تاریخ درج خبر : 1393/03/11
کد خبر : ۲۸۴۴۷۵
+ تغییر اندازه نوشته -

غارت!

3020202
سایت استان: دکتر مهدی غفاری
ظهرِ تفتیده ىِ تابستان، برسْ نرسِ شهرضا، یک جایى که به خوبى مى شد کمین کرد و مالِ کاروانِ بخت برگشته اى را سرِ کف غارت کرد، یازده مردِ جنگى، ساکت و آرام اما گوش به زنگ و تفنگ به دست نشسته و راهِ مالروىِ باریکى را مى پاییدند که در آن سمت و سو، تنها راهِ گذر بود و از دقیقه اى پیش، هفت هشت آدم، به جز یکى دو نفر چوبَکى، هر یک تفنگى به دوش، ده دوازده خر و قاطر را با کمى شتاب به پیش مى راندند با اینهمه کندتر از آنچه مى کوشیدند، پیش مى آمدند و این کندى شاید به آن تَنخایى برمى گشت که صندوقى بزرگ و قلف کرده بر او نهاده بودند و این صندوق گویى همه ىِ بارِ دنیا را فشرده و چپانده بودند در آن، زورآورتر از تاب و توانِ قاطر بود.
از مردانِ نشسته در کمین، یکى هم خان محمد بود که نگاه از مالرو و آن قاطرِ صندوق به پشت، برداشت و رو کرد به لهراس، با چشمانى که از آز مى درخشیدند نگاهى کرد و گفت؛
– کا! مى بینى؟ انگار امروز خدا به ما رو کرده!
لهراس با یک سردىِ غریزى که همیشه در یک همچو جاهایى از چشمانش بیرون مى تراوید به او نگریست و هیچ نگفت. خان محمد اما این نگاهِ سرد را نادیده گرفت، دوباره سر از کمین برکشید و به قاطر و صندوق خیره شد. بعد با خودش آهسته اما جورى که دیگر رفقا هم بشنوند، گفت؛
– از همان وقتى که دمِ صبح، آفتاب نزده، برخاستم، دست نماز گرفتم و از خدا خواستم امروز مالى از یک آدمِ دارا و سیر را سرِ راهمان قرار دهد که نه او به آن نیازى داشته باشد، نه ما از آن چیزِ کمى دستمان را بگیرد، مى دانستم که امروز یک روزِ دیگرى ست …
با اشاره ىِ لهراس، خداکرم رشته ىِ حرفِ خان محمد را پاره کرد و تا حدى با نهیب اما خفه زبان ریخت ؛
-اِى بتّرکى با اى همه گپِ مفت! دَ بسِ! حواست به قافله باشه.
با شنیدنِ این نهیب، خان محمد در حالیکه تفنگَش را با دستِ چپ گرفته بود، رو کرد سمتِ جمع و چهار انگشتِ دست راست را بر لبِ بسته نهاد یعنى؛
زبان به کام و از الان، خفه!
بعد برگشت سمتِ قافله که حالا به تمامى در تیر رَس و دست رَس بود و همچون دیگر یاران، چشم به راهِ فرمانِ لهراس ماند.
لهراس، مردِ نبرد بود و این از غریزه اش سرچشمه گرفته و ریخته بود در خونَش. در نبردى نبود که نبرده باشد. تا وقتش نمى رسید دست به تفنگ نمى برد و تا مى برد، کسى را تاب و توانِ ایستادگى نبود. تیرش هرگز خطا نمى رفت. نقشه کش نبود اما همیشه یک نقشه کش و برنامه ریز در دار و دسته اش داشت، از همه مهم تر اما این بود که به سهمِ خود رضا بود و اهلِ بیش خواهى نبود. یک همچو مردى بود و از این همین رو فرمان مى داد و دیگر همراهان بى کم و کاست فرمانَش مى بردند.
حالا هم هر کس نیم خیز شده در جایى که باید مى بود، تفنگ به دست و نشانه رفته به سوىِ تفنگچیانِ قافله، نفس در سینه نگه داشته، گوش به زنگِ لهراس بود.
قافله آمد و آمد تا رسید جایى که از همه سو در تنگناىِ کمین کردگان بود.
لهراس به غلوم محمد اشاره کرد.
غلوم محمد سر از کمین برداشت و به تندى پرید در میانه ىِ راه، داد زد؛
– رَه بند! رَه بند!
و این یعنى از همه سو محاصره اید، از جا نجنبید، تفنگ ها را زمین بگذارید، مال و منال و تفنگ هایتان را بدهید و جان به سلامت بَرید؛ یک چیزى در این مایه ها!
اهلِ قافله پیش از اینکه کارى از دستِشان برآید یا حتى بتوانند دور و بَرِ خود را یک محَکى بزنند، یکباره غافلگیر شده، قافیه را باختند و با قیافه هاى مات و مبهوت همآنجا که بودند، تفنگ بر زمین نهاده، ایستادند. براى آنها دیگر نه گزیرى بود و نه جاى هیچ گریزى! در همان حالِ نزارِ تسلیم ماندند و به هر آنچه که از دست داده بودند، نگران مى نگریستند.
با اشاره ىِ لهراس، تنى چند از کمین کردگان یعنى آلاویس و عیدى و غلوم شا، جَلدى خود را رساندند به قافله، دست و پاىِ آدم ها را بستند، تفنگ ها را دو تا یکى کرده برداشتند، خر و قاطر ها را هِى کردند و راه افتادند.
…………………………
چند شب و روز گذشت تا غارتگران به نزدیکىِ آبادىِ خود رسیدند. در آبادى، از زن و مرد و بچه، همه چشم به راهِ مردانِ جنگىِ خود بودند. سرازیر شدنِ مردان از تپه ىِ کنارى و پیچیدنِ این بانگ که
( – آمدند. آمدند. )
آنهم با آنهمه خر و قاطرى که بارها بر پشتِ شان سنگینى مى کرد، چنان شورى در آبادى برانگیخت که گویى همه ىِ دنیا را رایگان و در ازاىِ هیچ، یکجا به آنها داده بودند. یکباره سکوت و دلهره ىِ چند روز پیش جاى خود را به شادى و امید داد. زن ها کِل زنان و سرود خوانان به پیشواز شتافتند. بچه ها لخت و پا پَتى، هیاهو کنان به سوى تپه دویدند. مهترْ عباسقلى در سازِ خود دمید و نقاره زَنش، اردشیر، رِنگِ جنگنامه آغازید؛
– دامبِلى دِمبُ! دامبِلى دِمبُ! دامبِلى دِمبُ!
در هم آمیختنِ بانگِ شورانگیزِ ساز با شوق و شادىِ مردم تا رسیدنِ مردان جنگى و اهلِ آبادى به همدیگر به درازا کشید.
تا دمى دیگر، همه در میدانِ میانِ آبادى، دور تا دورِ خر و قاطرهاى غارتى ایستاده بودند. بارها را از پشتِ تنخاها برداشتند و به صلاحدیدِ یکى دو ریش سپید و با تأییدِ لهراس، هم بار، هم تفنگ و هم تنخاها را میانِ اهلِ آبادی تقسیم کردند.
در آن میان همه چیز به داد و خرسندى قسمت شد و تنها ماند همان صندوقِ سنگینِ قُلف آهنى! همان که همه ىِ چشم ها و امیدها به آن بود. لهراس خود پا پیش گذاشت و رفت سراغِ صندوق. با پسِ تفنگش یکى دو ضربه ىِ محکم به قلف زد و آن را شکست. درش را باز کرد و به درون صندوق نگاهى انداخت؛ بى درنگ پوزخند ملایمى زد و بى آن که دست به سمتِ داخلِ صندوق ببرد، پا پس نهاد و آن پشت ایستاد. کنجکاوىِ مردم کار دستشان داد و هجوم آوردند؛ تا لحظه اى دیگر یعنى زمانى که دل و روده ىِ صندوق به هم ریخته شده، همه از آنچه درونَش بود و آن همه سنگین مى زد، باخبر شده بودند، گویى هر چه آبِ سرد در جهان بود جمع کرده ریخته بودند بر سر و روى مردم! همه در جا خشکِشان زده بود و ساکت و مات به هم خیره مى نگریستند. معلوم نبود اگر لهراس خود پا پیش نمى گذاشت و هَیا بانگى نمى زد، این سکوت و تشویش تا کجا و کى به درازا مى کشید؛
لهراس که رفته بود بالاى سرِ صندوق و ایستاده بود در کنارِ تَلى از یک مشت کتاب هاى خطّىِ تلنبار شده بر هم، با پهلوىِ پا به کتاب ها اشاره کرد و کا شیرزاد را خطاب قرار داد و گفت؛
– اینها هم اگر به دردَت مى خورد براى تو.
شیرزاد تنها آدمِ آبادى بود که نیم سوادى در حدّ خواندن داشت. جَستى زد و به کمکِ دو سه تا از دختران و زنان کتاب ها را از آنِ خود کرد.
” هفت لشکر یا همان شاهنامه ىِ فردوسى، کلیاتِ سعدى، امیر ارسلان نامدار، امیر حمزه، شیرویه، فلک ناز و یکى دو عنوان کتاب دیگر؛ همه خطى و خوش نوشت با نقش و نگارهاى بسیار. “
هر چقدر این کتاب ها براى مردم نااُمید کننده بود، کورسویى از اُمید را درونِ  شیرزاد روشن کرد.
…………………………
از آن غارت سالها گذشت.
کا شیرزاد کتاب ها را بارهاى بار خواند و بسیارى از آنهمه را به نوه هاى علاقه مندِ خود آموزاند.
در شب نشینى هاى آبادى، او نوه هاى جوان را وامى داشت از روى کتاب ها با صداى بلند و رسا براى دیگران بخوانند. اوجِ این خوانش و سرایش، بندهاى بالا بلند و حماسىِ شاهنامه بود. بندهایى که یا از سرِ غرور و غیرت یا از سرِ غم و حیرت، اشک را از چشمِ مخاطبان سر ریز و پشت بندَش، موجى از آفرین و تحسین را نثارِ این خوانندگانِ پر شور و جوان مى کرد.
بارى!
تا شیرزاد زنده بود، آن کتاب هاى خطّى نه تنها از هر گونه گزندى در امان بودند بلکه به خوبى پاس داشته مى شدند.
شیرزاد که مُرد، کتاب ها در خانه ىِ پسرِ بزرگ ماندند.
زمانه، زمانه ىِ از راه رسیدنِ تعلیمات عشایرى بود و نوه ها که تا آن وقت نزدِ پدربزرگِ خود، ملا مکتب وار خواندن را یاد گرفته بودند، باید به مدرسه مى رفتند و رفتند.
معلم آن روزگار و آبادى، مردى بود بنامِ ” جعفر نیک نهاد ” که نشست و برخاستش در خانه ىِ مرحوم کا شیرزاد بود. گاهى که آن نشست ها برگزار مى شد و کتابهاى خطى دوباره به میدان مى آمدند، ” نیک نهاد ” به این بهانه که مى خواهد سرمشقى براى شاگردان آماده کند، برگى از میانِ برگ هاى کتاب مى چید، مى زد زیر بغل و با خود مى برد.
در هر نشست و با هر شب نشینى، برگى از برگِ کتاب ها کنده مى شد و ندانسته به یغما مى رفت. روز به روز کتاب ها لاغر و لاغرتر مى شدند با اینهمه هنوز رنگ و رویى داشتند و اندک جان و رمَقى در خط و جوهرشان مانده بود.
…………………………
باز هم سالهاى سال گذشت.
انقلاب شد.
نوه هاى کا شیرزاد دیگر بزرگ شده بودند.
از آنها یکى به دانشسراى تعلیمات عشایرىِ ” محمد بهمن بیگى ” رفته، معلم شده بود و در یکى از روستاهاى دور از دست، درس مى داد. دو دیگر از نوه ها دیپلم گرفته در پىِ گشایشى براى راه یافتن به دانشگاه بودند.
یکى دو سال گذشت؛
کارِ انقلاب از آن همدلى، همیارى و امیدِ سالِ نخست به خطّ و نشان کشیدن هاى پیاپى و زد و خوردهاى سیاسى کشید.
برخى دستِ بالا را داشتند و نبضِ کار را در دست گرفتند.
برخى کوتاه آمده، عطاى سیاست به لقایش بخشیدند و جان به سلامت بردند.
برخى بار و بندیل بسته، دل از یار بریده و ترک دیار کرده، گریختند.
برخى نیز در دیار و بر باورِ خویش ماندند اما گرفتار و در بند شدند.
غیر از اینها، عده اى نیز بودند که بُر خورده بودند در برزخِ میانِ این گروه ها و سرنوشت هاى متفاوتى داشتند.
از این گروهِ آخر، یکى هم نوه ى کا شیرزاد بود که از قضاى روزگار دستگیر شد.
خبرِ این گرفت و گیر در همان ساعاتِ نخستین در همه جا پیچید و به همه رسید.
آن نوه ىِ جوان عمویى داشت که بسیار و نه کم، بر جانِ این دو جوان بیمناک بود. وقتى خبر را شنید، سوار بر لندیور شد، به تندى و بى درنگ عزمِ خانه ىِ پدرى کرد تا بر حسبِ اتّفاق اگر از روزنامه و نوار و بیانیه چیزى در خانه هست، همه را نابود کند.
ساعتى زمان برد تا عموى سالخورد به خانه ىِ پدرى رسید. کارِ تحقیق از همان لحظه ىِ رسیدن و در همه جاىِ خانه آغاز شد. هیچ زاویه و کُنجى از کند و کاوَش در امان نماند. با اینهمه هر چه بیشتر جست و جو کرد، کمتر یافت. دیگر جاىِ نگشته و چیزِ نجُسته اى در خانه نبود جز یک صندوقِ سنگین قدیمى با قلفِ آهنىِ شکسته اى، افتاده در گوشه اى از یک انبارِ کاه که خاکى از سالیانِ سال بر آن مانده بود؛
مردِ کهن اما تنومند و استخواندار به زحمت آن صندوق را یکّه و تنها بیرون کشید و در جلوى جایى که طویله ىِ چند گاو بود، واژگون کرد.
کتابهاى کهن و خطى، گرد و خاک گرفته و لاغر، بیرون ریخته بر هم تلنبار شدند.
فرصتى براى بازبینى و بررسى نبود.
عمو با پاى پَت و پهنِ خود، صندوق را کنار زد، بعد کبریت کشید و شعله اى از آتش بر کتاب ها افکند.
آتش به جانِ کتابها افتاد. وقتى که دودى سیاه به هوا برخاست، دست به جیبِ پیرهن برد، یک نخ سیگارِ آزادى از پاکت بیرون کشید با همان آتش روشنَش کرد بعد نشست روى گوشه ىِ صندوق، پُکِ عمیقى زد و به آتش خیره شد؛
“برگى از شاهنامه با نقش و نگارى از سیاوش در آتش مى سوخت. “
………………………………….……………………………
* هرگونه همانندى میانِ نام هاى این داستان و اسامىِ تاریخى و واقعى اتفاقى ست.

 

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • احمدی می‌گه:

    با عرض سلام خدمت اقای غفاری
    واقعا لذت بردم
    در عصر ما دونوع غارت بود
    یکی غارت اموال بوده که در گذشته بر حسب نیاز و گرسنگی بوده
    ودیگری غارت افکار وعقاید هست که در زمان خلخالی رخ داده ….

  • افسر می‌گه:

    این روایت را می توان در شکلی دیگر و از زاویه دیدی دیگر تبدیل به یک تراژدی کرد که در آن سهم ما چیزی جز شرمساری نیست. چرا که در آن غارت چه بسیار جهاز عروسان دم بخت که دزد پشا(جهیزه) آنان را برد و” لیکه” بر آوردند ، چه طفلانی که چشم به راه دارو و دوا بودن و در حسرت آن جان باختند و…….

  • افسر می‌گه:

    می گویند ولتر بر بالای کلیسا ایستاد انجیل به دست گرفت و فریاد کشید: رسوایی را بکوبید.
    جناب غفاری عزیز:
    تصور بنده بر این است که رسوایی را در هر حالت باید کوبید ، چه از جنس گردنه زنی باشد ، چه اختلاسهای میلیاردی. چقدر این روایت می توانست تاثیرگذارتر ، زیباتر و دلنشین تر باشد اگر همچنان که تربناکی خواندن امیر ارسلان رومی و شاهنامه ذهن من خواننده را به چالش می کشید ، موجه جلوه دادن عمل راهزنی که قبل از شروع به کار خود وضو می گیرد در این نوستالژی غریبی که بسیاری از ماها علیرغم اینکه تجربه اش نکردیم و لی در رگ و خون خود حس اش می کنیم در این متن شیوا نبود. تصور می کنم پایبندی شما به حقیقت و اصل روایت در این متن ضربه ای هولناک بر پیکر این نوشته وارد کرد. کاشکی تصویر راهزنی که جزو اقلیت مردم این استان بود در نوشته خوب شما بدل به شخصیتی می شد که ادیپ وار بر ساختارهای اجتماعی پشت پا می زند اما اخلاق را انگونه که در وجدان خویش تعبیر می کند به خورد خواننده می داد نه این روایت دست چندمی که آنقدر به خاطر تکرار اینگونه تجربه های تلخ از جانب دیگرانی که روح زخم خورده مردم استان ما را خنجر می زدند باز هم با همان تکرار بیهوده تاریخ روبرو شویم تا همچنان نشان وحشیگری وگردنه زنی بر ماباشد که از ترس آن از حقوق حقه خویش محروم بمانیم. البته حرفهای بسیاری دارم اما با احترام به نوشته شما که به حق ادای دینی به گذشته سرشار از خواندنی های فراوان است به همین بسنده می کنم.
    قلمتان سبز

    • مهدى غفارى می‌گه:


      برخى شان دست نماز مى گرفتند، نماز مى خواندند، پس از آن نیایش وار رو مى کردند سمتِ آسمان ( به سوىِ مشرقِ خورشید )، از خدا چنین مى خواستند؛
      – خدایا! مالى را بر سرِ راهِ ما قرار بده که بر صاحبش، حرام و بر ما، حلال باشد.

      این یکى از نشانه هاى پیچیدگىِ کار بوده؛ همانچه بر ابهامِ آن نوع زندگى مى افزود واینک کارِ قضاوت را بر ما امروزى ها از آنچه به ظاهر آسان مى نماید، سخت تر مى کند.

      البته من علیرغمِ احترام به نقد و نظرِ شما، چندان در بندِ نگاهِ ” ایدئولوژیک و قومیت مدار ” به داستان هایى از این جنس نبوده و نیستم. همچنان که علاقه مندى ام به خوبى هاى جغرافیاى زیست و فرهنگ و هویتِ تاریخى تا پیش از مرزِ اصالت بخشیدن به آنها، پایان مى یابد.

      در هر حال از توجه شما و نقدِ جمع و جورتان سپاسگزارم.

  • یک دوست می‌گه:

    عرض سلام خدمت دکتر غفاری
    دکتر یک سوال دارم فقط دوست دارم بدون سانسور بفرمایید
    این داستنها را از پدرتون وام نمیگیرید؟
    متشکرم

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      این داستان را نه.
      روحِ کلىِ حاکم بر این داستان، شرحِ خاطره اى ست دو سه دقیقه اى از آموزگارِ دلسوز و زحمت کشَم در گپ و گویى خودمانى که اگر صلاح مى دانستند، نامِ بزرگوارِشان را به همراهِ تصویرى از ایشان در ابتداى نوشته مى آوردم.
      در اینکه اصلِ ماجرا واقعى ست تردیدى نیست، امّا حاشیه ها و فراز و نشیبِ جمله ها و آب و تابِ کلمات از من است.
      ( در واقع آنچه آن جناب فرمودند روایتِ زندگىِ پدربزرگ و پدرِ فقیدِشان بود و اینکه من نوشته ام، داستانواره ىِ آن روایت. یادِ آن بزرگواران گرامى باد. )

  • از یاسوج می‌گه:

    متشکر جناب دکتر.
    هر جا هستید موفق باشید

  • سید مجید پرهیز می‌گه:

    صدای پای می آید. کَلیدر نویسان نانوشته، حافظ های شعر نگفته، غفاری های محبوس می آیند. و … و صدای پایی می آید.
    شاید!
    درود و باید.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      درود بر هنرمندِ عزیز، مجید پرهیز!
      نام تو براى من یادآورِ ” هنرِ باشکوهِ تئاتر ” است.
      هنرِ هنرها.
      …………………………..
      گم شدنِ زندگى در غبارِ ” ندانم کارى ها، نادانى ها، خود رأیى ها و فسادها ” ما را چون جزایرى پراکنده از ” خودمان ” و ” یکدیگر ” دور کرده است.
      …………………………..
      به امید دیدار.

  • از یاسوج می‌گه:

    سلام دکتر غفاری.
    شما با این قلم شیوا و رسا کماکان نشان داده اید که دل در گرو مردم دیارتان را دارید.
    ولی همیشه یک سوال ذهنم را مشغول کرده که چرا افراد تحصیل کرده ای مثل جنابعالی در شهر و دیار خودشان نمی مانند و کوچ می کنند.
    ایکاش شما لا اقل می موندید و گرهی کوچک را برای مردم دیارتان در زمینه درمان باز می کردید.
    شاید دلایلی نظیر نبود امکانات و… هم باشد ولی برای ماها که زاییده فقر و کمبود امکاناتیم توجیهی ندارد.
    بنده نیز می توانستم از استان بروم ولی موندم و با کاستی ها دارم میسازم.

    موفق و پیروز هم باشید.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سلام.
      درود بر شما که می توانید بروید اما مانده اید و با کاستی ها ساخته اید.
      در پاسخ به پرسشِ شما ( هرچند چندان به نوشته یِ غارت مربوط نیست ) می توان سخنانی بسیار گفت که از حوصله یِ این پی نویس خارج است.
      فعلا پاسخِ جمع و جور و اندکِ من ( هم به شما و هم خودم ) این است؛
      – به دلایل و عللِ شخصی!
      ……………………….
      برایتان سلامتی و شادکامی را آرزومندم.

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    با تشکر مجدد از جناب دکتر غفاری .دکتر جان دوسوال از شما دارم امیدوارم با صداقتی که از شما سراغ دارم صریحا جواب دهید.اگر شما در روزگار قدیم میزیستید و خود و خانواده ات از فرط گرسنگی انقدر در تنگنا بودید که خدای ناخواسته مرگ شما را تهدید میکرد باز در غارت شرکت نمی کردید؟و سوال دیگر ایا پدران ما از سر سیری و برای تنوع در غارت شرکت میکردند یا نیاز؟و یک نکته گردنه را بستن و قافله را لخت کردن فکر کنم راهزنی باشد نه غارت .دکتر جان استدلال های بنده واقعیت زندگی پدران ما بود نه توجیه.با همه این تفاسیر ندیده دوستت دارم و بقول خودتان به امید دیدار

    • مهدی غفاری می‌گه:

      با سلام.
      پدربزرگانِ من
      در روزگار کهن می زیستند.
      انسان های شجاع و نترس و بی باکی بودند.
      از قضا در مقطعی از زندگی، خود و خانواده شان از فرط گرسنگی به سختی در تنگنا بودند ( قاتق که هیچ، نان برای خوردن نداشتند و در مرزِ میان مرگ و زندگی، برزخ را با تمامِ گوشت و پوست و استخوان لمس و تجربه کردند ).
      آنها نیازمند بودند.
      در همان زمان ” غارت زدن و غارت کردن ” برای برخی مردم، یک راه و رسمِ شناخته شده بود.
      آنها می توانستند
      اما نخواستند که غارت کنند.
      ……………………………………
      از تبارِ کهنِ ما تنها یک نفر تفنگ به دست گرفت و به دار و دسته ای غارتگر پیوست؛ نامش ” محمدشا ” بود. تا جایی که من می دانم، این کار او نه از سرِ نیاز بود و نه با توجیهی از آن دست که امروزه روز، برخی از ما مطرح می کنیم. نه! او این راه و رسم را برای زیستن سزاوارتر از زحمتِ دامداری و زجر و زحمتِ کشت و زرع می دانست.
      مردی تنها
      بی زن و فرزند
      نه چندان پای بست به سنت های طایفه
      با سری پر شور، دلی جسور، حوصله ای اندک و تنی بزن بهادر.
      پایانِ کارِ او، سوختن بر تلی از هیزم بود؛
      در یکی از غارت ها کار بر مدارِ بخت و اقبال نگشت و ایلِ ترک، دسته یِ غارتگر را وادار به گریز کردند. محمدشا به دام افتاد و بر او آن رفت که برای همیشه در یادها به تلخی ماند.
      …………………………………………
      به باورِ من
      بویراحمدی ها بیش از آنکه آن کاره باشد ( یعنی اهلِ غارت )، این کاره بودند ( یعنی اهلِ یک زندگیِ انسانی و اخلاقی. )
      …………………………………………
      برداشت من از کلمه یِ غارت، ” دزدی / چپاول / تصاحب مالِ دیگری با توسل به زور است ”
      این مال می تواند مصداق های بسیاری داشته باشد.
      دیگری می تواند یک فرد، یک قوم، یک ملت و … باشد.
      زور نیز اغلب به معنای قدرتِ نامشروع، غیر قانونی، بی حساب کتاب ( با معیارهای حقوق بشری و دموکراتیک ) است.
      این کار را می توان به روش های بسیاری انجام داد که از آن جمله یکی هم ” راهزنی ” ست.
      ……………………………………..
      پاسخ به این پرسش که آدمی چون من در چنان شرایطی که شما اشاره کرده اید، آیا دست به کارِ غارت می شود، نه بنا بر ادعا ی امروزِی بلکه بنا به شواهدی که پیش از این برشمردم، تا حد بسیاری آشکار است؛
      – به احتمالِ زیاد، نه.
      هرچند این پاسخ چندان ربطی به اصلِ اخلاقیِ ( ناپسند بودن غارت ) ندارد.
      …………………………………….
      درود.

  • صالحی می‌گه:

    با درود به دوستان؛
    این نوشته جالب را خواندم. درحین خواندن همواره نگرانی ام این بود که قُبح این فعل در نظر بعضی شکسته شده و با توجه به سوابق موجود دلایلی را برای توجیه این کار ناشایست بیان کرده و آن را روا بدانند. ولی درود مضاعف بر جناب دکتر غفاری که به درستی بیان کرده اند: غارت غارت است و مذموم و ناروا، و مدرن و سنتی ندارد.
    اگرچه با این گفته دوستان موافقم که غارت و چپاول امروزه بسیار وقیحانه تر و گسترده تر است، ولی مردمان قدیم ما بهتر بود اگر خیلی حق گیر بودند، حقشان را از همان حق خوران می گرفتند نه از بیچارگانی که خود با هزار رنج و بدبختی از شهرهای نزدیک مایحتاج خانواده ی خود را، اتفاقا در حد زنده ماندن، تهیه می کردند( یا به اصطلاح قدما “کارسازی” می کردند). ما نباید با تعصب کامل، زشتی اعمال گذشتگانمان را به هر وسیله ای توجیه کنیم. بلکه باید با پذیرش اشتباهات و خطاهای گذشته برای آینده ی خود و دیارمان طرحی نو دراندازیم.

    • مهدی غفاری می‌گه:

      سلام.
      البته همانطور که می دانید، نوشته یِ ” غارت ” نه نوشته ای ست مردم شناسانه یا جامعه شناسانه یا کاری تحقیقی و پژوهشی!
      این نوشته را شاید بهتر آن است که در ساحتِ ادبیات ( ادبیات داستانی ) خواند و تحلیل کرد.
      با این حال، روحِ کلی حاکم بر نوشته یِ شما را می پسندم.
      درود.

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    دکتر جان نظرتان را اعلام کنید

  • مهدي غفاري می‌گه:

    درود بر جناب بخشوده!
    کی عطا، عزیزِ من است و نقد جنابِ آرام هم قابلِ احترام.
    باورِ من این است که غارت، غارت است و به لحاظِ اخلاقی و انسانی ناپسند و غیر قابل قبول. البته ممکن است با آوردن دلایلی چند بتوان آن را به گونه ای توجیه کرد و عللی برایش بر شمرد با این همه، وجودِ آدمهایی که علیرغم وجود همه ی علل و عواملِ زمینه ساز و توجیه گرِ غارت ( یعنی همه ی علل و زمینه های زمانی، مکانی، روانشناختی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و … ) از این کار پرهیز می کردند و علیرغمِ سختی های زندگی و با وجود شجاعت و جسارتِ ذاتی و اکتسابی، هرگز دست به غارت نمی زدند، بزرگترین شاهد علیهِ همه ی توجیهاتِ ارایه شده برای این رفتارِ اجتماعی ست.
    البته همچنان که پیش از این گفتم، غارت مراتب دارد.
    غارت های سوپر مدرن معاصر کجا و آن غارت های کهنِ ایل و تبار کجا؟
    غارت ظرفیت های مادی و معنوی یک ملت کجا و غارت یک قافله یِ چند نفره کجا؟
    غارتِ حق و حقوق انسان ها کجا و …؟
    بیش از اینها می توان درباره یِ غارت سخن گفت، هر چند زشتی اش را نمی توان انکار کرد.
    پرسش این است که آیا غارت را می توان توجیه کرد؟
    آیا با استفاده از استدلال عامِ ” کلوخ انداز را پاداش سنگ است ” می توان غارت کردن را جایز دانست؟

    به امید دیدار.

    • بهزاد كاظمي می‌گه:

      این همان چیزی است که ما در نقد گذشته مان کم داریم.
      نگاه دقیق و منصفانه که از تو دانشمند گرانقدر عرصه علم و قلم بارها مشاهده شده و بهترینش در نقد زیبایت بر دعوای تقوی و طرفداران بویراحمد بود و آن نگاه سوم و رد استدلال های چوبین هر دو طرف دعوا….
      بگذریم که در این میانه کلمات بسیاری کم است و تو برخی را به بهترین شکل تصویر می کنی اما دریغ که هنوز ایران درودی نیاز است تا کلام آخر را که ما نگفته ایم او تصویر کند…
      آزادی….

  • سعیدبخشوده می‌گه:

    با درود بر دکتر غفاری عزیز.دکتر جان کاش اسم مطلب را غارت نمیگذاشتی میدانی چرا ؟چون همانگونه که استحضار دارید دکتر سام ارام از اساتید برجسته و عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی هم در نقدی بر کتاب کوچ کوچ که به اعتقاد اینحقیر شاهنامه ما لرهاست نوشته که استاد طاهری معنی کلمه غارت را در ادبیات عوض کردند .و استاد طاهری بدرستی فرمودند .عشایر ما همیشه توسط پیله وران با همکاری خان ها غارت میشدند و کلیه در امد سالانه شان یا بابت سود پول پیله وران میرفت یا به قیمت ناچیز به قول معروف بز خر میشد.این است غارت اصلی نه کار مردمان قدیم ما که برای زنده ماندن حقشان را از اطرافیان غارتگرشان میگرفتند.دکتر جان باید معادل بعضی کلمات را در ادبیات پیدا کرد واگر نبود بازنویسی کرد.غارت چپاول اموال مردم در دنیای امروزی است که هر بار از نقطه ای از ایران عزیز بر میخیزد از معاون رییس جمهور سابق گرفته تا خاوری و زنجانی وامیر خسروی و…….البته در حق گیریهای قدیم همه حق به جانب عشایر بود به جز سمیرم که بعلت اختلاف خوانین بزرگ قشقایی و بویر احمدی بود

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    شوخی ای با رفیق
    آقا 1دقیقه سکوتت 1شبانه روز طول کشید چنانچه به چکش میکل آنژ برای سخن گفتن نیاز دارید بگویید موسی پیامبر که بدان نیازمند بود شما را نمی دانم!!!!!!

    • مهدی غفاری می‌گه:

      امید جان!
      من
      باری سنگین تر از آن قاطر به دوشم
      استخوانی تیز و کشنده در گلویم
      طوفانی از اشک جاری از چشمم
      راهیِ این بیراهه
      با مهری از سکوت بر دهنم
      و سیلی از شماتت و شرمت باد در پس و پیشم!
      مانده ام ” چه کنم؟ ”

      نه!
      این درد را
      یک دو نخ از آن، سیگارِ عربی
      کفاف و مرهم
      نمی کند، نمی نهد.

      آتش کن
      ار بیش از این داری
      یک پاکت برای هر نفر!

      برای من
      برای خود
      برای امراله
      برای اسلامِ رسایی
      برای دیگر پی نویسان همزبان
      برای یک شهروندِ گرامی!

  • امید نوروزی اصل می‌گه:

    سنگینی بار قاطرو بر دوش خودم حس کردم.
    ریه هام بی طاقت شدند
    برم مالبرو ایکسترای عربیمو آتیشش کنم براشون

  • اسلام رسایی نسب می‌گه:

    آقا خوب بود….خوووب!

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    رفیق کهن دیروز و پریروز و پس فردا ،مهدی عزیز
    دو متنی را که بدان استناد کردم و در تاویل متن شما به کار بردم از ژرف ساختی حکایت می کرد که گمان میرفت باب گفت و گویی کوتاه در این فضای مجازی باشد اما……………

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    درود بز دکتر مهدی غفاری، بسیار ادبیات وسبک نگارش دوست داشتنی. احسنت امیدوارم که چنین نوشته هایی ادامه پیدا کند.

  • غلامحسین هادیانی نژاد می‌گه:

    درود بز دکتر مهدی غفاری، بسیار ادبیات وسبک نگارش دوست داشتنی. احسنت

  • سید غفار می‌گه:

    با سلام محضر جناب اقای دکتر
    اقای دکتر داستان بسیار زیبا و واقعی را از دوران گذشته ما مردم بویر احمد بیان فرمودی . ولی افرادی که برای امرار معاش دست به راه زنی میزدند چقدر سختی و زجمت می کشیدند وحتی اعتقاد به دین و روزی خداوند داشتند ولی امروز با پیشرفت تکنولوژی راه زنی هم پیشرفته شده و در طی مدتی کوتا و بدون از ترس و دغدغه سه هزار ملیارد بدو ن از تیر و تفنگ غارت میشه ایا افرادی که جانشان در خطر بود و با پای پتی کار میکردند هزار شرف بر این دزدان امروزی نداشتند

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      البته به نظر من و از منظرِ اخلاقِ انسانى، غارت رفتارى ناپسند و ناشایست است.
      با اینهمه با شما موافقم که مراتب دارد؛
      بعید است که این کلمه بتواند بارِ سنگینِ دزدى هاى سوپر مدرنِ معاصر را ( که سه هزار میلیارد هم یکى از آنهمه است ) به تنهایى به دوش کِشد!
      با این شاهکارهاى ملت-کُش البته اهل فرهنگ بهتر است به فرهنگ خلقِ واژه هاى نو و لغتنامه اى فراگیر و تازه باشند، تا شاید این کار بتواند عمقِ فاجعه را بهتر و دقیق تر نشان داده، خوابِ خواب زدگان را بر هم زده، آشفته سازد.
      درود.

  • علی می‌گه:

    *زیبا بود دست مریزاد *جهان را جهاندار کرده خراب-بهانه سیاوش و افراسیاب

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    درود، برای تاویل این متن به دو متن رجوع می کنم ؛نخستین متن،شعری است که شفیعی کدکنی بزرگ سروده است و دومین متن،متنی است فلسفی -سیاسی از زن متفکر و فیلسوفی چون هانا آرنت
    متن نخست ؛زان سالیان و روزان /روزی که خیل تاتار /دروازه را به آتش و خون بست :/سال کتاب سوزان ،/با مرده باد آتش !!و زنده باد ،باد(از هر طرف که آید)/مهلت به جمع روسپیان! دادند/ما در صف گدایان /خرمن خرمن گرسنگی و فقر/از مزرع کرامت این عیسی صلیب ندیده /با داس هر هلال درودیم………….
    اما متن دوم ؛هانا آرنت در کتاب توتالیتاریزم نوشت :”انقلاب ها، فرزندان خویش را می بلعند” این فرزندان همچون پرومته ای خواهند بود که آتش را که نماد آگاهی و روشنایی است از خدایان کوه المپ می دزدند و آن را برای بشر به ارمغان می آرند اما به سبب این گناه بزرگ و نابخشودنی!!!می باید به عذاب و شکنجه ای جاودانی دچار آیند در سیاق و متن و بافتی دیگر ؛ این عذاب برای آن شورشیان آرمانخواه یا تبعید ی ناخواسته بود و یا زندانی مخوف و یا اعدامهایی هولناک و روان نژندیهایی که جز فروپاشیدگی روان و هستی آدمی ماحصلی نداشتند
    مهدی عزیز، به احترام آن نسخه های خطی کهن و همه ی کتابها ی آگاهی بخش و همه ی پرومته ها و سیاوش های اسطوره و تاریخ؛یک دقیقه سکوت!!!!!!!!!!!

  • محمدیان می‌گه:

    سلام بر دکتر غفاری عزیز
    مطلب زیبایتان را خواندم
    ما همه غارت زده شده ایم
    کاش باز هم قافله هایی بودند که برای ما کتاب های خطی قدیمی می آوردند و ما می خواندیم

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      کاش روزى برسد که اگر از غارت سخنى به میان آید، آن غارت، نه غارتِ مال و منالِ کسى یا ملتى بلکه غارتِ چشم و لبِ معشوقى به دستِ عاشقى باشد؛
      غارتى از جنس و گونه ىِ این شعر که
      ” چِ خَشِ مِن گردنَ وَش کِنى وَرخُردْ / لُوْوَلِشْ غارت کنى، سینَشَ دَستبُرد ”
      چه خوش در گردنه اى به او برخورد کنى / لبانش غارت کنى و به سینه اش دستبرد زنى.

      درود.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    بر مبناى تعاریف سازمان جهانىِ بهداشت، داشتنِ آگاهىِ سیاسى و تلاش براى مشارکتِ فعال در اداره ىِ امورٍ جامعه از نشانه هاى سلامتِ انسان است.
    اگر بنا به برداشت شما نوشته هایى از این دست بتوانند گامى هر چند کوچک در این راستا بردارند، پس در خورِ توجه، سزاوارِ بازخوانى و لایقِ نشر اند.
    البته از زاویه ىِ نویسنده و در حوزه ىِ علاقه مندى اش، وجهِ ادبىِ نوشته از دیگر جنبه ها فراتر و برجسته تر است.
    با احترامِ متقابل و درود.

  • یک شهروند می‌گه:

    این مردم خودشان که غارت زده ی خدایی بودند. که نه زمین زیر پا برایشان سفت بود و نه آسمان بالای سرشان امن! قافله هم غارت شده ی اینها شد!
    آن صندوق نیز یک بار به جای “زر” و یک بار به جای “عتیقه” و بار دیگر به جای نوشته هایی از جنس آن سیگار که گفتید غارت شد!
    می ماند آنچه در آن کتاب ها نوشته شده بود. کلماتی که هیچ کس کاری به کارشان نداشت. این را البته, سرنوشت خودش به دست خود غارت کرده بود.

    • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

      شهروند به قول بچه ها لایک داری در حد لالیگا

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سرنوشت؟!
      یکى از آن کلمه هاى مبهم و رازآلودى ست که وقتى خرد و استدلال کم مى آورد یا به بن بستى تلخ و نومید کننده برمى خورد از راه مى رسد تا هم توجیه کند، هم بار مسئولیت را از دوش ها بردارد و هم راهى براى ادامه دادن پیش پاها بگذارد.
      برخى مى گویند که سرنوشت را انسان خود مى سازد، به راستى آیا به تمامى چنین است؟
      اگر اینگونه باشد، پرسش این است که
      سرنوشت انسان را غارت کرده و مى کند یا انسان سرنوشت را؟

      آگاهى
      آن کلمه ى گمشده در غبارِ زندگى ست
      که اگر نباشد
      یا غارت مى شوى یا غارتگر!

      • یک شهروند می‌گه:

        سرنوشت می تواند به دو معنی به کار برود.
        نخست, می تواند ناممکن بودن رخ دادن امور به هر شکلی جز آنچه رخ داده و یا می توانسته رخ بدهد باشد. پیدایش این مفهوم از سرنوشت خود محصولِ “خرد” و “اسندلال” انسان هاییست که در کار جهان پیرامون خود “قانون” و “روال و روند” می دیدند و با سنجش جهان پیرامون در میافتند که میان جهان رخدادها و جهان خواست و آروزهای انسانی تفاوت های بسیار وجود دارد و جهان خود به گونه ایست که نمی تواند به خواست و اراده ی آدمی از قوانین خود سرپیچی نماید.
        اما سرنوشت می تواند به معنای “مقصدی نهایی” و مشخص برای هر پدیده در جهان نیز باشد, این یکی معنی, که به گمان من بیشتر مد نظر شما بوده شاید محصول آن انسان هایی باشد که تاب نحمل بار مسئولیت و نیز رنج و درد زندگی را نداشتند و می کوشیدند تا با تصور پایانی محتوم دلهره زیستن را بر خود تمام نمایند. (موافق با آنچه گفتید)
        حالا با هر کدام از این معانی به داستان غارت برگردیم؛ در معنای نخست از سرنوشت, کتاب ها و کلمات غارت شدند, نه به این خاطر که در نهایت بر اثر تصادف و اتفاق سوختند (حتی ممکن بود تا به ابد در کنابخانه ای گرد و خاک بخورند), بل به این دلیل که خوانده و درک و فهم نشدند و آدمها پا به دنیای درون این کتاب ها نگذارده اند. و این نیز شاید به این خاطر که دنیای کمال گرای درون آن کتاب ها ممکن و واقعی نبوده. در اینجا رخدادِ سوختن تنها پوسته و نشانه ایست که به ما در درک بهتر وضعیت و معنای داستان کمک می کند.
        اما برای درک معنای دوم از سرنوشت, داستان را باید از پیشتر شروع کرد. مثلا در شاهنامه سرنوشت اسفندیار از زمانی رقم می خورد که با “پدر” در می افتد. ما از این بخش داستان غارت نا آگاهیم…

        و اما “آگاهی”
        که آدمی بر سرش با جهان در مبارزه است و معلوم نیست اگر رخ بدهد و به دست آید تکلیف این جهان و زندگی های بی پایانش چه خواهد شد.
        درود بی پایان بر شما

  • مصــــــــــــــــباح می‌گه:

    ضمن سلام واحترام
    داستانها وروایتهای شما که بیشتر رنگ وبوی مستد را داراست
    و هریک راوی سرگذشت تلخ یا شیرین ادوار گذشته هست
    برداشت بنده این است که نهایت چیزی را به ما میگوید و میپوید
    و آن هم مشق گرفتن از دیروز که باز آغشته به سیاست است
    در مایه ی شعرهای نو …………….

    • مهدى غفارى می‌گه:

      بر مبناى تعاریف سازمان جهانىِ بهداشت، داشتنِ آگاهىِ سیاسى و تلاش براى مشارکتِ فعال در اداره ىِ امورٍ جامعه از نشانه هاى سلامتِ انسان است.
      اگر بنا به برداشت شما نوشته هایى از این دست بتوانند گامى هر چند کوچک در این راستا بردارند، پس در خورِ توجه، سزاوارِ بازخوانى و لایقِ نشر اند.
      البته از زاویه ىِ نویسنده و در حوزه ىِ علاقه مندى اش، وجهِ ادبىِ نوشته از دیگر جنبه ها فراتر و برجسته تر است.
      با احترامِ متقابل و درود.

  • هادی می‌گه:

    وبه همین خاطر و خاطره هاست که جعفر نیک نهادها ناخواسته عزیز شدند وبقول قدما ،، قربون کفن دز اولی ،، که اگر گوشتت رامیخورد ، اسخوانت را
    نمی سوزاند .

    • مهدى غفارى می‌گه:

      برداشتى خاص از زاویه اى نه چندان در دسترس با یک نتیجه گیرىِ جالب!
      درود.

  • نظری می‌گه:

    آقای دکتر از بازگویی فرهنگ استانمان ممنونم. وقتی مردم بخوانند می فهمند چه کاره بوده ایم

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام.
      – باز نویسى یا بازگویى
      – همه ىِ فرهنگ یا بخشى از آن
      – یک جغرافیاى ویژه یا استانِ ” مان ؟! ”
      – مردم ؟! کدام مردم؟!
      – چکاره یا چند کاره ؟!
      – بوده ” ایم ” ؟!
      – من، ما، دیگرى؟!
      درباره ىٍ هر یک از این کلمه ها و بارِ معنایى شان حرفهاى بسیارى مى توان گفت و چیزهاى زیادى مى توان نوشت.
      سپاس از توجه ات.

  • سعید حسینی می‌گه:

    سلام
    دست مریزاد دکتر جان.
    اول صبح، مرقومه زیبایت را ذیل چهره متبسمت خواندم. لذت فراوان بردم و با انرژی دو چندان روز خود آغاز نمودم. به امید دیدار.

    • مهدى غفارى می‌گه:

      سلام بر
      همشاگردىِ ایّام نوجوانى،
      دوست دوران جوانى
      و دایى جانِ روزگار بلوغ!
      سعیدِ عزیز!
      درود بر تو باد و به امید دیدار.

  • میر مصطفی عبدالهی می‌گه:

    یک نخ سیگارِ آزادى از پاکت بیرون کشید با همان آتش روشنَش کرد.
    شاید هم سیگار بهمن !!

    • مهدى غفارى می‌گه:

      تیر
      بهمن
      هما
      و آزادى
      نامهایى براى سیگار.
      براى آتش زدن و دود کردن
      در آن سالهاى نه چندان دیر
      در آن سرزمین نه چندان دور!

      حالا دیگر از هیچ یک خبرى نیست
      هر چه هست، مالبروست و کِنت و وینستون!

  • علی می‌گه:

    دست مریزادد

200x208
200x208