تاریخ درج خبر : 1393/02/29
کد خبر : ۲۷۷۳۳۸
+ تغییر اندازه نوشته -

“ما و بت آزادی”

یعقوبی

سایت استان: ایمان یعقوبی

آزادی چون همزاد ش عدالت ، واژه ی بس باشکوهیست و آنقدر گسترده است که باید به دور از هرگونه حب و بغض و غرض ورزی به نقد عالمانه و منصفانه آن پرداخت ، اگر سبیل افراط پیش گیریم بی شک به مغالطات فکری بی پایان گرفتار می شویم ، هرچند راقم این سطور معتقد است اگر نقدی تنگ نظرانه و به دور از انصاف باشد این خود معلول آزادی ست و هر شخص در این امر مختار است کدام راه را برگزیند .

پس از صدها سال بشر غرب نشین ، خسته و درمانده از فجایع امپراطوران مستبد ، در دام کلیسای خشک و بیرحم گرفتار آمد . آنچنان که روح و جسمش به یوغ بردگی و بندگی راهبان بی دین گردن نهاد . انسانیتی که روح بشر خود را بدان مزین می کرد ، چون تفاله ای بی ارزش به دور انداخته شد . عزت و جان و مال آدمی به بهای انباشتن انبان های کشیشان فاسد و پاپ قلدر به حراج گذاشته می شد . آنچه در این میان بیش از همه گم شد آزادی بود . این حس پر طمطراق دیگر مفهومی در وجود بشر نداشت و فقط مانند رویایی کودکانه ، روح انسان را تسلی می داد .

آزادی که در سردابه های کلیسای مملو از زر و زور و متعفن از لاشه های حیوانی قدرت ، به بند آمده بود ، نه تنها خود ، بلکه کرامت و عزت نفس مردمان تیره بخت اروپا را به چاه گمنامی فرو کشاند . کشمکش آرمانهای اجتماعی و آزادی خواهی از یکسو و فساد کلیسا ، که بتخانه آزادی و تقدس بود ، از سوی دگر ، حمایتهای پیدا و پنهان مردم را برانگیخت تا روزگاری نه چندان دور تابوی جام مقدس پاپ را در هم شکنند. روح نا آرام انسان تاب ماندن در بند اسارت را نداشت و این چنین اندیشه آزادیخواهی در روح و روان مردم ساری و جاری گشت . کلیسایی که مقام علم و اندیشه را به استهزاء می گرفت ” جردانو برونو ” را زنده در آتش حماقت و کینه توزی انداخت تا گالیله ارزش جان را فراتر از علم بیابد . رنسانس که رسید هر کس به فراخور طبعی که دگر در بند نبود به تکاپو و اندیشه مشغول شد ، آن زمان آزادی ارج و منزلتی دوباره یافت . انقلاب شکوهمند انگلستان و پیش از آن در هلند خون آزادیخواهی فرانسه را به جوش آورد تا اعتبار و استبداد کلیسا و باستیل همزمان فروریزد . عصر نوزایی بر پایه عقلانیت و انسانگرایی به نفی جبرگرایی دین پرداخت و بر ضد معنویت و رهبانیت خشک و خشن مردم و آسایش و عیش و عشرت پاپ و شاه شوریدن گرفت .

“دکارت” – ” کانت ” – ” اسپینوزا ” و …. به تفسیر آفرینش ، طبیعت ، انسان و … پرداختند و به یمن آزادی ، تطورات فلسفی پدید آمد . حال غربیان خود معتقدند دین را خدایی کردند ، خدا را آسمانی و بشر را زمینی .

آیزایا برلین در باب آزادی از دست کم 200 تعریف متفاوت سخن می گوید و این خود دشواری قلم فرسایی در باب آزادی را چند برابر می کند .

در روزهای نوزایی و بعد از آن ، اندیشمندان بر پایه درک خویش ، تعاریفی چند از آزادی ارائه دادند که بر انسان شناسی و نیازهای بشر از دیدگاه عقلی محض و فردگرایی و بهره وری بیشتر تکیه می کرد .

اما وسعت آزادی به پهنای ذهن و روح آدمی است و البته حق طبیعی هر انسان . پس انحصار آزادی در حصار اندیشه ی چند فیلسوف ، تن پوشی است که بر قامت فربه آزادی بسیار تنگ است .

اگر ذهن و روح به مرز تعریف شده ای محدود شد آنگاه آزادی نیز چنین می شود . اما مگر می شود آزادی را حدی نباشد ؟ پس در این صور ت تکلیف اخلاق و جامعه چه می شود ؟

عقلانیت راه به جایی می برد که هم شأن و منزلت آزادی محفوظ بماند و هم انسجام جامعه . ناگفته پیداست مخاطرات طبیعی بشر را به سمت اجتماع سوق داد و او را متقاعد کرد برای بقا از حس غریزه خویش بکاهد و قراردادهایی وضع کند . این قراردادها در طول تاریخ به موازات تفکر آدمی بر مرکب پیشرفت نشست و آنچنان تاخت تا سرانجام بتواند هیبت قانون به خود گیرد و فصل الخطاب همگان شود و آزادی را نیز مهار کند .

در هنگامه جوشش اندیشه ، “هابز “چون ” استوارت میل” ، آزادی را در نبود مانع دانست ، و ” لاک” این شیفته آزادی ، آن را در ایمنی از اجبار و تجاوز دیگران یافت . ” ولستر” می گوید : ” آزادی وابسته نبودن به هیچ چیز است مگر قانون ” تا او نیز چون” رسو ” قانون را حدی بر آزادی بداند . اگرچه کم و بیش آزادی را نبود مانع پنداشتند اما ” کانت ” آن را رهیافتی به سعادت دانست . بطور کلی آزادی فردی مادامی که حقوق دیگران را محترم شمارد اساس و پایه فلسفه حقوقی و سیاسی غرب شد و همانقدر که مردم عادی در حیطه قانون آزادند ، حاکمیت نیز چنین است ، چرا که هر دو جزئی از اجتماع هستند و مکلف به رعایت قراردادهای اجتماعی ، لاجرم آزادی حکومت نیز به قانون محدود می شود . گرفتار کردن آزادی در چنگال قراردادی خود ساخته خود بزرگترین پارادوکس درباره آزادی ست که با نفس آزادی منافات دارد والبته مصلحت ایجاب می کند که چنین باشد .

آنچنان که ” هگل”می گوید : ” آزادی جوهر حیات است ، همچنانکه کشش جوهر آب ” . این جوهر حیات وسعت بسیار دارد و ما را به تقسیم بندی آن اجبار می کند . این کل بسیط را که تجزیه کنیم به آزادی بیان – مذهب – پوشش – آزادی اقتصادی – مدنی – سیاسی – عقیده و تجمع صلح آمیز و …. می رسیم .

در میان متفکران مسلمان “شهید مطهری” دغدغه بیشتری در باب آزادی دارد که به اختصار بدان می پردازیم .

اسلام با معنویت خاص خود به آزادی می نگرد و آن را وسیله ای برای رسیدن به کمال بشر می داند ، و آنجا که”شهید مطهری” آزادی را به اجتماعی و معنوی تقسیم می کند این مهم نمود بیشتری می یابد . وی عقیده اندیشمندان غرب درباره آزادی را که اگر معارض حقوق دیگران نباشد می پذیرد و لی آن را کافی نمی داند ، البته این را به هیچ وجه در تنافی با ماهیت آزادی انسان نمی داند .

“مطهری” متعاقبا حملات خود را بر ” اگزیستنسیالیسم” متمرکز می کند و شرط آزادی را در خودآگاهی و خودآگاهی را در خداآگاهی می داند و برعکس از خداآگاهی به خودآگاهی مسیری دیگر ترسیم می کند . پس او آزادی را وسیله رسیدن به کمال می داند نه خود کمال و هدف غایی . وی آزادی اندیشه را ارج می نهد به شرطی که بر پایه معنویت مورد نظرش باشد و نه از جنس انسانگرایی غربی ، و به این خاطر آزادی غرب را ملالت بار می داند .

سوال اینجاست : آن انسان که نه به انسانگرایی غرب معتقد است و نه به آزادی مورد نظر شهید مطهری آیا از حق آزادی برخوردار است ؟؟

استاد فکر را از عقیده سوا می کند و آن اعتقاد بر پایه تفکر را بر اعتقاد متکی بر احساس و عمل دل ، ارجحیت می دهد و اینچنین بر آزادی عقیده نهیب می زند و اندیشه غرب را مغالطه کار می داند ، چرا که غرب اندیشه و عقیده را توأمان آزاد می گذارد . البته او آزادی عقیده را حق طبیعی فرد بر می شمارد ، لکن معتقد است انسان در سیر انسانیت آزاد است . از نظر ” شهید مطهری” آزادی بیان ریشه در عقیده دارد ، اگر مبنایش عقلانیت و انسانیت باشد ستودنی است در غیر اینصورت نه .

نگارش در باب آزادی به نوشتاری مطول می انجامدکه از حوصله جمع برون است لذا این شرح مختصر اندر احوالات آزادی در غرب و اسلام را همین جا مسکوت می گذاریم تا خاطر خواننده عزیز را بیش از این خسته و مشوش ننماییم

اما پایان سخن ؛

اسلام و غرب هر دو آزادی را حق طبیعی بشر می دانند اما در رهیافتها و نتایج اختلافاتی جدی دارند . با این اوصاف آزادی آنچنان که حضرت آیت الله مصباح فرموده اند، ساخته و پرداخته شخص خاص یا دولتی نبوده است . آزادی کل بسیطی است که با کرامت و عزت انسان ارتباط بسیار نزدیک و با آگاهی پیوندی جانانه دارد . اگر هیمنه آزادی را بشکنیم کرامت و عزت انسان را نیز قربانی کرده ایم . البته در مورد آزادی فراتر از قانون که مصلحتی پرداخته بشر بوده ما نیز با آیت الله هم نظریم ؛ باید آزادی فراتر از قانون و معارض حقوق شهروندان را با مقاوت بشکنیم و آنها را که برای خود حقی فراتر از دیگران و قانون قائلند آگاه و روشن سازیم . آزادی تجمع و برگزاری همایش را منحصر به طیف خاص ندانیم و بت آزادی از جنس فراقانونی را بشکنیم تا کسی جلسه سخنرانی سید حسن خمینی و یا دیگری را لغو نکند و کنسرت موسیقی هنرمندی را به هم نزند چرا که آزادی ، روح بشریت است و نباید ناقض حقوق دیگران و نافع برای شخص و گروه خاص باشد .

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • نبي می‌گه:

    نشان از پدر داری در نوشتن و استدلال کردن
    موفق باشی
    امیدوارم که از نوشته هایت بیشتر بخوانم
    با احترام

  • هادی می‌گه:

    تفکروتعقل دومقوله زمینی است ومسلما کامل نیست یا بهتر است بگویم ناقص است چراکه زمینی است و نمیتوان صفت قدسی بدان و هرگونه تعصبی هم .. لذا بیاییم به ذات الهی خود برگردیم و آزادی را عاشقانه برای هم بخواهیم .
    تعصب ، غرور ، منیت ،کبر ،نخوت و….. که همه حجابی است بین ،من، و خداوند
    را باید پاک کرد تاروشنایی و ذولالی هویدا گردد .
    گل چو به پستی نشست ، آب کنون روشن است کردبرون ازمیان آن من وآن تو
    و باور کنید که چون چنین شد
    دل آیینه صورت غیب است ولیکن. شرط است که در آیینه زنگار نباشد
    مصداق پیدا میکند. اوقاتتان هماره خدایی

200x208
200x208