تاریخ درج خبر : 1393/03/09
کد خبر : ۲۸۲۶۵۳
+ تغییر اندازه نوشته -

یادداشت یک کامنت نویس سایت استان

سایت استان: یک از مخاطبان سایت استان با نام یک شهروند یادداشتی برای ما فرستاده اند که در پی می آید:

تازه از نوشتن جوابی بر کامنت یک دوست که نامش را نمی دانم فارغ شده ام. ذهنم درگیر آنچه او گفته و آنچه جواب داده ام است. از نوشته خودم ناراضی ام و از آنچه جواب شنیده ام ناراضی تر! روی متن دیگری برای ادمین یاداشتی بر طرح توسعه استان گذاشته ام که فقط خودش بخواند. ادمین را هنوز ندیده ام. نمی شناسمش. مگر خودم را می شناسم؟ فرقش چیست؟ همان بهتر که نشناسمش…

آه! ببخشید. تیتر را که دیدید؛ من یک کامنت نویسم! نامم “یک شهروند” است. هر بار که کامنتی بر نوشته شما و یا دیگری می نویسم با خودم می گویم, ” این آخری ست!…” میایم… می روم… می گذرم و می ایستم و می خوانم و دوباره می خوانم و آنوقت شروع می کنم به نوشتن. برای شما. برای آن یکی دوست. برای آن یکی دیگر, که دوست نیست, اما سرنوشت من و او با هم یکی ست.

خیلی وقتها دکمه های کامنت هایم را مرتب می کنم و یقه شان را تمیز می کنم و با ظاهری آراسته می فرستمشان به میمهانی ادمین. بعضی وقتها هم با عجله می نویسم و می روم و بعدش که میایم می بینم همه چیز پشت سرم خراب شده و اگر بشود با کلی عذرخواهی و شرمندگی باید از نو درست و مرتبشان کنم. گاهی وقتها به دوستانم آرامش در بحث و جدل را توصیه میکنم. گاهی وقتها هم یکی دو نفر باید دست و یقه و مشتم را بگیرند و به هزار زور از بحث با یکی بیرونم بیآورند. گاهی وقتها یکی چیزی می پراند, می خندم. خوشم میاید. برایش لبخند می فرستم. گاهی وقتها هم پشت سر هم چای تلخ می ریزم و کلمه ها را برای به زانو درآوردنش به صف خبردار می کنم. گاهی وقتها سر و کارم با یکی ست. گاهی وقتها باید با یک شهر بگومگو کنم. شده که حرف بی حساب زده ام و یکی خوشش آمده. شده که حرف حق زده ام و ملت ریخته اند سرم و هر چه فحش و بد و بیراه بوده نثارم کرده اند.

گفتم که, من یک کامنت نویسم. نامم یک شهروند است. راستش همیشه هم اینطور نیست و گاهی وقتها هم حوصله یک شهروند بودن ندارم و یا یادم می رود, ادمین خودش میگذاردم “ناشناس”. درست است که بعضی ها برای تمسخر و بازی و وقت گذرانی می آیند و کامنت برای مطالب می نویسند. اما همه اینطور نیستند و گاهی وقتها کامنت نویس های حساس تر از نویسندگان هم پیدا می شوند. البته جای من آن وسط هاست. کمی دغدغه دارم. کمی هم به سرگرمی نیاز دارم. کمی هم دلخورم. کمی هم تجربه آموخته ام. گاهی وقتها تمرین می کنم. راستش وقتی یکی مرا به سر جای خودم می نشاند چیزی یاد می گیرم, هر چند تا مدتها پکر و غمگین باشم.

بیشتر مطالب سایت را می خوانم. خواندن خیلی هاشان وقت تلف کردن است. مث زندگی خودم! که به مفت هم نمی ارزد. خیلی از مطالب هم نوشته آدمهای سیاسی هستند و برای عرض اندام نوشته شده اند. اینطور آدمها همیشه به همراه بادیگارد و نیروهای جان بر کف متن روی سایت می گذارند. خودشان که هرگز به سوالی پاسخ نمی دهند. از آنطرف هنوز جوهر سوالت خشک نشده این هواداران می آیند و زندگی را بر سوال کننده تلخ می کنند. خب! البته وقتی شما یک شهروند باشی همیشه از عهده این آدمها بر میایی. فقط باید حوصله داشته باشی. من همیشه به خودم می گویم آدم باید برای زمان و گذرش ارزش قایل باشد و امور ناممکن را به دست زمان بگذارد.

بگذریم, اما همه نویسندگان از این جنس آدمها نیستند و من صید خودم را خوب می شناسم. آنجاست که آن نویسنده عزیزتر از جانم, میاید! و از فرهنگ و جامعه حرف می زند. و ناخواسته زنگ خانه مرا به صدا در میاورد و مرا اشک شوق در چشم, از لانه خود بیرون می کشد و پا روی دمم می گذارد و تا بیایم چشم باز کنم و ببندم-به شوخی- با هم عاشقانه گلاویز شده ایم. زیرا پای موضوعاتی در میان است که برای هر دویمان مهم است…

به هر حال, این تازه شروع آشنایی ماست. شاید هیچکس کنجکاو نباشد اما من هم ساکن همین شهرم. زادگاهم همین دیار است. خانه ام آپارتمان ساده ایست. کار و کاسبی این روزهایم گاه خوب است و راضی ام. گاه هم بد است و مایه شرمساری. خیلی وقتها که فکر میکنم زندگی می توانست از این که هست بهتر باشد. حالا هم که دارم می نویسم پذیرفته ام که شاید روزهای بدتری نیز در راه باشد. میدانم بیشترش بازی ست. می دانم که اگر کاردی بود و آن کارد به دست من می بود, باز هم تردید می داشتم که توپ این بازی را بترکانم یا نه…

خیلی وقتها که برای نوشته ها کامنت می گذارم, جوابی از خود نویسنده نمی شنوم. تعجب می کنم. به خودم می گویم این مردم دردشان چیست؟ که میایند و نوشته ای می دهند دست ادمین و بعد هم می روند پی زندگی. اصلا برای چه و برای کی می نویسند؟ نکند برای نوشتن می نویسند؟ نکند نوشتن مد شده و ما نمی دانیم. شبیه این مدیرکل ها که در تمام زندگی شان یک بار به یکی از استان هایی که مدیریت کرده اند باز نمی گردند تا ببینند پشت سرشان -خوب یا بد- چه شده و چه رخ داده.

از شانس بد ما, همه شان هم نابغه و شاعر برتر و متفکر بزرگ و … هستند و نه تنها باید جور بی تفاوتی شان را بکشم, بلکه باید با عاشقان سینه چاکشان هم دعوا و یا مدارا کنم. چون هم من زود به خودم می گیرم -تقصیر ها به گردن من است- و هم آنها دنیا را برای این نوابغ و بزرگان به توبره می کشند-بهشان حق می دهم-. هر چند همه شان را دوست می دارم و اگر روزی از این صفحه بروم دلم برای همه شان تنگ خواهد شد.

اما بعضی نویسنده ها خیلی خیلی فرق دارند. همانها که از دل و جان می نویسند و دم به دم به سر قرار با نوشته خود می آیند. گرچه می دانند باید آن قرارهای زیبا را با تلخی حضور من و چند تای دیگر مثل من بیامیزند. اما باز هم میایند و می خوانند و جواب می دهند و چقدر اینها را دوست تر دارم. گاهی وقتها کامنت هایم در تایید و گاهی وقتها در اضافه کردن چیزی به اصل مطلب و گاهی وقتها در رد و یا بحث با موضوع است. اما در هر حال وقتی کامنت می گذارم یعنی موضوع را دوست دارم و دلم می خواهد درباره اش بیشتر بشنوم.

من یک کامنت نویسم. دست کم این روزها… اگر پرسیده باشید, بگویم که کار و کاسبی کامنت نویسی بیشترش -به قول یکی از نویسندگان سایت- تهلخاری ست. نیش می زنی و در عوضش جوالدوز می خوری. نیش هم که نزنی باز هم جوالدوز می خوری. همیشه باید ملاحظه کنی که مردم زندگی دارند. کار و مشغله دارند. احساس دارند و تو نباید تا به ابد مزاحمشان باشی و هی بحث کنی و هی ادامه بدهی. برای همین هاست که هر بحثی را زود تمام می کنم و هیچوقت بیشتر از چند کامنت پای هیچ نوشته ای نمی گذارم. زندگی همین هاست دیگر, حرف می زنیم و بحث می کنیم و پنجره ها را به روی همدیگر باز نگه میداریم.

راستی, آن (1) زیر عنوان مطلبم را جدی نگیرید. آخر کدام آدمی در این مملکت کار پادار و بادوامی انجام داده که من دومی اش باشم؟! درود به همه ی شما.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • ناشناس می‌گه:

    دست نگاشت هایت بیشتر بوی درد و دل می دهد. دردی که حتی خود نمی داند کجا را درگیر می کند. شاید مغز؟ شاید دل؟ شاید ………………………….؟ کاش میشد همه نظرات بی پاسخ نمونن

  • هادی می‌گه:

    درنبندیم به نور ، درنبندیم به آرامش پرمهرنسیم ، پرده از ساحت دل برگیریم
    رو به این پنجره باشوق سلامی بکنیم، .،، ودرد مشترک را باعشق دوایی بکنیم،، .

  • مومنی ثانی می‌گه:

    حرف هایت بوی باران می دهد

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود بر شما شهروند و یا ناشناس گرامی
    ما همه از یک قبیله ی بی چتریم/فقط لهجه هایمان ما را به غربت جاده ها برده است

  • یک شهروند می‌گه:

    ادمین عزیز!
    این نظر لطف شماست.
    در طول این مدت کوتاه که از مصاحبت با نویسندگان عزیز سایت برخوردار بوده ام, صبر و حوصله و پشتکار جانانه ای از شما دیده ام.
    برایت سلامتی آرزو می کنم.

  • admin می‌گه:

    سلام و احترام با همراهی همان حس مشترک وجد و شور ی که در نوشته های شما و همه آن خوبهایی که فرمودید وجود دارد.
    از من و مجموعه همکارانم در پشتیبانی فنی و محتوایی سایت استان به نام ادمین نام بردی.
    خواستم اینجا با اجازه از فضای مختص نوشته شما استفاده کنم و یکجا و عجالتا از حضور خودتان و دیگر دوستان بخاطر زحمتی که برای نوشتن و روح زیبا دادن به سایتی که خاک اینترنتی خوبهایی از استانمان است تشکر کنم.
    و دوباره با احترام از گفتار مهربانتان -با وجود تمام کمی ها و عیبها و آزارهایی که در محتوا و پشتیبانی هست- تشکر کنم.
    من و دوستانم هر روز با کد و ترکیب بندی و بررسی محتواهای دریافتی یا شکایت و گاها دادگاهی سر و کار داریم و فرصتی نمی ماند که از نویسندگان و بینندگان بخاطر اعتماد و در میان گذاشتن اندیشه شان در اینجا قدردانی کنیم.
    ماجرایی شده.
    ما سخت مشغول کار خودمان هستیم و می بینیم که شما هم اینجا سخت تر از ما مشغول نوشتن هستید تا نوشته هایی بسیار قوی و پر از خوبی روی سایت بیاید.
    آنچنان که گاهی فکر میکنم کار ما بسیار ضغیفتر از شایستگی نویسندگان و مخاطبان و دنبال کنندگان این سایت است.
    یک بار که این حس غالب شد سایتی که دارد ده سالگی ش را آرام پشت سر میگذارد را به تعطیلی کشاند؛ چرا که به نام مردم خوب باید کاری شایسته انجام می شد که در آن زمان حس کردیم در توان ما نبود و یک کار را اگر نمیتوان به خوبی که دلمان می خواهد انجام دهیم بهتر است که اصلا انجامش ندهیم.
    از همراهی شما هم ذوق میکنم هم خستگی در می کنم هم امیدوار می شوم و هم به فکر می روم که صد مشکلی که در این سایت هست را با همراهی دوستانم چطور زودتر برطرف کنیم تا قدردانتان باشیم.
    دو سالی که به اجبار سایت استان تعطیل بود دلمان می خواست رسانه ای می آمد تا در آرامش بخوانیمش و با فراغ خاطر در آن بنویسیم و نشد و حالا باز همان حس که کاش ما اینور نبودیم و کسی دیگر اینجا را نگه می کرد تا ما هم با ذوق مینوشتیم و گفتگو میکردیم و از آنچه نمی شود گفت می گفتیم و تنها مسوول انتشار نوشته خودمان بودیم.
    با احترام
    پیام

  • ... می‌گه:

    شهروند عزیز یکی از نویسندگان سایت استان هستم(البته اگر به واقع بتوان نامش را نویسندگی گذاشت). با وجود اینکه مطالبم در برخی نشریات و سایت های دیگر منتشر می شود ولی یکی از اشتیاق هایم سر زدن به سایت استان و خواندن ستون مقالات و کامنت های آنهاست. اما به ندرت در جواب کامنت ها چیزی مینویسم به این دلیل که معتقدم نظر یا تحلیل من از یک واقعه بی تردید نمی تواند جامع و مانع باشد و مسلماً با توجه به تعدد دیدگاه جامعه ایران قرار نیست همه با آن موافق باشند حتی موضوعات اجتماعی صرف. در نتیجه من هم قرار نیست نظرم را با توضیحات و توجیهات مکرر به خوانندگان تحمیل کنم. عدم پاسخگویی کامنت ها الزاماً به معنی بی تفاوتی نسبت به خوانندگان نیست برعکس دقیقا به دلیل احترامی که برای نظرهای مخالف قائل هستم از نوشتن پاسخ امتناء می کنم. یک نقاش نقشی از موهای آشفته در باد میکشد. بیننده ای به هنر و تکنیک نقاشی اش آفرین میگوید، بیننده ای با تصویر هم ذات پنداری می کند و لبخند می زند، بیننده ای بخاطر عریانی موها دشنام می دهد و بیننده ای هم چون در آن معنی پیدا نمی کند از کنارش بی تفاوت می گذرد.
    متن فوق را در توضیح این بخش از مطلب خواندی تان نوشتم: “خیلی وقتها که برای نوشته ها کامنت می گذارم, جوابی از خود نویسنده نمی شنوم. تعجب می کنم. به خودم می گویم این مردم دردشان چیست؟ که میایند و نوشته ای می دهند دست ادمین و بعد هم می روند پی زندگی. اصلا برای چه و برای کی می نویسند؟ نکند برای نوشتن می نویسند؟ نکند نوشتن مد شده و ما نمی دانیم”

    • یک شهروند می‌گه:

      بله. درست گفتید. البته زیاد به خودتان نگیرید. گاهی وقتها موضوع و متن برخی نویسندگان به شکلی است که حضور و پاسخ دهی آنها را می طلبد و نبودن این دسته از عزیزان بیشتر مورد سوال بنده بود. شما هم مگر غیر از اینست که همین الان آمدید و نظری دادیدو چه خوب. می دانید؟ آنطوری که شما فرمودی معقول و ماخوذ به حیاست, اما گهگاه بیایید و نظری بر نظرها بدهید, زیرا هم اینکه نظر شما برای خواننده مهم است و هم در غیاب دایمی نویسنده خواننده احساس تنهایی می کند.
      درود

  • واقع بین می‌گه:

    شهروند جان با این نوشته ثابت کردی فراتر از یک کامنت نویسی , شما یک نویسنده هستی گرچه بیشتر مواقع کامنت های مربوط به یک بحث از خود آن بحث جذاب تر هستند. من به شک افتادم شما شاید یک نویسنده حرفه ای باشی .

  • مهدي غفاري می‌گه:

    درود.
    شهروند عزیز!
    تو یکی از آن پی نویسانی هستی که همیشه از نوشته هایت چیزی یاد گرفته ام.
    نشده که چیزی بنویسم و چشم به راهِ پی نویست نبوده باشم.
    بمان و بنویس و بدان که خوانده می شوی.
    بدرود.

    • یک شهروند می‌گه:

      نه اینطوری نمی شود, جناب غفاری
      ما کامنت نویس ها که خیلی وقتها ناخواسته روی اعصاب هستیم, نباید باهامان زیادی مهربانی بشود. خدای نکرده دچار رودربایستی می شویم و بعد ها با ملاحظه کامنت می گذاریم و آنوقت نمکش کم و طعمش زایل می شود…
      با اینهمه درود بر شما استاد.

  • آرزو غلامی می‌گه:

    شهروند محترم با جازه اینبار بر روی یادداشت شما کامنت میگذارم.. هیچ نویسنده یا صاحب هر حرفه و هنری که میزان و تراز کار او با قضاوت جامعه سنجیده و محاسبه میشود نمی تواند ادعا کند که فارغ از اظهارنظر هاست.. ابراز نظرتان گاهی اندیشه ای را کامل می کند و یا به ایده ای تلنگر میزند. از خواندن متن تان لذت بردم و برای شما آرزوی پیروزی میکنم.

    • یک شهروند می‌گه:

      من نیز از خواندن کامنت شما لذت بردم و برایتان آرزوی سربلندی میکنم. سپاس

  • شادی می‌گه:

    :)…خیلی خوب بود

  • من می‌گه:

    خیلی خوب بود شهروند . همیشه شهروند بمون

200x208
200x208