تاریخ درج خبر : 1393/03/16
کد خبر : ۲۸۷۶۰۳
+ تغییر اندازه نوشته -

یادداشت های یک کامنت نویس سایت استان (در باب توافق )

سایت استان: شهروند

مقدمه:
چه کسی این جمله را که ” اینها همه اش بازی ست” در زندگی خود و در واکنش به رخدادهای پیرامون خود به زبان نیاورده؟ مردمان معمولی با دیدن فقر, تبعیض, نابرابری, محدودیت ها, وعده های محقق نشده سیاسی, جنگ و کشتار, تجاوز و فروش انسان ها و اینکه با همه ی این واقعیت ها کمترین تغییری در بالادست, آنجا که قدرت های بزرگ ساکن تخت های آهنین هستند, رخ نمی دهد به خود می گویند؛ ” آری! اینها همه اش بازی ست.” آنها به تجربه دریافته اند که هزاران سال است که قدرتمندان و سیاستمداران به مردم وعده بهتر شدن زندگی را می دهند و هزاران سال است که وضع برای مردم فقیر و ضعیف به همان شکل است که همیشه بوده. از آنطرف خیلی ها از خود می پرسند اگر آدم ها از این وضع زندگی شان راضی نیستند, پس چرا هیچ چیزی را تغییر نمی دهند و بهترش نمی کنند؟…
—————————————————————————–
****
… یادداشت های یک کامنت نویس …
(در باب توافق )

شاید بهتر باشد داستان را از کمی قبل تر شروع کنیم. از همان نخستین تلاش های بشر برای درک رازهای هستی و جهان و آگاه شدن به حقیقت زندگی, از تاریخ علم. اینکه در این جهان بی پایان, در این بی انتها کهکشان هر بار که آدمی خواسته است تا زندگی را با تمام جوانب و ملاحظاتش بررسی کند, مساله چنان پیچیده شده است که فهمیدنش برای ذهن سخت و بیانش برای دیگران سخت تر شده است و بدتر از همه, زندگی کردن بر اساس دستاوردهای چیزی که اینگونه بدست آمده باشد دشوارتر از همیشه شده است. و پس از آنهمه قرن تلاش و جستجوی حقیقت و ناکامی, قابل درک است که این روزها اجتماعات انسانی غالبا از آنهایی که در باب عناصر و اجزا جهان و روابط میان پدیده های زندگی غور و تعمق می کنند و از چیستی و چرایی مسایل زندگی حرف می زنند, با ادای احترام و کرنش گریزانند. آنها ترجیح می دهند زندگی ساده و قابل فهم باشد, با داستانی ساده تر. با شروع و پایانی امیدوارکننده تر. آنها دوست دارند زندگی واقعا سیبی باشد و بشود گاز زدش با پوست. اما اینطور نگاه های کلی و زیبا به جهان هر چند لذتبخش و مکاشفه وار باشد, اما بدی اش اینست که در نهایت در می یابیم پایمان روی کف و دستمان به وهم و خیال بند است. مثل این گفته قدیمی “پای استدلال چوبین بود” که زیباست و اگر نخواهی سخت بگیری خیالت را برای زندگی و احتمالا همه آن اشتباهاتی که می خواهی مرتکب شوی راحت می کند و به دل می نشیند. اما وقتی دقیق تر بررسی اش کنی می بینی جای اما و اگرهای فراوان دارد.

اینطوری ست که شناخت جهان کار آسانی نیست و زندگی کردن در ناشناختگی ها نیز ترس آور و اضطراب آلود است و از عهده بیشتر انسان ها بر نمی آید. آنوقت است که دیر یا زود, جدال بر سر خودِ حقیقت کنار می رود و موضوعی مهم پیش روی آدمی قرار می گیرد و آن اینکه هر انسان تا دیر نشده باید از یک جایی و از یک زمانی بر سر زندگی و موضوعاتش, با دیگران به “توافق” برسد. زیرا در غیر اینصورت یا باید تن به ترس و دلهره بدهد و یا زندگی در چارچوب توافقات انسان هایی دیگر را بپذیرد و نهایت امیدش این باشد که جانی به در برد و بختی برای بقای نسل خود نگه دارد. اینگونه است که انسان ها “قدرتِ دست یافتنی” را بر “آگاهیِ ناممکن” ترجیح می دهند و شروع به ایجاد زنجیره ای از توافقات با با خود, با دیگران و با جهان دور و بر می کند.

با خود به توافق رسیدن یعنی اینکه آدمی بتواند زندگی و برنامه هایش را بر اساس آن توافق به جلو ببرد و احساس بیهودگی و پوچی نکند و سردرگم و بدون نظم و قاعده نباشد. با دیگران به توافق رسیدن, یعنی اینکه آدمی در ارتباط با آن برنامه هایی که ریخته به تداوم زندگی اش در طول یک زمان مشخص امید داشته باشد و مطمئن باشد دیگران نیز در همین توافق شریکند و چارچوب زندگی او را در هم نمی شکنند و زندگی اش را تاراج نمی کنند. و با جهان دور و بر به توافق رسیدن یعنی اینکه احساس امنیت کردن که زمین زیر پای سفت و آسمان بالای سر امن است. حالا چه این توافق با واقعیات جهان سازگاری داشته باشد و چه نداشته باشد. چه درست باشد و چه غلط!

اینگونه بود که انسان با دیدن خورشید درخشان, نخست او را خدای خود خواند. زیرا از طرفی در نمی یافت که آن پدیده سترگ چیست و از طرفی می دید که با بودنش زندگی و با رفتنش تاریکی بر جهان (مفهومی کاملا محدود به مکان زیست) مستولی می گردد. اینگونه رشته ای از مهر و اطاعت میان خود و آن هیولای بزرگ برقرار می نمود و با اهدای قربانی برای آن خدای بزرگ و کشتار حیوانات -که در آن توافق حضور نداشتند- توافقی میان خود و آن نیروی برتر برقرار می نمود و لاجرم احساس امنیت می کرد.

و یا به مدت چندین قرن انسان ها قبول کردند که این خورشید است که دارد به دور زمین می چرخد (توافق) و استدلال هم همین بود که می دیدند خورشید دارد به دور زمین می چرخد! (توافق) پس ناگزیر! به این نتیجه رسیدند که تمام توجه دنیا به سوی زمین است. (توافق) بنابراین زمین است که مرکز جهان است. (توافق) بنابراین ما زمینی ها مهم ترین موضوعات این جهان پهناوریم! (توافق) از طرفی همینکه فقط ما زبان و شعور داریم و حیوانات و گیاهان درک و زبان ندارند (توافق), یعنی اینکه از میان زمینی ها, ما انسان ها هستیم که برگزیده ی جهان هستیم و حیوانات برای خورده شدن توسط ما ساخته شده اند. و این نیز خودش یک توافق است! و چون ما به این نتیجه رسیده ایم و فلان اجتماعات جور دیگری فکر میکنند. مثلا باور دارند که آدم ها پس از مرگ به حیوان و یا گیاه تبدیل می شوند, پس دیر یا زود بر سر قطع درختان و کشتار حیوانات و چیزهای دیگر باهاشان به مشکل بر می خوریم و این یعنی اینکه آنها بالقوه دشمن اند… پس می شود آنها را از بین برد و زن و بچه هایشان را به بردگی آورد. و اینها همه یک سری توافق ضمنی هستند که برخی جمعیت های انسانی بر پایه اش در یک دوره ای زندگی کرده اند و فجایعی غیر قابل باور و نیز دستاوردهایی غیر قابل انکار به دست آورده اند.

توافق بزرگ میان سفیدپوستان بر کشتن و به بردگی گرفتن سیاهان, توافق ایرانی ها با یکدیگر برای تسخیر هند و حمله به یونان, توافق میان اعراب برای غارت ایران, توافق قدرت های اقتصادی دنیا برای تعیین مشی سیاسی و اقتصادی سایر کشورهای جهان, توافق پدر و مادر برای تربیت فرزند به آن شیوه ای که خود دوست داشته باشند, توافق میان انسان ها برای حفظ و یا تخریب محیط زیست, توافق قانونگذران بر تصویب قانونی که به رفاه خود قانون گذارن و نه مردم منجر می شود, توافق میان یک مردم برای حفظ وضع موجود, توافق میان چند سرمایه دار برای به قدرت رساندن دیگری به قدرت, توافق گروهی از انسان ها برای به کمال رساندن جامعه, توافق سربازان با همدیگر برای فرار و یا ایستادگی… در بسیاری از این توافقات یک حقیقت بارز و مشخص است. کنار گذاردن حقیقت و دست یابی به یک رویکرد که تمایل توافق کنندگان بر آن است.

نادان و عقب مانده تصور کردن انسان اولیه اشتباه و غیر واقعی ست. دانا و پیشرفته فرض کردن انسان های امروزی نیز باید حد و مرزی داشته باشد. امروزه نیز بخش های عمده ای از چرخ های جهان انسانی بر مدار توافقات و نه بر اساس حقایق می گردد. کشتارهای جمعی, محدودیت, تبعیض, خرید و فروش انسان ها, فقر و غارت, جنگ و نابرابری, دروغ و برخورد با اجتماعات انسانی همچون گله های حیوانی همه اش بر اساس توافقات میان گروه های قدرتمند صورت می پذیرد.

اما چرا؟!

شاید چون عمر ما آدمها کوتاه است و به عمر جهان قد نمی دهد. شاید به این خاطر که هر چه گشته ایم راز هستی را کشف نکرده ایم و در نهایت خسته و خشمگین برگشته ایم و به خود گفته ایم, پس چه ارزشی دارد عمر را بابت غور و تعمق برای دانستن چیزهایی صرف کنیم که درکشان ناممکن است؟ شاید به این علت که بعضی ها می گویند “گور پدر هر سوالی که قادر به پاسخ دادنش نیستیم” و آنوقت با خیال راحت افتاده اند به جان این زمین و این زندگی. شاید به این خاطر که با ناامید شدن از درک راز هستی به هیولاهای کنترل ناپذیری بدل می شویم و تلافی ناتوانی خود را بر سر زمین و زمان و هر چه به دستمان بیاید در می آوریم.

اینطوری ست که زندگی گاهی وقتها حتی در شهرها و خانه هایمان به حیات وحش می ماند. هر که زورش بیشتر باشد به هر چه که بخواهد می رسد و هر که توان و قدرت نداشته باشد باید مثل حیوان جان بکند و تسلیم شرایط و خواسته های دیگران بشود. . برخی نیز بر این باورند که مجموعه توافقات پیشین میان گروه های انسانی قدرتمند امروزه دیگر به بروز نظم و بنیادی انجامیده است که در برابر هر تغییر اساسی و بنیادین می ایستد و مانع از باز شدن دریچه های نو به سوی زندگی های بهتر می شود. نظمی جهانی که هدفش حفظ وضع موجود و ثبات قدرت نوافق کنندگان بزرگ است.

خبرهای مرتبط

در صورتی که نظر ارسالی شما طولانی شود، با تأخیر بررسی و تأیید می‌شود.

نکته: نظر شما در انتظار بررسی است و پس از تایید مدیریت در سایت نمایش داده میشود..

  • یک شهروند می‌گه:

    امرالله نصرالهی عزیز!
    نگاه که می کنی, حقیقت به قله ای می ماند با کوه هایی بلند در پیرامون و دامنه ایی تند در اطراف و سپس دشت هایی با شیب ملایم در آن دوردست ها…
    خیلی ها در دشت می مانند و درباره آن قله داستان می سرایند. خیلی ها در دامنه ها ساکن می شوند, برای خود روایتی بر می گزینند و با آن راه را به پایان می رسانند. برخی در میان کوه ها راه را گم می کنند. برخی از صخره ها به زیر می افتند و چون از این دور به آن قله نگاه کنی, نور خیره کننده ی خورشید پشت کوه نمی گذارد ببینی آیا تا کنون پرچمی به قله آویخته شده یا خیر!
    اینطوری ست که به گقته تو -و چه خوب گفتی- اراده ها با گره های درشت بر پیشانی بر می خیزند و تصمیم می گیرند و جهان را آنطور که می خواهند می سازند…
    می شود گفت که باقی داستان -اقتصاد سود محور- خود به خود از هزاران سال پیش در این راه و روند به انتظار ما نشسته بوده است.
    درود بر تو.

  • امراله نصرالهی می‌گه:

    شهروند گرامی درود نخست توافق خودم را با نوشته تان اعلام می دارم و آن گاه مخالفت خود را با توافق های خشونت ساز که همه در باز تولید امپرا طوری شر سهیم بوده اند این توافق ها از دو اصل سرچشمه می گیرند 1 جهان چون خواست و بازنمود (شوپنهاور)،به زبان نیچه از اصل اراده ی معطوف به قدرت و یا به روایت میراث دار آن دو فیلسوف یعنی میشل فوکو اپیستمه های قدرت و اما اصل دوم به اقتصاد سیاسی برمی گردد و آن ذات محافظه کار و سود محور آدمیان است که جهان سرمایه داری هر روز آن را در لعاب های به ظاهر انسانی دمو کراسی و حقوق بشر در پرده پنهان میکند در باب هر دو می توان مفصل سخن گفت بی تردید به این توافق ها می توان شک کرد این شک مقدمه ی رفتن در مسیر نقد در حوزه ی عمومی است که به گفته ی هابر ماس زمینه ی یک توافق راستین را فراهم خواهد کرد شرایط این توافق فقط گفت و گو نیست بل رسیدن به خرد است و نه آن گونه که یاسپرس گفت کوره راه خرد

  • مسافر می‌گه:

    آنقدر حب دنیا و وسوسه های شیطان ما را فریب داده که در حقیقت غرقه ایم و آن را نمیبینیم……….اندکی بندگی خدا کنیم و بر این بنگی صابرو ثابت قدم باشییم تا بینا شویم

  • امیر می‌گه:

    بادرود فراوان به محضر نویسنده محترم.خداوند انسان ر اشرف مخلوقات خود آفریده و به انسان قدرت تفکر تکلم تعقل عنایت فرموده.حال اگر این انسان نتواند از این نعمات بهره ای ببرد تفاوتش با دیگر موجودات در چیست؟دیگر موجودات هر کدام درمقابل دیگر قدرتها سعی به گریز داردند تا لااقل طعمه نشوند و با تمام وجود و با توجه به نداشتن تفکری به اندازه انسان ولی دوست ندارند به راحتی طعمه مرگ شوند,ولی ما انسانهای به ظاهر عاقل وتوانمند وبا داشتن فهم وشعور با آنکه میدانیم نباید به همدیگر جور کنیم اقلیتی بر اکثریتی حجوم می اوریم بدون آنکه آن اقلیت حیایی داشته باشند یا آن اکثریت اندک غیرتی که دیگر موجودات در هنگام احساس مرگ از خود نشان میدهند .اینجاست که دیگر موجودات بر ما انسانها برتری دارند چون ما نه فقط از دست ظلم وارده فرار ویا مقابه نمیکنیم بلکه مشوقی خواهیم بود بر جور بیشتر .(ای کسی که خود را انسان می نامی لااقل آزاده باش )پای فرار نداری،قدرت مقابله نداری،پس مشوق ظلمی که بر تو رواست مباش./

    • یک شهروند می‌گه:

      ……اندک غیرتی که دیگر موجودات در هنگام احساس مرگ از خود نشان میدهند ….
      این را خوب گفتی امیر گرامی.

  • مهدى غفارى می‌گه:

    یک شهروندِ عزیز!
    مانندِ همیشه از نوشته ىِ خواندنى ات بهره بردم،
    من با بسیارى از این توافق ها، موافق که چه بگویم، مخالفِ مخالفم.
    با این همه نمى دانم که چگونه به این وضوح و آشکارگى از ” حقیقت ” سخن گفته اید.
    آن هم حقیقتى که این توافق ها در اغلبِ اوقات نادیده اش گرفته، بنا به مصالح و منافعِ طرفینِ توافق آن را سر بریده اند تا آن کنند که دوست دارند و مى خواهند!
    حقیقتى معادلِ واقعیتِ جهان!
    ………
    نمى دانم چرا با خواندن این نوشته یاد این عبارت افتادم؛
    ” شورشىِ آرمان خواه! “

    • یک شهروند می‌گه:

      بله. اینطور است که فرمودید. ما یک جور به مساله نگاه می کنیم.
      اما درباره آنچه پرسیدید, من از حقیقت زیاد حرفی به میان نیاوردم. جراتش را هم نداشتم. راستش را بخواهید اگر نشانی از حقیقت در بساط داشتم به جای آن مقاله و متن همان حقیقت را می نوشتم و کار را یکسره می کردم. اصل مساله هم همین دور از دست بودن حقیقت بود.
      با این همه منظورم از حقیقت, درک رازها و قوانین جهان و فهم معنای درست و دقیق زندگی بود. یعنی دانستن همین که “ما که ایم؟” “این زندگی چیست؟” “جهان از کجا تا به کجاست؟” ” شروع و پایان چیست؟” “چرا ما انسان ها هستیم؟!”
      باقی مساله را خودتان به خوبی گفتید که دور از دسترس بودن حقایق همان و دست یازیدن به آن توافقات, همان…
      ——-
      اما در مورد آن “شورشی آرمان خواه”, راستش همه ساله مالیات خودم را پرداخت می کنم و باور به رخ دادن امور ناممکن را هم به جوان های جوان تر از خودم سپرده ام.

  • علی می‌گه:

    من این مطلب را پرینت می گیرم و می خوانم زیرا ارزش آرشیو شدن دارد
    نویسنده اش کاربلد است
    کاش همه مطالب در این حد بودند هرچند خبری نیست

200x208
200x208