تاریخ درج خبر : 1393/03/01
کد خبر : ۲۷۸۵۳۷
+ تغییر اندازه نوشته -

ایماژِ تئاترِ شهر

از یک جایی به بعد هم زندگی من گره خورد به سکوهایِ خاکستری تئاترِ شهر، فصل به فصل با روسری‌هایِ رنگارنگ در هیئتی یکسان رویِ آن سکوها می نشستم،آشنا می‌شدم، می‌خندیدم، گریه می‌کردم؛ حرف می‌زدم، سکوت می‌کردم، جدا می‌شدم.

بر آن سکو‌ها نور خودش را می‌ریخت میانِ خنده‌هام، باد خودش را می‌آویخت میانِ موهام. این ستون‌هایِ سنگیِ ساختمانِ تئاتر شهر را دیده‌اید چه قدر منظم اند؟ سرم گیج می‌رود هروقت نگاهشان می‌کنم.

دلم می‌خواهد این ساختمانِ غول‌آسایِ مدوّر را ده دور بدوم، نفسم بگیرد، شب باشد و چراغ‌ها روشن، دراز بکشم رویِ سکوها، سینه‌ام از تنفسِ هوایِ تازه بسوزد، زیرِ طاق و سقفِ تئاتر‌ شهر آسمان چه قدر‌ است؟ نزدیک است یا دور؟ نمی‌دانم. نشسته رویِ آن سکویِ همیشگی،با خودم فکر می‌کنم اینجا چه قدر عجیب است، انگار باد می‌آید همیشه، موهایم مدام می‌ریزد رویِ صورتم، خنده‌ام می‌گیرد؛ از کی موهایم این‌قدر سربه‌هوا شدند؟

این دخترهایِ سکوهایِ تئاتر شهر چه قدر قشنگند، چه قدر رنگ دارند، موهایشان رها از گیره و رقصنده با باد.هوایِ اینجا پر است از تارهایِ نازکِ زنانه.

سرم را که خم کنم به سمتِ عقب، ساختمانِ تئاترِ شهر با تمامِ هیبت‌ش جا می‌شود تویِ چشم‌هایم،کوچک می‌شود، خیلیِ کوچک، قد مردمکِ چشم‌هایِ من، حالانقش و نگارِ طاق‌هایش سر می‌رود از گوشه‌یِ چشمم، می‌ریزد بر کنارِ موهایم، پایین می‌لغزد بر آبیِ فیروزه‌ایِ روسری‌ام؛ بر سبزِ تندِ شالم. می‌گوید حالا چشم‌هایت آبی است، حالا امّا سبز، من حرف نمی‌زنم.

هیچ وقت یاد نگرفتم این وقت‌ها چه حرفی باید بزنم، سرم را خم می‌کنم، لبخند می‌زنم،تویِ دلم می‌گویم کاش یک روز چشم‌هام خاکستری شوند، رنگِ سکوها.

برای این روزهای پر شور تئاتر یاسوج

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • هنر می‌گه:

    زیبا بود بانو تشکر

  • ikvd می‌گه:

    حیف که فضای تاتر رو عده ای فرصت طلب مسموم کردن وگر نه هیچ چیز جز تاتر هنر رو نمی تونه به صورت تمام و کمال نشون بده

  • محبوبه خادمی می‌گه:

    برای مادرم..روزی دوباره به باغ برمی گردی . اسمان ابی ترین رنگ پیرهنت را می دزدد . پدر دست هایش از همیشه روغنی تر به خانه بر می گردد و برایت شعر های بسته بندی شده ی کاهی میاورد .

  • محبوبه خادمی می‌گه:

    ممنونم یک شهروند کاش همه ی شهروندای که میشناسم شبیه شما حرفشاشون درداشون و دغدهاشون و روانه کلمات میکردان تا جهان از شر این همه الودگی زبانی رها میشدحق با شمااست روزگار پر محنتی ایست برای اهالی فرهنگ و از جمله فعالین عرصه نمایش .به قول شاعر تاتر تو که اینقدر جیب هایت خالیست چرا اینقدر فرزند به دنیا اوردی….

  • مادرت می‌گه:

    بمان و همیشه بمان با گیسوان رها در باد پا به پای باد سر به هوا. بگذار نفس هایت با خاک گره با سقف ها مدور پیچ و تاب و با اجرهای منظم خیز بردارد تا سرزمیت تلاطم های بی مرز. سالن تاتر همیشه معبده باکره های مقدصی بوده اند که در راه مهاجرت به آن سوی حقیقت درر خاطره علف ها و برگ ها و انر ها حک شده اند در انگاره های تمدنی که هیچ تیغی نتوانست از استخوان سرزمین هنر پاکش کند. بمان مثل خودت مثل ابر مثل باران مدر سرزمین تشنه تا حلول علف که رنگش را در دستمال های چهل تکه ی مادربزرگمان مان پنهان کردیم
    بمان در سالن تاتر برای من و برای خودت

  • یک شهروند می‌گه:

    دست مریزاد! از شورِ روزهای پر شور تئاتر گفتید,
    دست بر قضا حسین پناهی را, تنها یک بار, آنهم کنار همان سکوهای خاکستری تئاتر شهر دیدم. با دوست جوان و زیبارویش بود. شبیه همان “دخترهایِ سکوهایِ تئاتر شهر (که) چه قدر قشنگند، چه قدر رنگ دارند، موهایشان رها از گیره و رقصنده با باد…
    راستش را بخواهید هوا هم پر بود از تارهایِ نازکِ زنانه. پناهی -باد میان موهایش می چرخید- آن نیمه دیگر پاکت سیگارش را از صحنه با خودش آورده بود بیرون. با دوستی گپ می زد و بی آنکه لبخندی به لب بیاورد دست یار را به دست می فشرد…
    حرفهایش را می شنیدم. در آن روزهای پر شور تئاتر ذهنش درگیر و روحش آزرده بود. دست کم آن لحظه اینطور بود… خوب یادم میاید که کم نبودند زنان و مردانی که نا امیدانه, با دست خالی و بی هیچ پشتوانه ای مسیر ناهموار تئاتر را نه تماشا که زندگی می کردند. این آدمها کنار ما زندگی می کردند. برای کسانی مثل من, که ناخواسته در آن سوی دیوار تئاتر شهر سکونت داشتیم, تئاتر شهر نیمه ی دیگری هم داشت. و آن فقر و بی عدالتی و ناامیدی و سردرگمی روشنفکرانه و بیهودگی آدمهایی بود که زندگی شان را برای هنر و تئاتر قمار کرده بودند و حاضر هم نبودند پا پس بکشند…
    البته شما خوب و درست گفتید. اما چه بد, که این ها هم بود. عشق بود, نداری و بی انصافی هم بود. شادی و رنگ بود, روزگار پر از محنت و رنج و تنهایی نیز برای مردمان ساده دل و سخت جان تئاتر بود.

  • دکتر می‌گه:

    افرین .قلم خوبی دارید

  • حسین عسکری باشت می‌گه:

    بسیار زیبا درود

  • حسینی می‌گه:

    درود بر شما سرکار خانم خادمی. زیبا بود

200x208
200x208