تاریخ درج خبر : 1393/03/04
کد خبر : ۲۸۰۰۵۹
+ تغییر اندازه نوشته -

از زیلایی تا خرمشهر

سایت استان: سید یوسف مرادی

همان هفته اول که جنگ شروع شد، رضا جعفری با تعدادی از همشهریانش از زیلایی به خرمشهر رفت تا در مقابل میگ های روسی و تانک های آمریکایی بایستد، خطرناک ترین سلاحی که رضا تا آن روز دیده بود ، برنوهای پنج تیری بود که آنها را هم بویراحمدی‌ها به همت جلیلی‌ها در حمله به پاسگاه ژاندارمری بهبهان بدست آورده بودند. یک هفته ای از جنگ می گذشت، خرمشهر آخرین مقاومتش را می‌کرد.

 خیلی ها همچون رضا با سلاحهای خودشان آمده بودند . هر چه جهان آرا از مظلومیت سربازانش گفت، بنی صدر حتی یک ژ۳ هم به او نداد. هر چه می گذشت از یاران جهان آرا کاسته می شد. بعد از چند روز انفجاری مهیب رضا را مجروح کرد به هوش که آمد خود را در یکی ازبیمارستانهای مشهد یافت وقتی تلاش کرد که از تخت بلند شود، از پرستاران شنید که دو پایش را از دست داده است. رضا برای همیشه خانه نشین شد. داستان رضا ، داستان یک نسل است. نسلی که کودکی و نوجوانی خویش را در سایه تاریک سلطنت منحوس پهلوی و عمال خائنش گذارنده بود. سلطنت پهلوی پس از شکست های پیاپی در مبارزاتی که با بویراحمدی ها، در سالهای پس از شهریور ۲۰ داشت، تنها راه خلاص شدن از دست کسانی که یاغی می خواندشان را در ترویج لذت گرایی و خارج شدن از چارچوب های عشیره ای می دانست. لذا شهر یاسوج به دنیا آمد. همان شبی که اولین مغازه مشروب فروشی در خیابان پهلوی یاسوج برپا شد ، مردم به صورت خودجوش آن مغازه را تخریب کردند. باشگاههای جوانان و تپه های جهانگردی که پر بود از دختران فاسد وارداتی از شهر های بزرگ ، بی مشتری مانده بود. حتی روزی که فرح پهلوی یاسوج را به یکی از شهرهای اروپایی تشبیه کرد ، نتوانست قلب بویراحمدی ها را تسخیر کند. پس از نبرد گجستان ، بویراحمدی ها و سلطنت پهلوی هر کدام راه خود را رفتند و تا پانزده سال بعد که امام خمینی ( ره ) به کشور بازگشت داغ استقبال از طرح های وارداتی سلطنت پهلوی که برای به انحراف کشاندن عشایر اجرا می شد ، بر دل محمدرضاپهلوی ماند. زمستان که گذشت ، سیاهی به روی زغال ماند ، سلطنت که سقوط کرد روسیاهان آنانی شدند که در سخت ترین و تاریک ترین روزهای تاریخ بویراحمد، پشت مردم خویش را خالی کردند، بارها به آنان خیانت کردند و به می گساری و خوش گذرانی پرداختند. بهار انقلاب که رسید ، گویی به یکباره از فئودالیسم سنتی قرون وسطایی به مدرنیته انقلابی قرن بیستمی رفته بودیم ، سایه خان و کدخدا پس از صدها سال از سر مردم برداشته شد. به یکباره چهارچوب هزاران ساله زندگی مردمی که زیر بار هیچ قانونی نمی رفتند و هیچ کدام از حکومت های تاریخ نتوانسته بود آنان را رام خویش کند فرو ریخت. گویی گمشده هزاران ساله خویش را یافته باشند ، به یکباره عکس روح الله در کنار تفنگ ها بر دیوارها نصب شد. مردمی که به سنت به یادگار مانده از ساسانیان و هخامنشیان، طی هزاران سال اگر پدرانشان چوپان بود ، چوپان می شدند ، اگر کشاورز زاده بودند باید کشاورزی می کردندو اگر پدرانشان دون پایه بودند ، دون پایه می ماندند ، خود را از این قید و بندها آزاد دیدند . رعیت ها، نوکران و خدمتکاران دیروز به کوخ نشینان ومستضعفین تغییر نام دادند. وقتی رهبرشان گفت: که یک تار موی این کوخ نشینان و مستضعفین را به تمام دنیای کاخ نشینان نمی دهد ، اعتماد به نفس یافتند. آخرین یادگار های به جا مانده از سلطنت پهلوی را خراب کردند تا از زنجیر پوسیده پهلوی رهایی یابند و دست در دست روح الله از دالان تاریک تاریخ بگذرند و پا به انقلاب اسلامی بگذارند. در اولین سالهای پیروزی انقلاب واقعه ای اتفاق افتاد که به خوبی شرایط حاکم بر آن روزها در بویراحمد را نشان می داد ، چند ماه اول استان بدون استاندار شده بود و ماهها بود که کارمندان استانداری حقوق نگرفته بودند ، آنان نامه ای به نماینده امام خمینی ( ره ) در استان نوشته و طی آن درخواست کردند که وضعیت حقوق آنان به گونه ای مشخص شود ، آیت الله در زیر نامه آنها مرقومه ای یادداشت و دستور دادند به نماینده خودشان در کمیته های انقلاب تا مشکل درخواست کنندگان حل شود حاج عبدالخالق عدالتی نماینده آیت الله درکمیته های انقلاب در زیر نامه کارکنان استانداری یک سطری نوشت که آن یک سطر به خوبی بیانگر فضای آن روزها و رهایی یک ملت از دست ظلم و بی عدالتی بود. او نوشته بود « به همه کارکنان به طور مساوی و ماهانه چهار هزار تومان حقوق دهید.» اگر چه این نوع نگاه به عدالت نگاه درستی نیست ، اما خیلی از کارکنان خوشحال شدند و وقتی نماینده آیت الله مورد انتقاد برخی از آنان قرار گرفت که چهار هزارتومان حقوق استاندار است ، به تندی جواب داد : «همه باید به یک اندازه حقوق بگیرند‌» منظورش این بود که حقوق استاندار نباید با بقیه کارکنان تفاوتی کند. تابستان ۵۸ که شد، وقتی چمران در پادگان پاوه به همراه تعداد معدودی از یارانش در محاصره کومله ها مانده بود ، فرمان امام به مردم جهت کمک به چمران و آزادی پاوه غیرت بویراحمدی ها را به جوش آورد . آنها با برنوها و اسلحه های خودشان خود را به پاوه رساندند ، تا تخصصشان را به رخ تاریخ کشند. ۳۱ شهریور ۵۹ که شد ، همان هفته اول که هنوز خیلی از شهرهای ایران در خواب بود، بویراحمدی ها به طور خودجوش ، تفنگ های خویش را از صندوقچه ها برداشتند تا این بار به جنگ با دنیای استکبار روند. نسل محروم و مستضعفی که پس از پانزده خرداد ۴۲ و سرکوب شدید بویراحمدی ها پس از نبرد گجستان ، دیگر دست به سلاح نبرده بود ، اینک اعتماد به نفس یافته بود تا با برنو در مقابل تانک بایستد. ارتش هنوز از شوک انقلاب رهایی نیافته بود و سپاه نیز در آغاز راه بود. مردانی که خود را به سلاح های نیمه خودکار مجهز کرده بودند و استضعاف و محرومیت در ظاهرشان هویدا بود خود را به اهواز رساندند تا دلاوری ها و مبارزات خویش را این بار برای کشورشان به کار گیرند، عده ای به غرب رفتند و عده ای به جنوب ، خانواده ای نبود که فرزندی در جبهه ها نداشته باشد. آن اوایل بودند کسانی که هنوز دل در گرو زلف محمد رضا پهلوی داشتند ، یا دست در دست چریک های فدایی و غیر فدایی خلق بودند ، یا گوش دل به پیام های رجوی ها سپرده بودند، لذا مردم از زخم زبان های آنان امان نداشتند. اما طوفان انقلاب باقی مانده عمال ساواک و فریب خوردگان مکتب کمونیست را که کف روی آب بودند ، با خود برد. چیزی مردم را ناامید و دلسرد نمی کرد ، نه فقر به یادگار مانده از قرنها ظلم و ستم ، و نه رفتار برخی از مدیران ضد انقلابی که در سالهای آغازین انقلاب خود را انقلابی می نمایاندند و حکومت می کردند.آن سالهای اول جنگ ، برخلاف قوانین جنگ و ارتشهای جهان ، به جای آنکه خیال رزمندگان را از بابت آرامش و رفاه خانواده شان راحت کنند ، در حالی که برخی از رزمندگان در جبهه خرمشهر در حال نبرد بودند دستور تخلیه خانه شان از خانه های سازمانی توسط آن مدیران خائن صادر می شد. اما هیچکدام از اینان ناامیدشان نمی کرد. جمله (( بسیجی مظلوم شهر شیرجبهه ها )) که آن روزها بر دیوار شهرها نوشته می شد ، حال و روز رزمندگانی بود که مادران پیر و خواهران کوچک یتیمشان را به عشق لبخند رهبرشان رها کردند تا از این دنیا فانی بگریزند. پدرانی که وقتی می رفتند همسرانشان باردار بود ، جوانانی که تنها چند روز از عروسی آنان می گذشت. ظلم و ستم حکومت های ظالم در سالیان دراز از این مردان انسانهایی محکم و مقاوم ساخته بود که هرگاه شرافت و وطن آنان مورد هجوم قرار می گرفت دیگر چیزی با ارزش تر از مبارزه نبود. دفاع هشت ساله آزمون مردانگی و دلاوری بود ، شیپور جنگ نواخته شد تا مرد از نامرد شناخته شود. وقتی فرزندان بویراحمد در پد خندق تنها و در محاصره ماندند ، قلب صدها پدر و مادر و فرزند و همسر برای آنان می تپید ، مردانی که روزهای طولانی بدون آب و غذا در مقابل ارتش تا دندان مسلح بعث مقاومت کردند . وقتی گروهی از بویراحمدی ها همراه با دیگرهموطنانشان ازسراسر ایران از خانواده های خویش خداحافظی کردند تا هزاران کیلومتر آن طرف تر در کشوری دیگر ، در «دره بقاع» و« اقلیم التفاح» لبنان در مقابل اسرائیل بایستند ، از کسی طلبی نکردند ، آنان سالها خانواده های خویش را ترک کردند تا با کمترین امکانات ، در حالی که ماهها فقط نان می خوردند ، اولین پایه های حزب الله لبنان را پا به پای دیگر ایرانیان بنا نهند. فرزندان بویراحمد را کوههای از برف پوشیده کردستان به خوبی می شناسند. از مهاباد تا سلیمانیه و از کرکوک تا باختران رد پای فرزندان بویراحمد را به یادگار نگه داشته اند ، روزگاری که کسی را یارای عبور از پل قیامت سردشت نبود ،سرلشکرشهید «حسن آباد» فرزند غیور زیلایی، مردانه از آن عبور می کرد تا رزمندگان لشکر ۱۴ امام حسین ( ع ) اصفهان پشت سرش حرکت کنند. روزگاری که کسی بدون ماسک یارای وارد شدن به حلبچه را نداشت « حیدرپورها » چفیه هایشان را ماسک می کردند تا به کمک کودکان بی گناه حلبچه بشتابند. آنان از دنیای خویش گذشتند تا کودکان و زنان حلبچه را نجات دهند و خود وخانواده شان دهها سال بعد از جنگ یادگار تلخ بمب های شیمیایی را بر دوش کشند. روزگاری که کسی را یارای عبور از سه راه شهادت طلائیه نبود ، فریادهای حیدری « شهاب »، طلائیه را به لرزه در می آورد. اگر نجف آباد اصفهان تنها شهری بود که یک لشکر داشت به اعتراف سرداران جنگ « تیپ ۴۸ فتح » ، تنها تیپی بود که در برابر چند لشکر می ایستاد. کجای جنگ می توان طایفه ای را یافت که به تنهایی یک گردان داشته باشد، اما گردان جلیلی های تیپ ۴۸ فتح را همه می شناسند. اکنون پس سالها «رضا جعفری »دکه دار سابق سی متری معاد یاسوج ،‌ در خانه ای در روستای مورزرد زیلایی در اتاقی تاریک آرمیده است. رضا گاهی وقت ها برای فرزندانش که حالا دیگر مردان برومندی شده اند ، از سالهایی می گوید که برای اولین بار خمپاره ها را می دید ، اگر چه شاید کسی دیگر باور نمی کند که روزگاری درکوچه های خرمشهر رضا با دیگر هم قطارانش با برنو درمقابل تانک می ایستاد اما او از روزهایی می گوید: که (( لرکه هایش )) در خرمشهر لرزه بر اندام ارتش بعث می انداخت . در تمام این سالها اگر چه رضا پایی برای ماندن ندارد اما در عوض بالهایی برای پریدن دارد. داستان رضا ، داستان یک نسل است ، نسلی که در کودکی و نوجوانی شلاق ستم عوامل خائن رژیم پهلوی را تحمل کرد و در جوانی ترکش داغ خمپاره های بعثی را. نسلی که در برابر دنیای ظلم ایستاد تا دیگران راحت زندگی کنند.
این مطلب برگرفته از روزنامه ابتکار در شهریورماه سال 87 به قلم سید یوسف مرادی است.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • کتاب می‌گه:

    عاقبت بخیر در جهان یکیست و او یوسف مرادیست

  • محمدمهدی می‌گه:

    یوسف جون هر چی بنویسی باز هم یک عده حسودیشون میشه . بابا خداوکیلی درسته ………. کمی کم ظرفیتند اما خداییش تو غیرت حرف ندارند .

  • کریم مرادی می‌گه:

    در کامنت بالا متاسفانه یادم رفت تذکر بدم که آقای مرادی اینکه شما فقط از یه طایفه خاصی اسم بردید کاری بس اشتباه و شاید بهتره بگم توهین به بقیه طوایف و ایلات بویراحمدی است! بنده بخاطر نوع کارم تقریبا در بیشتر روستاهای بویراحمد و حتی استان رفتم و برایم جالب بود که حتی در ده کورهایی که بیش از چند خانه نبودند بازم هم قبرستانشان منور به نور شهید و یا شهیدانی بودن.

    • سید یوسف مرادی می‌گه:

      با سلام و تشکر
      این مطلب را همانگونه که در انتهای آن آمده است سالها پیش نوشته بودم (که از دوستان عزیز در سایت استان به خاطر انتشار مجدد آن تشکر می کنم). بی شک اگر امروز می خواستم دوباره از آن روزهای طلایی بنویسم به گونه ای دیگر می شد و نقد شما را می پذیرم.

  • کریم مرادی می‌گه:

    با سلام خدمت استاد محترم
    متنتان بسی زیبا، دلنشین و یه جاهایی هم بغض آلود بود ای کاش درسدادنتان هم اینقدر به دل مینشست! خدارحمت کند پدرشهیدتان و همه شهدای اسلام را.
    خواهشی که من ازتون دارم این است که در روزنامه های ملی و بزرگ هم این متن ها را بنویسید تا همگان بدانند این سرزمین سرزمین شیران بزرگ ایرانی است.

  • دانشگاهی می‌گه:

    در درج مطلب که تاریخ ورود “برنوها وبه همت جلیلی ها غیمت گرفته شدند” باید کمی تامل کرد .
    متن شیوا و خوبی بود متشکر

    • سید یوسف مرادی می‌گه:

      این مطلب در کتاب دلیران گجستان نوشته آقای رزمجویی آمده بود که من در آن زمان خوانده بودم.

  • محمدمهدی می‌گه:

    دمت گرم یوسف جون ، بابا کامپیوتر چیه میخونی ، وقت خودتو حروم نکن بچسپ به روزنامه نگاری و نویسندگی از این حرفا . اصلاً تو ادم کامپیوتر نیستی ولی در عوض توی سیاست کم نمیاری .

  • دوستدار شما می‌گه:

    درود به جناب مرادی با این مقاله جامع وگیراشون
    حذ فراوان بردیم دقیق واقعیتهای آن روز وامروز رابیان فرمودید
    فقط یک نکته اساسی ومهم که باید بنی …. را قبل از شاپور بختیار بچه های بویراحمد به درک واصل میکردند را یادآوربشم
    اینکه خیانتی که بنی صدر به وطن وخاک ونوامیس ایران وایرانی کرد باور کنید
    بختیار به اندازه آن نکرد
    به جرآت میتوان گفت بیشتر خونهای جوانانی که در جبهه ها اخص خرمشهر ریخته شد
    بر اثر ممانعت بنی سگ در لجستیک وپشتیبانی جنگ بود .خداوند روح خبیثش
    را نیامرزاد انشاالله

    • سید یوسف مرادی می‌گه:

      بنی صدر خیانت های زیادی به کشور ما کرد اما بهتر است در خطاب قرار دادن اشخاص (حتی دشمنانمان) رعایت اخلاق اسلامی را داشته باشیم.

200x208
200x208