ( و نه میهن پرستى ) یک حسِ نابِ شورآفرین است که در سایه ى برخوردارى از خرد و با پشتوانه ىِ حکمت و اخلاق مى تواند راهگشاىِ آدمهایى چون من به زیبایى، برخوردارى و آرامش باشد.
      ٢.
      از زاویه ى خردورزى و عقلانیت اگر به بخشى از آنچه که شما گفته اید بپردازم، باید بگویم؛
      « ملاک در ردّ یا پذیرشِ یک سخن یا ایده نه ارجاعِ آن به نام و نشان یا اسم و رسمِ خاصى ست ( خواه این نام و نشان، و این اسم و رسم ملى باشد یا مذهبى یا فلسفى یا گمنام یا مشهور یا محلّى یا جهانى یا مدِ روز یا دِمُدِ! یا… )، بلکه مهم سر بلند یا سر به زیر شدنِ آن ایده و سخن در آزمون هاى استدلال و منطق و تجربه ىِ زندگى ست.
      ٣.
      وادادگىِ فرهنگى، جن زدگىِ کهنه و نو، مُد گرایىِ هنرى! و خود زنى در کنارِ دیگر ستایىِ بى حساب و کتاب ( از منظرِ اخلاقى و علمى ) همانقدر با خردورزى ناسازگارند که انحصار طلبىِ فرهنگى، محافظه کارىِ سنتى، نو هراسى و خود بزرگ بینى!
      ۴.
      تا اینجاى کار و در محدوده ىِ آشنایىِ من با داستان هاى منتشر شده از فرهنگِ عامه ى جهانیان، نزدیکى هاى بسیارى میانِ برخى افسانه و متل هاى مردمِ چین، هندوستان، روس ها، آمریکاى لاتین و ایرانیان ( و از این جمله ما لرهاى ک ب ) وجود دارد.
      البته کم نیستند مفاهیمِ ناب و ژرفى که در یک یا دو از این فرهنگ ها به نسبت دیگران، برجسته تر و پر رنگ تر و هنرى تر اند.
      با وجودِ رشته ىِ مادرزادِ الفت و عشقِ من به ایران و بویر احمد، نتوانسته ام بپذیرم که ما، در این زمینه بى بدیل ترین و بى نظیر ترینیم.
      ۵.
      « ما هم حرفى براى گفتن داریم. »

  • مهدى غفارى می‌گه:

    از همه ى دوستان براى اظهار لطف شان سپاسگزارم.

  • مه بانو می‌گه:

    باعرض سلام و احترام ؛
    خوندن ای متیل موجب وا بی که یادی کنیم و تو گلی و بخاری هیمه ای و یه بار ده صدای گرم و دوست داشتنی ننه ی مهربونمون من گوشمون بپیچه ، یاد و صد یادش وخیر روحش شاد و یادش گرامی.
    « متیل ما خشی ،خشی / دهسه ی گلی وش ،بکشی »

  • دوستدار شما می‌گه:

    سلام
    باسپاس وافراز دکتر غفاری که مدام قلمشان به دل مینشیند
    اما روی سخنم با آن دسته از ایرانی هاییست که مدام فرهنگ غنی وقدمت چندین هزار ساله ی خودشان را تمثیل مثال نمیزنند و الگو قرار نمیدهند.
    استنادشان بیشتر واژه های غربی یا اشخاص غربیست در حالی که ما بزرگانی در عرصه فرهنگ وادبیات داریم که سخنانشان را غربیها بعضا به آن استناد یا حسادت میکنند حال ما مینویسیم که جناب راکفلر – چسینجر – ری استکان زراستکان – کرنجال -برنجاس .
    نه خدایی این هم شد کلاس بابا , سعدی حافظ و…… اینها مثلشان در جهان شما مثال بزن تا ما هم قانع بشیم

    • مهدى غفارى می‌گه:

      با درود.
      به نظر مى رسد که قلمروى خرد، ادب و هنر چندان به این مرزهاى قراردادىِ جغرافیایى که ما ( بنا به زاد و زندِمان و البته به درستى به آن مهر مى ورزیم ) پایبند و محدود نیست.
      سعدى، شکسپیر، هوگو، هدایت، خیام، جبران خلیل جبران و … به سرزمینِ بى مرزِ فرهنگ و هنر تعلق دارند.
      به این فهرست مى توان نام هاى بسیار افزود.
      در اینکه ما ایرانیان هم آدم هایى داشته ایم با حرفهایى براى گفتن و سخنانى براى شنیدن تردید نمى توان کرد.
      بدرود.

  • حمیدرضا محمدی می‌گه:

    داستان کوتاه بسیار زیبایی بود واقعا لذت بردم ممنون.

  • مجید می‌گه:

    هم ممنونتیم هم مدیونت دکتر خیلی حق به گردن ما داری سی خاطر ای متیلل نکته دار قشنگت(ممنون بابت صرف وقت و مدیون به خاطر زنده نگهداشتن متیلل).

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    بیان ریتمیک این قصه، فجایع داستان را برای ما به حاشیه می برد. اون موقع شنیدنی بود برایمان و کنون به قلم شما خواندنی. درود فراوان!

  • رضا می‌گه:

    متیل خشی بی دکتر و یای قدیم افتام ، کلا فراموشش کرده بییم . ممنون دکتر

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    با درودی به رفیق رقیق ؛پل ریکور سالها پیش در ایران در سخنرانی مشهورش با عنوان “تاریخ،خاطره و فراموشی”میگفت ملتهای سوگوار هرگز در اندیشه ی درمان زخم نیستند و مدام آن زخم تاریخی را فرایاد می آورند و این یعنی فراموش نکردن زخم و تاریخی که مدام جامه ی سوگ بر اندام خویش می پوشد(نقل به مضمون و محتوا)

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر رفیقِ شفیق!
      اشاره اى درست و به جا چون همیشه.
      گاهى به خود مى گویم؛
      حرف تازه اى براى گفتن نیست، هر آنچه براى نیک زیستن لازم بوده و هست را پیش از این پیشینیانِ خردمندِ ما ( نوع بشر ) گفته و از خود به جا نهاده اند.
      تنها باید توشه اى برگیریم و به راه افتیم…
      قصه ىِ مورى و موش هم از همان حرفهاست.

  • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

    خل و سرِ تاته مُشک / تاته موری خِشَ کُشت

    • مهدى غفارى می‌گه:


      وى گندم کل و خوش
      وى گوورل کل دین
      وِىْ کَلِى بال سُهتَ
      وى دار پر رهت
      وى چشمى خینالى
      خِلَ تَلِ تاتَ مُشْکْ
      تاتَ مورى خِنَ کُشت.

200x208
200x208